خودکشی دختر من

نامۀ سرگشاده دربارۀ نقش استالین در مرگ زیناییدا وُلکوف

رونوشت به:
تمام اعضای کمیتۀ مرکزی حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی
رهبر کمیتۀ اجرایی اتحاد جماهیر شوروی
تمام اعضای کمیسیون مرکزی کنترل حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی
ضروری می دانم که به شما دربارۀ چگونگی و چرایی خودکشی دخترم توضیحاتی بدهم.
اواخر سال ۱۹۳۰، بنا به درخواست ما، شما به زیناییدا ولکوف، دختر مسلول من، اجازه دادید که همراه با پسر پنج ساله اش، وسیوُلود، موقتاً برای درمان به ترکیه بیاید. گمان نمی کردم که در پس این آزادمنشی استالین، یک نیرنگ در کمین نشسته باشد. دختر من در ژانویۀ ۱۹۳۱ و در حالی که از هر دو ریه مبتلا به پنوموتوراکس شده بود به این جا رسید. پس از ده ماه اسکان موقت در ترکیه، نهایتاً -با وجود مقاومت دائمی نمایندگان خارجۀ شوروی- موفق به اخذ اجازه به او برای رفتن به آلمان جهت مداوا شدیم. کودک او موقتاً با ما در ترکیه ماند تا بار اضافی برای این بیمار رنجور ما نباشد. پس از مدتی پزشکان به این نتیجه رسیدند که خارج کردن پنوموتوراکس امکان پذیر است. بیمار ما آغاز به بهبود کرد و تنها، رؤیای بازگشت به روسیه همراه با فرزندش را داشت، جایی که دختر و همسرش، یک بلشویک-لنینیست که به دستور استالین در تبعید است، باقی مانده بودند.
روز بیستم فوریۀ ۱۹۳۲، شما فرمانی را منتشر کردید که به موجب آن نه فقط همسرم، پسرم و خودم، بلکه دخترم زینایید ولکوف از شهروندی شوروی محروم شدیم. در یک کشور خارجی که شما جواز سفر به آن با گذرنامۀ شوروی را داده بودید، دخترم صرفاً مشغول درمان خود بود. او نه در کارهای سیاسی شرکت کرد و نه به خاطر وضعیت سلامتی می توانست چنین کند. او از هر آن چه که بتواند سایۀ «سوء ظن» را بر وی بیفکند، خودداری کرد. محرومیت وی از شهروندی، یک انتقام جویی حقیرانه و احمقانه از من بود. برای او، این انتقام جویی شخصی به معنای جدایی او از دختر کوچکش، همسرش، دارایی اش و کل زندگی عادی اش بود. وضعیت روانی او، که خود پیش­تر به دلیل مرگ خواهر جوان تر و بیماری خودش آسیب دیده بود، ضربه ای تازه خورد، ضربه ای به مراتب بی رحمانه تر، چرا که کاملاً غافلگیرکننده بود و او به هیچ وجه در آن نقشی نداشت. روانپزشکان متفق القول اعلام کردند که تنها بازگشت به محیط طبیعی، خانواده و کار او است که می تواند وی را نجات دهد. اما فرمان شما به تاریخ بیستم فوریۀ ۱۹۳۲، دقیقاً همین امکان نجات او را از میان برد. تمامی دیگر تلاش ها، همان طور که مستحضرید، بی نتیجه باقی مانده اند.
پزشکان آلمانی تأکید داشتند که دست­کم پسر او هر چه سریع تر باید به او برگردانده شود؛ آن ها در این مورد هنوز شانس بازگشت تعادل روحی مادر را می دیدند. اما وقتی این فرزند شش ساله نیز به یک­سان از شهروندی شوروی محروم شد، دشواری های خروج اش از قسطنطنیه به برلین چند برابر شد. نصف سال به تلاش های دائمی، اما بی ثمر، در کشورهای های مختلف اروپایی سپری شد. تنها سفر غیرمترقبۀ من به کپنهاگ بود که فرصت آوردن کودک به اروپا را به ما داد. او در نهایتِ مشکلات ظرف شش هفته به برلین سفر کرد. به زحمت حتی یک هفته نزدیک مادرش بود، چرا که پلیس ژنرال «اشلایشر» در تبانی با مأمورین استالینیست تصمیم به اخراج دختر من گرفتند. کجا؟ به ترکیه؟ به جزیرۀ پرینکیپو؟ اما این کودک نیاز به مدرسه داشت و دختر من برای تحمل این ضربۀ جدید نیاز به مراقبت های پزشکی مداوم در کنار زندگی خانوادگی. روز پنجم ژانویه، او خود را با گاز خفه کرد. او سی سال داشت.
در سال ۱۹۲۸، دختر جوان تر من، «نینا»، که شوهرش از سوی استالین به پنج سال انفرادی محکوم شده است، بستری شد و سپس مدتی کوتاه پس از تبعید من به آلما آتا به بیمارستان برده شد. در این جا شاهد پیشرفت بیماری سل در او بودند. یک نامۀ کاملاً شخصی، بدون کم­ترین ارتباط به سیاست، که خطاب به من نوشته شده بود، از سوی شما به مدت هفتاد روز نگه داشته شد، به طوری که وقتی پاسخ من رسید، دیگر او زنده نبود. نینا در سن ۲۶ سالگی مرد.
طی دورۀ اقامتم در کپنهاگ، که در آن جا همسرم درمان بیماری جدی خود را آغاز کرد و من نیز خودم را آمادۀ مداوا کردم، استالین از طریق خبرگزاری TASS، این خبر دروغ را به پلیس اروپا رساند که یک «کنفرانس تروتسکیستی» در کپهناگ می خواهد برگزار شود! همین قدر کافی بود تا حکومت سوسیال دمکرات دانمارک به نفع استالین من را سراسیمه اخراج و درمان های ضروی پزشکی همسرم را قطع کند. اما در این مورد، مانند بسیاری موارد دیگر، اتحاد استالین با پلیس سرمایه داری دست­کم یک هدف سیاسی داشت. اذیت و آزار دختر من، عاری از هرگونه محتوای سیاسی بود. محرومیت او از شهروندی شوروی- یعنی از دست رفتن تنها امید او برای بازگشت به یک محیط طبیعی و بهبود یافتن- نهایتاً اخراج او از برلین (خدمتی که بی تردید پلیس آلمان به استالین کرد)، اقداماتی هستند بدون هدف سیاسی تنها برای انتقام جویی حقیرانه و احمقانه و نه هیچ چیز دیگر. دختر من کاملاً دربارۀ جایگاه خود روشن بود. او می دانست که با وجود پلیس اروپا، و اذیت و آزار او به خواست استالین، هیچ امنیتی نخواهد داشت. با آگاهی از این بود که مرگ او در تاریخ پنجم ژانویه رقم خورد. چنین مرگی، «داوطلبانه» نامیده می شود. اما نه، این مرگ داوطلبانه نبود. استالین این مرگ را به او تحمیل کرد. من خودم را به این اطلاعات محدود می کنم، بدون آن که نتیجه گیری کنم. زمان این موضوع نیز فراخواهد رسید. حزب پس از تولد دوباره این کار را خواهد کرد.
ل. تروتسکی
پرینکیپو
۱۱ ژانویۀ ۱۹۳۳

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.