اعتراف

برف می بارد
تنها نوایی که میان این زمستان می شنوم
قطاری ست
که مرا به دوردستی نامعلوم می برد.
زمین از پشت شیشه ها
آرام
کفن پوش می شود
و تپه های زودگذر در دوردست
پستان های تو را به یادم می آورد
که شبی
قبل از آژیر پلیس ها
بر آن بوسه زدم.
من آن بوسه را اعتراف کردم
اعتراف کردم به عشق
به تو
به باورمان.

آه عشق
همه زیبایی ها زودگذر بودند
زیبایی بوسه ات
زیبایی گلِ رُز اتاقمان
زیبایی لبخندت
سرودی ممنوع
واژه ای مخفیانه.
آنان نمی دانند زیبایی چیست
به جای ترانه و رنگ
سرباز و اسلحه در جمجمه دارند.

اکنون
برف میان موهایم ریخته است
سربازی با یونیفرمش
بوسه، عشق و باورم را
تیرباران میکند
می دانم
می دانم
در مرزی دورتر
گلهای سرخ روئیده اند
مانند رنگ سرخ پرچممان
مانند رنگ سرخ مرگمان.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.