داستان

نخستین اموزگار

آلتینای که استاد دانشگاه است، به دهکده آبا و اجدادی خود باز می گردد، جایی که در آن بزرگ شده و تقدیرش رقم خورده است. با مرد نقاشی از اهالی آنجا آشنا می شود و زندگی خود را برایش تعریف می کند که او بنویسد تا برای بقیه درس عبرتی باشد. او از مردی به نام دوی شن می گوید. …

ادامه

انها هنوز جوانند

آن‌ها را از کیف‌ات بیرون می‌آوری. بابا را، آبجی را و داداش را. می‌گذاری‌شان کنار میخک‌های سرخ و سفید. کنار لاله‌ها و شمع‌ها. گوشۀ عکس بابا شکسته؛ اما در زیر گلایولی پنهانش می‌کنی. موهایت سفید شده است. مادرها، همه موهاشان سفید شده است. بچه‌هاشان را از کیف‌هاشان و از توی پاکت‌هایی که در دستمال یا پارچه‌ای پیچیده‌اند، درمی‌آورند و می‌گذارند …

ادامه

چککو پیره

ماکسیم گورکی خورشید میان سکوت مقدسی طلوع می کند، مه کبودی که از بوی خوش جگن طلائی سنگین شده از جزیره سنگی به آسمان شناور است. جزیره که میان توده خواب آلود آب تیره، زیر گنبد رنگ باخته آسمان نشسته، مانند مذبحی است برای الاهه خورشید. ستاره ها تازه رنگشان پریده، اما زهره سفید هنوز در پهنه سرد آسمان تار، …

ادامه

فیل در پرونده

شهر «ک» دارای یکهزار و شش کوچه، سه کشیش، هفت قهوه‌خانه، یک بخشدار، دو مهمانخانه‌چی، هفده زن بیوه، سه معلم، دو معلمه، یک رئیس انجمن شهر، دو بازار، چهار حزب سیاسی و غیره است. ممکن است عده‌ای بخاطر چنین مقدمه‌ای که بی‌شباهت به احصائیهٔ کتب رهنمای جهانگردی و یا کتاب درسی جغرافیا نیست، نگارنده را مورد سرزنش قرار دهند، بهمین …

ادامه

ساندویچ

غلامحسین ساعدی در نیمه باز شد. مشتری‌ها برگشتند و مرد بلند قد و چهار‌شانه‌ای را دیدند که صورت درشتی داشت و عینک تیره‌ای به چشم زده بود و موهای جوگندمی‌اش را با سلیقة زیاد شانه کرده بود و همان‌طور که لای در ایستاده بود، پیشخوان و مرد ساندویج فروش را نگاه کرد. انگار سراغ تلفنی آمده بود و یا می‌خواست …

ادامه

شاملو

«شاملو» از: محمد دولت آبادی هنوز هم هرگاه به شاملو می‌اندیشم، او را چنان چون كوه می‌بینم. كوهی كه آن را نمی‌توانم بشكافم و لایه‌لایه‌های درون آن را واشناسم. شعرهایش را می‌خوانم، سخن‌هایش را به یاد می‌آورم و حالات چهره‌اش را در لحظات متفاوت به یاد می‌آورم، اما به هیچ وجه نمی‌توانم بگویم كه او را، احمد شاملو را شناخته‌ام. …

ادامه

نیاز علی ندارد

– حاضر. اول بار که دیدمش کنار ناودان مدرسه نشسته بود.سرفه اش گرفت. تک سرفه ها به سختی تکانش می داد. خون کم رنگی بالا آورد. دهان را با آستین کت نخ نمایش پاک کرد. شتابان به کلاس رفت و روی نیمکت اول نشست. کلاس دوم بود. کوچک بود و ریزه؛ با رنگ مهتابی. رگ گردنش از زیر پوست پیدا …

ادامه

نان

ولفگانگ بورشرت برگردان: نيما حسين‌پور زن ناگهان از خواب پريد. دو و نيم ِ نيمه‌شب بود. لحظه‌اي فکر کرد که چرا از خواب پريده است: «کسي در آشپزخانه خورد به صندلي!» گوش‌هايش را به سوي آشپزخانه تيز کرد. همه‌جا ساکت بود. همه‌جا خيلي ساکت بود و زماني که دستش را روي تخت کشيد، کنارش هم خالي بود. علت اين سکوت …

ادامه

ماکسیم گورکی

استفان تسوایک ترجمه: کاظم عمادی پوشکین پدر ادبیات روس، از تبار شاهزادگان بود، لئون تولستوی هم اعیان زاده و تورگنیف ارباب ده نشین، داستایوسکی فرزند عالی رتبه‌ای از طبقه نجبا بودند و باری همه از اعیان و اشراف بشمار می‌رفتند و از همین جهت در روسیه قرن نوزدهم ادبیات و هنر و انواع فعالیت‌های معنوی در انحصار طبقه اعیان بود …

ادامه

افسانه محبت

روزی روزگاری پادشاهی بود و دختری داشت شش هفت ساله. این دختر كنیز و كلفت خیلی داشت، نوكری هم داشت كمی از خودش بزرگتر به نام قوچ علی. وقت غذا اگر دستمال دختر زمین می افتاد، قوچ علی بش می داد. وقت بازی اگر توپ دورتر می افتاد، قوچ علی برایش می آورد. گاهی هم دختر پادشاه از میلیونها اسباب …

ادامه