علی رسولی

شعر:
علی رسولی

بگذار شعر پچ پچ ساده‌ی کودکان باشد به هنگام ترس از دیدن در بازی قایم باشک کوچه‌های گرسنه من پنهان شده‌ام قدم‌های نزدیک شدنت را می‌شمارم نگاهت بر پنهانی‌ام می‌افتد هر دو می‌دانیم تقصیر از دیوار است که نور در آغوشش جای نمی‌گیرد هردو کودکانی بزرگ هستیم اگر دیوار به قامت دنیا هم باشد باز لبخند ما در این مرزها …

ادامه

می توان ملکه را کشت:
علی رسولی

مورچه ها پس از ساعات ِ طولانی ِ کار به سوی خوابگاه ها رژه می روند باید هم نوعی بودنشان را به نگهبانان اعلام کنند نگهبانان خود نیز اطاعت می کنند درحالی که می توان ملکه را کشت. مورچه های ناآگاه یاد گرفته اند کار کنند مورچه های کشیش هم سکوت را مقدس می کنند در حالی که می توان …

ادامه

سپیده ی سرخ گون:
علی رسولی

چکاوکم خواب است. از کشتزار زنانِ سفید پوش ترانه ی گندم می خوانند. اگر می دانستند فردا سربازها و ژنرال ها گندم ها را کشتار می کنند. در دستی خوشه و در دستی دیگر اسلحه داشتند. و اگر کودکان می دانستند بر آسمان این کوچه جت ها خواهند گذشت و هیاهو و بوسه را نشانه می روند. چنین بی تابانه …

ادامه

دنیایی به بزرگی عراق

در بیروت باران می بارد و سنگ فرش های آنکارا خیس است کودکی بر خیابان های گرسنه ی فلوجه لبخندی فراموش شده را می فروشد مردی در کوچه های خاکی کابل به خاطره های کهنه اش عشق می ورزد و ضربان قلبش را در سکوت دیوارها نهان می کند. در بیروت باران می بارد در بیروت باران می بارد و …

ادامه

من افغانستانیم

روزی بین جنگ و باروت به دنیا آمدم شب زیر چادر زیر تاریکی، مواظب حجابم بودند سپیده‌دمی مرا به جرم کابلی بی حجاب کشتند در دهکده‌ای ختنه شدم به زور به دوران بلوغ رسیدم. سینه‌هایم زیر سموم شیمیایی باد کردند زير آوار جنگ حامله‌ی حوادث شدم ترکش خمپاره‌ای در شکمم رفت تا اتمام جنگ تا اتمام صلح خونین. سال ها …

ادامه

سولماز

سولماز قرار بود شعری شوم برای تو اما خدا لهجه ها را ممنوع کرد و من میان کلمات زخمی شدم. لبهایت اعدامیِ کدام جمعه است با کدام لهجه گریه کنیم. سولماز قرار بود گردنبندی آبی باشم شبانه از کوچه بگذری و پستان هایت سردی من را به یاد آورند اما مردی بودم تا حجابِ افغانستانِ تنت توهم زنی بی پنجره. …

ادامه

اعتراف

برف می بارد تنها نوایی که میان این زمستان می شنوم قطاری ست که مرا به دوردستی نامعلوم می برد. زمین از پشت شیشه ها آرام کفن پوش می شود و تپه های زودگذر در دوردست پستان های تو را به یادم می آورد که شبی قبل از آژیر پلیس ها بر آن بوسه زدم. من آن بوسه را اعتراف …

ادامه

باد و خون

باد و خون از کرانه‌‌ها باد می‌وزد بیضه کرده بغض بر گلوگاه انسان فوران می‌کند خون در خشم و زیر سقف‌ها خاموشان چه آرامند. چه کسی می‌داند در آن شب باران خیز قامت زیبایش چگونه افتاد و گلنگدن چگونه خاموش شد. زیر سقف‌ها خاموشان چه فجیع مرده‌‌اند. از میان لیموزاران باد می‌سوزاند چهره‌ ی از خون گلگونی را و میان …

ادامه

آقای کارفرما، تولدت مبارک

آقای کارفرما،تولدت مبارک برای این مناسبت،چند روز مرخصی گرفته ای؟ اصلا نیازی به مرخصی هست؟ به جرم غیبت،اخراجت نمی کنند؟ برای کیک تولدت،چقدر پرداختی؟ دستمزد یکماه ما،پول کیکت می شود؟ در کدام ویلا شمع ها را فوت می کنی؟ آقای کارفرما، اگر ما جان نکنیم و خونمان در کار مرده ی شما نریزد شما می توانید کارفرما باشید؟ می توانید …

ادامه