داستان کوتاه

قدرت تشخیص:
تجاربی از قیام منحرف شدهٔ ۵۷ - داستانهای کوتاه واقعی

قدرت تشخیص

ناشر : عده ای معلم فرهیخته نویسنده و گرد آورنده : ف – د …. اطاق نسبتا” بزرگ، محقر وخالی ازحداقل اشیاء و وسایل اولیه زندگی زمستان است وبخاری خاموش، فرشی نیمه پاره و نخ نما درکنار اطاق گسترده شده است،زنی بسیارنحیف ولاغروکوچک جثه،درحالیکه گهگاهی تک سرفه ای میکند، درکنار بستر بسیارکوچک طفلی نشسته و زانوی غم دربغل گرفته، زن …

ادامه

شوخی کوچولو

شوخی کوچولو

نيمروزي بود آفتابي ، در يك روز سرد زمستاني … يخبندان شديد و منجمد كننده ، بيداد ميكرد. جعدهاي فرو لغزيده بر پيشاني نادنكا كه بازو به بازوي من داده بود و كرك بالاي لبش از برف ريزه هاي سيمگون پوشيده شده بود. من و او بر تپه ي بلندي ايستاده بوديم. از زير پايمان تا پاي تپه ، تنده …

ادامه

پاییز در چشمان میدیا

پاییز با همه‌ی زیبایی‌ش مهمان طبیعت شده بود و طبیعت شبیه عروس مغروری بود که خیاط آفرینش برای آراستنش از هیچ رنگی کم نگذاشته بود. در میان باغ‌ها و مزارع که بسان تابلویی زیبا راه باریک و پر پیچ و خم روستا در آن گم می‌شد محو این زیبایی‌ها می‌شدم.همیشه این راه باریک را برای برگشتن به روستا به جاده‌ی …

ادامه

چشم‌های سگ آبی:
ترجمه:احمد گلشیری

گابریل گارسیا مارکز

آن‌وقت نگاهی به من انداخت. فکر کردم اول زن به من نگاه می‌کرده. اما بعد که پشت چراغ رویش را برگرداند و من نگاه ِ لغزنده و سمج ِ او را، از روی شانه‌ام، در پشت سر احساس کردم، فهمیدم که این من بوده‌ام که ابتدا به او نگاه می‌کرده‌ام. سیگاری روشن کردم. پیش از آن‌که صندلی خود را بچرخانم …

ادامه

چاق و لاغر 

دو دوست در ایستگاه راه آهن نیكولایوسكایا ، به هم رسیدند: یكی چاق و دیگری لاغر. از لبهای چرب مرد چاق كه مثل آلبالوی رسیده برق میزد پیدا بود كه دمی پیش در رستوران ایستگاه ، غذایی خورده است ؛ از او بوی شراب قرمز و بهار نارنج به مشام میرسید. اما از دستهای پر از چمدان و بار و …

ادامه

 آینه شکسته:
همراه با نسخه ی کوردی

به م . مینوی اودت مثل گلهای اول بهار تر و تازه بود ، با یک جفت چشم خمار برنگ آسمان و زلفهای بوری که همیشه یکدسته از آن روی گونه اش آویزان بود . ساعتهای دراز با نیم رخ ظریف رنگ پریده جلو پنجرة اطاقش می نشست . پاروی پایش می انداخت، رمان میخواند جورابش را وصله میزد و …

ادامه

ما چطور کودتا کردیم؟!:
ترجمه:رضا همراه

اگر شانس یاری می کرد امروز ما می‌بایست مصدر کار باشیم. البته نمی‌شه گفت همه‌اش تقصیر شانس است، خود ما هم در این جریان مقصریم! تمام کارها به راحتی آب خوردن انجام گرفت. افسوس که ما نتوانستیم خبر این موفقیت را به اطلاع هموهنان برسانیم. به همین جهت ” گند کار” در آمد و چیزی نمانده بود سرمان هم بالای …

ادامه

باغچه کوچک

وقتی که از سراب برگشتیم، شب روی دل شهر نشسته بود. نفس شهر بند می‌آمد. ماه روی پوست آسمان ترکیده بود. مثل تاول پشت پای اکبر. از دور چراغ‌های شهر چشمک می‌زدند. و همان‌طور که به پایین شهر می‌رسیدند کم نور دورتر و ریزتر می‌شدند. تا محله‌ی ما که تاریک تاریک می‌شد. کوچه‌ها فحش نمی‌دادند فریاد نمی‌کشیدند. اما گدایی می‌کردند. …

ادامه

جفت

شنوندگان عزیز! به کلمه های جاوید فکر کنین! وجدانتونو در نظر بگیرین. کسی چه میدونه که تو دنیا چه خبره. شاید یه چیزی میخواد بترکه. هر کی تو این معرکه یه کاری میکنه که با کارای قبلیش فرق داره. هرکی یه کاری میکنه که با عمل جراحی مغز فرق داره. من اینو مطمئنم چون جزء دانایان سبعه هستم، دانایان سبعه …

ادامه

تنهاتر از ماه

هر دو خسته بودیم. هر دو گرسنه. با خشم و نفرت، یال های برف گرفته و دشتی را که مانند پوست خرگوش سفید بود و تپه های بی برکت و خفته در زیر پوستین برف را در می نوردیدیم. خاموش و بی صدا، او در پیش و من در پی، حرکت میکردیم. نه احساس سرما و نه چشم بر راه …

ادامه