ویدئو

صحبت از یک انقلاب

“خبر نداری ..؟ صحبت از یه انقلابه ! صداش مثل نجوایی پیچیده. وقتی این مردم در بین صفهای تأمین اجتماعی، در آستان ارتش رهایی بخش وایستادن و زار می زنن، وقتشون رو بیهوده در صفهای بیکاری در انتظار یک ارتقاء به هدر می دن؛ صحبت از یه انقلابه – صداش مثل نجوایی پیچیده! مردم فقیر برمی خیزن .. و سهم …

ادامه

به پا خیز ای عزیزترینم

بپاخیز ای عزیزترینم می دمد روشنائی ماه این سرزمین می سوزد و برای این سرزمین چه کسانی که جان می بازند کسی این داغ من را نمی بینید و پذیرا نیست و آیا برای این است که کوهها و ستاره ها می گریند بپاخیز ای عزیزترین ام ای آهوی زخمی من هنوز هم بر سر راه بهار گذشته ام محو …

ادامه

سر اومد زمستون

بر اساس ترانة محلی ارمنی ساری سيرون يار خواننده: شقايق كمالی آهنگسازی و پرداخت: سياوش بيضایی ترانه سرا : سعید سلطانپور سر اومد زمستون شکفته بهارون گل سرخ خورشید باز اومدو شب شد گریزون کوهها لاله زارن لاله ها بیدارن تو کوهها دارن گل گل گل آفتابو می کارن توی کوهستون دلش بیداره تفنگ و گل و گندم داره میاره …

ادامه

یه فرصتی به صلح بدین!

یه فرصتی به صلح بدین همه­‌ی صحبت­ها در مورد بگ ایسم، شگ ایسم، درگ ایسم، مد ایسم، راگ ایسم، تگ ایسمه این ایسم، اون ایسم، ایسم، ایسم، ایسم همه­‌ی حرف ما اینه، که یه فرصتی به صلح بدین همه­‌ی حرف ما اینه، که یه فرصتی به صلح بدین همه­‌ی صحبت­ها در مورد وزیر، بدجنس، نرده­ی پله­ها، کپسول گازه در مورد …

ادامه

دریائی

کمکم کن ، کمکم کن نذار اینجا بمونم تا بپوسم کمکم کن ، کمکم کن نذار اینجا لب مرگ رو ببوسم کمکم کن ، کمکم کن عشق نفرینی بی پروایی می خواد ماهی چشمه ی کهنه هوای تازه ی دریایی می خواد دل من دریاییه چشمه زندونه برام چکه چکه های آب مرثیه خونه برام تو رگام به جای خون …

ادامه

دختر افغان

نیست شوقی که زبان باز کنم از چی بخوانم من که منفور زمانم چی بخوانم چی نخوانم چی بگویم سخن از شب که زهر است به کامم وای از ان مشت ستمگر که بکوبی به دهانم نیست غمخوار مرا در همه دنیا که بنازم چه بگریم چه بخندم چه بمیرم چه بمانم من نه ان بید ضعیفم که به هر …

ادامه

تا ابدیت فرمانده

آموخته‌ایم به تو عشق بورزیم بر قله‌های تاریخ تو با خورشیدی از شجاعت در بستر مرگ آرمیده‌ای حضور عمیق تو اکنون واضح تر شده است فرمانده چه گوارا دستان پیروزمند و توانای تو بر تاریخ آتش زد زمانی که همه سانتاکلارا برای دیدن تو از خواب برمی خاست تو آمدی تا باد را با آفتاب بهاری آتش بزنی تا با …

ادامه

یک انسان عجیب Bir Acayip Adam

احمد کایا __ Ahmet Kaya سوپی،سوپی،انسان عجیبی بود… سوپی،سوپی،جانِ من،وجود من است… هیچ کس نمی داند اهل کجا بود سوپی،سوپی،انسان عجیبی بود.. سوپی،سوپی،مملو از سکوت می شد تا هنگامه ی غروب در یکی از جیب هایش کتاب”کاپیتال” آن جیب دیگر”شاه دانه” سوپی،سوپی،انسان عجیبی بود… سوپی،سوپی،جانِ من،وجود من است…. به قایق رانی تکیده می مانست میان اقیانوسی طوفان زده سرشار از قدرت،با …

ادامه