برای تولد ژنرال انقلاب و کمونیسم، فریدریش انگلس

انگلس اولین کمونیست مدافع سوسیالیسم علمی در تاریخ بشر

برای تولد ژنرال انقلاب و کمونیسم، فریدریش انگلس
دویست سال پیش در چنین روزی انگلس در Barmen محله یی از Wuppertal امروزی به دنیا آمد. خانواده ی انگلس به شدت مرتجع و مذهبی بودند و پدرش سهامدار یک کارخانه بود. من هیچگاه علاقه یی به زندگی نامه نویسی نداشته و ندارم، به همین خاطر اینجا به مسائل دیگری می پردازم. همچنین من انسانی نیستم که به هر مناسبتی مانند ژورنالیست ها مقاله بنویسم. این مطلب تنها یک قسمت از یک کتابی در دست تدوین است و این بخش را به خاطر سالروز تولد رفیق ژنرال مان منتشر می کنم.
جایگاهی که هگل در فلسفه دارد، انگلس همان جایگاه را در سوسیالیسم علمی دارد. هگل از طریق کتاب فنومنولوژی روح فلسفه را از دوستی دانش به علم فلسفه تبدیل کرد و انگلس از طریق اولین تحقیقات ماتریالیستی خود در نقد اقتصاد سیاسی، نقد فلسفه ی ارتجاعی و عقل ستیزانه شیلینگ در سال های اولیه، نوشتن یکی از دقیق ترین تحلیل های انسان شناسی متکی بر تحقیق میدانی به اسم وضعیت طبقه ی کارگر در انگلستان و آشنا کردن مارکس با اقتصاد سیاسی نقش عظیمی داشته است. بدون انگلس غیر ممکن بود مارکس بتواند در سال 1844دستنوشته های اقتصادی را بنویسد. بدون انگلس شاید ما هیچ وقت جلد اول کاپیتال را نمی توانستیم بخوانیم. (تحت فشار های مداوم انگلس بود که مارکس جلد اول کاپیتال را به پایان می رساند) بدون انگلس بازنویسی و انتشار جلد دو و سه ی کاپیتال غیر ممکن بود. انگلس علیرغم توانایی تئوریک عظیمش و تسلط به زبان های مختلف جهان برای اتمام کاپیتال مارکس تمام پروژه های خود را کنار می گذارد. انگلس نویسنده ی دیالکتیک طبیعت، آنتی دورینگ، درباره ی مساله ی مسکن، در باره ی اتوریته، منشاء خانواده، مالکیت خصوصی و دولت، لودویک فوئرباخ و پایان فلسفه ی کلاسیک آلمانی و آثار مشترکی همچون خانواده ی مقدس، ایدئولوژی آلمانی و مانیفست با مارکس است. انگلس نوشته های ثقیل مارکس به زبانی قابل فهم تر برای کارگران و زحمتکشان دراورده است و همیشه تغییرات جدی در این نوشته ها اعمال کرده است. مارکس بیشتر از هر کسی به انگلس اعتماد داشت و به لافارگ می گوید که متقاعد کردن انگلس برای من از متقاعد کردن هر کسی مهمتر بود. انگلس سوسیالیسم را از تخیل و نقد خیالی و رمانتیک به نقد ساختاری نظام سرمایه داری و تمام نظام های طبقاتی تبدیل کرد. اگر نوشته های مارکس قبل از آشنایی با انگلس را مطالعه کنید، متوجه خواهی شد که نقد مارکس در چارچوبی انتزاعی به بورژوازی است و تا حدود زیادی نماینده ی دمکراسی و انقلابی گری لیبرالی است. مثلا یکی از همین نوشته ها در باره ی مساله ی مطبوعات است که مارکس به شکلی رادیکال سانسور را به مثابه ی یک نهاد و موسسه نشانه می گیرد، اما افقش سوسیالیستی نیست. گفتنی است که انگلس در اواخر عمر یک بار این توهم را پیدا کرده بود که می توان از طریق سوسیال دمکراسی و پارلمان به سوسیالیسم رسید، اما طولی نمی کشد که این توهم را پس می گیرد. انگلس در دوران انقلاب 1848 اسلحه به دست گرفته بود و به خاطر اینکه دوره ی سربازی را گذرانده بود، رهبری یک گروه مسلح را به عهده می گیرد، اما انقلاب شکست می خورد و به مسیر دیگری غیر از انچه که مارکس و انگلس به آن امیدوار بودند، می رود. به همین خاطر انگلس تا آخر عمر در بین اعضای خانواده ی مارکس ژنرال صدا زده می شود.
نقد انگلس به “مخالفین” اتوریته در مقاله ی “درباره ی اتوریته” یکی از بنیادی ترین نقدهای کمونیستی به آنارشیست ها و کلا تمام جریانات مخالف قهر و اتوریته است. انگلس می گوید که انقلاب بالاترین مرحله ی اتوریته است. آنانی که تصور می کنند انسان ها در جامعه بدون قهر و اتوریته در جامعه آزادانه عمل کنند، در اشتباه مطلق به سر می برند. برای رسیدن به سوسیالسیم و کمونیسم (آنچه انگلس Reich der Freiheit یعنی رسیدن به آزادی کامل) که از نظر او تنها در کمونیسم می تواند وجود داشته، باشد فقط و فقط از طریق یک انقلاب که اتوریته را در مرحله ی انقلاب به اوج خود می رساند ممکن است. انگلس اگرچه همچون هگل مساله ی ضرورت را طرح می کند، اما او هیچ گاه جایگاه عنصر پراتیک انسانی در تحقق ضرورت را انکار نمی کند. بسیاری از مخالفین انگلس که کج فهمی های انترناسیونال دوم را به انگلس ربط می دهند و اعلام می کنند که انگلس “دگماتیست” بوده است، اغلب انتی کمونیست ها و یا انتلکچوال های بورژوایی هستند که از طرف دیگران به “چپ” لیبرال شناخته می شوند و این افراد تلاش می کنند از طریق زدن بنیان گذار اصلی سوسیالیسم علمی کلیت جنبش کمونیستی را بزنند. نامه ی انگلس به جوزف بلوخ در کونیزبرگ جوابی دندان شکن به تمام کسانی است که اعلام می کنند، انگلس باعث کج فهمی در مارکسیسم شده است.
از هگل به انگلس
در این قسمت تلاش می شود ضمن روشن کردن تفاوت های بنیادین فلسفه ی مارکس فلسفه یی که بر بنیاد بررسی ماتریالیستی و تاریخی تاریخ و حال بنا گذاشته شده بود، تفاوت های این فلسفه را با فلسفه ی استعلایی کانت (Tranzendet) و فلسفه ی تحلیلی (Spekulativ) هگل روشن کنم. از انجایی که یکی از بنیادهایی که مارکس و انگلس فلسفه ی خود را بر روی آن گذاشته بودند، فلسفه ی کلاسیک ایدئالیسم آلمانی است، ضروری است برای شناخت مارکسیسم به سراغ این فلسفه برویم و با شناخت دقیق فلسفه ی ایدئالیستی، فلسفه ی پراکسیس مارکس را دوباره بازخوانی کنیم تا بدانیم نقد مارکس و انگلس به این فلسفه چیست و چرا مارکس و انگلس خوانش متفاوتی از فلسفه را ارائه می دهند. یکی از معضلات بنیادین جامعه ی ایران عدم فهم درست مفاهیم و تکرار کلیشه وار مفاهیم عمیق فلسفی بدون کوچکترین فهمی از ان است. این معضل ویرانگر به حدی گسترش پیدا کرده است، که طرف با خواندن یک نقل قول فلسفی از این یا ان متفکر خود را در جایگاه فیلسوف و متفکر قرار داده و هر تحلیل عقلانی را با برچسب های کلیشه واری که در ذهن او نقش بسته اند، رد می کند. جامعه ی ایران در طول تاریخ خود همیشه تنها بخشی از اثار و تئوری متفکران بزرگ عالم را به خود دیده است. بسیاری از اثار مهم فلاسفه ی بزرگ جهان هنوز به زبان فارسی ترجمه نشده اند. معضل عدم دسترسی به متون فلسفی مهم و عدم فهم دقیق فلسفه ی کلاسیک آلمانی در جنبش چپ تا حد تکرار نقل قول های خسته کننده و بی ربط در حد پروکاسیون در مورد فلاسفه ی بزرگی چون هگل و کانت تقلیل پیدا کرده است. نابودی عقل اگرچه محصول جریانات و متفکرین فاشیستی و دست راستی است، اما به میان جنبش چپ هم کشیده شده است. فلسفه ی ایجابی و دیالکتیک هگل در واقع توانسته بود، در مقابل رومانتیسیسم ارتجاعی و نمایندگان فلسفه ی مذهبی و مسیحی، در مقابل کسانی که رهایی آینده را در رجوع به گذشته جستجو می کردند، سرسختانه مقاومت کند. یکی از نقدهای بنیادین مارکس و انگلس به هگلی های جوان و پیر این است که آنان تنها با بخش اندکی از فلسفه ی هگل که در راستای منافع شان بود و پیش فرض های ذهنی آنان را اشباع می کرد، کار می کردند و با بقیه ی مباحث و کتب هگل سر و کله نمی زدند. این معضل در قرن 19 یکی از مهمترین مباحث را در میان نیروهای مرتجع و „انقلابی“ دامن زده بود. آنانی که تحلیل های دیالکتیکی هگل در „علم منطق“ و „پدیدار شناسی روح“ را دنبال می کردند، و دفاع سرسختانه ی هگل از انقلاب کبیر فرانسه، انقلاب بورژوازی رادیکال را تعقیب می کردند، به هگلی های جوان مشهور بودند که در جناح بورژوازی رادیکال و „انقلابی“ قرار می گرفتند. مارکس و انگلس خود در ابتدا به هگلی های جوان تعلق داشتند و تاثیرات اثار هگل بر روی نوشته های اولیه این دو به شدت سنگینی می کرد. انگلس حتی در جایی از کانت، فیشه و هگل به عنوان پیشروان جنبش انقلابی کارگران یاد می کند. مارکس علیرغم نقد رادیکال و مترقی خود به هگل در سال هایی اوایل دهه ی چهل در کتاب „نقد فلسفه ی حق هگل“ و بعد در دستنوشته های اقتصادی فلسفی موسوم به دستنوشته های پاریس، هر چند به صورت رادیکال از هگل می برد، دولت گرایی هگلی را نقد می کند و نقد مذهب را به نقد دولت بورژوایی پیوند می زند، اما خود مارکس زمانی که بعد از سال ها کار و فعالیت روی اقتصاد سیاسی دوباره به بازخوانی هگل بازمی گردد، در مقدمه ی پایانی کاپیتال می نویسد که باید در مقابل کسانی که از هگل یک لاشه ی سگ ساخته اند و با او همچون لاشه ی سگ رفتار می کنند، از این لاشه ی سگ دفاع کرد، چون مارکس خود را شاگرد او می داند. مارکس اگرچه همانجا اعلام می کند که „متد دیالکتیکی من“ البته با متد دیالکتیکی هگل، یعنی همان دیالکتیکی تحلیلی متفاوت است، اما سیستم فلسفی خود را وامدار هگل می داند. تفاوت این دو دیالکتیک را در ادامه ی بحث روشن می کنم. مارکس با بهره گیری از دیالکتیک هگل و روی پا قرار دادن این دیالکتیک از تحلیل ایده به تحلیل کالا و کالایی بودن در نظام سرمایه داری و نقد اقتصاد سیاسی می رود و با این کار از ذهنی گرایی که هگل به ان گرفتار آمده بود، عبور می کند و دیالکتیک او را در تحلیل و شناخت مادی جهان و تلاش برای تغییر ان عینیت می بخشد. انگلس می گوید یکی از بزرگترین کارهای مارکس این بود که توانست دیالکتیک انتزاعی و ذهنی هگل را روی اقتصاد سیاسی و پروسه ی انباشت سرمایه به کار گیرد. جورج لوکاچ متفکر بزرگ مارکسیست به عنوان کسی که بیش از هر مارکسیست دیگری روی هگل تحقیق کرده است، در اثار مختلف خود از جمله هگل جوان“ و اخرین اثر خود یعنی هستی شناسی حیات اجتماعی به این مساله اشاره می کند که مارکس و انگلس و لنین خود هرازگاهی در مورد اهمیت کار و فعالیت تئوریک و فلسفی هگل، کانت و دیگران نوشته و حتی به بازخوانی بخشی از این اثار پرداخته اند، اما هیچ کدام از آنان هیچ گاه به شکل پیوسته و ساختاری به بررسی فلسفه ی این متفکرین بزرگ و به ویژه هگل نرفتند، لذا او خود را ملزم می داند حتی الامکان در اثار مختلف خود با رجوع به هگل و برقراری رابطه بین دیالکتیک ایدئالیستی هگل و دیالکتیک ماتریالیستی و ماتریالیسم تاریخی مارکس به شناخت بهتری از هگل و مهمتر از ان مارکس دسترسی پیدا کند.
به ندرت متفکری چه در میان هگلی های جوان و چه هگلی های پیر می توان یافت که هگل را دریافته باشند. هاینریش هاینه از هگل نقل می کند که او هنگامی که اخرین لحظات زندگی ش را به سر می برد، گفته است “تنها یک نفر من را فهمید. چند دقیقه بعد می گوید که او هم من را نفهمید”. (هاینریش هاینه در مورد تاریخ دین و فلسفه در آلمان)
اولین کسی که قبل از مارکس جنبه های دو پهلو فلسفه ی هگل یعنی جنبه ی ازوتریک (عرفانی و درون گرایانه) و جنبه ی اکزوتریک (برون گرایانه) را کشف کرد کسی نیست جز هاینریش هاینه فیلسوف و شاعر انقلابی تبعیدی آلمانی که در فرانسه دوران تبعید خود را می گذراند. هاینه در مجموعه نوشته هایی که به اسم (Geständnisse)(اقرار یا اعتراف) در مورد تاریخ فلسفه و مذهب منتشر می کند به این دو جنبه از فلسفه ی هگل که برای بسیاری از هگل های قابل فهم نبود پی می برد. خود هاینه که از رادیکال ترین انقلابیون آلمانی بود که در تبعید به سر می برد، می نویسد برای فهم هگل کتاب های او را برای خودم از زبان پیچیده ی فلسفی آلمانی به زبان محاوره ی فرانسوی ترجمه می کردم و بعد از ان می توانستم به ماهییت این فلسفه پی ببرم. این دوگانگی فلسفی و پیچیدگی که در ساختار زبان فلاسفه ی آلمانی نقش می بست را باید ماتریالیستی توضیح داد. انقلاب فرانسه اگر با وعده وعید هایی چون آزادی، برابری و برادری طبقه ی بورژوازی را به قدرت رسانده بود، طبقه یی که بر گرده ی طبقه ی کارگر و مردم تحت ستم توانسته بود قدرت سیاسی را در دست صاحبان ابزار تولید قبضه کند و بردگی و نابرابری و رقابت را جایگزین شعارهایی که با ان انقلاب به سرانجام رسید کند، از یک سو نا امیدی عظیمی را در میان متفکرین آلمانی دامن زده بود، تا جایی که شیلر این فیلسوف انقلابی و شاعر برجسته به خاطر ناامیدی از انقلاب فرانسه بازگشت به هنر و زیبایی شناسی را در حساس ترین دوره های تاریخی یعنی دورانی که انقلاب می بایست بشر را به رهایی برساند، پیشنهاد می کرد و در مجموعه نامه یی (27 نامه در باره ی زیبایی شناسی) ضمن اظهار ناامیدی از انقلاب کبیر فرانسه، عملا راه رهایی در بعد کوچک و منطقه یی (Regional) را از یک طرف تبلیغ می کرد و از طرف دیگر تلاش می کرد عقلایی کردن کانتی را که مدت ها بود به ایدئولوژی دولت بورژوایی در آلمان تبدیل شده بود رادیکالیزه و انقلابی کند. چیزی که به شکست انجامید. این تناقض و دوگانگی به عنوان محصول تحولات انقلابی به ویژه انقلاب کبیر فرانسه در اثار و زبان هگل به وفور پیدا می شود. خود هگل در مقدمه ی کتاب “فلسفه ی تاریخ” اگرچه از انقلاب کبیر فرانسه با تمام قدرت دفاع می کند، اما انقلاب را برای مناطق پروتستان نشین اروپا توصیه نمی کند، چون از نظر او پروتستانیسم کاری را که انقلاب کبیر فرانسه در فرانسه به سرانجام رساند، در آلمان به سرانجام رسانده است. درست است که هگل به “مقام” فیلسوف دولتی رسید و فلسفه ی او از جانب ارتجاعی ترین حکومت ها به عنوان فلسفه ی دولتی بسان فلسفه ی کانت به کار گرفته شد و کسانی چون هاینه و مارکس و دیگر رادیکال ها ناچارا به خاطر سرکوب وحشیانه ی دولتی راه تبعید و زندگی در آوارگی را در پیش گرفتند و فوئرباخ و دیگر اساتید چپ از دانشگاه های پروس سابق اخراج شدند، اما فلسفه ی هگل و متد دیالکتیکی هگلی از آنجایی که همه چیز را در حالت سیالیت و ارتقا از مرحله ی پست تر به مرحله ی بالاتر می دانست، خود ناقض سیستم هایی بود که از این فلسفه به عنوان فلسفه ی دولتی بهره گرفتند. اگرچه هگل در جایی می نویسد: “هر آنچه واقعی است عقلایی است و هر آنچه عقلایی است، واقعی است” و همین جمله ی هگل مورد سوء استفاده ی حکومت دیکتاتور و سرکوب گر فریدریش ویلهلم سوم قرار می گیرد، اما همانطور که انگلس می نویسد، فلسفه یی که سراسر دیالکتیکی است و همه چی را در تغییر از مرحله ی پست به مرحله ی بالاتر می بیند و همواره بر “ضرورت” تاکید می کند، نمی تواند قانون سانسور و سرکوب و مالیات های اجباری دولتی که این جمله ی هگل را به نفع خود تفسیر می کند، را عقلایی بداند. انگلس در لودویک فوئرباخ و پایان فلسفه ی کلاسیک آلمانی می نویسد که از نظر هگل هیچ نمی توانسته این حکومت سرکوب گر اگرچه واقعی است، عقلایی باشد. اگر مارکسیسم به قول لنین از سه منبع و سه جزء تشکیل شده است و یکی از اجزای ان فلسفه ی کلاسیک آلمان است، پس برای شناخت دقیق مارکسیسم لازم است فلسفه ی کلاسیک آلمان را بشناسیم. این نوشته تلاشی جسته گریخته و یک تحقیق ناتمام است که می تواند در آینده گسترش پیدا کند و به صورت ریشه یی تر به سراغ این بحث برود.
تکامل سوسیالیسم از تخیل به علم
سوسیالیسم علمی به گرایشی اطلاق می شود که توسط مارکس و انگلس در مقابل تفاسیر اخلاقی، خیالپردازنه و رومانتیسیسم از سوسیالیسم فرمول بندی شده بود. انگلس در کتابچه یی به اسم تکامل سوسیالیسم از تخیل به علم پروسه ی شکل گیری و تکامل سوسیالیسم علمی را توضیح داده است.
قبل از این که به تاریخ شکل گیری سوسیالیسم علمی بپردازم، لازم است یک تصویر کلی از فلسفه ی مارکس ارائه بدهم، فلسفه یی که نه در چارچوب فلسفه ی ایدئالیسم آلمانی، نه در چارچوب رومانتیسیسم سوسیالیسم تخیلی و نه در چارچوب فلسفه ی تجربی گرایی انگلیسی بود.
سوسیالیسم علمی در عین حال محصول یک جنگ بی امان مارکس و انگلس با مکاتب فکری ایی است که من در اینجا چند تا از این مکاتب را به طور خلاصه معرفی کرده ام. مارکس و انگلس از همان دوران جوانی شان در حال مبارزه ی بی امان فکری با گرایشات مختلف از جمله گرایشات غالب بر فلسفه ی کلاسیک آلمانی، خرافی کردن و عامیانه کردن علم بودند و با هم عصرانش از جمله هگلی های جوان، نمایندگان اولیه ی آنارشیسم از جمله پرودون و باکونین و طرفداران سوسیالیسم عامیانه و تخیلی از جمله وایتلینگ، با نمایندگان سوسیالیسم فئودالی و حقیقی و غیره در یک نزاع تئوریک و پراکسیس بودند.
این البته به این معنی نیست که مارکس و انگلس از همان اوایل خود سوسیالیسم خالص عملی را نمایندگی می کردند. به هیچ وجه. آنان مانند هر جوینده ی علم و رهایی دیگر در میان هم عصران خود راست و چپ های فراوانی می زدند تا بتوانند راه درست را پیدا کنند. لازم به ذکر است که مارکس و انگلس در دوران جوانی تحت تاثیر آموزه های هگل در فلسفه ی تاریخ گرایشات اروپا محورانه را نمایندگی می کردند. بازتاب این گرایش اروپا محور را می توان در آثار مشترک شان از جمله پیشنویس اول مانیفست کمونیست مشاهده کرد. آنجا که مارکس و انگلس می نویسند که بورژوازی غرب مسیر تکامل را به جوامع غیر سرمایه داری نشان می دهد.
قبل از انتشار مانیفست حزب کمونیست ما شاهد اثار فوق العاده مهمی از مارکس و انگلس هستیم که بخشا با یک قرن تاخیر منتشر می شوند. یکی از این آثار دستنوشته های اقتصادی-فلسفی است. اثر دیگر ایدئولوژی آلمانی است. دستنوشته های اقتصادی-فلسفی برای سال های سال به قول دونایفسکایا در گاوصندوق سوسیال دمکراسی حبس بود و سال 1928 برای اولین بار منتشر می شود. ایدئولوژی آلمانی برای اولین بار در اوایل دهه ی 1930 منتشر می شود. این آثار جزو آثار فوق العاده مهمی هستند که بنیادهای تفکر مارکس و انگلس را شکل می دهند. مارکس در دستنوشته های پاریس در سه بخش به سراغ بحث بیگانگی، نقد فلسفه ی هگل و طرح ایده ی کمونیسم می رود. در “ایدئولوژی آلمانی” برای اولین بار پایه های ماتریالیسم تاریخی ریخته می شود.
اتحادیه ی عدالت یک اتحادیه ی آلمانی ها از مجموعه یی بورژوایی خیر و سوسیالیست های خیالی در تبعید بود که پایگاه ان در لندن بود. این اتحادیه بعدها به اتحادیه ی کمونیست ها تغییر نام داده و اتحادیه ی کمونیست ها اگرچه اول یک سازمان آلمانی در تبعید بود، اما به مرور به یک سازمان بین المللی تبدیل می شود. اتحادیه ی کمونیست ها نوشتن یک برنامه ی تئوریک با راهکارهای عملی و غیره را در نوامبر سال 1847 به مارکس و انگلس واگذار می کند و مانیفست کمونیست به عنوان برنامه ی این سازمان توسط مارکس و انگلس نوشته شد. در نتیجه ی مباحث فراوان و تلاش های مارکس و انگلس مانیفست کمونیست تبدیل به برنامه ی اتحادیه ی کمونیست ها می شود. نسخه ی اصلی مانیفست کمونیست چند هفته قبل از انقلاب فوریه ی 1848 برای چاپ به لندن فرستاده شد و منتشر می شود یک ترجمه ی فرانسوی ان در همان سال در دوران اتفاقات انقلاب 1848 در پاریس منتشر می شود. ترجمه ی انگلیسی ان که توسط هلن مکفارلن انجام شده است، سال 1850 زیر نام “جمهوری خواهان سرخ” در منتشر می شود. نخستین چاپ روسی ان در دهه ی شصت قرن نوزدهم با ترجمه ی باکونین منتشر می شود. در سال 1871 همانطور که انگس می گوید ترجمه ی مانیفست به چندین زبان زنده ی دنیا از جمله فرانسوی و روسی، دانمارکی غیره منتشر و پخش می شود. ترجمه ی لهستانی ان در فاصله ی زمانی کوتاهی بعد از انتشار متن اصلی در سال 1848 منتشر می شود.
انگلس در مقدمه یی که سال 1872 بر انتشار مجدد متن آلمانی مانیفست نوشته است، اشاره می کند که الان وقتی بعد از بیست و پنج سال دوباره بر می گردم و نگاه می کنم، می توانم بگویم که بخشی از جنبه های عملی و مطالباتی مانیفست دیگر برای شرایط حاضر به روز بودن خود را از دست داده اند و می توانند مجددا نوشته شوند یا بهتر شوند، اما بنیادهای نظری و اصلی مانیفست حزب کمونیست هم اکنون حقانیت و درستی شان حفظ شده است. مطالبات عملی مانیفست متناسب با شرایط زمانی ایی نوشته شده اند، که در نتیجه ی تغییر مناسبات صنعتی و پیشرفت های پیاپی، شکست انقلاب 1848، سر کار آمدن دولت های بناپارتیستی، تغییر فرم سازمان دهی کارگری در اروپا و مهمتر از همه در نتیجه ی یادگیری از تجربه ی کمونیست پاریس، نمی توانند به شکل سابق باقی بمانند. بعد از سقوط کمون پاریس در نتیجه ی اتحاد دو رژیم بناپارتیستی آلمان و فرانسه، سقوطی که به کشته شدن بالای شصت هزار نفر منجر شد (نزدیک سه برابر بیشتر از انقلاب کبیر فرانسه، ضد انقلاب فاشیستی از کمون تلفات گرفت. این اتفاق جنوسایدی علیه کموناردها و پاریسی ها بود که در فاصله ی زمانی کوتاه یکی از مترقی ترین حکومت های تاریخ بشر را بنیاد گذاشته بودند)، باعث شد که مارکس در کتاب جنگ داخلی در فرانسه ضمن بررسی اتفاقات تاریخی در فرانسه در دوران کمون، ایده ی دیکتاتوری پرولتاریا را گسترش دهد و مارکس و انگلس نظرات خود را در مورد شیوه ی حاکمیت سوسیالیستی تغییر دهند. دیکتاتوری پرولتاریا در کتاب جنگ داخلی در فرانسه از طرف مارکس دوباره مطرح می شود و ضرورت انتقال قدرت سرکوب انحصاری به پرولتاریا برای سرکوب ضد انقلاب مطرح می شود، کاری که کموناردها متاسفانه به خاطر دیدگاه های بیشتر آنارشیستی خود نکردند. آنارشیسم هنوز بعد از چندین شکست تاریخی نتوانسته است از گذشته درس بگیرد. یک بار در کمون پاریس آنارشیست ها و کمونیست ها به خاطر نبود دولت مقتدر کارگری مسلح در خون غلتیدند و بار دیگر در جنگ داخلی اسپانیا، اما آنارشیست ها همچنان به عنوان جناح ملیتانت اما غیر رادیکال جنبش کارگری علیرغم تاکید بر ملیتانسی سطحی و انقلابی گری پوشالی، به عنوان جناح چپ بورژوازی و رفورمیسم بورژوایی به بازتولید حاکمیت و دولت بورژوایی خدمت می کنند. این مساله البته مساله ی دیگری است که باید جداگانه به ان پرداخت. هدف من از آوردن این مساله این است که طرح بازبینی در مطالبات عملی و پراتیکی در مانیفست کمونیست، دقیقا بخشا برای تغییر و شاید بهتر بگویم تکمیل دیدگاه های مارکس و انگلس در زمینه ی دولت سوسیالیستی است. (برای مطالعات بیشتر در زمینه ی نظریه ی دولت مارکس، علاوه بر کتاب جنگ داخلی در فرانسه، منشاء خانواده، مالکیت خصوصی و دولت، دولت و انقلاب اثر لنین، لازم است کتاب هال دریپر یعنی نظریه ی انقلاب مارکس را با دقت مطالعه کرد)
از نقطه نظر انگلس، از آنجایی که مانیفست یک اثر تاریخی است که به تحولات تاریخی مشخصی در یک زمان پرداخته است، تغییر دادن ان کار درستی نمی تواند باشد و به همین دلیل مارکس و انگلس به هیچ وجه این اثر را تغییر ندادند و تنها در مقدمه های مختلف سعی می کنند اشکالات ان را مجددا برای شرایط حاضر بیان کنند، به جای اینکه این اثر تاریخی که به زبان های مختلفی ترجمه شده بود را دست کاری کنند. مانیفست کمونیست یک بیانیه ی تحلیلی و یک مرامنامه ی کمونیستی برای عبور از مناسبات سرمایه داری و توضیح خلاصه وار شکل گیری سرمایه داری، به چالش کشیدن سوسیالیسم ارتجاعی و همزمان فرموله کردن سوسیالیسم علمی در متنی کوتاه، موجز و تاثیر گذار بود. مانیفست کمونیست بیش از هر اثر مارکس و انگلس مطالعه شده است.
در این قسمت از بحث به بررسی جزوه ی بسیار مهم “تکامل سوسیالیسم از تخیل به علم” می پردازم. ابتدا لازم می دانم به صورت خلاصه به بررسی جایگاه این جزوه بپردازم. قبل از هر چیز لازم است اشاره کنم که خود جزوه در واقع بخشی از یک پروژه ی بزرگتر است که به اسم “آنتی دورینگ” منتشر شده است. “آنتی دورینگ” یکی از مهمترین اثار کلاسیک مارکسیستی برای فهم سوسیالیسم علمی و کمونیسم است. اگرچه انگلس پروژه ی نوشتن آنتی دورینگ را به خاطر مرگ دورینگ متوقف کرد و نوشتن فصل چهارم ان را به خاطر مسائل پرنسیپی و عدم “حمله” به مرده متوقف کرد، اما همین فصولی (فلسفه، اقتصاد سیاسی و سوسیالیسم) که در نقد اویگن دورینگ استاد دانشگاه برلین و از اعضای حزب سوسیال دمکرات آلمان، کسی که عقاید ارتجاعی اش را از طریق حمله به گذشتگان و خالی کردن تمام عصبانیت خود بر سر مارکس به اسم انقلاب در علم تبلیغ می کرد و بدتر از ان عقایدش را سوسیالیستی قلمداد می کرد و حملاتی را به مارکس شروع کرده بود، حملاتی که همزمان با اتحاد دو جریان ارتجاعی لاسالیست و ایزناخیست ها درون سوسیال دمکراسی آلمان بود. جوابیه ی انگلس پاسخی علمی و دندان شکن به یکی از اشکال سوسیالیسم ارتجاعی در آلمان که اویگن دورینگ یکی از نمایندگان ان بود، است. آقای دورینگ در شرایطی به سوسیالیسم چرخش پیدا کرده بود که حزب سوسیال دمکرات آلمان در یک قدمی قدرت بود. او از این طریق می خواست بخش هایی از حزب سوسیال دمکرات آلمان را حول آرای خود جمع کند. سیستم نظری دورینگ چیزی جز کتاب آنتی دورینگ و جزوه ی” تکامل سوسیالیسم از تخیل به علم” را می توان خلاصه ی کل سوسیالیسم علمی (مارکسیسم) تا ان دوران خواند. انگلس در مقدمه ی جزوه ی” تکامل سوسیالیسم از تخیل به علم” اشاره می کند که این بخش از کتاب آنتی دورینگ را در واقع به صورت جداگانه و به پیشنهاد رفیقش پل لافارگ که در ان دوران عضو مجلس موسسان فرانسه بود منتشر کرده است، جزوه یی که در مدت زمانی کوتاه به ده زبان جهانی از جمله انگلیسی، ایتالیایی؛ فرانسه، لهستانی، دانمارکی، هلندی، روسی و رمانی ترجمه و منتشر می شود.
در مقدمه ی این جزوه انگلس اشاره می کند که بحث های او در مورد شیوه ی تولید کالایی تابع بحث هایی هستند که مارکس در کاپیتال منتشر کرده است و تقسیم شیوه های تولیدی را به همان شکل به پیش برده است.
می نویسد انواع اشکال تولیدی از قرون وسطی تا به امروز را به سه بخش تقسیم کرده اند:
الف: پیشه وری» اساتید کوچک با چند پیشه ور و دستیار، هر کارگر تمام اجزای یک جنس را به تنهایی تولید می کند.
ب: شیوه ی تولید مانوفاکتوری: تعداد بیشتری از کارگران که در یک کارگاه کوچک جمع شده و در نتیجه ی تقسیم کار یک کالا را به صورت جمعی تولید می کنند. محصول کار زمانی به پایان می رسد که هر کارگر قسمتی از کار را تمام کرده باشد.
پ: شیوه ی تولید سرمایه دارانه یا مناسبات تولید بورژوایی (صنعت جدید): در صنعت جدید تولید کالاها ماشینی شده است و مناسبات تولیدی کالایی شده است. کالا ها در این شکل از تولید برای مصرف شخصی یا مصرف از جانب کارفرما تولید نمی شوند، بلکه علاوه بر مصرف کالا مساله ی مبادله حیاتی است. بدون مبادله و کالایی شدن و بدون هدف کسب ارزش افزونه ی اجتماعی صحبت کردن از شیوه ی تولید سرمایه دارانه ممکن نیست.
در این جزوه انگلس درک ماتریالیستی تاریخی و تاریخچه ی ماتریالیسم را به درستی توضیح می دهد و سعی می کند نشان دهد که پایگاه ماتریالیسم انگلستانی است که امروز طبقه ی متوسط ان خرافی و مرتجع اند و به سختی می توانند حتی با کلمه ی ماتریالیسم کنار بیایند. انگلس می گوید که اگنوستیسیزم برای انگلیسی ها قابل تحمل است، اما ماتریالیسم نه، با اینکه مهد اول ماتریالیسم انگلستان بود. دان اسکاتس از پیروان اسکولاستیک از خود می پرسد که آیا ماده می تواند فکر کند، اگرچه او برای اثبات این امر به معجزه پناه می برد و سعی می کند با الهیات و مذهب این مساله را توجیه کند.
فرانسیس بیکن را می توان بنیان گذار واقعی ماتریالیسم خواند. بیکن بر این عقیده بود که علوم تجربی علوم واقعی هستند و فیزیک تجربی ممتاز ترین بخش علوم طبیعی است. ماتریالیسم بیکن به شدت الوده به خرافات و مذهب بود. ماتریالیسم بیکن توسط هوبس ادامه پیدا می کند و از جنبه ی تکامل فیزیکی اش خارج می شود و ارواح ضد بشری بر ان غالب می شود.
اگنوستیسیزم به عنوان ماتریالیسم خجالتی
انگلیسی ها به هیچ وجه این را نمی فهمیدند که مارکس چطور بزرگان و نمایندگان ماتریالیسم را ستایش کرده است و به خاطر ارتجاعی بودن شرایط امروزشان از گذشته ی ماتریالیستی خود خجالت می کشند به همین خاطر در بهترین حالت به اگنوستیسیزم پناه می برند.
پدر ماتریالیسم فرانسوی در واقع ماتریالیسم انگلیسی همچون بیکن، هابز و لاک و سایرین هستند. ماتریالیسم فرانسوی خود را در شکل دیگر به شکل مادی یعنی در قالب انقلاب به نمایش می گذارد. بازگشت ارتجاع بعد از به شکست کشانده شدن انقلاب و تحمیل مجدد مذهب از جانب بورژوازی برای قانع کردن طبقات تحت سلطه
اگنوستیسیزم به مثابه ی هواداری از کانت، هگل نظریات کانت را در مورد شی به عنوان خود به شکل رادیکال رفع می کند و اعلام می کند وقتی ما خودمان شی ایی را درست می کنیم پس نمی توانیم اعلام کنیم که شی قابل شناخت نیست، چون تمام اجزای ان را ما می شناسیم و خود به هم وصل کرده ایم. پیشرفت علم و ریاضیات و شیمی و غیره به طور اتوماتیک ایدئالیسم کانتی را که شامل نوعی اگنوستیسیزم ساده لوحانه بود کنار گذاشت.
ماتریالیسم تاریخی و مارکسیستی برخلاف ماتریالیسم حسی ماقبل خود از ماتریالیست های انگلیسی و عقل گرایان گرفته تا فوئرباخ همه چیز را نتیجه ی ادراکات حسی نمی دانست، بلکه این ماتریالیسم معتقد است که انرژی را نمی توان خلق کرد و نه از بین برد. از نظر این ماتریالیسم ماده و ذهن در یک ارتباط تنگاتنگ با هم هستند. این در حالی است که ماتریالیسم اگنوستیستی به محض اینکه پا به عرصه هایی می گذارد که اطلاعی از ان ندارد، فورا به لاادری و اگنوستیسیزم پناه می برد.
رفورماسیون لوتری به عنوان ایدئولوژی نوعی نظام مطلقه ی سلطنتی عمل می کرد ولی کالوینیسم با شرایط اقتصادی اجتماعی بریتانیا تطابق بیشتری داشت، چون در بریتانیا لایه های بریده از اشراف بیشتر به بورژوازی شهری نزدیک بودند تا به فئودال ها و آنان از کالوینیسم به عنوان ایدئولوژی خود بهره گرفتند.
مارکس و انگلس در پرورش و تکامل سوسیالیسم علمی مکتبی را بنیان گذاشتند که تا حدود زیادی از نقد اخلاقی مناسبات موجود سرمایه دارانه بری بود. مکتبی بود که ردپای خرافات و ارتجاع یا ستایش گذشته در آن دیده نمی شد. همیشه به دنبال حل مسائل حال در آینده و در پروسه ی یک فرایند انقلابی بود. مکتبی که متکامل ترین و بنیادی ترین نقد خود به سرمایه داری را تا امروز نمایندگی می کند. آنجا که مارکس با ارتقای تئوری بیگانگی به شی وارگی و به دنبال آن حاکم بودن مناسبات فتشیستی در سرمایه داری می رسد، جایی است که امکان هر گونه نقد ارتجاعی به این مکتب را منکوب می کند. مارکس بر این عقیده است که روابط انسان ها در مناسبات سرمایه داری فرم کالایی به خود می گیرند و از حالت انسانی خود خارج شده اند. این شیوه ی تولید حاکم است که به شیوه ی تولید سرمایه داری یا شیوه ی تولید کالایی نام گذاری می شود. برای براندازی این مناسبات تولید کالایی یا بت واره پرستی کالایی، هیچ راه حل دیگری جز از بیناد برافکندن مناسبات کالایی وجود ندارد. اینجاست که مارکسیسم یا سوسیالیسم علمی برخلاف سوسیالیسم مبتذل به شیوه یی کاملا اصولی به نقد مناسبات سرمایه داری می رود و معضل را در ساختار حاکم بر جامعه می بیند، ساختاری که باید برچیده شود، تا انسان به رهایی از بت وارگی و شی وارگی و از خودبیگانگی دست پیدا کند.
فلسفه ی پراکسیس (عمل) مارکس، فلسفه یی که توسط گرامشی فرمول بندی شده است و امروز به یک کاریکاتوری از ماتریالیسم پراتیک و فلسفه ی عمل و انقلاب توسط آکادمیسین های بورژوایی تبدیل شده است، بیگانگی خود را با واقعیت اجتماعی همچون فلسفه ی انتزاعی و ایدئالیستی نشان می دهد. در این جا مساله ی آکامیسین های مارکسولوژ و مفسران گرامشی اغلب تحلیل و تفسیر مفاهیم و نه تلاش برای شکل دادن تئوری برای تغییر در جامعه است. لذا لازم می دانم همانطور که اشاره شد، با بازخوانی زیبایی شناختی علاوه بر تلاش برای شناخت مکاتب فلسفی و نشان دادن جوانب این فلسفه به ارزیابی انتقادی و رادیکال از وضعیت اجتماعی دوران گذشته، حال و شکل دادن به آلترناتیو عملی برای تغییر انقلابی حال به نفع آینده بپردازم. لذا لازم می دانم که به تحلیل جریانات اجتماعی حاضر و بررسی ایدئولوژی حاکم بر این جریانات و جنبش های اجتماعی بپردازم، تا خواننده حس نکند که تنها با یک بررسی انتزاعی و نقدی بیربط به واقعیت اجتماعی سر و کار دارد.
پروسه ی تکامل سوسیالیسم از تخیل به عمل را باید بر بستر شکل گیری ماتریالیسم تاریخی و نقد ریشه ی ماتریالیسم حسی فوئرباخ که در ایدئولوژی آلمانی برای اولین بار توسط مارکس و انگلس به صورت کامل منسجم فرمول بندی می شود، هر چند که ریشه های ماتریالیسم تاریخی را حتی در نوشته هایی همچون دستنوشته های اقتصادی فلسفی، تزهای فوئرباخ و خانواده ی مقدس و حتی در مقدمه یی بر نقد فلسفه ی حق هگل جستجو کرد. مارکس و انگلس در ایدئولوژی آلمانی نه تنها فوئرباخ را به شدیدترین شکل ممکن زیر نقد رادیکال قرار می دهند و فلسفه ی او را در ادامه ی ایدئالیسم آلمانی می دانند، بلکه هگل و درک هگل از جامعه ی مدنی را نقد می کنند. نقد مارکس و انگلس به هگل به شکلی از اشکال متوجه فوئرباخ که انسان انتزاعی هگلی را تبدیل به موجودی حسی کرده بود، هم می شود و اعلام می کنند که دیدگاه ماتریالیسم حسی فوئرباخ جامعه “مدنی” است.
وقتی جامعه ی مدنی برای فوئرباخ و هگل هدف است، اجتماعی شدن انسان برای کمونیسم هدف است. ماتریالیسم تاریخی بر بنیاد تحلیل هستی شناسانه ی مارکس و انگلس از تکامل جامعه شکل می گیرد. مارکس و انگلس با دست بردن به ابزار ماتریالیسم تاریخی برای تحلیل جهان سیستم فلسفی دوران خود را انقلابی و متحول می کنند. ماتریالیسم تاریخی به قول لوکاچ از آن زمان ابزاری برای مبارزه ی طبقاتی پرولتاریا علیه بورژوازی شده است. ماتریالیسم تاریخی دیگر خود را به تصورات اسکولاستیک مشغول نمی سازد، بلکه با ارائه ی تحلیلی مادی از روند تکامل جامعه ی انسانی در پروسه ی مبارزه ی طبقاتی و جنگ شهر و روستا، جنگ جهان نوین با جهان کهن که بر روی زمین مادی اتفاق می افتد و این جنگ در اشکال مختلف گفتمانی و ایدئولوژیک در بین طبقات اجتماعی هم به پیش می رود. مارکس و انگلس اعلام می کنند که آگاهی چیزی جز هستی آگاه نیست و ایدئولوژی طبقه ی حاکم در عصری ایدئولوژی حاکم بر جامعه است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.