• روز ملاقات

    از تاکسی که پیاده شدم، سردرِ عظیم آسایشگاه را دیدم که همچون وصله‌ای ناجور در مقابل زمین‌های کشاورزی برپا کرده بودند. نام آسایشگاه با کاشی‌های آبی و خط نستعلیق در بالاترین نقطه‌ی سردر حک شده بود. بعد از این‌که خوب برانداز اَش کردم، پُشت به آسایشگاه شدم و به هندوانه‌های …

    ادامه
  • باغچه کوچک

  • جنگ

  • طبل حلبی

  • سرباز «لاسیوتا»