آرشیو تگ‌ها

تابستان عاشقان

گفت: می ترسم، ترسید و با صدای بلند گفت: می ترسم! پنجره ها محکم بسته بود، طنین صدای او اوج گرفت و پیچید: می ترسم! در، صندلی، میزها، پرده ها، فرش ها، کتاب ها، شمع ها، قلم ها و تابلو ها، همگی گفتند: می ترسم! از صدای ترس ترسید و فریاد زد: بس است! اما (بس است!) طنین انداز نشد، …

ادامه

در محاصره

  شما که ایستاده‌اید بر درگاهها، داخل شوید، و با ما، قهوه عربی بنوشید [شاید دریابید که شما نیز چون ما بشرید] شما که ایستاده‌اید بر آستانه خانه‌ها، دور شوید از بامدادان ما، تا مطمئن شویم که ما نیز بشریم، چون شما! محمود درویش ترجمه: تراب حق شناس    دانلود لینک کمکی

ادامه