داستان

کت و شلوار دامادی ☰ علی اشرف درویشیان

(با یاد بهروز هاشمی که داغ‌اش همیشه در دلم تازه است) سه شبانه‌روز بود که خروس حلبی بادنما سرگردان به چپ و راست می‌چرخید. شیروانی‌ها را تازه رنگ قرمز اخرایی زده بودند. فصل بارندگی تمام شده بود و هوا می‌رفت که گرم بشود؛ اما از روز چهارم ناگهان توفان و رعد و برق شد و تگرگی درشت باریدن گرفت. دکمه‌فروش …

ادامه

این فیلم نیست

علی اشرف درویشیان دود. دود. همه‌جا دود. دود غلیظ و چربی در هوا پخش شده بود. مردم دهانشان را بسته بودند و جز دود چیزی میان آن‌ها نمی‌گذشت. سراسر خیابان در مهی چرک فرو رفته بود؛ حتا رنگ‌های شادِ پشتِ ویترین‌ها هم در این مه گرفتار بودند. اعلامیه‌‌های حراجِ وسایل منزل به خاطر مسافرت به خارج، پوسترهای انتخاباتی با عکس‌هایی …

ادامه

زیباترین غریق جهان ☰ برگردان: احمد گلشيری

اولین بچه‌هایی که برآمدگی تیره و امواج را دیدند که از وسط دریا نزدیک می‌شود، فکر کردند کشتی دشمن است. سپس دیدند که پرچم و دکلی در کار نیست و فکر کردند نهنگ است. اما وقتی آب، آن را روی ساحل شنی آورد و آن‌ها علف‌ها، شرابه‌های عروس دریایی و بقایای ماهی و تخم صدف را از رویش پاک کردند …

ادامه

مراسم اعدام

توی برمه بود. هوای صبح از باران خیس شده بود. شعاع نوری کم‌رنگ، مثل یک ورق قلع زرد، از روی دیوارهای بلند، به طور اریب توی حیاط زندان می‌تابید. ما در بیرون سلول‌های محکومان منتظر مانده بودیم. یک ردیف آلونک‌هایی که شبیه قفس‌های کوچک جانوران بود و جلو آن‌ها را میله‌های دوتایی کشیده بودند، سلول‌های را تشکیل می‌داد. اندازه هر …

ادامه

کلاس درس

غلامحسین ساعدی دو پیرمرد مرد جوانی را روی تابوت آوردند تو. هنوز نمرده بود. ناله می‏كرد. گاه گداری دست و پایش را تكان می‏داد. او را روی میز خواباندند. پیرمردها بیرون رفتند و… همه ما را تنگ هم چپانده بودند داخل كامیون زوار در رفته‏ای كه هر وقت از دست اندازی رد می‏شد، چهارستون اندام‏اش وا می‏رفت و ساعتی بعد …

ادامه

مده‌آ

نمایشنامه ای از داریو فو و فرانکا رامه ترجمه‌ی نیلوفر بیضایی : کمک، کمک، کسی این‌جا نیست ؟ کمک کنید. مده‌آ خود و فرزندانَ‌ش را در خانه حبس کرده است. او چون دیوانه‌ای فریاد می‌زند. او چون حیوانی وحشی به خود می‌پیچد. او عقل از کف داده است. او از حسادت دیوانه شده. شوهرش جیسون، دختر جوانی را به همسری …

ادامه

ابله

چند روز پیش یولیا واسیلیونا، پرستار کودکان‌ام را به اتاق مطالعه‌ی خود فرا خواندم. می‌خواستم مساله‌ی مالی خود را با او حل کنم. به او گفتم: ـ بیا بنشین یولیا واسیلیونا. باید حساب و کتاب مالی‌مان را حل کنیم. اطمینان دارم که به مقداری پول نیاز داری، ولی تو همیشه به تعارف برگزار می‌کنی و هیچ‌گاه تقاضای پول نمی‌کنی. خوب …

ادامه

24ساعت در خواب و بیداری

چند ماهی بود كه پدرم بیكار بود. عاقبت مادرم و خواهرم و برادرهایم را در شهر خودمان گذاشت و دست من را گرفت و آمدیم به تهران. چند نفر از آشنایان و همشهری ها قبلا به تهران‌آمده بودند و توانسته بودند كار پیدا كنند. ما هم به هوای آنها آمدیم. مثلا یكی از آشنایان دكه ی یخفروشی داشت. یكی دیگر …

ادامه

ديوانه‌ای بر بام

همه‌ي اهل محل به جنب و جوش افتادند. – «… يه ديوونه رفته رو بوم!» سراسر کوچه، از جمعيتي که براي تماشا آمده بودند پر شده بود. اول از کلانتري محل اتومبيلهاي پليس رسيد، بعد هم بلافاصله ماشينها و مأمورين آتش‌نشاني با آن نردبانهاي درازشان. مادر بدبختش از پايين التماس مي‌کرد: – «عزيز جانم، پسرکم! بيا پايين قربونت برم. بيا …

ادامه

پوست نارنج

آري گناه من بود. گناه من بود كه مجبور شدم روز جمعه در شهر بمانم. شايد هم گناه زن قهوه چي بود كه دل درد گرفته بود. اما نه، نه گناه من بود و نه گناه زن قهوه چي. قضيه به اين سادگي هم نيست. بهتر است اول ماجرا را براي شما نقل كنم تا خودتان بگوئيد كه گناه از …

ادامه