سایت رسمی تریبون چپ
اعدام
Facebook
Twitter
LinkedIn
Telegram
WhatsApp

شعری از هوشی مین

قدما دست اندکار سرودن زیبائیهای طبیعت بودند برف و گل،ابر و باد و مه کوهساران و جویباران امروز باید اشعاری بنویسیم که از آهن و

جفت

شنوندگان عزیز! به کلمه های جاوید فکر کنین! وجدانتونو در نظر بگیرین. کسی چه میدونه که تو دنیا چه خبره. شاید یه چیزی میخواد بترکه.

ديوانه‌ای بر بام

همه‌ي اهل محل به جنب و جوش افتادند. – «… يه ديوونه رفته رو بوم!» سراسر کوچه، از جمعيتي که براي تماشا آمده بودند پر

عزیزنسین از زبان خودش

پدرم در سیزده‌سالگی از یکی از روستاهای آناتولی به استانبول آمد. مادرم هم وقتی خیلی بچه بود از روستای دیگری در آناتولی به استانبول آمد.