نعيمه دوستدار

مثل یک زخم عمیق، با رد روشن خون

مثل یک زخم عمیق، با رد روشن خونوقتی مأمور زنی که کنارم نشسته بود گفت سرت را بچسبان به صندلی، داشتیم می‌پیچیدیم توی بزرگراه یادگار و مقصد معلوم بود. زیر چشمی می‌توانستم درختان حاشیه بزرگراه را ببینم و حس کنم که داریم از سربالایی اوین می‌رویم بالا. جلوی در چند سرباز و مأمور دویدند جلوی ماشین و با «حاجی» که …

ادامه