داستان

گورکی و رئالیسم سوسیالیستی

ما نمی‌توانیم موقعی که در باره رئالیسم سوسیالیستی صحبت می‌کنیم، یادی از گورکی نکنیم. این دو از یکدیگر جدائی ناپذیرند. رئالیسم سوسیالیستی به گورکی بیش از هر هنرمند دیگری مدیون است، تا آنجا که حتی نامش را هم به گورکی مدیون است. گورکی از نخستین هنرمندانی بود که پس از آگاهی یافتن از نقش طبقه کارگر و با اعتقاد کامل …

ادامه

سویمی (ماهی سیاه کوچک)

  روزی روزگاری در گوشه دریاچه ­ای، یک دسته ماهی زندگی می­کردند، یک دسته ماهی کوچولو. رنگ همه آن­ها سرخ بود، بجز یکی، که رنگش سیاه بود. فرق او با خواهران و برادرانش فقط در رنگ نبود. او می­توانست تند تر از بقیه شنا کند. از این رو او را سویمی (شناگر) می­نامیدند. یک روز ماهی گنده ­ای نعره کشان …

ادامه

عزاداران بيل

دمدمه هاي غروب بود كه مشدي جبار وارد بيل شد، بيلي ها در ميدانچه ي پشت خانه ي مشدي صفر نشسته بودند دور هم و گپ مي زدند. كدخدا تا مشدي جبار را ديد گفت: « ياالله مشد جبار. سفر به خير. تو شهر چه خبر بود؟ » مشدي جبار گفت: « تو شهر خبري نبود. هيچ خبر نبود. » …

ادامه

زنی که ساعت شش می آمد

در متحرک باز شد. در آن ساعت کسی در رستوران خوزه نبود. ساعت تازه شش ضربه نواخته بود ومرد می‌دانست که مشتری‌های همیشگی تا پیش از ساعت شش‌ونیم پیدایشان نمی‌شود. زن، به خلاف مشتری‌های هر روزه و منظم، هنوز آخرین ضربه ی ساعت شش نواخته نشده وارد شد و، مثل هر روز در آن ساعت، بی آن که لب از …

ادامه

اگر كوسه ها آدم بودند

دختر کوچولوی خانم صاحبخانه آقای کوینر پرسید: اگر كوسه ها آدم بودند، با ماهی های كوچولو مهربانتر می شدند؟ آقای كوینر گفت : «حتما. اگر كوسه ها آدم بودند، توی دریا برای ماهی ها جعبه های محكم بزرگی می ساختند، همه جور خوراكی توی آن می گذاشتند، هم سبزیجات و هم غذای گوشتی. مواظب بودند كه جعبه ها همیشه پر …

ادامه

بِی

عید، آهسته آهسته می‌ آمد. با صدای گنجشک‌ های روی دیوارها می ‌آمد. می ‌آمد و می‌ نشست گوشه ی اتاق دلگیر ما. خیلی زودتر از بزرگ‌ ترها بوی عید را حس می‌ کردیم. مثل اینکه هوا مهربان‌ تر می‌ شد. دیگر پاهای لخت ‌مان در کفش‌ های لاستیکی یخ نمی ‌زد. آشورا با خودش پوست پرتغال می ‌آورد. پوست …

ادامه

ماجرای حاجی

حدود شصت سال پیش یک آخوند به روستائی رسید. با دیدن مسجد قدیمی آن روستا متوجه شد که مردم این روستا مسلمان هستند و با خوشحالی به نزد کدخدا رفت و اعلام کرد که می تواند پیش نماز آن روستا باشد. کدخدا که سالها بود نماز نخوانده بود و نماز جماعت را که اصولا در عمرش ندیده بود، با خودش …

ادامه

گیاهی در قرنطینه

از:بیژن نجدی دکتر کف دستش را از پیشانی طاهر برداشت و گفت: این سرخک نیست. میرآقا گفت پس چیه؟ -پسوریازیس. -یعنی چی؟ -داء الصدف. -میرآقا باز هم گفت:یعنی چی؟ -کهیره… یه جور مرضه، مرض ترس… -ترسیده؟ طاهر من؟ از چی؟ -نمی دونم، همه ما می ترسیم، مگه تو نمی ترسی؟ -اگر طاهر یه طوری بشه… آره… می ترسم. -ببین میرآقا، …

ادامه

شغالها و فیلها

شغال‌ها همة لاشه‌های درون جنگل را خورده بودند و حالا چیزی برای خوردن نداشتند. یک شغال پیر برای غذا پیدا کردن نقشه‌ای کشید. او پیش فیل رفت و گفت: «یک موقعی ما پادشاهی داشتیم اما خراب شد و به ما دستور می‌داد کارهای غیرممکن انجام بدهیم. بنابراین تصمیم گرفته‌ایم پادشاه دیگری انتخاب کنیم. مردم ما مرا فرستاده‌اند که از شما …

ادامه

دسته گل آبی

از خواب که بيدار شدم خيس عرق بودم. بخار داغي از روي پياده‌رو آجرفرش قفايي تازه آب‌پاشي شده برمي‌خاست. پروانة خاکستري بالي گيج از نور زرد گرد چراغ مي‌چرخيد. از ننو پايين پريدم و پابرهنه به آن‌سوي اتاق رفتم. مراقب بودم مبادا پا روي عقربي که شايد براي هواخوري از مخفيگاهش بيرون آمده باشد بگذارم. به طرف پنجرة کوچک رفتم …

ادامه