شعر

دخترزاده شدم

من دختر زاده شدم تا عروسک و جاردو بدستم دهند طراز پیرهن مردان را زر کشم وغبار خانه بروبم برادرم در کوچه بازی می کند برادرم با دوچره به کوچه میزند. من درکنج خانه می مانم من دختر زاده شدم در فصل سوال و جست وجو چرایم بی جواب ماند و جست و جوهایم بی حاصل. برادرم در خم وپیچ …

ادامه

من زني معدن زادم

من زني معدن زادم روي كپه اي زغال بدنيا آمدم بند نافم را با تيشه بريدند توي خاكه ها و نخاله ها لوليدم با پتك و مته و ديلم، بازي كردم و با انفجار و ديناميت بزرگ شدم مردي از تبار معدنكاران جفتم شد كودكي از جنس معدن زاييدم سي سال آزگار زغالشويي كردم و زخم معدن تنها پس اندازيست …

ادامه

دختر ! تو كمونيستي ! …

ميگويند : ” دختر! تو كمونيستي ! ” و من ميميرم ، و ميدانم كه هيچگاه به ” زان جيو ” تسليم نخواهم شد . و خواهيم ديد كه پيروز كيست و مغلوب كدام اينك گل هاي سپيد پژمرده ميشوند ، حال آن كه گل هاي سرخ ما ميشكوفند ناگهان همچون انفجار . – سرودۀ يك رهبر كمونيست زن در …

ادامه

مرگ تدریجی

به آرامی آغاز به مردن مي ‌كنی اگر سفر نكنی، اگر كتابی نخوانی، اگر به اصوات زندگی گوش ندهی، اگر از خودت قدردانی نكنی. به آرامی آغاز به مردن مي ‌كنی زماني كه خودباوري را در خودت بكشی، وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند. به آرامي آغاز به مردن مي ‌كنی اگر بردهی عادات خود شوی، اگر هميشه از …

ادامه

پل الوار

پل الوار ( Paul Éluard ) در سال 1895 در در شهر «سن دنی» در شمال پاریس به دنیا آمد . پدرش کارمندی ساده بود و مادرش خیاط . وی در 15 سالگی به علت ابتلا به «سل» مجبور شد تحصیل را رها کند و برای استراحت به مدت یکسال و نیم به کوهستانهای سوئیس سفرکند. پس از بهبودی و …

ادامه

ریتا و تفنگ

میانِ ریتا و چشمانم… تفنگی ست. و آنکه ریتا را میشناسد، خم می شود و برای خدایی که در آن چشمان عسلی ست نماز میگذارد!… و من ریتا را بوسیدم آنگاه که کوچک بود و به یاد می آورم که چه سان به من درآویخت. و بازویم را، زیباترین بافته ی گیسو فرو پوشاند. و من ریتا را به یاد …

ادامه

بی دلیل

بی دلیل به هزار دلیل دوستت دارم آخرینش میتواند کیف کوچک ­ات باشد بازشده در جوی آب یا وقتی که گرفته بودی پیشانی ات را لبخند میزدی آخرینش میتواند اولین بوسه مان باشد در آسانسور دانشگاه یا همین تخمه شکستن یواشکی توی سینما به هزار دلیل دوستت دارم آخرینش میتواند دستهایت باشد روی صورت من تا خدا و ابلیس اشک‌هایم …

ادامه

دریائی

در ساحل خشک پشت سر نگاهی در ابدیت محو میشود . بر سینه اتشین ساحل پیش رو، جهان کر ، نفس سنگین انسان را نمی شنود. مرزها چه نامرئیند در فاصله دو ساحل . مرگ چه محسوس ، در آروزی بعدِ بهتر کرکسها در پروازند. یوسف رسول

ادامه

من از تو میمردم

من از تو میمردم اما تو زندگانی من بودی تو با من میرفتی تو در من میخواندی وقتی که من خیابانها را بی هیچ مقصدی میپیمودم تو با من میرفتی تو در من میخواندی تو از میان نارون ها ، گنجشک های عاشق را به صبح پنجره دعوت میکردی وقتی که شب مکرر میشد وقتی که شب تمام نمیشد تو …

ادامه