داستان

فقط كف صابون:
ترجمه ي: اسماعيل فصيح

وقتی آمد تو، هيچي نگفت. من داشتم بهترين تيغ هاي دسته دارم را روي چرم تيغ تيزكني مي كشيدم. وقتي شناختمش به لرزه افتادم. امّا او متوجه نشد. من به اميد اين كه احساساتم را مخفي كنم، خودم را به ماليدن تيغ روي چرم مشغول كردم. لبه ي تيغ را با گوشت شصتم امتحان كردم، بعد جلوي نور گرفتم. او …

ادامه

حقايق ساده­ٔ سوسياليستی:
پُل لافارگ

کارگر: ولی اگر اربابان نباشند، چه کسی به من کار می‌دهد؟ سوسياليست: اين سئوالی است، که مرتب از من پرسيده می­شود؛ بگذار آن را بشکافيم. برای اين که کاری انجام شود، سه چيز لازم می‌باشد: يک کارگاه، ماشين آلات، و مواد خام. کارگر: درست است. سوسیالیست: چه کسانی کارگاه را می‌سازند؟ کارگر: بنايان. سوسیالیست: چه کسانی ماشين آلات را می‌سازند؟ …

ادامه

سویمی (ماهی سیاه کوچک)__(برنده جایزه ادبیات جوانان آلمان ۱۹۶۵):
لئو لیونی__ ترجمه: م. حجری

پیشکشی برای صمد بهرنگی و دخترش ش. میم روزی روزگاری در گوشه دریاچه ­ای، یک دسته ماهی زندگی می­کردند، یک دسته ماهی کوچولو. رنگ همه آن­ها سرخ بود، بجز یکی، که رنگش سیاه بود. فرق او با خواهران و برادرانش فقط در رنگ نبود. او می­توانست تند تر از بقیه شنا کند. از این رو او را سویمی (شناگر) می­نامیدند. …

ادامه

حرفه‌هایی برای زنان:
ترجمه : رها دوستدار

می‌‌خواهم داستان خودم را برایتان تعریف کنم ــ داستان ساده‌ای است. فقط باید دختری را در اتاق خوابی با قلمی در دست مجسم کنید. او فقط می‌بایست آن قلم را از چپ به راست به حرکت درمی‌آورد ــ از ساعت ده شب تا یک صبح. بعد، آن دختر به فکرش رسید که دست به‌کار بسیار ساده و کم‌هزینه‌ای بزند و …

ادامه

ماهی و جفتش

مرد به ماهی‌ها نگاه می‌کرد. ماهی‌ها پشت شیشه آرام و آویزان بودند. پشت شیشه برایشان از تخته سنگ‌ها آبگیری ساخته بودند که بزرگ بود و دیواره‌اش دور می‌شد و دوریش در نیمه تاریکی می‌رفت. دیواره‌ی روبروی مرد از شیشه بود. در نیم تاریکی راهرو غار مانند در هر دوسو از این دیواره‌ها بود که هر کدام آبگیری بودند نمایشگاه ماهی‌های …

ادامه

قوی باش رفیق

یکی بود یکی نبود ماهی سیاه کوچولویی بود که با مادرش در جویبار زندگی می کرد ، ماهی از ۱۰۰۰۰ تخمی که گذاشته بود تنها این بچه برایش مانده بود بنابراین ماهی سیاه یکی یک دانه ی مادرش بود، یک روز ماهی کوچولو گفت: مادر من می خواهم از اینجا بروم. مادرش گفت کجا؟ می خواهم بروم ببینم جویبار آخرش کجاست. …

ادامه

مسافر:
برتولت برشت

مرد سوار قطار پرمسافري شد؛ مردم مثل ماهي هاي كنسروي به هم تكيه داده بودند، او دركوپه اي را باز كرد؛ بلافاصله از درون كوپه در را بستند. مرد دوباره در را باز كرد. مردي چاق را همراه دو زن ديد كه حسابي جا خوش كرده بودند؛ هركدام بچه اي در بغل داشته و تكان تكان مي دادند. مرد چاق …

ادامه

ما الاغ ها:
ترجمه : صمد بهرنگی

آه ، ما ! ما الاغها !… ما جماعت الاغها هم سابق بر این درست مثل جماعت آدمها حرف می زدیم . ما هم برای خودمان زبان به خصوصی داشتیم . موزون و شیرین و خوشایند صحبت می کردیم.چه عالی حرف می زدیم و چه ترانه های دل انگیز سر مدادیم. البته ما الاغها به زبان آدمها حرف نمی زدیم …

ادامه

مرگ مدام در ماوراة عشق:
گابريل گارسيا ماركز__ برگردان: بهمن فرزانه

شش ماه و يازده روز از عمر سناتور« انسيمو سانچز» 1 باقي مانده بود که مهم‌ترين زن زندگيش را ملاقات کرد. با او در دهکدة «گلستان نايب السلطنه» آشنا شد. دهکده شب‌ها پناهگاه کشتي‌هاي قاچاقچي‌ها بود و در روز روشن به‌نظر بيهوده‌ترين گوشة صحرا مي‌رسيد، در روبه‌رويش دريايي بود سوزان و ساکن و آن‌قدر دور از همه جا که هرگز …

ادامه

مغروق:
از:آنتوان چخوف

در خیابان ساحلی یك رودخانه ی بزرگ كشتی رو ، غلغله برپاست ــ از نوع غلغله هایی كه معمولاً در نیمروز گرم تابستانی برپا میشود. گرماگرم بارگیری و تخلیه ی كرجیها و بلمهاست. فش فش كشتیهای بخار و ناله و غژغژ جرثقیلها و انواع فحش و ناسزا به گوش میرسد. هوا آكنده از بوی ماهی خشك و روغن قطران است …

ادامه