شعر

غریبه

غریبه زیر نامه ام نوشتم غریبه وغریبانه نوشتم به نام تو می خواهم به جنگ بروم می خواهم کاری بزرگ کنم هزاران کودک را نجات بدهم تفنگم را به سوی خودم بگیرم اگر قرار به شلیک گلوله ای باشد جهان را زیر و رو می کنم برای کاشتن گلهای زیبا آسمان را آبی برای پرواز پرنده ها و دریاها را …

ادامه

باد و خون

باد و خون از کرانه‌‌ها باد می‌وزد بیضه کرده بغض بر گلوگاه انسان فوران می‌کند خون در خشم و زیر سقف‌ها خاموشان چه آرامند. چه کسی می‌داند در آن شب باران خیز قامت زیبایش چگونه افتاد و گلنگدن چگونه خاموش شد. زیر سقف‌ها خاموشان چه فجیع مرده‌‌اند. از میان لیموزاران باد می‌سوزاند چهره‌ ی از خون گلگونی را و میان …

ادامه

دشمنان

آن­ها تفنگ­های پر از باروت را آوردند آنان دستوراین کشتار وحشیانه را صادر کردند آن­ها این جا با خلقی مواجه شدند گرد آمده به حکم عشق و وظیفه که سرودی می­خواندند. دخترک با پرچمش فرو افتاد و پسر، خندان، زخمی، در کنارش مردم وحشت­زده، با درد و خشم دیدند آنان را که بر خاک می­افتادند و همان جا که کشتگان …

ادامه

به زبان خودت خواندم

گفتی بخوان و من خواندم و من به زبان خودت خواندم به زبان دریای ریخته درون چشمان مادرم به زبان کوه آوار روی شانه های پدرم به زبان آسمان خراب شده در نگاه خواهرم به هر زبانی که گفتی خواندم به زبان گلوله های تنم خواندم گفتی بخوان ومن خواندم فراموش کردی به آن شیطان هم بگویی بخواند او نخواند …

ادامه

در سوگ بَروَه

ترجمه:مصطفی قنواتی سبک وزن چون پرندگان راه می سپارم بر پوستهء زمین مبادا مردگان را بیدار کنم. و دریچهء عواطف ام را می بندم تا من دیگرم شوم، زیرا حس نمی کنم که سنگی هستم نالان از حسرت به ابر. چنان راه می روم که گویی جهانگردم و خبرنگار یک روزنامهء غربی. بر می گزینم از این مکان باد را …

ادامه

ابر شلوارپوش

فکرتان خواب می بیند بر بستر مغزهای وارفته خوابش نوکران پروار را ماند بر بستر آلوده باید برانگیزم جُل خونین دلم را باید بخندم به ریشها باید عُنُق و وقیح ریشخند کنم باید بخندم آنقدر تا دلم گیرد آرام بر جان من نه هیچ تار موی سفید است نه هیچ مه پیرانه من زیبایم بیست و دو ساله تندر صدایم …

ادامه

قطعنامه

قطعنامه نظر به اینکه ما ضعیفیم برای بندگی ما قانون ساختید نظر به اینکه دیگر نمی‌خواهیم بنده باشیم قانون شما در آینده باطل است تهدید می‌کنید ما را تصمیم ما بر اینست کز زندگانی بد بیشتر از مرگ بترسیم نظر به اینکه گرسنه خواهیم ماند اگر زین بیش تحمل کنیم تا که باز غارت کنید ما را مصممیم که زین …

ادامه

کنترل

باید همه پیاده شویم, چمدا‌ن‌ها را با کلید باز کنیم و نشان بدهیم که در آن‌ها چه اتفاقی می‌افتد: گره حوله را باز کنیم ثابت کنیم که کفش کفش است, سه جوراب پای چپ, دو تا راست. کتابی بدون تقدیم نامه شک برانگیز است. چرا گلدوزی حوله‌ها آنقدر نامرتب است؟ دندانه‌های شانه را به صدا در می‌آورند: صدایش ضبط می‌شود. …

ادامه

عشق

عشق‌، هدیه‌ است‌… جان‌دارُ مجسّم‌! حادث‌ می‌شودُ تحمیلش‌ نمی‌توان‌ کرد. قلب‌ را لب‌ْریز می‌کند. با عقل‌ فهمیده‌ نمی‌شودُ به‌ چنگ‌ نمی‌آید. مقدّری‌ست‌ که‌ همه‌ چیز را دگرگون‌ می‌سازد. عشق‌، هدیه‌ است‌… تُردترین‌ُ گران‌مندترین‌ِ هَر زنده‌گی‌. دوست‌ داشتن‌ُ دوست‌ داشته‌ شُدن‌ وَ از نو شناختن‌ِ هر روز. «مارگوت بیگل»

ادامه

اول ماه مه

چیز مهمی نیست، تنها یکی از ما تنها حیات حقیر انسانی، ویران شده تنها ذره ای ناچیز از جهان در جهنم ماشین ها، کارخانه ها و خرده پاش ها درهم شکسته است، خرد شده است، متلاشی شده است … بگذار خدا نداند و تار از پود زندگی بگسلد. به ندای بهار، ناگاه الهه ای پر حرارت آنان را گرفته، برافروخته …

ادامه