آن دَم جادوئی

خوابم در پیچ و تاب تاریکی گُم می شود
و من با چشمانی پُرگداز و زابه راه
از صبحِ هولناک می ترسم
و به خواب فکر می کنم

به خوابی
که تا صبحدم جادو
پیش پای تو ست
وقتی که
شب هرگز صبح نمی شود

و تا صبح
شب
همان جا ست
که چشم پر گدازِ تو
در تاریکی به آن خیره مانده است

فردا
با پلک فروبسته به مادرت بخند
بگذار باور کند که هنوز صبحدم فرانرسیده است

فردا به لحظه ای بخند
که جهان از آن پس
نه تاریک است
و نه روشن است دیگر

آه
کودکیِ پایان نیافتۀ ریحانه
***

*برای مادر ریحانه و ستار و هزار مادر درد و رنج جهان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.