داستان کوتاه

ما چطور کودتا کردیم؟! ☰ ترجمه:رضا همراه

اگر شانس یاری می کرد امروز ما می‌بایست مصدر کار باشیم. البته نمی‌شه گفت همه‌اش تقصیر شانس است، خود ما هم در این جریان مقصریم! تمام کارها به راحتی آب خوردن انجام گرفت. افسوس که ما نتوانستیم خبر این موفقیت را به اطلاع هموهنان برسانیم. به همین جهت ” گند کار” در آمد و چیزی نمانده بود سرمان هم بالای …

ادامه

باغچه کوچک ☰ علی اشرف درویشیان

وقتی که از سراب برگشتیم، شب روی دل شهر نشسته بود. نفس شهر بند می‌آمد. ماه روی پوست آسمان ترکیده بود. مثل تاول پشت پای اکبر. از دور چراغ‌های شهر چشمک می‌زدند. و همان‌طور که به پایین شهر می‌رسیدند کم نور دورتر و ریزتر می‌شدند. تا محله‌ی ما که تاریک تاریک می‌شد. کوچه‌ها فحش نمی‌دادند فریاد نمی‌کشیدند. اما گدایی می‌کردند. …

ادامه

جفت

شنوندگان عزیز! به کلمه های جاوید فکر کنین! وجدانتونو در نظر بگیرین. کسی چه میدونه که تو دنیا چه خبره. شاید یه چیزی میخواد بترکه. هر کی تو این معرکه یه کاری میکنه که با کارای قبلیش فرق داره. هرکی یه کاری میکنه که با عمل جراحی مغز فرق داره. من اینو مطمئنم چون جزء دانایان سبعه هستم، دانایان سبعه …

ادامه

تنهاتر از ماه_منصور یاقوتی

هر دو خسته بودیم. هر دو گرسنه. با خشم و نفرت، یال های برف گرفته و دشتی را که مانند پوست خرگوش سفید بود و تپه های بی برکت و خفته در زیر پوستین برف را در می نوردیدیم. خاموش و بی صدا، او در پیش و من در پی، حرکت میکردیم. نه احساس سرما و نه چشم بر راه …

ادامه

شهر کوچک ما ☰ احمد محمود

بامداد یك روز گرم تابستان آمدند و با تبر افتادند به جان نخل‌های بلندپایه. آفتاب كه زد، از خانه‌‌ها بیرون زدیم و در سایه‌ی چینه‌های گلی نشستیم و نگاهشان كردیم. هربار كه دار بلند درختی با برگ‌های سرنیزه‌ای تودرهم و غبار گرفته،‌ از بن جدا می‌شد و فضا را می‌شكافت و با خش‌خش بسیار نقش زمین می‌شد “هو” می‌كشیدیم و …

ادامه

شاغول ☰ ترجمه ی : زهرا ما حوزی

یکی بود، یکی نبود . یه دهقان بود که از مال دنیا دو تا پسر داشت یکی شون زبر و زرنگ و تیز و بُز بود، صداش می کردن ” آقا بالا” . این جوون وقتی هم قد کشید و مردی شد واسه خودش به اسمش رفت و کارش بالا گرفت. تو همون دو وجب زمین پدری گندم کاشت و …

ادامه

سرباز «لاسیوتا» ☰ ترجمه: علی عبداللهی

جنگ جهانی اول به پایان رسیده بود. آن روز در سیوتا، بندری کوچک در جنوب فرانسه برای به آب انداختن یک کشتی جنگی، جشنی حسابی برپا کرده بودند. در یکی از میدان‌ها دورادور تندیس برنزی یک سرباز، جمعیتی انبوه گرد آمده بودند. ما که نزدیک شدیم دیدیم تندیس، مردی زنده بود که با پالتوی خاکی‌رنگ، کلاه فولادی بر سر، نیزه …

ادامه

آقای چافتس

در اسفند ماه ۵۶ که ما در امریکا بودیم یک روز آقایی به نام چافتس از روزنامه نیویورک پست طى نامه یی از من خواست براى روزنامه اش با هم گفتگویی بکنیم و ضمناً نوشت چون میخواهد در باب من مطلب مفصلترى هم براى یک «نشریه ملى دیگر» تهیه کند آقاى بروس خبرنگار ویلج وویس را هم با خودش میآورد. …

ادامه

هتاو ☰ هتاو (هه‌تاو=‌‌خورشید) :اسم دختر در زبانی کردی.

صبح زود،خروسخوان،که هنوز آب رودخانه آلوده نشده بود،هتاو با کوزه ای که از خودش کمی کوچتر بود،از میان کوچه های ده پیدا می شد.کوچه های پر از عطر یونجه و بوی گوسفند بودند.لب چشمه می نشست،کوزه را پر می کرد.با دست های کوچکش چند مشت آب به کوزه می پاشید.تا خانه چندبار کوزه را زمین می گذاشت.نفس نفس می زد.پاهای …

ادامه

اعدام ☰ عدنان‌ غُريفي‌

برادرم‌ به‌ من‌ گفت‌ كه‌ پدرم‌ را محكوم‌ كرده‌اند. «آخه‌ چرا؟ به‌ چه‌ دليل‌؟ مگر پدرم‌ چه‌كار كرده‌؟» توقع‌ داشتم‌ عمويم‌ دخالت‌ كند و نگذارد. «ظاهراً دخالت‌ نكرده‌؛ مثل‌ اون‌ دفعه‌؛ يادت‌ مي‌ياد؟» داشت‌ به‌ قضية‌ من‌ اشاره‌ مي‌كرد. بيست‌ و يكي‌ دو سال‌ پيش‌ كه‌ مرا دستگير كرده‌ بودند، همه‌ مطمئن‌ بودند كه‌ چون‌ عموي‌ با نفوذي‌ دارم‌، او …

ادامه