اشرف علیخانی

نویسنده

رزیتا در ترکیه!:
قسمت سوم

– «آفرین!… آفرین!… درود !…. آی لاو یو ترکیه» ! این صدای رزیتا بود که البته شنیده نمی شد مگراینکه کسی خیلی نزدیکش باشد، و گوش های تیزی هم داشته باشد…. رزیتا زیرلب به مردم ترکیه درود می فرستاد…. او از اینکه می توانست آزادانه و بدون ممنوعیت قانونی و بدون مزاحمت مردهای عقبمانده ، در خیابان قدم بزند؛ احساس …

ادامه

سانتینو پلدی

“مون سیتی” در تاریکی و سرما فرو رفته بود.شهری کوچک اما پر جمعیت. با جنگل کوچکی در همان نزدیکی و معدن مس و دریاچه ای که میرفت تا خشک شود. ایزابلا خسته از کار روزانه و پس از صرف شام ساده و مختصر ٬ سعی کرده بود بخوابد چون باز فردا باید به کارخانه میرفت و ده ساعت کار میکرد. …

ادامه

رزیتا در ترکیه!:
قسمت دوم

کامیون حمل اسباب و اثاثیه ی منزل، در کوچه ای هشت متری مقابل خانه ای قدیمی که درش سفید بود، متوقف شد. راننده و چهار پنج کارگر از کامیون نارنجی رنگ پیاده شدند. راننده در ِ آهنی پشت کامیون را گشود. یکی از کارگرها که بطرف خانه رفته بود تا زنگ بزند، با باز شدن در منزل مورد نظر، و …

ادامه

رزیتا در ترکیه:
قسمت اول

رأی نهایی دادگاه خانواده ، مُهری بود بر پایان امیدهایش. دادگاه بعد از طلاق، تنها امید زندگی رزیتا را ، ثمره ی ده سال زندگی شکست خورده ی زناشویی وی را، یگانه فرزندش را از او ربوده و به آن مرد بی عاطفه سپرده بود. البته رزیتا پیش از دادگاه نیز می دانست که بر اساس قوانین جاری در ایران، …

ادامه