فهم لنینی امپریالیسم. 

فهم لنینی امپریالیسم. 

فهم لنینی امپریالیسم.
یا چرایی آنتی شیطان بزرگ بودن و نه آنتی امپریالیست بودن!
یکی از بنیادین‌ترین دلایل خروج و مخالفت بلشویک‌ها و انترناسیونالیست‌ها از بین‌الملل دوم و تشکیل بین‌الملل سوم، شوونیسم و حمایت اپورتونیستی احزاب چپ و سوسیال ‌دموکرات‌های کشورهای اروپایی از سیاست‌های جنگ‌طلبانه و امپریالیستی دولت‌های متبوع خودشان بود.
در حالی که لنین و بلشویک‌ها از یکسو و لوکزامبورگ و لیبکنشت و اسپارتاکیست‌ها از سوی دیگر با این شعار که : “دشمن در داخل است”، در برابر سیاست‌های میلیتاریستی دولت‌های متفق و متحد صف‌آرایی کرده بودند و در برابر جنگ امپریالیستی، سربازان ارتشهای درگیر را دعوت به دست کشیدن از جنگ و برگرداندن لوله‌ی سلاح‌هایشان به سمت اربابان داخلی می‌کردند، سوسیال ‌شوونیست‌ها و اپورتونیست‌های  سوسیال‌ دموکرات امپراتوری آلمان و اتریش-مجارستان  به بهانه‌ی استثمار طبقه‌ی کارگر خودی  توسط بورژوازی بزرگ امپریالیسم انگلستان و فرانسه و برای قدرت‌گیری بورژوازی ملی با سیاست‌های میلیتاریستی ویلهلم دوم و کارل یکم همراهی کردند  و از سوی دیگر احزاب خواهر آنها در انگلستان و فرانسه به بهانه‌ی دفاع از مام میهن، ملکه (بخوانید امنیت ملی) و اراجیف ملی‌گرایانه‌ای اینچنین، رای به مداخله و مشارکت در جنگی دادند (جنگ امپریالیستی اول  [۱] ) که تاریخ جهان را به کلی و منطقه‌ی ما را به شکل خاص تحت تاثیر قرار داد.
امپریالیسم)  آنگونه که لنین تشریح کرده ( وضعیتی از سرمایه‌داری است که انباشت و مونوپل مالی/ پولی سرمایه به حدی می‌رسد که بورژوازی ملی، دیگر در چارچوب مرزهای سیاسی خودش نمی‌تواند به بازتولید و انباشت ادامه دهد. در نتیجه شرکت‌ها و بانک‌هایی که با به ورشکستگی  کشاندن دیگر رقبای داخلی به حد مشخصی از رشد رسیده‌اند، با یکدیگر اقدام به تشکیل یک کمپانی یا کنسرن می‌کنند تا با دیگر کمپانی‌ها و کنسرن‌های جهانی یا منطقه‌ای به معامله یا رقابت بپردازند.
اما از آنجایی که مونوپل شدن سرمایه در یک بورژوازی ملی و رقابت‌های کنسرن‌ها در سطح منطقه‌ای یا بین‌المللی با بورژوازی‌های ملی دیگر، سوای از رقابت مالی سرمایه‌ها به رقابت‌های سیاسی و ژئوپلتیک نیز منجر می‌شود، در نتیجه اقتصادهای بورژوازی ملی که تبدیل به اقتصاد های امپریالیستی و نوامپریالیستی می‌شوند، خوی و ذاتی به شدت مهاجم و پراشتها برای دستیابی به منابع جدیدتر به اضافه‌ی بازار مصرف جدید پیدا می‌کنند که دو جنگ امپریالیستی اول و دوم نمونه‌ی این خوی مهاجم و پر اشتها هستند. به قول لنین در دوران سرمایه‌داری – که استعماری بود-  دنیا یک بار تقسیم شده، امپریالیسم تنها دوره‌ی تقسیم مجدد جهان است.
این متن تلاش می‌کند خرده‌امپریالیسم بودن جمهوری اسلامی و نوامپریالیست بودن روسیه را مستدل و مستند کند و در نتیجه نشان دهد همراهی با سیاست‌های منطقه‌ای روسیه و ایران تحت لوای مارکسیسم وآنتی امپریالیسم ، به بهانه‌ی رویارویی با سیاست‌های فرامنطقه‌ای ناتو، نمودی از ماکیاولیسم و تنها حمایت از امپریالیسمی در برابر امپریالسم‌های دیگر درگیر در جنگ جهانی چهارم محسوب می‌شود.
در اصل سوسیال‌ شوونیست‌ها در کنار استالینیست‌های وطنی و چپ‌های مدافع حرم و اسد و البته افسران جنگ نرم با گفتمان “امنیت ملی”، با توسل به ماکیاولیسم – دشمن دشمن من، دوست من است- به بهانه و به اسم مبارزه با امپریالسم، که برای آنها در آمریکا خلاصه می‌شود و بس، در حال ریختن آب به آسیاب خرده‌امپریالسم شیعه‌ی جمهوری اسلامی، که به شکل تمام‌عیاری به نیمه‌امپریالیسم روسیه وابسته است، هستند. خرده‌امپریالیسمی که بشدت پتانسیل تبدیل شدن به یک رژیم فاشیستی و میلیتاریستی را دارد.
به همین دلیل چپ ضدامپریالیست مدافع روسیه  و ایران، در ادامه‌ی خط امام “راحل”، فقط جناح چپ ناسیونالیسم و شوونیسم ایرانی است که آن را به جای ضدامپرالیست، “ضدشیطان بزرگ” می‌نامم. در این مقاله برای مدون کردن و تحلیل این نظریه تلاش می‌کنم. برای چنین تحلیلی می‌بایست از مقدماتی واقعی آغاز کرد، مقدماتی که نمی‌توانند دل‌بخواهی و جزم باشند، بلکه مقدماتی که شرایط عینی و مشخص را تحلیل عینی و مشخص کند و هم از نقطه‌نظر تاریخی و تکوین آن، هم از نظر دیالکتیکی و فرگشت آن بتواند شرایط مشخص معاصر ما را توضیح دهد.
۱ – فهم لنینی امپریالیسم و تفهیم آن برای امروز:
تحلیل لنین – در کنار بوخارین-  در سال ۱۹۱۶مشخص کرد که سرمایه‌داری معاصر او، درمقطع و وضعیتی از گسترش و توسعه است که دیگرنمی‌توان با تحلیل مارکسیست‌های ماقبل خودش (همچنین مارکس) ماهیت و چیستی آن را فهم و تفهیم کرد، در نتیجه با تحلیل ماتریالیستی مشخص از شرایط مشخص، لنین امپریالیسم را به عنوان وضعیت – یا به قول خودش “مرحله” [۲] – گذار شده در تداوم پروسه تکاملی سرمایه داری رقابت آزد (به مفهوم کلاسیک که مارکس نقد کرد) به سرمایه داری انحصاری (مونوپول) تبیین و نقد کرد.
این تحلیل به ما چگونگی گذار و تبدیل سرمایه‌ی بزرگ ملی کشورهایی مشخص را در رقابت با سرمایه‌های بزرگ ملی دیگر کشورها به سرمایه‌ی انحصاری (امپریالیسم) می‌آموزد. لنین برای تحلیل خودش از شرایط مشخص رقابت میان سرمایه‌داری‌های اروپای غربی استفاده می‌کند و با استناد به داده‌های فراوان مستند می‌کند که چگونه سرمایه‌داری خصوصی در یک کشور، ابتدا در رقابت با دیگر سرمایه‌داران، رقبای کوچک‌تر را ورشکست می‌کند وسپس کلوپ فاتحان با تشکیل کنسرن و کمپانی، خودشان را به مونوپول تبدیل می‌کنند تا بتوانند در سطح جهانی با دیگر کلوپ های فاتح رقابت کنند.
لنین امپریالیسم را مرحله‌ی نهایی توسعه‌ی سرمایه‌داری می‌داند. از نظرلنین انحصارها که ویژگی  این مرحله هستند، بازار سرمایه‌داری را مخدوش می‌کنند و جلوی رقابت آزاد را می‌گیرند. ویژگی اساسی مرحله‌ی امپریالیستی ازنگاه لنین صدورسرمایه و هدف از صادرات سرمایه بیرون کشیدن مازاد ارزش تولید شده از کارگران در مناطق دیگر جهان به کشورهای صادرکننده‌ی سرمایه است.
این وضیعتی نوین در گسترش و توسعه‌ی سرمایه‌داری خصوصی بازار آزاد به سرمایه‌داری انحصاری امپریالیستی بود که از ربع آخر قرن ۱۹ در اروپا، بویژه اروپای غربی آغاز شد.
لنین در ادامه تشریح می‌کند که چگونه کلوپ‌های فاتح برای بقا در رقابت جهانی با کلوپ‌های فاتح دیگر، تشکیل لیگ می‌دهند. در واقع با ادغام بانک‌ها و کنسرن‌ها و کمپانی‌های دو یا چند کشور با همدیگر و تشکیل بانک‌ها ،کنسرن‌ها و کمپانی‌های مشترک، منافع سرمایه‌داری بزرگ کشورهایی  مشخص، با هم همبسته و هم‌پیوند می‌شوند. که مستند آن تشکیل شدن دو لیگ متخاصم متحدین و متفقین در قبل و در طول دو جنگ امپریالیستی ۱۹۱۴ تا ۱۹۱۸ و ۱۹۳۹ تا ۱۹۴۵ بود . او در ادامه پس از تشریح مختصات اقتصادی و کیفیت سرمایه‌داری مونوپول به تشریح خصوصیات و کاراکتر آن می‌پردازد که میلیتاریسم، جنگ‌طلبی و تهاجمی بودن از ویژگی‌های بارز و عریان آن است.  “لنین که  در ۱۹۱۶ امپریالیسم را تحلیل می‌کرد قبل ازهر چیز برایش نوامپریالیسم آلمان که در رقابت با دو امپریالسم کلاسیک – انگلستان و فرانسه- قرار داشت و در حال گسترش و توسعه‌ی خودش بود، اهمیت خاصی داشت. انگلستان و فرانسه کشورهایی بودند که هژمونی اقتصادی/مالی (سرمایه‌دارانه) آنها بیشتر از اتکا به تولیدات داخلی و بورژوازی ملی، بر بازارهای خارجی متکی بود، که همانا مستعمراتی بودند که از دوران انکشاف سرمایه‌داری و استعمار برایشان به ارث مانده بود.” (امپریالیسم و انباشت سرمایه. بوخارین ۱۹۲۴) [۳]
در مقابل، سرمایه‌داری آلمان خودش را از ۱۸۷۱ [۴]  توسعه می‌داد، و به این دلیل که امکان از جیب خوردن (ثروت مستعمراتی) در مقایسه با انگلستان و فرانسه را نداشت ، با استثمار بمراتب حادتر طبقه‌ی کارگر خودی در طول ۴۰ سال، یعنی تا دهه‌ی اول قرن ۲۰ با سرعت و پویایی بیشتری نسبت به دو رقیب دیگر خود رشد کرد و تبدیل به یکی از قدرت‌های بزرگ سرمایه‌داری منطقه‌ای اروپا شد. تولیدات صنعتی و تکنولوژیک، جهش دار افزایش یافت و کارخانه‌های بزرگ با چند صد هزار کارگر، بانک‌های بزرگ با سرمایه‌ی مالی هنگفت، انباشت ارزش [۵]  را چنان متحقق کردند که آلمان درون مرزهای اروپا به رقیبی سرسخت برای رقبای خودش تبدیل شد.
دیگرمرزهای سیاسی و ملی آلمان درکنار چهار مستعمره‌ی آفریقایی آن، برای گسترش و توسعه‌ی سرمایه‌ی بزرگ آلمانی کافی نبود.در نتیجه ولع و اشتها برای منابع و مواد خام، همچنین بازارهای جدید، پای سرمایه‌ی آلمانی را به آمریکای جنوبی و غرب آسیا  (خاورمیانه)  باز کرد. برای مثال سرمایه‌گذاری هنگفت راه‌آهن آلمان ۱۸۹۵ تا ۱۹۰۸ در پروژه‌ی خط آهن استانبول- صنعا که منتهی‌الیه شمالی در دریای مدیترانه و امپراتوری عثمانی را به منتهی‌الیه جنوبی آن در دریای سرخ و اقیانوس هند(در یمن امروزی)متصل می‌کرد، نمونه‌ی خوبی است برای فهم سطح و کیفیت رقابتی که قبل از جنگ امپریالیستی اول وجود داشت. [۶[
در کنار آلمان گروه سومی از امپریالیست‌ها – یا به عبارت دیگر دومین گروه از نوامپریالیست‌ها- در حال تکامل بودند: آمریکا و ژاپن که دوری جغرافیایی آنها ازرقابت‌های درون اروپا و جنگ هایی که همیشه میان قدرت‌های اروپایی جریان داشت، چیرگی و سیطره‌ی مالی و اقتصادی آنها را در برابر دو گروه اول به همراه داشت. برای مثال برتری مسلط بورس نیویورک  در برابر بورس لندن، پاریس و برلین در دوران طلایی و شکوفایی سرمایه‌داری فراآتلانتیک در دو دهه‌ی انتهای قرن ۱۹ و ابتدای قرن ۲۰ و برتری فاحش تقریبا ۲.۵ واحدی – در بعضی مقاطع تاریخی تا قبل از رکود بزرگ در ۱۹۲۹ حتی تا ۴ واحد – ارزش بورس نیویورک به تنهایی در برابر سه رقیب دیگرش با همدیگر، یا یکه ‌تازی امپراتوری امپریالیستی ژاپن در شرق چین و جنوب شرقی روسیه‌ی تزاری.( مثال عینی :نخستین جنگ چین و ژاپن بر سر شبه‌جزیره‌ی کره اوت ۱۸۹۴ تا آوریل ۱۸۹۵ و جنگ روسیه و ژاپن ۱۹۰۴تا ۱۹۰۵ در منچوری و شبه‌جزیره‌ی کره )
این دو گروه یعنی آلمان در اروپا و ژاپن و آمریکا در فراآتلانتیک، شیوه‌های جدید توسعه‌ی تولیدات سرمایه‌دارانه و تکنولوژی‌ها و تکنیک‌های نوین را تصمیم گیری وهدایت می‌کردند. قابل ذکر است که کنسرن‌ها و کمپانی‌های این سه کشور قبل ازهر دو جنگ امپریالستی و قبل از رویارویی  مستقیم در رقابت بین‌المللی آنها با یکدیگر، بشدت در برابر کنسرن‌ها و کمپانی‌های اروپای غربی (انگلستان، فرانسه، بلژیک، هلند، دانمارک) به یکدیگر تمایل و با همدیگر همکاری داشتند. بانک‌های مشترک عثمانی- آلمان، آمریکا- آلمان، ژاپن- آمریکا، آلمان- ژاپن نمونه‌های مشخص این تمایل و همکاری بودند. امپریالیسم و اقتصاد جهانی. بوخارین  ۱۹۱۷] ۷]
مشکل و تضادی که درسال‌های بعد، به خصوص در جنگ دوم امپریالیستی باعث رویارویی و تقابل آنها با یکدیگر شد، منابع، مواد خام و بازارهایی بود که در اصل مستعمرات غیرقابل چشم‌ پوشی‌ای بودند که سابق بر آن یک بار بین امپریالیست‌های کلاسیک تقسیم شده بود و همین امر در نهایت دلیل تناقض و تضاد منافع آنها و تمایل شدید به تقسیم مجدد جهان را به موازات رقابت با امپریالیست‌های کلاسیک به وجود آورد . تقسیم مجددی که یکی از خصوصیات و مشخصات ویژه آن خوی تهاجمی و میلیتاریستی لیگ “نوامپریالیست‌ها” بود.
لنین تبیین میکند که اول  : یکی از مشخصه های اصلی این جدیدترین وضعیت از سرمایه داری، صادرات سرمایه به منظوراشغال بازرهای جدید است و دوم: از مشخصات و خصوصیات  بارز این وضعیت، هم مونوپل شدن سرمایه مالی بعنوان سرمایه بانکی انحصاری شده ی بانکهای بزرگ انحصاری که با سرمایه باندهای صنعتی انحصاری شده ادغام شده بودند و هم  تقسیم مجدد جهان با سیاستهای نو استعماری (نوکلونیالیستی) که حاکمیت انحصاری بر تمام سرزمینهای قبلا تقسیم شده در جهان استعماری (کلونیالیستی) است. ] لنین: امپریالیسم به مثابه بالاترین مرحله سرمایه داری [
با استناد به تعریف و تشریح لنین در منبع مورد ذکر، امپریالیسم، سرمایه داریی است که اقتصاد آن بوسیله انحصار هرچه گسترده سرمایه مالی تعیین میشود که در آن دولتها هر چه بیشتر تحت تاثیر انحصارات میشوند. در ابتدای مسیر تکامل امپریالیستی، این دولتها هستند که به انحصار سرمایه انحصاری درمیآیند، اما در ادامه مسیر تکاملی و دگردیسی آن( هم دولت و هم سرمایه که تاثیر متقابل برهم دارند ) ، دولتها – به مثابه سرمایه دار بزرگ ملی- هستند که سرمایه انحصاری را به انحصار خود درمیاورند و برای تامین سود و ضمانت انباشت است که باید به ناچاربه دنبال تسلط و حاکمیت سرمایه دارانه خود بر مناطق و کشورهای دیگر باشند. و از این مرحله تاریخی به بعد شکست/ پیروزی در رقابت امپریالسیتی نه تنها اقتصادی و مالی بلکه نظامی و با مداخله ارتش که در انحصار دولت است رقم میخورد.
و دقیقن به همین خاطراست که در تحلیل نهایی، لنین به جای اقتصاد امپریالیستی از دولتهای امپریالیستی استفاده میکند که نشان دهنده همان تکامل و دگردیسی اقتصاد سرمایه داری انحصاری – به مثابه مرحله پیشین- به دولتهای سرمایه داری امپریالیستی-  به مثابه مرحله پسین (یا به قول لنین [۸] “بالاترین” مرحله – است. و از این رو سیاستهای تهاجمی، میلیتاریستی و جنگ طلبانه از خصوصیات و مشخصات اصلی امپریالیسم در تعریف لنینی آن است . در آخر و در نتیجه ی تحلیل مشخص از مفهوم امپریالیسم نزد لنین (اینجا مجال پرداختن به تمام مکتوبات لنین بر سراین موضوع نیست) اینرا محرز میکند که :
درتاریخ تکامل سرمایه داری از سرمایه داری رقابت آزاد(استعماری) به سرمایه داری انحصاری  (امپریالستی ) تحت شرایط مشخصی از رشد نیروهای مولد، تولید و انباشت  سرمایه دارانه ، همواره کشورهای جدید امپریالیستی مثل آمریکا ، کانادا یا استرالیا میشود که از مستعمرات قدیمی امپریالیستهای کلاسیک استعماری بوجود آیند. به همین خاطر جزمگرایانه و غیر لنینیستی است که فهم و تفهیم کنیم که تقسیم امپریالیستی جهان به کشورهای ستمگر و ستمدیده بعنوان یک اصل تثبیت شده یکبار برای همیشه انجام شده. زیرا چنین تحلیلی اصل فرگشت ماتریالیستی تاریخ، همچنین بنیادین ترین اصل نقد مارکسیستی به سرمایه، یعنی نقد چگونگی تولید سود سرمایه و تضمین انباشت ارزش اضافه را که به این مربوط است که کدام دولت سرمایه داری امنیت آنرا تولید و تضمین میکند، نادیده میگیرد.
از نظر اقتصادی، حرکت سرمایه‌داری انحصاری تعمیم‌یافته به بیرون با مبارزه‌ی رقابتی برای موقعیت هزینه‌ی پایین از طریق دست آوری کار دراقتصاد جهان  و به‌طور روزافزونی مواد اولیه‌ی کمباب‌تر شده و رانت انحصاری که همه‌ی این‌ها تولید می‌کنند را تشدید کرده است. نتیجه همان طور که دیده‌ایم شامل صرفه‌جویی‌های حیرت‌انگیز در هزینه‌ی تولید برای انحصارهای منفرد است که حاشیه‌ی سود روزافزونی ایجاد می‌کند که درترکیب با اشکال سنتی باج‌ستانی به سرریز شدن بیش‌تر رانت امپراتوری به مرکز این نظام منجر می‌شود. میزان واقعی مازاد ضبط شده در پیچیدگی فوق‌العاده زنجیره‌ی ارزش، نرخ مبادله، حساب‌های مخفی و از همه مهم تر درماهیت محاسبه‌ی تولید ناخالص داخلی در نظام سرمایه‌داری پنهان می‌شود. بخشی از این رانت امپریالیستی در کشورهای پیرامونی باقی می‌ماند و به مرکز منتقل نمی‌شود و درواقع پرداختی به طبقه‌ی حاکم محلی است به خاطر نقشی که دراین بازی جهانی‌شده ایفا می‌کنند. این رقم طبق برآوردهای مؤسسات مالی و اقتصادی (آمار رسمی) نزدیک به ۳۰ تریلون دلار است که به وسیله  رقابتهای اقتصادی – سیاسی – نظامی میان قدرتهای منطقه ای در قاره ها به خصوص قدرتهای نفتی خاور میانه تقسیم میشود. و در واقع تبدیل به سرمایه ای خالص و فرا ملی که مستقیم روی سرمایه انباشت شده ی ملی میشود که جهت قدم برداشتن این قدرتهای منطقه ای به سوی تبدیل شدن به نو یا نیمه امپریالسیت های منطقه – فرا منطقه ای، بهترین بستر اقتصادی و مالی را فراهم میکنند. ]۹[
با استناد به تحلیلی که در بالا ارائه شد، امپریالیسم را نه تنها نمیتوان محدود به کلوپ  کلاسیک قرن ۲۰ امپریالیستها ( آمریکا ، انگلستان ، فرانسه) کرد بلکه حتی نمیتوان آنرا به لیگ کشورهای عضو ناتو تقلیل داد.
مساله اصلی از نقطه نظر لنینی : انباشت گسترده سود و ارزش برای سرمایه انحصاری شده ، انحصاری شدن سرمایه انحصاری و تشکیل کنسرن/ کمپانی های چند ملیتی،صدور سرمایه و سرمایه گذاری در اقمار پیرامونی یا فرا منطقه ای یک سرمایه داری خاص (اینجا برای ما ایران) جهت اشغال بازارهای جدید، ایجاد و گسترش نیروها و تسلیحات نظامی جهت حضور و تاثیر تسلط  فراملی / منطقه ای برای حفظ منافع و عمق استراتژیک سیاسی/اقتصادی و … ازمشخصات و خصوصیات ویژه ای است که میتوان با استناد به آنها یک سرمایه داری مشخص را امپریالستی یا در مسیر تبدیل شدن به نوامپریالیسم یا خورده امپریالیسم منطقه ای یا بین المللی تحلیل کرد.
یکی از بزرگترین و مهمترین خطاهای استراتژیک و سیاسی نیروهایی که خود را متعلق به جبهه مبارزه طبقاتی و اردوگاه کمونیستی تعریف میکردند و میکنند- در تمام طول گردش رویزیونیستی و اپورتونیستی شوروی وحزب کمونیست  پس از۱۹۲۴-  قبول و استناد به تعریف امپریالیسم از سوی تئوریسینهای مدافع بلوک شرق و جبهه اتحاد شوروی در رویارویی با بلوک غرب و جبهه آمریکا بود، که از همان ۱۹۲۴ آغاز و در طول تمام دوران جنگ سوم امپریالیستی (یا بقول مین استریم: جنگ سرد ) ادامه داشت.
سیاستهای اتحاد شوروی به رهبری استالین که با اتخاذ سیاستهای رشد و توسعه سرمایه داری ملی (زیر نام “سوسیالیسم در یک کشور”) آغاز شد و پیش میرفت، به تقسیم امپریالیستی لهستان میان سوسیالیسم برنامه ریزی شده بروکراتیک  در انحصار دولت [۱۰] شوروی و سرمایه داری بازار آزاد نوامپریالیسم آلمان، در ۱۹۳۴ و پیمان به اصطلاح “صلح” میان استالین و هیتلر منجر شد. پیمانی که زیر اسم دماگوگی دفاع از جمهوری جوان شوراها اما برای ایجاد فضا و زمان جهت رشد و ارتقای سرمایه داری ملی روسیه بود. آلمان شکست خورده در جنگ اول امپریالستی و روسیه ای که پس از انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ و با سیاستهای شوونیستی و رویزیونیستی حزب پس از ۱۹۲۴- به جای ادامه انقلاب – به  قصد تبدیل شدن به نیرویی حداقل منطقه ای بود- هر دو به سمت دوره به اصطلاح “سازندگی” پیش رفتند. دوره ای که چیزی جز انباشت و سود آفرینی برای سرمایه داری ملی نیست. در نتیجه هر دو سرمایه داری ملی به شدت ضعیف شده آلمان و روسیه به آن پیمان امپریالستی”صلح” برای متحقق کردن پروسه تولید و انباشت  نیاز داشتند.
نمونه این پیمان قبل از جنگ اول امپریالیستی میان دولتهای رقیب در اروپای غربی یعنی کهنه امپریالیستهای انگلستان،فرانسه،ایتالیا،هلند و بلژیک از یک سو و نو امپریالستهای آلمان- پروس، اتریش- مجارستان از سوی دیگر به همراه دولتهای رقیب در دیگر نقاط دنیا روسیه،آمریکا،ایران، عثمانی،مکزیک،ژاپن و چین منعقد شده بود ( کنفرانس  اول و دوم در ۱۸۹۹ و ۱۹۰۷ لاهه(
 این پیمان صلح از مهمترین اقدامات سرمایه داریهای بزرگ جهان بعنوان مرحله ای جدید ازتقسیم امپریالیستی جهان میان سرمایه داریهای مونوپل شده آمریکا و اروپای غربی (که ازسوی بوخارین و لنین تحلیل و نقد شدند) در کنار امپراتوریهای قدرتمند و نواستعماری شده (مفهوم مشخص برای آن دوران مشخص) همچون عثمانی، قاجار و تزار در تقسیم استعماری مناطق تحت نفوذ و کنترل آنها بود.
 برای مثال میان امپراتوری قاجار و عثمانی واگذاری غرب دجله و تمام منطقه فرات عراق به عثمانی(تعیین دجله بعنوان مرز میان دو امپراتوری) و واگذاری قفقاز ( آذربایجان،ارمنستان، گرجستان) به ایران تحت پیمان صلح ارزروم اول ۱۸۲۳ و ارزروم دوم ۱۸۳۰، یا واگذاری قفقاز به روسیه یا همان معاهدات گلستان ۱۸۱۷ و ترکمانچای ۱۸۲۷ نشان از تقسیمات استعماری و کلونیالیستی منطقه ای میان قدرتهای منطقه است که در نهایت از لحاظ بین المللی به کنفرانس دوم لاهه ۱۹۰۷ ختم شد. پیمان صلح ۱۹۰۷لاهه در اصل سود امپریالیستی و دوران شکوفایی صنعتی برای سرمایه داریهای بزرگ را تضمین میکرد و برای استعمارگران منطقه ای درآسیا یعنی روسیه ، ژاپن،عثمانی و قاجار سود ثروت های هنگفت باج و خراج از کلونی ها را تضمین میکرد. (در مثال ایران باج و خراج  بخش خراسان افغانستان،تفلیس گرجستان، آستارا و باکو در آذربایجان،  ایروان در ارمنستان و بحرین که قبل، مابین و بعد از این دو کنفرانس مختصات و مشخصات مختلفی داشت(
با نگاه  ماتریالیستی/ تاریخی و تأمل مستقل و غیر جانبدارانه (اینجا شوونیستی) فعالین مارکسیست و کمونیست به تاریخ (اینجا ایران) میتوان نقش و تاثیرات منطقه ای ایران را در پروسه سرمایه داری شدن ایران و منطقه در کنار / رقابت با عثمانی و روسیه تزاری به خوبی ردیابی و مشاهده کرد. که البته مستندات و دلایل بسیاری را محققین و تاریخ پژوهان میتوانند در منابع مختلفی دنبال کنند. هم پیمان بودن سیاسی/اقتصادی ایران قاجاری و ایران پهلوی اول با آلمان و  قوای متحدین در قبل و طول هر دو جنگ امپریالیستی که در هر دو به اشغال نظامی ایران از سوی قوای متفقین منجر شد دلیلی است بر این مدعا.
۲- تعریف نوامپریالیسم  [۱۱[
اگر مبنای تعریف و تحلیل ما از امپریالیسم نگاه مارکسیستی لنین و بوخارین باشد،همانگونه که بورژوازی ملی و سرمایه داری آلمان در ابتدا بعنوان یک نیروی نوامپریالیستی در رقابت با امپریالیسم کلاسیک انگلستان و فرانسه در مسیر صنعتی شدن و انباشت هنگفت ارزش، به اضافه صادرات آن ارزش به مثابه سرمایه به خارج از آلمان جهت تامین و تضمین سود سرمایه و اشغال بازارهای جدید مصرف فرای مرزهای ملی آلمان بود، امروز بورژوازی وسرمایه داری برزیل ،روسیه ، هند ، چین ،آفریقا جنوبی – پیمان راهبردی چند جانبه گروه  بریکس  که رقیب اصلی گ۷ محسوب میشوند – را میتوان بعنوان کشورهای نوامپریالیستی نام برد.
بریکس یعنی‌ نزدیک به ۳ میلیارد نفر جمعیت جهان، یک لیگ از ۵ سرمایه داری مونوپل شده که ۴ تای آنها قدرتهای اتمی هستند و ۲ تای آنها صاحب حق وتو  و عضو دائم شوری امنیت سازمان ملل. یعنی‌ گستره جغرافیایی به وسعت نیمی از جهان، دسترسی‌ مستقیم و فیزیکی‌ به تمام ۵ قاره. در نهایت و در تحلیل نهایی‌ از نظر ژئو استراتژیک یعنی‌ : امپراتوری که عملاً در آن‌ آفتاب غروب نمی کند.
پروسه بین المللی شدن تولید پس از دهه ۱۹۹۰ تکمیل شد وبه متقاعب آن،زنانه سازی سیستماتیک  بازار کار که از دهه ۱۹۷۰ آغاز شده بود، در دهه ۱۹۹۰ متحقق شد؛ با درنظر گرفتن جمیعت ساکن در این ۵ کشور، یعنی‌ بیشترین نیروی کار زنانه که درمقیاس با باقی‌ دنیا  در این کشور‌ها مشغول به کار است و با توجه به استثمار مضاعف کارگران زن نسبت به کارگر مرد، در نتیجه متحقق کردن انباشت ارزش اضافه نسبت به باقی‌ دنیا در این ۵ کشور به مراتب تساعدی انجام میشود. در ضمن تمام کشور‌های جنوب شرق آسیا به خصوص اندونزی و مالزی نیز با جمعیت بسیار زیاد همین پروسه را متحقق میکنند که در تحلیل نهایی‌ چون همه در اتحادیه کشور‌های آ.س. آن‌  عضو هستند – منطقه نفوذ ژئو استرتژیک، سیاست و اقتصادی برای چین و هند – در نتیجه  در عمل پروسه انباشت سرمایه به شکلی‌ هنگفت و منحصر به فرد در آنچیزی که به بریکس معروف است متحقق میشود.
در تعریف کوتاه می‌توان گفت که برای مثال برزیل یا آفریقای جنوبی کشور‌هایی‌ هستند که نمیتوانند به تنهایی‌ با امپریالیستهایی مثل آمریکا رقابت کنند اما بریکس لیگی است که رقابت با آن‌ به تمام ناتو با هم احتیاج دارد.
عملاً یعنی‌ دنیای ۲ قطبی، در فرم دگردیسی کرده نوین خود (سرمایه داری انحصاری گلوبال شده) و رقابت‌های امپریالیستی از فرم رقابت کشورهای امپریالیستی کلاسیک در دو لیگ متخاصم متحدین و متفقین در دهه ۳۰-۴۰ میلادی با همدیگر به رقابت لیگ‌های امپریالیستی با هم در دو لیگ ناتو(امپریالیستهای کلاسیک) و بریکس (نو امپریالیستها)  در برابر هم متکامل و متحقق شده.
پیمانهای مختلف نظامی/اقتصادی همچون پیمان شانگهای  (ایران، پاکستان، هند، چین، روسیه ) که بعنوان نمونه رقیب عصر حاضر پیمان ناتو میتوان نام برد، مناطق مختلفی از دنیا را که تحت قیومیت، تسلط و سرمایه گذاری این کشورها میباشد را با اتکا به معاهدات نظامی فی مابین آنها برای حفظ منافع و دسترسی به منابع جدید و بیشتر را که همان تقسیم امپریالیستی مناطق از کنترل خارج شده امپریالیستهای کلاسیک قرن ۲۰ (گ۷) میباشد، مثالی بارز و عینی است.
تشکیل کنسرن،کمپانی،کارتل و بانکهای مشترک میان این قدرتهای نوامپریالیستی که در مسیر رقابتهای جدی امپریالیستی  با  گ۷ هستند؛ سرمایه گذاریهای هنگفت درانرژی بخصوص نفت و گاز، سرمایه گذاریهای فرا قاره ای در آفریقا و جنوب شرقی آسیا، در سال ۲۰۱۴تاسیس “بانک توسعه جدید”- توسط بریکس- برای رقابت و فشار جهت پایان دادن به تسلط سنتی دلار و۳۰ ساله یورو، فاز و مرحله نوینی را در رقابتهای امپریالیستی سرمایه انحصاری شده گشودند، و مثالهای فراوان بسیاری اینچنین که محققین اقتصاد و سیاست بین المللی میتوانند مستندات بسیاری را در منابع مختلفی دنبال کنند، نشان از وضیعت (“مرحله” به قول لنین) جدیدی در مناسبت سرمایه داری گلوبال شده و امپریالیسم جهانی میباشد.
اینچنین تحلیلی (البته به مراتب با مستندات بیشتر و تحلیلی عمیق ترهمچون تحلیل لنین و بوخارین) میتواند ازپس جواب برای بحرانهای معاصر سرمایه داری برآید. درغیر این صورت مارکسیسم و مارکسیست های زمانه ما به هواداران یکی از دو طرف (اینجا روسیه و چین) در درگیرهای هژمونیک میان قطبهای مختلف امپریالسیتی تحت عنوان مبارزه با امپریالیسم (اینجا ناتو) تبدیل میشوند.
در طول نیمه دوم قرن ۲۰ و تقسیم جهان به ۲اردوگاه متخاصم (بقول مین استریم : سوسیالیسم و سرمایه داری) و بدلیل عدم وجود تحلیل مشخص از شرایط مشخص، کار به جایی رسید که مارکسیسم با ماکیاولیسم اشتباه گرفته شد وتحت نام مارکسیسم و کمونیسم در رویارویی با امپریالیسم  پیمان ناتو، نیروهایی که خود را کمونیستی مینامیدند به حمایت از اردوگاه پیمان ورشو پیوستند.و در طول جنگ سوم امپریالیستی (سرد) که جنگهای گرم و فیزیکی آن در ویتنام ،شبهه جزیره کره، تحت فرماندهی آمریکا و جنگ افغانستان یا بحران خلیج کوبا تحت فرماندهی شوروی ، همچنین جنگهای دیگرهمچون جنگ ایران و عراق،امپریالیسم (یا همان شیطان بزرگ) آمریکا بود،همین تحلیل بود که برای مثال انقلابیون کمونیست ایرانی را به چنان شقاقی انداخت که اکثریت آنها را پشت سر “خط امام” برای رویارویی با امپریالیسم (شیطان بزرگ ) به صف کرد.
۲-۱ نیمه امپریالیسم روسیه  [۱۲[
کنگره ۲۰ حزب کمونیست اتحاد شوروی در ۱۹۵۶، بروکراسی و اولیگارشی متکامل شده ی طبقه حاکم حزبی که در طول ۱۹۲۴ تا آن تاریخ شکل گرفته بود را در کنگره  و پس از آن بروکراتیزه  و موجودیت رسمی‌ داد. بروکرات‌ها و الیگارش‌های حاکم بر حزب، به مثابه طبقه بوروکرات دولتی که امیال و منافع بورژوازی ملی‌ روسیه را نمایندگی می‌کردند، دیکتاتوری بورژوازی ملی‌ را که از ۱۹۲۴ با نابودی تمام دستاوردهای انقلاب اکتبر و افقهای پیش روی شوراها وکنترل کارگری متحقق شده بود، به دیکتاتوری سوسیالیسم برنامه ریزی شده بروکراتیک در انحصار دولت ارتقا دادند.
این تسلط و حاکمیت بر تمام ارکان زندگی‌ اجتماعی، سیاسی و اقتصادی جامعه شوروی و کشور‌ های اروپای بلوک شرق به حدی بود که اعتراضات کارگری در لهستان و اعتراضات اجتماعی در خیابانهای پراگ و بوداپست با مداخله تانک‌های ارتش روسیه سرکوب میشد. و در نهایت با اشغال افغانستان در ۱۹۸۸ دگردیسی سرمایه داری انحصاری دولتی شوروی به امپریالیسم نظامی اتحاد شوروی متکامل و متحقق شد.
 اگر شوروی در ۱۹۶۰ دومین قدرت اقتصادی جهان بود، با این حال به دلیل تضاد درونی‌ و متناقض فرم و محتوای اتحاد شوروی – یعنی‌ اقتصاد برنامه ریزی شده بروکراتیک  در انحصار دولت درمحتوی و سوسیالیسم دولتی/ توتالیتر آن در فرم – به تدریج و در پروسه تکاملی خویش تا ۱۹۹۰ به جایگاهی رسید که کمتر از یک سوم قدرت اقتصادی رقبای منطقه یی خود مثل ژاپن را داشت و تا پایان ۱۹۹۰ به کمتر از نصف رقبای اروپایی‌ خود بویژه آلمان رسید.
با درهم شکستن تلاش‌هایی ( از ابتدا محکوم به شکست به دلیل تضادی که بالا در فرم و محتوی شوروی از آن صحبت شد) همچون اصلاحات اقتصادی نوین(برژنف ) که همان سیاست اقتصادی بازار بود و پرسترویکا و گلاسنوست (فضای باز سیاسی گورباچف) ،همچنین بحرانهای سیاسی و اجتماعی در کنار رقابتهای هژمونیک امپریالیستها با ابرقدرت بلوک شرق، بغرنجی را متکامل کرد که فروپاشی ۱۹۹۱ را عملی‌ کرد، فروپاشی ای ( انقلابی – انگلس حتی جنگ را به دلیل اینکه عملاً با شکست یا پیروزی و حتی مصالحه طرفین، واقعیت را دستخوش تغییرات بنیادین می‌کند نوعی انقلاب میداند. ارجاع به دولت، خانواده و مالکیت خصوصی همچنین آنتی دورینگ ) که عملاً جامعه روسیه از ۱۹۵۶ آبستن آن بود/ شد. این فروپاشی از لحاظ اقتصادی روسیه را در سالهای بعدی به دلیل بحران عمیق اجتماعی و اقتصادی ، در رقابتهای جهانی‌ بیشتر عقب انداخت.
تولیدات صنعتی در روسیه از ۱۹۹۱ تا ۹۵ بیش از ۴۶ درصد سقوط کرد، تولید ناخالص داخلی‌ به زیر بیش از ۵۰ درصد مقدار مشابه در دهه ۷۰ تا ۸۰ رسید، نرخ تورم بیش از ۴۰ درصد شد و ارزش روبل تقریبا به کاغذ باطله تبدیل شد. در این دوره روسیه ماهیت و جایگاه هژمونیک خود را در سطح رقابت‌های امپریالسیتی در برابر رقبای خود از دست داد و روسیه به جولانگاه سرمایه داری‌های امپریالسیتی لیگ  گ۷ برای بهره کشی‌ مضاعف و چند برابر از طبقه کارگر مطلقاً خلع ید شده روسیه تبدیل شد. سوسیال امپریالیسم شوروی که شرط وجودش مستلزم برپایی یک بازار جهانی‌ با یک پیش شرط سیاسی (بلوک شرق و پیمان ورشو) بود، اینک فروپاشی آن‌ همان پیش شرط سیاسی را تبدیل به بنیانی برای یک سازماندهی بین المللی جدید تولید سرمایه دارانه و تقسیم کار مجدد جهانی‌ کرد.
این تقسیم کار‌و سازماندهی مجدد بین المللی در طول دهه ۱۹۹۰ تا ۲۰۰۰ تقریبا همه چیز را در روسیه و اقمار سابق پیرامونی آن‌ خصوصی کرد.  از کارخانه‌های بزرگ و زیر ساختار‌های صنعتی و اقتصادی در صنایع مادر، تا معادن و منابع و مواد خام و بانکها همه تقریبا خصوصی شدند. و این اصلا تعجب برانگیز نبود که همه این خصوصی سازیها و تشکیل کنسرنهای مختلف ازشرکتهای ورشکسته توسط همان طبقه حاکم  قبل ازفروپاشی،یعنی‌ طبقه بروکراتهای اولیگارش  وابسته به بورژازی ملی‌ روسیه عملی شد. ولادیمیر پوتین(بناپارت روسیه) و تیم‌ همراه او مثل دیمتری مدودف  یا سرگئی لاوروف متعلق به همین طبقه هستند.
حرص و اشتهای بورژازی ملی‌ روسیه که حالا دیگر از قید و بند بروکراسی فرمال حزب کمونیست سابق نیز رها شده بود، پروسه متکامل شدن سرمایه داری نولیبرالیستی مسلط شده ٔبر روسیه را به یک “نیمه امپریالیست” ابرقدرت رقم زد. از آنجا که به میمنت انقلاب اکتبر رهایی زنان در عرصه کار و برابری حقوق اشتغال زنان با مردان عملی‌ شده بود، روسیه در مقایسه با دیگر رقبای اروپایی خود – امپریالیستهای انگلستان، آلمان،فرانسه در لیگ امپریالیستی اتحادیه اروپا- بزرگترین بازار فروش نیروی کار زنانه را در وضعیت نوین زنانه سازی نیروی کار که از دهه ۷۰ عملاً در سرمایه داری‌های انحصاری لیگ اتحادیه اروپا متحقق شده بود، را برای خود داشت. این یعنی‌ پروسه انباشت با سرعت زمانی‌ و سیر صعودی بمراتب بیشتری با دیگر رقبای روسیه متحقق میشد.
بورژازی مطلقاً انحصاری شده، روی بستر سرمایه داری نولیبرالیستی، همچنین ملی‌ گرایی روسی در رژیم بناپارتیستی پوتین با قبضه تمام ارگانها و نهادهای دولتی، نظامی و اقتصادی  در مسیر انباشت امپریالیستی خودش را متشکل کرد. سهم تجارت جهانی روسیه که در فاصله ۱۹۹۰  تا ۲۰۰۰ از ۳/۳ درصد جهان به ۱/۰ سقوط کرده بود از ۲۰۰۱ تا ۲۰۱۱ به ۹/۳ درصد رسید، در فاصله ۱۹۹۹ تا ۲۰۰۹ با ۲۰۹ برابر جهش از۱/۰ درصد به ۹/۲ درصد رسیده بود. در نشریات  اقتصادی این آمارها تنها همان معنی ۲۰۹ برابر جهش را میدهند اما در این تحلیل یعنی‌ استثمار ۲۰۹ برابر شده نیروی کار جهت انباشت.
این انباشت مضاعف که سرعت و سیر سعودی بیشتری را برای سرمایه داری انحصاری شده روسیه فراهم می‌کرد، با پروسه دیگری ازتضمین سود سرمایه دارنه ادغام شده است.واین تضادی است که در دسترسی‌ به ثروت‌های روسیه در مواد خام ، منابع و معادن مخصوصاً انرژی نفت و گاز همچنین فلزات مثل آهن و آلمینیوم متحقق شده. این تضاد از یک سؤ دسترسی تنگ‌ سرمایه گذاری‌های خارجی بدلیل منافع استراتژیک و ژئو پولتیک روسیه در مرزهای جغرافیایی روسیه نگهداری میشود(هنوز در قانون اساسی‌ منابع زیر زمینی‌ در روسیه ملی‌ هستند هر چند کارخانه ،پالایشگاه و … برای استخراج آن‌ کاملاً خصوصی است) اما از طرف دیگر بدلیل وابستگی‌های رقابتهای امپریالیستی لیگ اروپا به مواد خام روسیه و مبادله آن‌ با تکنولوژی‌های صنعتی‌ خودش  (برای مثال در صنعت خودرو سازی) تناقض کنسرن مشترک گاز پروم روسیه و توتال فرانسه  و قراردادهای متعدد اکتشاف و استخراج منابع نفت و گاز روسیه را در سیبری، فلات شرقی روسیه هم مرز با اقیانوس آرام همچنین در قطب شمال، همان تضاد دسترسی به ثروتهای طبیعی روسیه است. این تضاد سرمایه دارانه و انحصاری با پروسه انباشتی که در قبل تر گفته شد ساختار و مختصات کلی‌ سرمایه داری انحصاری شده روسیه را تشکیل میدهند.
در سال ۲۰۰۷ آخرین شرکتها وبنگاه‌های اقتصادی کلان که هنوز دولتی بودند(بیمه ها ، بانکها و …) نیز نه تنها خصوصی بلکه انحصاری شدند. برای مثال تشکیل فرا انحصار بانکی‌ به نام بانک سیبر(SIBER)  که ادغام بانک مرکزی روسیه با دیگر بانکهای هنوز دولتی مانده بود. یا تشکیل کنسرن انحصاری آلمینیوم آلروزا(ALROZA)  توسط دولت و کنار زدن باقی‌ رقبای داخلی‌، نه تنها دولت را به ابر انحصار در روسیه تبدیل کرد بلکه برای مثال صنعت آلمینوم روسیه را به یک ابر انحصار بین الملی تبدیل کرد که حالا دیگر رقابت بین الملی با دیگر رقبای جهانی‌ خود مخصوصاً آمریکا داشت. همین پروسه‌های انحصاری شدن در صنعت نفت و گاز نیز متحقق شد، به صورتی‌ که تفاوت کنسرن راشا نفت با گاز پروم  در این است که دولت تضمین توان رقابت بین المللی گاز پروم را با رقبای بین المللی همچون شل تضمین کرده است. (در تحلیل های استراتژیستی یکی‌ از دلایل عمده جنگ سوریه که به آن استناد میشود اختلاف بر سر مسیر لوله انتقال گاز بستر خلیج فارس از مسیر عراق< سوریه< مدیترانه<اروپا [گاز پروم] یا عراق< ترکیه<دریای سیاه< اروپا [شل] است)
 گاز پروم در سال۲۰۱۳ بعنوان دومین تولید کننده بزرگ نفت به تنهایی‌ با کنسرن اوپک وکنسرن  مشترک آمریکا وعربستان (آرامکو) در رقابت بر سر مدیریت بازار جهانی‌ نفت است. ضمناً در صنعت انرژی، روسیه بزرگترین صادر کننده سرمایه مالی‌ و ابزار تولید  در جهان در صنعت نیروگاه‌های اتمی‌ است.
همچنین ۱۹ منوپول روسی تسلیحاتی در سال ۲۰۱۴ در میا‌‌ن ۱۰۰ کنسرن بزرگ جهانی‌ ،روسیه را تبدیل به پنجمین تولید کننده و صادر کننده عمده تسلیحات در دنیا پس از آمریکا، انگلستان،آلمان  و فرانسه کردند.
این دگردیسی درارتقای رتبه جهانی‌ صنعت تسلیحاتی روسیه، تهاجمی شدن سیاستهای نظامی روسیه  را نیز در بر داشت. نیروی رزمی ارتش روسیه دومین قدرت نظامی جهان محسوب میشود. (این قیاس به نسبت توان نظامی در سطح تسلیحاتی محاسبه شده و به معنای قیاس تسلیحات اتمی‌ و تکنولوژی‌های تهاجمی تسلیحاتی است و نه با قیاس تعداد نیروهای نظامی) در سال ۲۰۰۸ برنامه مدرنیزه کردن ارتش روسیه با رقم هنگفت ۷۰۰ میلیارد یورو آغاز شد و تصمیم گرفتند که در دو برنامه ۵ ساله تا سال ۲۰۱۸ این رقم به سطح ۱۱۰۰ میلیارد یورو برسد. نیروی رزمی روسیه از ۷۱۰  هزار نفر به ۹۱۵ هزار نفر افزایش یابد و در دورنمای استراتژیک ارتش روسیه تصویب شد که روسیه تا سال ۲۰۲۰ به یک قدرت نظامی مداخله کننده بین الملی در صورت تشخیص  ضرورت آن‌ مثل مدل عراق  تبدیل شود.ارتش روسیه به تنهایی‌ در۳ جبهه مستقل مرزی  یا فرا مرزی میتواند وارد نبرد شود.
سوء استفاده استراتژیک ناتو از تضعیف بین الملی روسیه پس از ۱۹۹۱ سبب شد که عمق استراتژیک روسیه با توجه به سمت گیری کشورهای به استقلال رسیده پس از فروپاشی به طرف ناتو، تا مرزهای جغرافیایی روسیه عقب نشینی کند. این تحولات تا جایی پیش رفت که مداخله نظامی ( خودشون میگن :”بشر دوستانه”!!) ناتو در جنگ بالکان ۱۹۹۵ بروز کرد. در جایی که سابق بر این عمق استراتژیک شوروی بود. جنگ بالکان و مداخله سنگین نظامی ناتو که با نابودی تمام تاسیسات زیر ساختی( نیروگاه ها ، کارخانه ها و …) یوگوسلاوی سابق همراه شد، فاجعه ای را رقم زد که تا امروز هم مهاجرین کشورهای یوگسلاوی سابق بدلیل بیکاری و عدم وجود زیرساخت های اقتصادی است که برای کار به اروپای غربی مهاجرت میکنند.
این درگیریهای هژمونیک میان روسیه و ناتو در تمام دهه ۱۹۹۰ تا ۲۰۰۰ روسیه را به حاشیه معادلات سیاسی/استراتژیک جهانی سوق داد. اما با شکل گیری پیمان شانگهای و تاسیس بریکس که هر دو در سال ۲۰۰۱ عملی شدند، روسیه ورود مجدد خود را- اینبار با مختصات/خصوصیتی  کاملاً متفاوت و نوین – به عرصه سیاست و استراتژی جهانی عملی کرد.
جنگ قفقاز میان روسیه و جدایی طلبان چچنستان اینطور نیست که بدلیل تروریسم اسلامیستها تمام نمیشود، که این بهانه ای به طور کامل شبیه بهانه های مبارزه با ترورسم ناتو در افغانستان وعراق است. بلکه با وجود داشتن پایگاه نظامی آمریکا در آذربایجان، روسیه محال است که به یک کشور جدید اجازه استقلال دهد. همچنین جنگ واشغال گرجستان در ۲۰۰۸ نیز ازهمین منظر قابل تحلیل است. منطقه استراتژیک دریای سیاه که سابق براین در کنترل مطلق شوروی بود (باوجود حضور ترکیه در جنوب آن دریا که عضو ناتو هم هست) از تسلط روسیه خارج شده بود و با وجود روی کار آمدن ساخاشویلی در گرجستان که قول همکاری های نظامی با ناتو را داده بود، روسیه پس از افغانستان برای اولین بار مداخله نظامی اشغال گرایانه در خارج از مرزهای خود انجام داد. ( مداخلات نظامی شوروی در بوداپست، ورشو و پراگ در این کتگوری دسته بندی نمیشوند)
اینگونه بود که گرجستان بعنوان کشوری مستقل به اشغال روسیه درآمد و وقتی که درمذاکرات صلح با طرف اروپایی (ناتو) به توافق رسیدند که ناتو به پشت مرزهای غربی اوکراین، یعنی مرز شرقی لهستان عقب نشینی کند، (استقرار سامانه های موشکی ناتو در لهستان به همین اجبار است) تنها آنزمان بود که روسیه به اشغال نظامی گرجستان پایان داد. و امروز نیز دقیقاً با همین تحلیل است که یکی ازاضلاع واقعیت جنگ اکراین و اشغال شبهه جزیره کریمه در دریای سیاه از سوی روسیه قابل فهم میشود. در آخر این تحلیل نیز مشخص ترین مثال حضور نظامی تمام عیار روسیه در جنگ امپریالیستی سوریه است. این نکته خیلی مهم است که جنگ سوریه را جنگی امپریالیستی برای تقسیم  مجدد امپریالیستی غرب آسیا تحلیل کنیم. در غیر اینصورت ما هم درون تفسیر و تحلیل های مختلف چون : تئوری های توطئه آخرالزمانی و یا نقشه اسرائیل بزرگ وغیره  به بیراهه میزنیم.
همانگونه که در توضیحات ۱ همین مقاله اشاره شده و در بخش آخر(بحران امپریالیسم) همین متن به آن پرداخته خواهد شد، دوران امپریالیستی ای که معاصر ما است ، دورانی که به دلیل موقعیت استراتژیک جهانی، میتوان به آن “تراز وحشت”  گفت (هیچ امپریالیستی با وجود بحرانی ترین دوره سرمایه داری جهانی، جسارت حمله اول را به دیگر رقبای خود ندارد، بدلیل ترس از مقابله به مثل به مراتب سنگین تر دولت رقیب که وضیعت نوینی از دگردیسی تکامل سرمایه داری دوران ما میباشد) . به همین دلیل و تاثیر متقابل دگردیسی سرمایه داری ها جهانی روی یکدیگر، امپریالیسم نیز دگردیسی داشته و رویارویی های نظامی امپریالیستی که هنوز هم بر همان منطق نابودی تولیدات اضافه که لنین مستدل کرد استوار است، انجام میشود ولی دیگر درون مرزهای امپریالیستها عملی نمیشود.
امروز جنگ سوریه مدرن ترین جنگ امپریالیستی در دوران دگردیسی و متکامل شده سیستم امپریالیسم گلوبال شده است که در ادامه اشغال افغانستان ۲۰۰۱ و عراق ۲۰۰۳ انجام میشود. با این تفاوت که اینجا یک طرف رویارویی با ناتومشخصن روسیه است. با استناد به همین تحلیل است که اشغال افغانستان در ۲۰۰۱ تا به امروز را جنگ امپریالیستی چهارم تعریف میکنم که پس از جنگ سوم امپریالیستی (سرد)، تقسیسم مجدد جهان را در سوریه به جنگی گرم میان سردمدار لیگ  گ۷ (آمریکا)  و سردمدار لیگ بریکس( روسیه)  تبدیل کرده است، و این تحلیل لنینی از وضیعت معاصر دوران کنونی ما است. البته رقابت میان روسیه و چین بر سر رهبری بریکس نیز باید درکناراین تحلیل در نطر گرفته شود. اما چین :
 ۲-۲ نوامپریالیسم چین 
انکشاف سرمایه داری چین یا به عبارتی دیگر، سرمایه داری چینی‌، از دهه سوم پس از انقلاب مائوئیستی در چین متحقق شد. مائویسم در تئوری و پراتیک همانا تجلی‌ یکجا شدگی جناح چپ و انقلابی (نه الزاماً کمونیست‌های مارکسیست) گرایشات ملی‌ گرایانه، ضدّ استعماری و مترقی خورده بورژوازی چپ بود. به شکل تاریخی، چین توسط امپریالیسم انگلستان و ژاپن همچنین روسیه استعمارگر، تمام ۱۰۰ سال گذشته اش (اشاره به جنگ اول تریاک ۱۸۴۰ تا آغاز جنگ دوم امپریالیستی ۱۹۴۰است) را در حالتی نیمه استعماری/نیمه اشغالی سپری کرده بود و بدلیل جنگ‌های مختلف داخلی‌ نیزکه گاهی میان فئودالها از یک طرف و ازطرف دیگر میان فئودالها و خورده بورژوازی تازه شکل گرفته شهری پیش میآمد،هرگز نتوانسته بود در تمام ابعاد اجتماعی – اقتصاد، فرهنگ،سیاست – انکشاف و تکامل را متحقق کند و در یک ساختار و مدل اجتماعی پسا رنسانسی (اشاره به اشکال اقتصادی و اجتماعی آن دوره اروپا) باقی‌ مانده بود. یعنی در معنی رقابت اقتصادی ، تکنولوژیک منطقه یی با همسایگان رقیب خود – روسیه و ژاپن – در فاصله‌ای ۱۰۰ ساله قرار داشت.
از همین رو خورده بورژازیی که ترقی‌‌های اقتصادی و تکنولژیک چین را بدنبال بود،برای رهایی از قیود سنتهای اجتماعی،دینی،مذهبی‌، فئودالی،سلطنتی و برای متحقق کردن پیشرفت تکنولوژیک  و اقتصادی برای چین، همانا بسترآنرا درهمپیوندی با مبارزات کمونیست‌های مائوئیست پیدا کرد.  تئوری‌های ضدّ فقر و ضدّ فئودالی، ضد استعماری مائوئیستی، دهقانان مزد بگیر و رعیت‌ها را به شکل توده یی سازماندهی کرده بود و در جایگزینی با نقد سرمایه داری و تولید سرمایه دارانه ،نقد به عدم پیشرفت اقتصادی و تکنولوژیک وعقب افتادگی‌های تکنولوژیک و اقتصادی داشت ، که بهترین بستر برای رفع ستمهای استعماری و عقب افتادگی‌های تاریخی‌ اقتصادی و تکنولوژیک تحمیلی به چین بود. و چون مائو و جمعی از کادر‌های مرکزی حزب کمونیست علی‌ رغم اینکه انقلابیونی راستین و جدی بودند اما در ساحت تئوریک نقد آنها به استعمارزدگی و عقب افتادگی اقتصادی چین وعلیه دولت وابسته کومینتانگ بود، به همین دلیل بود که حزب بستری برای همپیوندی  تمام نیروهای ضدّ استعماری بویژه خورده بورژازی ملی گرای چین در برابر فئودال‌ها ، سلطنت طلبها و دولت جمهوری کومینتانگ شد.
بورژازی ملی‌ چین توانست تا با تسلط برنقاط کلیدی حزب و دسترسی‌ مستقیم و مقتدر به ابزار‌های  مختلف دولتی و اداری یکی‌ از وضعیت‌های نوین سرمایه داری یعنی‌ “انحصار بوروکراتیک دولتی” بر سرمایه را متحقق کند. برنامه اقتصادی تمام حزبی “جهش بزرگ به پیش” نمود بارز امیال و آرزوهای پیشرفت اقتصادی و تکنولوژیک بورژازی چین بود. به همین دلیل سرمایه داری خیلی‌ سریع با برنامه ریزی و سازماندهی دولتی توسعه پیدا کرد. و به صورت واقعی‌ نیز کاری از دست کادرهای انقلابی مائویست نمی‌توانست که برآید ،هرچند رویارویی‌های جدی و شدیدی  میان آنها وجود داشت.
اینجا مجال پرداختن به تمام حواشی تحولات آن سالها نیست.برای مثال میتوان به انقلاب فرهنگی که تلاشی نافرجام برای رویارویی با خورده بورژوازی به قدرت رسیده از طریق حزب کمونیست بود اشاره کرد . اما در تحلیل نهایی‌ این بنیانهای تئوریک و اعتقادی حزب بود که به شکل مادی و عینی توانسته بود بستری را ترتیب دهد که مجموعه ایی ناهمگن ازکمونیستها و بورژوازی ضدّ استعماری، ملی‌ گراها ، بورژوازی ملی‌ ترقی خواه را دور هم متشکل کند وهمین بستر بود که پروسه  و روند سرمایه داری شدن چین را رقم زد.
برای تحلیل سرمایه داری امپریالیستی چین، تنها شیوه و متودی که می‌توان به آن‌ استناد کرد، متود تحلیل نهایی‌ مستخرج از داده‌ها – آمار و ارقام – می‌باشد که توسط لنین و بوخارین استفاده شده است.  برای این متن نیز اینجا از همین متود استفاده میشود.
۲-۳ انکشاف سرمایه داری انحصاری مدل چین – آمار و ارقام [۱۳[
چین بزرگترین بازار فروش نیروی کار در دنیا را دارد، با فاکتور گرفتن طبقه بروکرات ها ، منسوبین به دولت و صاحبین شرکتها همچنین خورده بورژوازی، طبقه کارگر چین را ۶۵۰ میلیون کارگر تشکیل میدهند. با احتساب زنانه سازی بازار کار ، چین در منطق سرمایه ، بهشت انباشت ارزش اضافه است.
از آغاز سال ۱۹۷۹  چین سیاستهای اصلاحات و درهای باز را به اجرا گذاشت. صنایع چین وارد مرحله ی توسعه همه جانبه از اوایل دهه ۷۰ قرن ۲۰ شد. صنایع پتروشیمی ، صنایع  فلزات (استخراج –  ذوب) صنایع شیمیایی، الکتریکی، صنایع هسته‌ای وصنایع فضایی رشد و پیشرفت سریعی داشته است. از سال ۱۹۷۹ تا سال ۲۰۰۳، میزان رشد  صنایع چین  سالانه بیش از ۱۰ درصد بوده است. پس از۵۰ سال توسعه سرمایه داری ، میزان تولید فراورده‌های عمده صنعتی این کشور صدها برابر رشد یافته و انواع فراورده‌های صنعتی به مناطق مختلف جهان صادر شده است. از سال ۱۹۹۶ به این طرف، میزان تولید فولاد و آهن، ذغال سنگ، سیمان، کود شیمیایی همواره در مقام اول جهان قرار گرفته است. در سال ۲۰۰۳، چین ۵۳۶ میلیارد و ۲۰۰ میلیون دلار ارزش افزوده صنایع را تحقق بخشید که در مقایسه با سال ۲۰۰۲ افزایش ۶/۱۲در صدی داشته است.
از سال ۱۹۹۲ تا سال ۲۰۰۲ ارزش افزوده صنایع خدماتی چین از ۸۶ میلیارد و ۵۰ میلیون دلار به ۳۴۵ میلیارد و ۳۰۰ میلیون دلار افزایش یافته و میزان رشد سالانه متوسط آن بیش از ۱۰ در صد بوده که در مقایسه با سرعت رشد ارزش تولیدات داخلی بیشتر است. درصد ارزش کل افزوده صنایع خدماتی نیز از ۴/۲۱ در صد در سال ۱۹۹۲ به ۷/۳۳ در صد در سال ۲۰۰۲ ارتقا یافته است. شمار کارگران مشغول در این صنایع از ۴۸ میلیون و ۹۰۰ هزار نفر در سال ۱۹۷۸ به ۲۱۰ میلیون نفر در سال ۲۰۰۲ افزایش یافته است. صنایع خدماتی ، صنف غذایی، گردشگری ، حمل و نقل، خدمات ساختمان و غیره است. طبق برنامه ریزی توسعه چین، تا سال ۲۰۲۰، نسبت ارزش افزوده صنایع خدماتی در ارزش کل تولیدات داخلی از یک سوم به بیش از ۵۰ در صد ارتقا خواهد یافت. از پایان دهه ۷۰ قرن ۲۰، چین اصلاحات نظام اقتصاد برنامه‌ای را آغاز کرد. در سال ۱۹۸۴ نظام اقتصادی از روستاها به شهرها منتقل شد و در سال ۱۹۹۲، چین نظام اقتصاد بازار را تعیین کرد.
از آغاز دهه ۸۰ قرن ۲۰، چین با اختصاص نیروی انسانی، مادی و مالی تاسیسات زیربنایی زیادی احداث کرده و برای سرمایه گذاری و تاسیس کارخانه در چین توسط سرمایه های بین المللی امنیت سرمایه گذاری را با سرکوب طبقه کارگر  تضمین کرده است. (طبق قانون اساسی چین حق اعتصاب ممنوع نیست اما با بروکراسی دولتی و بند ها و تبصره های مختلف عملا ٌ این حق ممنوع است و در صورت  سازماندهی هرگونه اعتصاب “غیر قانونی ” محسوب شده و تبعات به شدت سنگینی برای کارگران بدنبال دارد. (
 تا پایان سال ۲۰۰۳بیش از ۱۷۰ کشور در چین سرمایه گذاری کرده و تعداد موسسات با سرمایه گذاری بازرگانان خارجی به بیش از ۴۰۰ هزار رسیده است. علاوه بر این، گروه‌های بزرگ بین‌المللی و شرکتهای چند ملیتی و تقریباً تمامی ۵۰۰ شرکت بزرگ اول جهان در چین سرمایه گذاری کرده‌اند.
در روند رشد مستمر و سریع سرمایه داری چین، تجارت خارجی این کشور نیز به طور مداوم توسعه یافته است.در سال ۲۰۰۱ حجم کل تجارت )واردات و صادرات  (۵۰۹ میلیارد و ۶۵۰ میلیون دلار شد .در سال ۲۰۰۲، حجم کل تجارت به معادل ۶۲۰ میلیارد و ۷۷۰ میلیون دلار و در سال ۲۰۰۳ این رقم به ۸۵۱ میلیارد و ۲۰۰ میلیون دلار رسید که در مقایسه با سال ۲۰۰۲ ۱/۳۷ در صد افزایش نشان می‌دهد. از این میان حجم صادرات به ۴۳۸ میلیارد و ۴۰۰ میلیون دلار رسیده که در مقایسه با سال ۲۰۰۲ ۶/۳۴ در صد افزایش یافته و حجم واردات به ۴۱۲ میلیارد و ۸۰۰ میلیون دلار رسیده که ۹/۳۹ در صد فزونی گرفته است. بر این اساس، چین اکنون در مقام چهارم رده بندی تجارت جهان قرار دارد.
استفاده چین از سرمایه خارجی به سه نوع تقسیم می‌شود نوع اول: وام‌های خارجی شامل وامهای  سازمانهای بانکی بین‌المللی و بانکهای بازرگانی خارجی، وامهای صادراتی، صدور سهام قرضه دولتی به کشورهای خارجی و غیره. نوع دوم: سرمایه گذاری مستقیم خارجی شامل موسسات با سرمایه و همکاری چینی و خارجی، موسسات با سرمایه خارجی، پروژه‌های اکتشاف و غیره، نوع سوم: سرمایه گذاری دیگر بازرگانان خارجی شامل اجاره بین‌المللی، داد و ستد جبران کننده، تهیه و مونتاژ و فروش اوراق بهادار شرکتی به کشورهای خارجی و غیره. از سال ۱۹۹۰ تا سال ۲۰۰۱، چین به طور واقعی از ۵۱۰ میلیارد و ۸۰۰ میلیون دلار سرمایه خارجی استفاده کرد که در این میان سرمایه گذاری مستقیم خارجی به ۳۷۸ میلیارد دلار رسید. درسال ۲۰۰۲، چین به طور واقعی از ۵۵ میلیارد دلار سرمایه خارجی شامل ۵۲ میلیارد و ۷۰۰ میلیون دلار سرمایه مستقیم خارجی استفاده کرد وبرای اولین بار به نخستین کشور جذب کننده بیشترین سرمایه خارجی  در جهان مبدل شده است. در سال ۲۰۰۳، سرمایه گذاری مستقیم خارجی در چین دامنه بزرگ را حفظ کرد و در همین سال، ۴۱ هزار و ۸۱ موسسه از موسسات با سرمایه گذاری مستقیم خارجی تاسیس شد که در مقایسه با سال ۲۰۰۲، ۲/۲۰ در صد افزایش نشان می‌دهد. همچنین ارزش قراردادها به ۱۱۵ میلیارد و ۱۰۰ میلیون دلار و سرمایه مورد استفاده واقعی به ۵۳ میلیارد و ۵۰۰ میلیون دلار رسید که در مقایسه با سال ۲۰۰۲ به ترتیب ۳۹ در صد و ۴/۱ در صد افزایش داشته است.
در سال‌های ۱۹۹۰ و ۱۹۹۱، چین در شهرهای شانگهای و شئن جین بورس سهام تاسیس کرد. در بیش از یک دهه گذشته، بازار سهام چین بزرگتر و منظم تر شده است. در حالی که بسیاری کشورها برای انجام این تغییر بیش از یکصد سال زمان صرف کرده‌اند. تا پایان سال ۲۰۰۳، شمار شرکتهای سهامی در بازار اوراق بهادار از ۱۲۲۴ در پایان سال ۲۰۰۲ به ۱۲۸۷ افزایش یافته و ارزش کل بازاری آن به ۴۲۵۷ میلیارد و ۸۰۰ میلیون دلار رسید که در مقایسه با پایان سال ۲۰۰۲، ۱۱ در صد افزایش داشته است.
رشد تولید ناخالص داخلی چین در سال ۲۰۰۶، ۱۱٫۴ درصد برآورد شده است .در سال ۲۰۱۱ میلادی صندوق بین‌المللی پول پیش بینی کرده چین در پنج سال آینده به نخستین اقتصاد جهان تبدیل شود، چین در سال ۲۰۱۶ میلادی در شاخص‌های اقتصادی از آمریکا پیشی خواهد گرفت. ازسوی دیگر ارزش تولید ناخالص داخلی چین که در سال ۲۰۱۰ میلادی ۱۱ هزار و ۲۰۰ میلیارد دلار بود در سال ۲۰۱۶ میلادی به ۱۹ هزار میلیارد دلار خواهد رسید. این در شرایطی است که در سال ۲۰۱۰ میلادی ارزش این شاخص برای آمریکا ۱۵ میلیارد و ۲۰۰ میلیون دلار بود و تا سال ۲۰۱۶ میلادی به ۱۸ هزار و ۸۰۰ میلیارد دلار خواهد رسید. افزون بر این، تا ۵ سال آینده سهم چین در اقتصاد جهانی از ۱۴ درصد در حال حاضر به ۱۸ درصد خواهد رسید که از سهم ۱۷ درصدی آمریکا بیشتر است.
۳ -خورده امپریالیسم
تقسیم کارجهانی بر مبنای اقتصاد سرمایه داری انحصاری گلوبال شده چیزی است که در دهه آخر قرن ۲۰متحقق شد.  یعنی سرمایه داری گلوبال شده  به همراه رقابتهای امپریالیستی، دوران  و وضعیت نوین جهانی را (جغرافیایی و ژئواسترتژیک) متکامل کرد، که جهان برای بار چندم تقسیم شد و سرمایه داری انحصاری نو لیبرال به سیستم مسلط اقتصادی جهانی تبدیل شد.
گروه اول کشورهای بریکس و گ۷ در وضعیت دو لیگ رقیب به مراکز صنعتی تولید تبدیل شدند. گروه دوم  کشورهای آ.سه.‌آن:  تایلند،اندونزی،مالزی، سنگاپور و فیلیپین (ASEAN) ، پیمان اقتصادی میست: (MIST) مکزیک،اندونزی،کره جنوبی،ترکیه ، علی‌الخصوص کشور‌های اوپک : ایران ، عراق ، کویت ، قطر، عربستان سعودی، امارات متحده عربی…  به نقش آفرینان تاثیر گذار در رقابتهای جهانی‌ به شکل کلی‌ و رقابت میان بریکس و ناتو به شکل خاص تبدیل شدند. وهمین امر باعث جبهه بندی‌ها و گرایش/تمایل‌های جدید و مختلف/متفاوت میان این کشورها به سمت یکی‌ از طرفین درگیر در رقابت هژمونیک امپریالیستی میان ناتو و بریکس شد.
و در نهایت آن بخشی که کشورهای پیرامونی این جبهه بندی نوین رقابت جهانی تشکیل می دهند ؛ که در اصل مکان اصلی تامین منابع ومواد خام برای گروه اول همچنین بازار نیروی کار بمراتب ارزان تر هم از گروه دوم  و هم برای بورژوازی کشورهای گروه اول و دوم.
نیروی کار ارزان هم برای کار کردن برای شرکتها وکنسرن های چند ملیتی گروه اول که کارخانه ها و مراکز تولیدی خود را به  آنجا انتقال داده اند و یا بعنوان کارگر مهاجر،پناهنده ، همان نیروی کارارزان قیمت و حتی مجانی‌ (تنها در ازای غذا و جای خواب) جهت کار کردن برای بورژازی‌ های هر دو گروه کشورهایی که نام برده شد.
 رقابتهای هژمونیک منطقه ایی میان سرمایه داری‌های قدرتمند درگروه دوم برای تامین و تضمین منافع سرمایه دارانه آنها بستر تحلیل خورده امپریالیسم را تشکیل میدهد.
انحصاری شدن اقتصاد سرمایه دارانه  در روبنا مرتبط است با انحصاری شدن معادن و منابع طبیعی، حمل و نقل،فن آوری ارتباطات، در کنسرن/کارتل های خواه دولتی یا خصوصی در زیز بنا ، اما متعلق به بورژوازی ملی.  آنچیزی که در مبحث اقتصاد به آن زیربنای اقتصادی میگویند که در اصل مولد آنچیزی است که تولید ناخالص/ خالص ملی در تحلیل نهایی مشتق آن میباشد. که البته با اقتصاد جدید نولیبرالی حاکم، با ریاضت اقتصادی گسترده و صرفه جویی های همه جانبه اقتصادی در علم، فرهنگ، بهداشت نیز توأمان است. این انحصار، سرمایه بین الملی را در بوجود میاورد که در تحلیل نهایی، اساساً نتیجه تمرکز و درهم آمیزی گسترده و عظیم  در آن چیزی است که همان سرمایه مالی گلوبال شده است.این پروسه به مطلق ترین شکل آن در جمهوری اسلامی ایران، که دولتی توتالیتر- بازوی نظامی/ ایدولوژیک آن )سپاه پاسداران( اصلی ترین کارتل و کنسرن اقتصادی – است، متحقق شده.
سوی دیگر رقابت سرمایه دارانه ناتو و بریکس کشورهای پیرامونی این رقابت هژمونیک هستند که همچنین قدرتهای منطقه ایی با جایگاه‌های استراتژیک، و اقتصادی مهم در مناسبات و تقسیم کار جهانی‌ هستند.
این کشورها با توسعه یافتگی مناسب و متناسب با استانداردهای اقتصاد نئولیبرالی از دهه ۸۰ میلادی  با نیروی کار ارزان برای انحصارات بین المللی منابع طبیعی و مواد خام تولید میکنند. در این بین اقتصاد نیمه صنعتی و نیمه تکنولژیک آنها محصولات نیمه تمام یا تمام شده ای را نیز برای بازار جهانی به دلیل تقسیم کار جهانی و انتقال یافتن بسیاری از صنایع سنگین، نیمه سنگین و حتی مادر به جغرافیای نو مستعمرات، با اتکا به مواد خام و منابع طبیعی ارزان تولید داخل، تولید و صادرمیکنند.این توسعه اقتصادی سرمایه دارنه (اینجا برای ما ایران) که با دوره سازندگی  و استقرار سیاست اقتصاد بازار و مکتب نو کنیزی عملی شد ، که در دوره اعتدال با استقرار سیاستهای اقتصاد نئو لیبرالی مکتب فرییمن به اوج خود رسیده است، مستلزم حد مشخصی از ادغام در مناسبات جهانی سرمایه است. پیروی کردن از سیاستهای مالی،پولی،اقتصادی بانک جهانی و صندوق جهانی پول، همچنین گرفتن وامهایی مشخص با بهره های مشخص (در اقتصاد خورد،همان نقشی را که وام گیرنده از بانک در چرخش سرمایه مالیِ ملی ایفا میکند) برای به گردش درآوردن و سرمایه گذاری شدن سرمایه انحصاری جهانی  و عوامل دیگری که میتوان به آنها اشاره کرد، پروسه یی را رقم می‌زند که نه تنها انباشت و سود را برای گروه اول تضمین می‌کند، بلکه حدی تاثیر گذار و تعیین کننده از آنرا برای کشورهای گروه دوم تضمین می‌کند.
 در این میان و در نتیجه ی بحران اقتصادی که از ۲۰۰۱و۲۰۰۳ آغاز شد و در ۲۰۰۸ به اوج خودش رسید، کشورهایی بزرگترین بدهکاری ها را به صندوق جهانی پول و بانک جهانی دارند که پس از اقتصادهای امپریالیستی ،  کشورهای گروه دوم به خصوص کشورهایی مثل ایران و ترکیه  قرارمیگیرند.
در نتیجه اقتصاد و بورژوازی ملی این کشورها بطور کامل و قبل از متکامل شدن بعنوان یک سرمایه داری ملی (در صنعت و تکنولوژی)  – چیزی شبیه پروسه تکاملی سرمایه داری اروپا که در ربع آخر قرن ۱۹ طی شد-  با پروسه  بین الملی تولید  و بازتولید ارزش و سود سرمایه  در ساختار جهانی‌ شده تولید امپریالیستی ادغام می‌شوند . بدلیل وابستگی غیر قابل چشم پوشی اقتصاد های امپریالیستی به مواد خام، منابع طبیعی و کارگرارزان برای کارخانه هایی که به این کشورها انتقال داده شده، همچنین بازارهای مصرف توسط انحصارات بین الملی فتح می‌شوند.(برای مثال در ایران: حضورغولهای خودروسازی جهان، همچنین شرکتهایی همچون زیمنس در سطح بالای سرمایه گذاری و تولید)
تقسیم کار جهانی در ابتدای آغاز دوران خودش انباشت و تضمین سود سرمایه  را برای قدرتهای امپریالسیتی  گ۷ و پس از متکامل شدن آن ( انباشت و تضمین سود)  و دگردیسی به دو لیگ رقیب، برای هر دو فراهم میکرد. اما به مرور زمان و در طول سیر تکاملی سرمایه داری که در تحلیل ما چیزی حدود ۲دهه یعنی از۲۰۰۰تا۲۰۱۸ را در برمیگیرد انباشت سرمایه انحصاری درکشورهای پیرامونی گروه اول همچون ایران،عربستان وترکیه [۱۴] نیز متحقق شد.
این۳کشور که در اصل اقتصاد آنها وابستگی شدید به منابع طبیعی خودشان دارد، به مرور زمان و در طول انکشاف و تکامل سرمایه داری ملی خود، با وجود عدم داشتن دولتهای بورژوازی لیبرال و اینکه همیشه تحت سیطره پادشاهان/شیخ ها و دولتهای توتالیتر و دیکتاتوری بودند،  با اینحال روند تولید ارزش و سود سرمایه را در محدوده بورژوازی ملی و محدوده مرزهای سیاسی و ملی خود، با اتکا به سرکوبهای گسترده علیه مبارزات طبقاتی و نیروهای انقلابی در طول فاصله بین دهه ۶۰ و ۹۰میلادی فراهم کردند.
 ” … روابط تولیدی سرمایه دارانه در کشورهای مختلف الزاماً نمیتواند \نمی بایستی که همان الگو و منطق را در سرمایه داری های متکامل شده داشته باشد. به این معنی که همانگونه که مارکس در سرمایه تحلیل میکند : در سرمایه داری (های متفاوت – اضافه از من است)  روابط تولیدی جامعه طبقاتی شکل ویژه ای است که بر پایه آن کار اضافی پرداخت نشده از تولید کنندگان مستقیم بیرون کشیده میشود… شیوه تصاحب کار اضافی (ارزش)  بسته به شکل تولید اجتماعی خاصی است (اینجا ایران) که بر پایه آن تولید کنندگان مستقیم با ابزار تولید ترکیب میشوند… همواره ارتباط روابط تولیدی میان دارندگان شرایط و وسایل تولید با تولید کنندگان مستقیم ( فروشنده نیروی کار و تولید کننده ارزش – توضیح از من است. ) است – رابطه ای که همواره با مرحله معینی در توسعه شیوه های کار و لذا بر آوری اجتماعی آن تطبیق میکند ( اینجا ایران) –  که ژرفترین و بنیان نهانی و پنهان ساختار اجتماعی (چیستی نوع سرمایه داری ) روابط تولیدی که همراه آن شکل ویژه دولت منطبق با آنرا آشکار میسازد .” ]نگاه کنید به کاپیتال جلد سوم صفحه ۸۰۵ و ۸۰۶ ترجمه فارسی حسن مرتضوی[
از نظر مارکس با مطرح کردن این تز (…که همراه آن شکل ویژه دولت منطبق با آنرا آشکار میسازد ) این است که ساختار و مناسبت درونی سرمایه داری نسبت به ماهیت و ساختاری که یک سرمایه داری خاص (اینجا ایران) برای خود دارد تنظیم میشود و به طرز کار بومی خاص آن ساختار در صورتبندی های (برای مارکس شکل دولت ،اینجا برای ما ماهیت سرمایه داری ایران) مختلف اجتماعی / اقتصادی و در تحلیل نهایی سرمایه دارانه ، مربوط است که از منطق ویژه دیالکتیکی و تاریخی مختص به زمان و مکان خود پیروی میکند.
ایران و عربستان بعنوان دو قدرت اصلی نفت در سطح منطقه و جهان، که هر دو در کنسرن نفتی “اوپک” جایگاه ویژه  رقابتی و استراتژیکی در سطح جهان و منطقه دارند، با توصل به سرمایه هنگفتی که از فروش نفت به دست میاورند، توانسته اند با سرمایه گذاری داخلی و خارجی آن سرمایه –  در پروژه های مختلف اقتصادی/ صنعتی هم درون مرزهای خودشان و هم فرا ملی- پروسه تولید ارزش و انباشت سود سرمایه دارانه را در طول ۳ دهه گذشته تامین و تضمین کنند . درمیان صادر کنندگان سنتی نفت ( کشورهای عربی و اعضای غیر عربی اوپک) براحتی میتوان گفت که:
 -ایران برخلاف عربستان وابستگی قطعی اقتصادی به نفت ندارد، همچنین بیشترین ذخائر معدنی و مواد خام در فلات ایران ( از مرز غربی کوههای هند و کوش در پاکستان و افغانستان تا مرز شرقی رودخانه دجله در عراق و ترکیه) در محدوده سرزمینی و یا عمق استراتژیک ایران قرار دارد.
 -ایران تنها کشوری است که سود فروش صادرات نفت را با وجود فساد گسترده اقتصادی در ایران، با تضمین سود سرمایه دارانه، هم در درون و هم بیرون مرزهای خودش سرمایه گذاری میکند.
 -ایران پس از ترکیه دومین کشور منطقه در زیرساخت های اقتصادی و تکنولوژیک همچون نیروگاه ، سد، کارخانه های صنعتی و مادر است.
 -ایران سومین کشور منطقه پس از پاکستان و ترکیه با بیشترین بازرفروش نیروی کار است .با توجه به زنانه سازی کمتر نیروی کار به نسبت ترکیه، اما به دلیل شرایط به مراتب با استثمار بیشتر در ایران، درصد بالا و قابل توجهی از انباشت ارزش اضافه را به خود اختصاص میدهد .
 -ایران تنها کشوری در منطقه است که بیش از ۳۰ درصد نیازهای تسلیحاتی خود را مستقل تولید میکند.
 -ایران هجدهمین اقتصاد بزرگ دنیا وسومین اقتصاد منطقه پس ازعربستان و امارات است . [آنکتاد : تجارت و توسعه سازمان ملل  [
 -ایران هفدهمین قدرت نظامی جهان وسومین قدرت نظامی منطقه پس از پاکستان و ترکیه است.  [موسسه گلوبال فایرپاور ]
۳-۱ مثال مشخص ایران
توسعه‌ی مناسبات سرمایه‌داری در ایران:دوره‌ی رشد اولیه در دوران پهلوی و رشد شتابان بعد از اصلاحات ارضی تا مقطع انقلاب ۵۷،  پس از آن یک دوره رکود در تمام طول جنگ ایران و عراق تا سال ۶۷ و در نهایت دوره‌ متأخر(پس از پایان جنگ ، دوران سازندگی >> دوران اصلاحات >> تا امروز و دوران اعتدال) [۱۵] را شاهد بوده است. حاصل این تحولات، شکل‌گیری اقتصادی سرمایه‌دارانه مبتنی بر گسترش مناسبات دستمزدی (کالایی‌شدن نیروی کار)، شکل‌گیری و دگردیسی طبقات سرمایه‌دار، گسترش مناسبات کالایی در عرصه‌های متعدد اجتماعی و نیز کالایی‌شدن تمام ارکان حیات اجتماعی جامعه ایران اعم از آموزش، بهداشت و طبیعت و محیط زیست بر پایه اقتصاد نئو لیبرالی بوده است.
شرکتها ی برتر در اقتصاد ایران   در بخش مالی اقتصاد فعال‌اند و این شرکت ها کنسرن‌هایی هستند که بخش مهمی از سرمایه آنها سرمایه مالی است؛ و مؤسسات بزرگ مالی و بانک‌ها از زمره‌ سهام‌داران عمده بسیاری از شرکت‌های برتر اقتصادی در ایران هستند.
بانک‌ها امروز در ایران در حقیقت کنسرن‌های بزرگی هستند که در آن به موازات فعالیت‌های مالی،اعم ازبانکداری تجاری، بانکداری سرمایه‌گذاری، بیمه، لیزینگ و مانند آن شاهد فعالیت‌هایی در حوزه‌ی تجارت، ساخت‌وساز، پیمانکاری، و حتی ورود به حوزه‌هایی نظیر نفت و گاز هستیم. به عبارت دیگر بانک‌ها به غول‌های بزرگ اقتصادی بدل شده‌اند که بخش بزرگی از نبض اقتصاد کشور را درکنترل دارند و در تمامی پروسه های تولید وانباشت سرمایه فعال‌اند. در بازارسرمایه،  نسبت ارزش جاری بورس اوراق بهادار به تولید ناخالص داخلی کشور نیز اگرچه به سبب افت شدید بازار در نتیجه بحران جهانی سرمایه کاهش یافته اما طی سال‌های دهه ۱۳۸۰ تا امروز با فرازونشیب‌هایی افزایش یافته و از نسبت‌های حدود یک درصد هم‌اکنون به نسبتی‌ بالغ بر ۲۵ درصد افزایش یافته است. سرمایه گذاری های ایران در شمال آمریکای جنوبی وسرمایه گذاریهای امپریالیستی در ونزوئلا، بولیووی،نیکاراگوئه همچنین در غرب و مرکز آفریقا مثل کنگو،سودان، نیجریه میباشد. که با بهره کشی استثمارگرایانه از طبقه کارگر به مراتب ارزانتر از طبقه کارگر ایران در آن مناطق در صنعت نفت وگاز و برق،خانه سازی،زیرساخت های بنیادین همچون جاده سازی ، پل سازی، سدسازی همچنین پروژه های عظیم کشاورزی به اضافه قراردادهای اقتصادی مختلف جهت تضمین فروش محصولات ایرانی در بازارهای آنان متحقق میشود.
شرکت سرمایه گذاری های خارجی ایران (ایفیک)  که هیات مدیره آن متشکل از وزیر اقتصادی و دارایی (رییس مجمع)،وزیر امور خارجه،وزیر صنعت، معدن و تجارت،معاون رئیس جمهور و رئیس سازمان مدیریت و برنامه ریزی کشور میباشد، ازمهمترین منابعی است که میتوان با استناد به آن پروسه چگونگی تبدیل سرمایه داری جمهوری اسلامی ایران را به یک خورده امپریالیست منطقه ای مستند کرد.
 با استناد به آخرین گزارش کنفرانس تجارت و توسعه سازمان ملل -آنکتاد  که از سلسله گزارش های سرمایه گذاری خارجی جهان در سال ۲۰۱۴ منتشر کرده است، طی آن آمار مربوط به سرمایه گذاری مستقیم خارجی کشورهای جهان در سال ۲۰۱۳ ارائه شده است. ایران در سال ۲۰۱۲ بالغ بر ۴ میلیارد و ۶۶۲ میلیون دلار سرمایه گذاری مستقیم خارجی جذب کرده است. کل سرمایه گذاری مستقیم خارجی که ایران از دهه ۱۹۹۰ تاکنون جذب کرده است ۴۰ میلیارد و ۹۴۱ میلیون دلار برآورد شده است  .
برای مقایسه سطح رقابت بین المللی میزان سرمایه گذاری مستقیم خارجی جذب شده برای مثال میزان سرمایه گذاری در فرانسه درهمین سال ۲۰۱۲ بالغ بر ۴٫۸ میلیارد دلار بوده است.
بر اساس این گزارش ایران در سال ۲۰۱۳ همچنین ۳۸۰ میلیون دلار سرمایه گذاری مستقیم در خارج انجام داده است. ایران در سال ۲۰۱۲ بالغ بر ۴۳۰ میلیون دلار سرمایه گذاری مستقیم در کشورهای دیگر انجام داده است.کل سرمایه گذاری مستقیم ایران در خارج از دهه ۱۹۹۰ تاکنون نیز ۳۰ میلیارد و ۷۲۵ میلیون دلار بوده است.
در میان ۲۰۲ کشور جهان،‌ ایران در رتبه ۴۹ جهان از نظر میزان جذب سرمایه گذاری مستقیم خارجی در سال ۲۰۱۳ قرار گرفته است. ایران هجدهمین اقتصاد بزرگ دنیا را دارد.ایران از نظر جذب سرمایه گذاری مستقیم خارجی در سال ۲۰۱۳ در میان ۱۲ کشور غرب آسیا رتبه ۳ را به خود اختصاص داد.
این مثالها و مستندات که میتوان آنهارا دقیق تر و عمیق تر پیگیری و تحلیل کرد برای دو رقیب دیگر منطقه ای ایران یعنی عربستان و ترکیه نیز صادق است.
 تولید/ انباشت سرمایه و سود آن در طول ۳ دهه گذشته در این ۳ سرمایه داری منطقه ای به حدی صورت گرفته که دیگرمرزهای ملی وسیاسی این مربع رقابت هژمونیک در غرب آسیا(به اضافه اسرائیل بعنوان امپریالیسم منطقه ای)  و حتی سرمایه گذاریهای بین المللی آنها کفاف اشتها و ولع بورژوازی ملی و سرمایه داری بزرگ آنها را نمیدهد.در نتیجه رقابت منطقه ای آنها که با زیر بلیت ناتو رفتن ترکیه و عربستان از یک سو و زیر بلیت روسیه وچین رفتن ایران از سوی دیگر نزدیک به ۳دهه ( از دهه ۱۹۹۰ تا ۲۰۱۰، از مقطع پایان جنگ ایران و عراق و قطب بندی های منطقه ای پس از آن) بود که تنها با رقابت های سیاسی و اقتصادی نمود بیرونی داشت، پس از ۲۰۱۰ بیشتر خوی تهاجمی و جنگ طلبانه به خود گرفت، خریدهای تسلیحاتی بسیارهنگفت هر ۳ کشور، در کنار مدرنیزه کردن و خود کفایی نظامی ابتدا ایران و به دنبال آن ترکیه ،جنگ غیر مستقیم منطقه ای میان این مربع را بیشتر به سوی رویارویی نظامی سوق داد.  که در اینجا و برای این متن، حضور تمام عیار سیاسی،اقتصادی و نظامی ایران در کنار و هم پیمان با روسیه در بحران تقسیم مجدد امپریالیستی غرب آسیا که در جنگ کثیف و چند جانبه سوریه و یمن متحقق شده در تقابل و رویارویی با دو ضلع دیگر یعنی عربستان و ترکیه با حمایت ناتو مثالی است در اثبات سیاستهای “خورده امپریالسیتی” و منطقه ای سرمایه داری و بورژوازی ملی جمهوری اسلامی ایران، پادشاهی سعودی عربستان و جمهوری کمالیستی/ بناپارتیستی [۱۶] ترکیه است.
این رقابت که امروز – هر چند غیر مستقیم – شکل نظامی به خود گرفته است، نتیجه منطق و ذات غیر قابل تغییر سرمایه داری است. کوتاه سخن، تحولات و در گیریهای ۵ ساله اخیر در سوریه/ عراق، تنها یک سوی آن رقابت امپریالیست های کلاسیک کلوپ گ۷ بر سر جایگاه هژمونیک آنها در منطقه با نیمه امپریالسم روسیه است.
سوی دیگر آن ،رقابت نوامپریالست های منطقه ای یا به عبارتی دیگر – در تحلیل نهایی و جایگاه جهانی آنها در رقابت سرمایه دارانه – “خورده امپریالیستهای” (ایران، ترکیه،عربستان) بر سر منافع ژئو پولتیک و ژئو اقتصادی آنان، در تقسیم مجدد امپریالیستی منطقه در رقابت میان ۳ بورژوازی ملی مقتدر و سرمایه داری بزرگ غرب آسیا میباشد.
از آنجا که پس ازاشغال امپریالیستی افغانستان در سال ۲۰۰۱ با ” مداخله بشر دوستانه” ناتو که در نهایت به عدم تثبیت و استحکام دموکراسی لیبرال و صادراتی (Made in NATO) منجر شد وافغانستان برای بارچندم درتاریخ خود باتلاق یک کشور مهاجم دیگر شد، خَلَعِ سیاسی ، نظامی و اقتصادی در آنجا بهترین فرصت را برای بورژوازی اسلامیستی- شیعه جمهوری اسلامی ایران فراهم کرد که با تعریف پروژه های متنوع “بازسازی افغانستان” جای پای امپریالیستی خود را با اتکا به حضور شیعیان هزاره در آنجا محکم کند. نفوذ منطقه ای ایران از سمت شرق به واسطه افغانستان تا مرزهای چین گسترده شد و ازغرب نفوذ سیاسی/ اقتصادی تمام عیاری را درعراق پس از شکست[۱۷] آمریکا و انگلستان در افغانستان وعراق بوجود آورد.همچنین حضور نظامی ایران در لبنان به واسطه حزب الله که از اواخر دهه ۸۰ میلادی میباشد، میدان/ آزادی عمل منطقه ای ترکیه وعربستان را بشدت به مخاطره انداخت.
رقابت سرمایه دارانه میان این ۳ کشور خورده امپریالیستی برای هرچه بیشتر انباشت کردن و تولید ارزش اضافه را میتوان در بی حقوقی کامل برده دارانه/ نژاد پرستانه ،همچنین بهره کشی  و استثمار مطلق نیروی کار کارگران مهاجر و پناهجویان در بازار کار هر ۳ کشور به راحتی مشاهده کرد. زمانی برای تثبیت و تحکیم ارکان ضد انقلاب جمهوری اسلامی به گفته خمینی : “جنگ نعمت  بود” ، از همان فردای جنگ، در غرب آسیا برای بورژوازی عظمت طلب، شوونیست و پان ایرانیست/ اسلامیست ایران، همیشه یک “نعمت” بود تا کارگر ارزان مطلق (مطلق به معنی کار در ازای غذا و جای خواب و شاید کمی دستمزد، اگر از سوی صاحب کار خورده نشود) از افغانستان و پاکستان، تمام زیبایی های متروپل های چندین میلیونی مثل تهران، مشهد،اصفهان،شیراز را، از برجها تا اتوبانها،تونلها و مترو،کارخانه ها، مالها و پاساژها و…، بدون کمترین منفعتی از تمام آن زیبایی ها بسازند. و این پروسه ویژه بهره کشی از نیروی کار ارزان و بی حقوق و مزایا، در کنار بازار بسیار بزرگ فروش نیروی کار زنان با استثماری به مراتب بیشتر از ترکیه به مثابه رقیب منطقه ای ایران ، انباشتی هنگفت را در طول ۲۰ ساله گذشته رقم زده است.
 سرمایه داری این ۳ کشور بعنوان یک ارگانیک همچون دیگر ارگانیک ها، حالا که دوران طفیلی خود را پشت سر گذاشته، همانگونه که هر ارگانیسمی در طول رشد و بلوغ خود به محیط عمل و فعالیت بیشتر و بزرگتری نیازدارد، مرزهای سیاسی و ملی این ۳ کشور برای کالبد سرمایه دارانه آنها که دیگر۳دهه است ماهیتی خورده امپریالیستی پیدا کرده اند کوچک است، درنتیجه رویارویی نظامی آنها در منطقه، سنتز اجتناب ناپذیرتضاد مابین تز(هرکدام از۳ گزینه) با آنتی تز (هرکدام دیگراز۲گزینه باقی مانده) است.
مستند کردن این ادعا نیز درنگاه ماتریالیستی به تاریخ را میتوان برای مثال با رویارویی های مستقیم یا غیرمستقیم میان فرانسه، آلمان و انگلستان در کشورهای پیرامونی در شرق اروپا یا رویارویی های مستقیم یا غیرمستقیم در مستعمرات آفریقایی آنها در فاصله بین ۱۸۸۰ تا ۱۹۱۰ مستدل کرد[ ۱۸]. همچنین تاریخن میتوان به بحران‌های بالکان  قبل از جنگ اول امپریالیستی  ( بحران بوسنی، جنگ ایتالیا وعثمانی، جنگ اول بالکان و جنگ دوم بالکان۱۹۱۱ تا ۱۹۱۳) ، بحران اول و دوم مراکش (بحران طنجه  مارس ۱۹۰۵ تا مه ۱۹۰۶ و بحران اقادیر آوریل ۱۹۱۱ ) اشاره مستقیم نیز کرد.
۴ – بحران امپرياليسم  [۱۹[
 در سه بخش گذشته دیدیم که سرمایه داری انحصاری (امپریالیسم ) در مسیر دگردیسی و تکامل خود از دوران کلاسیک امپریالیسم که توسط لنین و بوخارین تحلیل و تدوین شد، به مرحله/ شرایط  امروزین خود با ویژگی هایی مختلف و متفاوت از نقطه نظر منطقه ای / قاره ای اما با همپوشانی ها و مشابهات بنیادین رسیده است ؛ که به صورت رقابت های اقتصادی ، سیاسی و نظامی میان نو امپریالیست ها و کهنه امپریالیست ها از یک سو و ازسوی دیگر میان خورده امپریالسیت های منطقه ای – با کشش به سوی یکی از سه قطب : نو یا کهنه امپریالیست ها یا با بستگی به شرایط و زمان و مکان، گاهن به هر دو مثل ترکیه -دنبال میشود و تحولات و بحران های منطقه ای/ جهانی را دامن میزند و تولید میکند.
مشكل تئوريك نيزاین است که برای اکثرچپ‌ها، امپرياليسم مساوی سلطه‌ ايالات متحده است. اين آن چيزی نيست كه تئوريسين‌های ماركسيست كلاسيك از امپرياليسم فهم و تفهیم میکردند . برای آنها آنچنان كه لنين در جزوه امپرياليسم‌‌اش برجسته ميكند، امپرياليسم نتيجه‌ مرحله‌ ويژه‌ای از توسعه‌ي سرمايه‌داری است. تمركز سرمايه كه ماركس در كاپيتال جلد اول، به‌ مثابه‌ يكي از گرايشات اصلی برخاسته از پروسه‌ انباشت سرمايه‌ دارانه مشخص ميكند که به ‌طور فزاينده به‌ لحاظ مقياس در حال بزرگ شدن و به طور بين‌المللي در حال عملكرد هستند، به ‌مرحله‌ وابستگی به حمايت دولت ملی برای دفاع از منافع‌شان میرسند؛ دولت‌ها نيز برای حفظ خود‌شان در برابر رقبا، مجبور به ترويج اقتصادهای سرمايه‌داری صنعتي میشوند ،كه تنها نوع اقتصادی است كه می‌تواند سيستم‌های تسليحاتی پيچيده‌ و مدرن و زيرساخت‌های جنگی برای آنها فراهم كند. وابستگي متقابل فزاينده‌ بين دولت‌ها و سرمايه‌ها منجر به تشديد رقابت‌هاي ژئوپليتيك میشود که محصول منطقی آن جنگهای در ابتدا سرد اقتصادی ، در ادامه جنگ سرد تسلیحاتی و در نهایت جنگ گرم نظامی هستند. بنابراين از چشم‌انداز ماركسيستي، امپرياليسم سيستمی از رقابت درون سرمايه ‌داری است. سرمايه ‌داری  بطور يك‌ نواخت رشد نمیکند و اين ناموزونی سلسله مراتب قدرت در جهان را سبب میشود. اما توسعه‌ ناموزون سرمايه‌داری به‌ نحو سرنوشت‌سازی قدرت ميان دولت‌های رقیب را بازتوزيع میكند.
اين به‌ اين معنا است كه تعادل قدرت دائما درحال جابه‌جايي ست. جابه‌جا شدن قدرت، اما شرايط نزاع‌های جديدی را می‌آفريند. بحران کنونى سرمايه‌دارى جهانى، پس از پايان جنگى امپریالیستی دوم که زمينه‌هاى تقسيم مجدد جهان و گسترش، صدور و انباشت سريع سرمايه را فراهم آورده بود، مجددا به نقطه آغاز رسيده است. رقابت ميان انحصارات و دولتهای امپرياليستى بر سر حفظ و بسط حوزه‌هاى انباشت سرمايه و بازارهاى فروش کالا بطرز حادى تشديد شده است و کشورهايى مثل یونان ورشکسته شده اند و امثال ایتالیا و اسپانیا در مسیر ورشکستگی هستند. انگلستان با شعار  وضع تعرفه‌هاى حمايتى ،  دفاع از اقتصاد و توليد ملى  و مصرف محصولات داخلى  از اتحادیه اروپا خارج شد ( برکسیت Brexit   (، و میان آمریکا و چین جنگ تمام عیار اقتصادی با شعار “اول آمریکا”ی ترامپ و تعرفه های جدید گمرکی بالا گرفته است. از جنبش پگیدا در اروپای شمالی وغربی :جبهه شمال در دانمارک  و سوئد ، حزب آلترناتیو برای آلمان ، حزب ملی گرای آزادی در اتریش، انتخابات آخر ایتالیا و دستیابی به اکثریت پارلمانی راست ها در آنجا. تا مدافعین امنیت ملی و هوادران مدافعین حرم و سردارعارف (قاسم سلیمانی) در ایران. بقدرت رسیدن نو کانهای آونجلیست با مدریرت ترامپ. همچنین رفراندوم سال گذشته ترکیه که به قبضه قدرت وبنپارت شدن اردوغان و حزب پان ترکی – عثمانیستی عدالت و توسعه ختم شد، همه و همه  نشانگر اوجگيرى مجدد گرايشات ناسيوناليستى و فاشيستى در ميان بورژوازى و ظهور مجدد شووينيسم درنده و فاشیستی بار ديگر در اين کشورها طنين انداز شده است.
صعود چین به عنوان رقیب اصلی امپریالسیم آمریکا ، افول وسقوط اقتصاد امپریالسیتی آمریکا و نقش بحران مالی در اقتصاد آمریکا است . انحطاط  تاریخی امپریالیسم آمریکا  و سر بر آوردن قدرت های جدید سرمایه داری مانند چین، وهمین طور افزایش مقاومت طبقۀ کارگر در سرتاسر جهان، روی هم رفته طبقات حاکم را به روی آوردن به ابزار همیشگی خروج از بحران با استفاده از ابزار میلیتاریسم  و جنگ به مثابه نابود کننده زیرساخت ها ، ابزار و نیروی تولید،همچنین نابود کننده تولیدات مصرف نشده ای که به دلیل نبودن نیروی خرید به فروش نمیروند و بازار را اشباع کرده اند، به مثابه تنظیم کننده مجدد بالانس در بازرا جهانی کشانده است.تنازعات ژئوپلتیک  کنونی، به خصوص در غرب آسیا را باید در چنین بستری درک کرد. عملاً هر گوشۀ جهان یا به میدان نبرد تبدیل شده یا به طور بالقوه مستعد تبدیل به آن است. قدرت های امپریالیست جهان و متحدین شان (نظیر عربستان، قطر، ترکیه و اسرائیل)، به همراه دیگر دولت های سرمایه داری ارتجاعی (مانند جمهوری اسلامی ایران، و …) در کشمکش با یکدیگر منطقۀ غرب آسیا را از هم دریده اند.
جنگ های نیابتی، جنگ داخلی، کشتار و تغییر رژیم، منطقه را به کابوس تبدیل کرده است. به دنبال رقابت های آمریکا و ناتو با روسیه، اروپای شرقی مجدداً میلیتاریزه شده است. درشرق آسیا نیز آمریکا در حال دست زدن به تحرّکاتی خطرناک برسرمسألۀ دریای جنوب چین است.در آفریقا نیز امپریالیسم آمریکا و اروپا مشغول برنامه ریزی عملیات در لیبی، کامرون، نیجریه و سایر کشور ها هستند.نتیجۀ این وضعیت، اضافه شدن موج پناهندگی به مجموعۀ نامتناهی بحران های سرمایه داری بوده است. موج پناهندگی که به اعتراف سازمان ملل حادتر از جنگ جهانی دوم است، تاکنون طبق آخرین تخمین ۲۰ میلیون نفر را آواره کرده است. در تحلیل نهایی موج میلیونی پناهندگان بحران امپریالیسم است.  نه به اذعان رسانه جریان اصلی ” بحران پناهندگی” زیرا فاعل آن آوارگان و پناهجویان نیستند، بلکه امپریالیسم افسار گسیخته و به بحران افتاده است.
اين بحران بدون شک در کليّت خود بازتاب تشديد تناقضات ذاتى سرمايه‌دارى در عصرامپرياليسم و مشخصاً  بازتاب عملکرد قانون گرايش نزولى نرخ سود در چهارچوب بازار جهانى است. شرايط موجود پروسه توليد و استثمار، پاسخگوى عطش سرمايه انحصارى براى ارزش اضافه بيشتر، که شرط لازم افزايش بارآورى کار در جريان  بازتوليد، و از اين طريق جلوگيرى از گرايش نزولى نرخ سود در روند انباشت است ، نيست. کسادى، بيکارى وسيع، تورم، انقباض اعتبارات، و… علائم و عوارض بروز و حدت يافتن متناوب اين تناقض اساسى توليد سرمايه‌دارى است. اما صرفنظر از اين که چنگال بحران عمدتا، و در ابتداى امر، در کدام کشورهاى معيّن بر حلقوم سرمايه انحصارى فشرده شود، نجات از اين مهلکه در گرو تجديد سازمانى وسيع در سطح جهانى است.تجديد سازمانى در رابطه متقابل کار و سرمايه از يکسو و مناسبات متقابل سرمايه‌هاى مختلف، و بويژه انحصارات از سوى ديگر. به اين ترتيب بحران جهانى امپرياليسم به بحران تک تک کشورهاى سرمايه‌دارى درجهان بدل ميگردد. به اين ترتيب تمامى عوارض بحران به درجات مختلف در همه کشورهاى سرمايه‌دارى عصر حاضر رخ مينمايد.
صدورسرمايه امپرياليستى و تنگ شدن عرصه سودآورى بر سرمايه ملی، طبيعى است که در شرايط  بحران، بارعواقب و اثرات آن را – فقر و فلاکت و خانه‌خرابى ناشى از آن و جنگ های اجتناب ناپذیر و بی پایان برای تقسیم مجدد جهان که پس از فروپاشی شوروی در سال ۱۹۹۰ در همان اولین دهه پس از آن و با پایان جنگ سرد ( به اذعان خودشان) علنی تبدیل به جنگ گرم چهارم امپریالیستی با اشغال افغانستان ۲۰۰۱ آغاز شد و تا امروز تمام منطقه غرب آسیا (جنگ افغانستان ، اشغال عراق، جنگ سوریه،جنگ یمن) آسیای میانه و قفقاز( جنگ ارمنستان، جنگ چچن، اشغال گرجستان) و اروپای شرقی ( جنگ اوکراین) را به آتش کشیده است –  بيش از هر زمان بر دوش زحمتکشان به بهای بیکاری ، فقر افسار گسیخته ،  قربانیان و آوارگان جنگها میگذارد .
حاکميت سرمايه انحصارى بر توليد اجتماعى انتقال بلامانع و سريع بحران جهانى را تضمين ميکند. مکانيسم اين انتقال، با توجه به خصوصيات بازار داخلى هر کشور و مکان آن در چارچوب بازار جهانى، تقسيم کار معيّنى که اين کشورها در رابطه با نيازهاى سرمايه انحصارى پذيرفته اند، چگونگى وابستگى آن به سرمايه‌هاى انحصارى معيّن و غيره، تفاوت ميکند. در مورد بازار داخلى در ايران در اين سالها خود بگونه‌اى معکوس بازتاب انتقال سريع اثرات بحران (و دراين مورد اثرات تشديد رقابت در بازار جهانى) بود. با تسريع نرخ انباشت و تراکم و تمرکز سرمايه، نياز به ارزش اضافه بيشتر براى حفظ تداوم سير انباشت نيز شدت ميگيرد. ليکن دوره “معافيت” بازار داخلى ايران از بحران اقتصادى سرمايه‌دارى جهانى و عواقب و آثار آن با سکون نسبى درآمد نفت به پايان رسيد و رؤياى بورژوازى ايران براى انباشت سريعتر و هر چه سودآورتر سرمايه لاجرم به تقلايى جنون آميز براى ابقاء وضع موجود بدل گشت (شبهه کودتای انتخاباتی در سال ۸۸ از سوی بورژوازی سنتی و وابسته به رژیم/ سپاه، رفتن به سمت نو لیبرالیسم روحانی از سوی بورژوازی پرو غرب و لیبرال، و مداخله در بحران سوریه و یمن) . شرایط رقابت سیاسی فرامنطقه ای که ایران به آن دست زد و سبب دوران تحریم و محاصره اقتصادی ایران تا قبل از دولت روحانی و برجام شد، افزايش سريع بهاى کالاهاى وارداتى که تحت‌الشعاع بهاى نفت و تحریمها  قرار داشت ،سبب رقابت ميان اقشار مختلف سرمايه داری شد. امروز مشاهده تکاپوى بورژوازى در بازسازى زرادخانه تسلیحاتی، احیای مجدد رویای ایران بزرگ تحت لوای جدید هلال شیعه و غيره این ادعا را که انباشت سرمایه در مسیر اقتصاد و سیاستهای امپریالیستی حرکت میکند را اثبات میکند. از نقطه نظر بورژوازى و امپرياليسم، سودآورى و انباشت که حرکاتش را شکل ميدهد يک ضرورت تاريخى و طبقاتى است، ضرورت ابقاء حاکميت طبقاتى است.
به اين ترتيب نه تنها تمامى عوارض، عواقب و اثرات عمده بحران امپرياليسم جهانى در شاخص و روابط اقتصادى وابسته به زمان و مکان آن متجلی میگردد ، بلکه اين بحران از چنان عمق و دامنه‌اى برخوردار است که مقدمات بحران سوریه و جنگ یمن به صورت مشخص از سال ۲۰۱۳  و ۱۵ به این سو و بحران غرب آسیا از اشغال افغانستان وعراق در سال ۲۰۰۱ و ۲۰۰۳ به صورت کلی را بستر سازی و متحقق کرده است.
اما آنچه اينجا مورد نظر ماست درک استيصال بورژوازى ايران در ممانعت از تبديل بحران اقتصادى به بحرانى سياسى، و اينک عجز او در تخفيف اين بحران سياسى، در شناخت درست از اين ويژگى‌ها و محدوديت‌ها نهفته است. حاکميت سرمايه انحصارى تابع نيازهاى انباشت آن است که  خصلت بحران‌زده خود را از دست نميدهد و عوارض و اثرات بحران جهانى در بازار داخلى هر کشوربه هر صورت برجاى ميمانند و سرمايه با تشديد استثمارسودآور و برده وار ازکارگران فراهم ميآيد.
 عملکرد بحران درکشورى چون ايران، و حتى توفيق کامل آن در تصفيه اقشار ضعيف‌تر سرمايه و تحميل سطوح جديد فقر و فلاکت بر طبقه کارگر، نميتواند پاسخگوى مشکلات جهانى امپرياليسم  و رفع کننده  بحران باشد. تجديد سازمان بهره‌کشى، از نقطه نظر امپرياليسم، امرى جهانى است که ميبايد – اگر بناست بحران عمومى آنرا خاتمه دهد – در سطح بازار جهانى تحقق پذيرد. چرا که اول : در عصر حاکميت انحصارات بر توليد صِرف ورشکست شدن سرمايه‌هاى غير انحصارى در بازار داخلى اين يا آن کشور و متمرکز شدن توليد در دست انحصاراتى که هم اکنون بر توليد اجتماعى در اين کشورها حاکميت دارند، گره عمده‌اى از مسائل جهانى امپرياليسم نميگشايد و در شدت رقابت ميان خود انحصارات تخفيف قابل ملاحظه‌اى را باعث نميگردد.
دوم :از نظر تشديد نرخ استثمار طبقه کارگر از طريق حمله‌اى همه جانبه به سطح معيشت آن سرمايه محتاج گشودن جبهه‌اى جهانى در مقابل کارگران و زحمتکشان است. پيروزى هر کدام از قطب های رقابت های امپریالیستی در هر کدام از نبرد های خاص در این جنگ جهانی در يک جبهه و عقب‌نشينى و يا شکست آن در جبهه ديگر در مصاف با کارگران و زحمتکشان، هر آنچه را در يک عرصه رشته شده است در عرصه ديگر پنبه ميکند،  و این دور باطل معنايى جز تداوم و تعميق بحران جهانى امپرياليسم در بر نخواهد داشت. اما اين ابدا به اين معنى نيست که  در نتیجه امپرياليسم جهانى از پيروزى در جبهه‌هاى منفرد چشم ميپوشد.
امپرياليسم سياست جهانى خود را در قبال طبقه کارگر دقيقا بر انفراد اين جبهه‌ها و جدايى آنها از يکديگر، بر سرکوب جنبش کارگرى در تک تک اين جبهه‌ها، بر سازماندهى بهره‌کشى در بازار داخلى کشورها طرح ميريزد و دراين رابطه ازبرجسته کردن کوچکترين تفاوت‌هاى قومى، نژادى ، ملى و فرهنگى در ميان کارگران فروگذار نميکند. از سوى ديگر همانطور که تشديد رقابت در ميان اقشار مختلف سرمايه در يک کشوربه هيچ رو از ديدگاه سرمايه‌هاى مختلف ، مبارزه واحد سرمايه را بر عليه طبقه کارگر تحت‌الشعاع قرار نميدهد، انحصارات امپرياليستى نيز در دوره بحران به رقابتى مرگبار با يکديگر کشيده ميشوند.
براى بورژوازى، اينجا ديگر سخن بر سر عدم توفيق در حرکتى اقتصادى نيست، بلکه بر سر شکست در عرصه‌اى سياسى است. کارگران و زحمتکشان تحت سلطه ، بنا برماهيت سرمايه‌دارى عصر امپرياليسم و عملکرد آن ، حتى در شرايط متعارف وغير بحرانى توليد نيز از نازلترين سطح ممکن معيشت برخوردارند، نيروى کار خود را به ارزانترين بهاى ممکن در اختيار سرمايه قرارميدهند و به سبعانه‌ترين وجه ممکن استثمار ميشوند. يورش وسيع به سطح معيشت زحمتکشان و تحميل ابعاد جديد فقر و فلاکت بر آنان، براى بورژوازى مترادف است با فراخواندن کارگران و زحمتکشان به مصافى بر سر مرگ و زندگى . مصافى که از یک سو توده‌هاى زحمتکش در آن به معناى واقعى کلمه چيزى جز زنجيرهايشان ندارند که از دست بدهند، و از سوی دیگر بورژوازی برای حفظ منافع خودش در رویارویی با دیگر بورژوازهای رقیب میخواهد که کارگران و زحمتکشان را جهت جان دادن برای خاک و وطن , ناموس و پرچم … متهیج و سازماندهی بکند.
به اين ترتيب مبارزات اقتصادى کارگران و زحمتکشان که با سرکوب مدام و مستمر ديکتاتورى عريان بورژوازى و امپرياليسم مواجه است، در شرايط بحران از ابعادى انقلابى برخوردار ميشود. بورژوازى، بر متن بحران جهانى امپرياليسم، حق حيات توده‌هاى وسيع کارگر و زحمتکش را در کشورآشکارا انکار ميکند، و کارگران و زحمتکشان نيز، که به هر رو جايى براى عقب‌نشينى ندارند، ناگزير حاکميت بورژوازى را میبایست به زير سؤال بکشند. بحران جهانى امپرياليسم نطفه بروز شرايط انقلابى را در خود ميپروراند.
اولين جرقه‌هاى انقلاب  برعليه سرمايه‌دارى در ایران به شکل خاص و منطقه به شکل عام که از اين نقطه نظر انقلاب سوسياليستى است، با آنکه به دليل فقدان شرايط ذهنى لازم در ميان پرولتارياى منطقه –  تحت اشغال یا در جنگ بودن کشورها، در کنار تحت سلطه دیکتاتوری بناپارتیستی یا خلافتی در ایران و ترکیه – از يکسو و وجود توده‌هاى وسيع زحمتکش و انقلابى غير پرولتر از سوى ديگر (که همه و همه نتيجه حاکميت امپرياليسم بر اقتصاد و سياست است)، ناگزير در وهله اول در چهارچوب انقلابى دمکراتيک شکل ميگيرد و بسط مييابد.
انقلاب زیر خاکستر ايران چنين انقلابى است. از نقطه نظر سرمايه انحصارى و بورژوازى در ايران مسأله بحران اينک به مسأله انقلاب بدل گشته است، و سرکوب انقلاب گام اول او را به هر شکل ممکن : رفراندوم، رژیم چنج، وهم آغوشی با باقی “گزینه های روی میز”  در تحميل فقر و فلاکتى بى سابقه بر توده‌هاى زحمتکش ايران تشکيل ميدهد. اين جوهر و محتواى حرکت هر دولت بورژوايى و خرده بورژوايى است که  فارغ از سبز و بنفش یا اصلاح طلب و اصولگرا بودن و یا دولتهای مجاهدینی و سلطنت طلب، در پى ابقاء و احياى حاکميت سرمايه در کشور هستند. اين حقيقتى است که شناخت ماهيت جهانى بحران کنونى امپرياليسم، و بازتاب آن درايران، به ما ميآموزد.اين حقيقتى است که کمونيست‌ها ميبايد،چون هرواقعیت طبقاتىو سياسى ديگر، با صراحت  و ملاحظات تاکتيکى و مرحله‌اى در عرصه مبارزه طبقاتى به ميان کارگران و زحمتکشان بُرده و قاطعانه تبليغ کنند.
اهميت ارزيابى مارکسيستى امپرياليسم  در فرم و محتوی امروزین خود و متقاعب آن بحران ذاتی آن در فرم و محتوی امروزین خود (که ما در اين ضمينه صرفا در چهارچوب امکانات و توانمان در شرايط موجود به اختصار به آن پرداخته‌ايم) براى کمونيست‌ها، درک ابعاد جهانى بحران امپرياليسم، درک استيصال بورژوازى خرده امپریالیستی ايران ازحل يا تخفيف بحران به شيوه‌اى مسالمت‌آميز حتی درمحدوده ايران، درک اين واقعيت که بورژوازى ايران درعصر امپرياليسم موجوديت و بقاء خود را ميبايد درهر شرايطى در پيوند با سرمايه امپرياليستى جستجو کند و ناگزير در بحران جهانى آن تا مغز استخوان سهيم گردد، درک مکان پرولتارياى ايران، بمثابه جزء معيّنى از پرولتارياى جهان درعرصه اين بحران، و بالأخره درک محتواى مبارزات کنونى کارگران و زحمتکشان کشور بر عليه فقر و فلاکتى که بورژوازى و امپرياليسم به آنها تحمیل کرده  است، درسهاى بسيار مهمى به همراه دارد.
 کمونيست‌ها قبل از هر چيز میبایست بيآموزند که پرولتارياى ايران میبایست اينک پرچم انقلاب را به جای هر آلترناتیو دیگری اعم از رفراندوم  یا دولتی بنفش تر از دولت نو لیبرال روحانی و یا حتی براندازی رژیم با جایگزنی یک سرمایه داری متعارف نمونه ترکیه را به دوش بگیرد. کمونيست‌ها میبایست بيآموزند که به يک خانه تکانى اساسى محتاج هستند. خانه تکانى از تمام ديدگاه‌ها و جرياناتى که دل به اصلاح سرمايه‌دارى در ايران و ملى کردن و دمکراتيزه کردن آن بسته‌اند، از تمام ديدگاه‌ها و جرياناتى که مبارزه ضد امپرياليستى را از مبارزه بر عليه بورژوازى و سرمايه خرده امپریالیستی ايران و حکومت پاسدار منافع آن جدا ميکنند، از تمامى ديدگاه‌ها و جرياناتى که بجاى تبليغ سوسياليسم در ميان طبقه کارگر و از اين طريق پرورش آن پيشاهنگ انقلابى پرولتر که بتواند رهبرى انقلاب را بدست گيرد و برای سازماندهی  در مسیر سوسياليسم  تلاش کند، اپورتونيسم، سياست‌بازى و توهم به  ضد امپرياليسم  بودن به صرف مخالفت با امپریالیسم غرب که در تحلیل نهایی چیزی جز پرو امپریالیسم ملی گرا و شوونیستی ایرانی در کلوپ نیمه امپریالیسم روسیه دررقابت با امپریالیسم امریکا نیست.  و بالأخره خانه تکانى از تمامى ديدگاه‌ها و جرياناتى که با تحميل ذهنيت محدود و ناسيوناليستى خود بر طبقه کارگر ايران او را از نقش تاريخی برعهده‌اش باز ميدارند.
از اين ديدگاه است که ما براهميت برخورد لنینیستی به بحران کنونى، و مبارزات کارگران و زحمتکشان  برمتن آن، تأکيد ميورزيم. از نظر عينى، اين عرصه مشخص مبارزه مستقيما، هرچند بگونه‌اى ابتدايى، نقطه هشيارى پرولتارياى ايران را بر وظايف دوران سازش در خود حمل ميکند و زمينه را به بهترين وجه ممکن براى ترويج سوسياليسم و تهيج سياسى در ميان توده‌هاى وسيع کارگر، و نيز براى آغاز مبارزه‌اى پيگيرانه و سرسخت با تمامى انحرافات جنبش کمونيستى و از اين طريق تثبيت بى چون و چراى لنينيسم به پیشاهنگی حزب انقلابی کارگران که توسط کارگران و شوراهای آنها جهت قبضه و مصادره همه قدرت سیاسی به دست شوراها در اين جنبش آماده ميسازد.
آرش دوست حسین  پاییز و زمستان  ۲۰۱۷
” Insbesondere aber weist der Imperialismus, weist die Epoche des Bankkapitals, die Epoche der gigantischen kapitalistischen Monopole, die Epoche des Hinüberwachsens des monopolistischen Kapitalismus in den staatsmonopolistischen Kapitalismus, eine ungewöhnliche Stärkung der “Staatsmaschinerie” auf, ein unerhörtes Anwachsen Ihres Beamten und Militärapparates in Verbindung mit verstärkten Repressalien gegen des Proletariat sowohl in den monarchistischen als auch in den freiesten, republikanischen Ländern.”
Lenin -Staat und Revolution –  Kapital 2-2 Die Ergebnisse der Revolution.
 “اما به صورت ویژه امپریالیسم اشاره  به عصرسرمایه  بانکی ، که عصر انحصارات سرمایه داری غول پیکر، که دوران رو به رشد  شدید  سرمایه داری انحصاری به سرمایه داری انحصاری دولتی، که تقویت غیر معمول “ماشین دولتی”، رشد بی سابقه مقامات خود و دستگاه نظامی آن با افزایش اقدامات تلافی جویانه علیه پرولتاریا،خواه  در سلطنت ها همچون کشورهای آزاد جمهوری خواه است”  .
 لنین – دولت و انقلاب – فصل ۲-۲ نتایج انقلاب
توضیحات :
۱ . در تمام طول این متن،تعمدی بجای جنگ “جهانی” از امپریالیستی استفاده میشود، زیرا جنگ میان امپریالیستها و اشغال سرزمینهای دیگر که جنگ توحش سرمایه داری علیه بشریت است را مین استریم مدیا تعمدی و آگاهانه تمام عواقب و مسولیت  آنرا با استفاده از کلمه “جهانی” بر دوش همه دنیا میاندازد.
با استناد به تمامیت این تحلیل در این مقاله   :
الف  – از آنجایی که قطب بندی هژمونیک بین المللی بین سالهای ۱۹۵۰ تا ۱۹۹۰ را یک قطب بندی امپریالیستی میان امپریالیسم سرمایه داری مالکیت خصوصی (پیمان ناتو) و نیمه امپریالیسم اقتصاد بروکراتیک  در انحصار مالکیت دولتی (پیمان ورشو) میدانم، در نتیجه رویارویی آنها را نیز جنگ امپریالیستی سوم تعریف میکنم. استفاده مین استریم از جنگ “سرد” نیز ازهمان منطق جنگ “جهانی” پیروی میکند تا عواقب و مسوولیتهای جنگهای گرم این دوره را به عهده نگیرد:
جنگ کره ۱۹۵۰تا ۱۹۵۳،جنگ اعراب و اسرائیل ۱۹۶۷ و۱۹۷۳ جنگ ویتنام ۱۹۵۹تا ۱۹۷۵،  جنگ افغانستان ۱۹۷۹ تا ۱۹۸۸ ، جنگ عراق و ایران ۱۹۸۰تا ۱۹۸۸ و بسیاری جنگهای داخلی همچون جنگ سریلانکا، جنگهای آفریقا : اریتره – اتیوپی، جنگ داخلی سودان، کنگو، نیجریه و ..
ب  – به همین دلیل و با استناد به بند بالا، از ۲۰۰۱ تا به امروز که جنگ های آن عبارت هستند از : افغانستان ۲۰۰۱ تا امروز، عراق ۲۰۰۳ تا امروز، سومالی ۲۰۰۵ تا امروز، گرجستان ۲۰۰۸، سوریه ۲۰۱۲ تا امروز، لیبی ۲۰۱۳ تا امروز،اوکراین۲۰۱۳ تا امروز، یمن ۲۰۱۵ تا امروز… را چهارمین جنگ امپریالیستی بجای جنگ با “ترور” تعریف و نامگذاری میکنم.
۲ . استفاده از وضعیت بجای “مرحله” تعمدی و آگاهانه میباشد. از آنجایی که لنین، و باقی کادرهای انقلابی بلشویک مکتوباتی از مارکس همچون گروندریسه ، یا دستنوشته های ۱۸۴۴ را بدلیل عدم چاپ آنها نخوانده بودند، برداشت مرحله ای از تاریخ خطایی استراتژیک بود که مرتکب شدند. به همین دلیل و با باوراینکه تحلیل های ماتریالسیتی غیرازدیالکتیکی بودن همزمان نمیبایست که پوزیتیویستی باشد، و به دلیل عدم داشتن افق کلمات برای کلمه/مفهوم جایگزین بجای مرحله، از”وضعیت” که در عین حال زمان و مکان را همزمان با تحلیل مشخص از شرایط مشخص درون خویش حمل میکند استفاده میکنم. و در پرانتز از جمله : “به قول لنین” نیز تعمدی و آگاهانه استفاده کردم، زیرا تمام این تحلیل تنها روبنایی است که زیربنای آنرا تحلیل لنین برایمان فراهم کرده. و چنین خطایی در دوران آشفتگیهای انقلابی چیزی از ارزشهای فرمانده انقلاب نمیکاهد.
۳.  رزا لوکزامبورگ و نیکولای بوخارین: امپریالیسم و انباشت سرمایه
۴ . در پایان جنگ پروس-فرانسه و با شکست ناپلئون سوم در ۱۸ ژانویه ۱۸۷۱،ویلهلم یکم در ورسای به عنوان امپراتور آلمان خوانده شد .در ۱۸۷۱، بیسمارک توانست اتحاد دوگانه را با اتریش-مجارستان ببندد که با داخل شدن ایتالیا سال ۱۸۸۲ به اتحاد سه‌گانه تبدیل شد. یکی از دستاوردهای بیسمارک در سیاست‌های خارجی‌اش عقد قرارداد ضمانتی سال ۱۸۸۷ با روسیه بود که به انزوای بیش از پیش دشمن آلمان یعنی فرانسه انجامید.
۵ . در طول این مقاله از مفهوم “ارزش” با فهم از مقاله : درک مارکس از بدیل سرمایه‌داری / فریدا آفاری در سایت نقد اقتصاد سیاسی استفاده شده است.
۶ . پروژه متصل کردن خط آهن آناتولی به خط آهن حجاز که مسیر خالی میان هر دو – سوریه – را در بر میگرفت، خط آهن استانبول – صنعا نام گرفت.
۷ . نیکولای بوخارین، امپریالیسم و اقتصاد جهانی، مقدمه  لنین
۸ . درادامه توضیح ۱، همان برداشت مرحله ای از تاریخ و اینکه مارکس و انگلس هم درابتدا محاسبه انقلاب در اروپای غربی را کرده بودند، اینجا هم باز بلشویک ها و به خصوص لنین که منتظر انقلاب در اروپای غربی و به خصوص آلمان بود، “بالاترین مرحله” را به اشتباه بر روی تحلیل امپریالیسم استفاده کرد، زیرا درواقع  – در ۱۹۱۷- زمانیکه در حال سازماندهی انقلاب در روسیه باشیم و امید انقلاب را نیز در آلمان داشته باشیم،  قائدتا تحلیل ما با عنوان “بالاترین مرحله ” دورخیزی انقلابی است برای ریشه کن کردن سرمایه داری .در اینجا مقصود از خطای برداشت مرحله ای به صورت واضح در استفاده از صفت تفضیلی”ترین” نمودار میشود.
۹ . تحول سرمایه داری معاصر  – سمیر امین
۱۰. برای توضیحات بیشتر چرایی های استفاده از این مفهوم به این دومقاله در سایت نقد اقتصاد سیاسی ارجاع میدهم.
سرمایه‌داری دولتی در روسیه / تونی کلیف / ترجمه‌‌ی کاووس بهزادی
اقتصاد سیاسی اتحاد شوروی / هیلل تیکتین / ترجمه‌ی کاووس بهزادی
۱۱ . انکشاف امپریالیستی میان امپریالیستهای مختلف “اولترا امپریالسم” درباره ظهور کشورهای  نوامپریالیستی
۱۲ . بخش روسیه با استناد به مقالاتی که لینک آنها پیوست میباشد با صورتبندی و جمله بندی من تنظیم شده .
• دیالکتیک صعود و فروپاشی: چرا اتحاد شوروی سقوط کرد؟
• اثرات اقتصاد بازار پس از فروپاشی شوروی، اصلاحات انتقالی، فقر و نابرابری درآمد .دکتر گونگور توران استاد و مدرس دانشگاه یاشار  I.I.B.F )دانشکده اقتصاد و علوم اداری(
• فروپاشی اتحاد شوروی و ورود فدراسیون روسیه به اقتصاد بازار آزاد ، استادیار و مدرس دانشگاه مهمت آکیف ارسوی ، دانشکده اقتصاد و علوم اداری
• آیا دوره جدید مدرنیزه کردن ارتش روسیه یک مسابقه تسلیحاتی جدید است؟ مروه سونال اوزال مرکز تحقیقات روسیه
• کشور پوتین : ارتش قدرتمند ، روسیه قدرتمند.  مروه سونال اوزال مرکز تحقیقات روسیه، انستیتو قرن ۲۱ ترکیه
• یک سیاست محاصره جدید : سیستم دفاع موشکی ناتو و جبهه روسیه. مروه سونال اوزال مرکز تحقیقات روسیه، انستیتو قرن ۲۱ ترکیه
۱۳ . این بخش بر گرفته شده  و با استناد به منابع زیر تنظیم شده است:
• مراحل گسترش اقتصاد چین (۱۹۷۸-۲۰۰۵) پروفسورمهمت اوزان سارای و دکتر لونت گوک دمیر
• جمهوری خلق چین ، ۱۹۷۸ تا دوران ما ، آرزو ایلهان کیبریس، فروم رقابت دانشگاه سابانجی
• اقتصاد چین (مائو و دوران پس از مائو) ، اومیت چالیک دانشجوی دکترای دانشگاه تکنیک ستاره ،بخش اقتصاد
۱۴ .فلاخن شماره‌ی بیست و هشتم.  تاریخ مختصر انکشاف سرمایه‌داری و جنبش طبقه‌ی کارگر در ترکیه
۱۵ . فلاخن شماره‌ی پنجاه و هفتم. میراث اکبر
۱۶ .رفراندوم ترکیه به بناپارت شدن اردوغان منجر شد.
۱۷ .شکست درمرحله تثبیت، جنگ تمام عیار نمونه آنچه در افغانستان وعراق پیش آمد از۳ مرحله تشکیل شده است ۱ – محاصره و تهاجم ،۲ – ورود و اشغال ۳ – تثبیت و تسلط. طرف متخاصم که آغاز کننده جنگ است، در صورت عدم متحقق کردن هر کدام از این ۳ مرحله، این جنگ از لحاظ مبانی استراتژیک شکست خورده است.
۱۸ .در پایان جنگ پروس- فرانسه و با شکست ناپلئون سوم در سال ۱۸۷۱ اتحاد آلمان کامل شده و فرانسه تا سال ۱۸۸۰ در اشغال آلمان باقی ماند.فرانسه درگیر یک جنگ داخلی ویرانگر شد که منجر به کمون پاریس شد. (به جنگ داخلی در فرانسه اثر کارل مارکس مراجعه کنید(
جنگ روسیه و عثمانی ۱۸۷۷– ۱۸۷۸ تغییرات ارضی و سرزمینی کلی ای نیز در منطقه بالکان در پی داشت.معاهده اول و دوم لاهه در۱۸۹۹ و ۱۹۰۷میان کشورهای قدرتمند آن دوران در دنیا که درگیر رقابت های هژمونیک بودند: ۱ -امپراتوری انگلستان ۲- پادشاهی اسپانیا  ۳- پادشاهی پرتقال ۴- امپراتوری فرانسه  ۵- امپراتوری روسیه  ۶ – امپراتوری پروس – آلمان۷- امپراتوری اتریش- مجارستان ۸ – امپراتوری عثمانی ۹- پادشاهی ایران ۱۰- امپراتوری چین ۱۱-امپراتوری ژاپن۱۲- ایالات متحده آمریکا. همه این اتفاقات تاریخی و نارضایتی های کلونیالیست های سرمایه داری شده ودرگیررقابت های هژمونیک، زمینه ساز وقوع جنگ اول امپریالیستی گردید.
۱۹ . این بخش وام گرفته شده (اقتباس آزاد) از متنهای آرام نوبخت : بحران جهانی سرمایه داری و وظایف مارکسیست های انقلابی ، بحران های چند جانبه ی امپریالیسم – الکس کالینی کوس برگردان: آبتین درفش میباشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.