شعر

پرسش

پسرم می پرسد : چرا باید ریاضی بخوانم ؟ دلم می خواهد بگویم لازم نیست بی خواندن هم خواهی دانست دو تکه نان بیش از یک تکه است . پسرم می پرسد : چرا باید فرانسه بخوانم ؟ دلم می خواهد بگوید : امپراطوری شان از هم خواهد پاشید و همچنان که با دست هایت ، شکمت را بمالی خواهند …

ادامه

دمکراسی

با ترس یا با ریش گرو گذاشتن دموکراسی دس نمیاد نه امروز نه امسال نه هیچ وخت ِ خدا. منم مث هر بابای دیگه حق دارم که وایسم رو دوتا پاهام و صاحاب یه تیکه زمین باشم. دیگه ذله شده‌م از شنیدن این حرف که: «ــ هر چیزی باید جریانشو طی کنه فردام روز خداس!» من نمی‌دونم بعد از مرگ …

ادامه

صحبت از یک انقلاب

“خبر نداری ..؟ صحبت از یه انقلابه ! صداش مثل نجوایی پیچیده. وقتی این مردم در بین صفهای تأمین اجتماعی، در آستان ارتش رهایی بخش وایستادن و زار می زنن، وقتشون رو بیهوده در صفهای بیکاری در انتظار یک ارتقاء به هدر می دن؛ صحبت از یه انقلابه – صداش مثل نجوایی پیچیده! مردم فقیر برمی خیزن .. و سهم …

ادامه

کلمات نجات

می توانستم شاعری باشم ولگردِ قمارخانه های بوینس آیرس … مَحفِل نشینِ خواب و زن و امضاء وُ اعتیاد. نوحه سرایِ گذشته های مُرده گذشته های دور گذشته های گیج. اما تا کی… ؟ از امروز گفتن وُ برای مردم سرودن دشوار است، و ما می خواهیم از امروز و از اندوهِ آدمی بگوییم و غفلتی عظیم که آزادی را …

ادامه

در مدرسه

آموزگار: کدام دختر است که به باد شو می‌کند؟ کودک: دختر همه‌ی هوس‌ها. آموزگار: باد، به‌اش چشم روشنی چه می‌دهد؟ کودک: دسته‌ی ورق‌های بازی و گردبادهای طلایی را. آموزگار: دختر در عوض به او چه می‌دهد؟ کودک: دلک ِ بی‌شیله پیله‌اش را. آموزگار: دخترک اسمش چیست؟ کودک: اسمش دیگر از اسرار است! [پنجره‌ی مدرسه، پرده‌یی از ستاره‌ها دارد.] «لورکا» ترجمه:احمد …

ادامه

رجم

شبیه مِهیست آن زن شبیه مِهی سفیدپوش، قد بلند همچون اندوهِ کوه. آشفته همچون سایه ی شعله ی چراغی لرزان بر روی دیوارِ اتاق. لاغر اندام چون تازیانه ی دستِ مرد و سبزه رو چون صورتِ “خانَقین” و اندوهگین چنان بارانِ فصلِ کوچ. شبیه مِهیست آن زن و هر گاه که می بینی به سان کوچه های حلبچه است و …

ادامه

اشتباه از ما بود

اشتباه از ما بود اشتباه از ما بود که خوابِ سرچشمه را در خیالِ پیاله می‌دیدیم دستهامان خالی دلهامان پُر گفتگوهامان مثلا یعنی ما! کاش می‌دانستیم هیچ پروانه‌ای پریروز پیلگیِ خویش را به یاد نمی‌آورد. حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می‌میریم از خانه که می‌آئی یک دستمال سفید، پاکتی سیگار، گزینه شعر فروغ، و تحملی طولانی بیاور …

ادامه

تابستان عاشقان

گفت: می ترسم، ترسید و با صدای بلند گفت: می ترسم! پنجره ها محکم بسته بود، طنین صدای او اوج گرفت و پیچید: می ترسم! در، صندلی، میزها، پرده ها، فرش ها، کتاب ها، شمع ها، قلم ها و تابلو ها، همگی گفتند: می ترسم! از صدای ترس ترسید و فریاد زد: بس است! اما (بس است!) طنین انداز نشد، …

ادامه

دنیایی به بزرگی عراق

در بیروت باران می بارد و سنگ فرش های آنکارا خیس است کودکی بر خیابان های گرسنه ی فلوجه لبخندی فراموش شده را می فروشد مردی در کوچه های خاکی کابل به خاطره های کهنه اش عشق می ورزد و ضربان قلبش را در سکوت دیوارها نهان می کند. در بیروت باران می بارد در بیروت باران می بارد و …

ادامه

آیدا در آینه

لبانت به ظرافتِ شعر شهوانی‌ترینِ بوسه‌ها را به شرمی چنان مبدل می‌کند که جاندارِ غارنشین از آن سود می‌جوید تا به صورتِ انسان درآید. و گونه‌هایت با دو شیارِ مورّب، که غرورِ تو را هدایت می‌کنند و سرنوشتِ مرا که شب را تحمل کرده‌ام بی‌آنکه به انتظارِ صبح مسلح بوده باشم، و بکارتی سربلند را از روسبی‌خانه‌های دادوستد سربه‌مُهر بازآورده‌ام. …

ادامه