علی رسولی

علی رسولی
علی رسولی شاعر و فعال سیاسی یکی از محدود جوانانیست که با کمتر از ۲.۵ دهه از زندگی پا در مسیر ۵۷ ها گذاشته است و در مدت توانسته است ادبیاتی را ارائه دهد که حکایت از توانائی این شاعر فردا هم در سبک، تصویر و تاریخ جنبش کارگری می نماید. شعرهای علی رسولی به دلیل سانسور و فشار موجود در رژیم اسلامی به صورت پراکنده و در سایت های خارج از کشور منتشر شده است. در نهایت بعد از خروج از ایران توانست اولین دفتر شعرش را به اسم«جرقه» منتشر سازد.دو کتاب دیگر از این شاعر هم به نام های«ریگ» و «در ستایش واژه» در دست انتشار می باشند.

سپیده ی سرخ گون ☰ علی رسولی

چکاوکم خواب است. از کشتزار زنانِ سفید پوش ترانه ی گندم می خوانند. اگر می دانستند فردا سربازها و ژنرال ها گندم ها را کشتار می کنند. در دستی خوشه و در دستی دیگر اسلحه داشتند. و اگر کودکان می دانستند بر آسمان این کوچه جت ها خواهند گذشت و هیاهو و بوسه را نشانه می روند. چنین بی تابانه …

ادامه

دنیایی به بزرگی عراق

در بیروت باران می بارد و سنگ فرش های آنکارا خیس است کودکی بر خیابان های گرسنه ی فلوجه لبخندی فراموش شده را می فروشد مردی در کوچه های خاکی کابل به خاطره های کهنه اش عشق می ورزد و ضربان قلبش را در سکوت دیوارها نهان می کند. در بیروت باران می بارد در بیروت باران می بارد و …

ادامه

من افغانستانیم

روزی بین جنگ و باروت به دنیا آمدم شب زیر چادر زیر تاریکی، مواظب حجابم بودند سپیده‌دمی مرا به جرم کابلی بی حجاب کشتند در دهکده‌ای ختنه شدم به زور به دوران بلوغ رسیدم. سینه‌هایم زیر سموم شیمیایی باد کردند زير آوار جنگ حامله‌ی حوادث شدم ترکش خمپاره‌ای در شکمم رفت تا اتمام جنگ تا اتمام صلح خونین. سال ها …

ادامه

سولماز

سولماز قرار بود شعری شوم برای تو اما خدا لهجه ها را ممنوع کرد و من میان کلمات زخمی شدم. لبهایت اعدامیِ کدام جمعه است با کدام لهجه گریه کنیم. سولماز قرار بود گردنبندی آبی باشم شبانه از کوچه بگذری و پستان هایت سردی من را به یاد آورند اما مردی بودم تا حجابِ افغانستانِ تنت توهم زنی بی پنجره. …

ادامه

اعتراف

برف می بارد تنها نوایی که میان این زمستان می شنوم قطاری ست که مرا به دوردستی نامعلوم می برد. زمین از پشت شیشه ها آرام کفن پوش می شود و تپه های زودگذر در دوردست پستان های تو را به یادم می آورد که شبی قبل از آژیر پلیس ها بر آن بوسه زدم. من آن بوسه را اعتراف …

ادامه

باد و خون

باد و خون از کرانه‌‌ها باد می‌وزد بیضه کرده بغض بر گلوگاه انسان فوران می‌کند خون در خشم و زیر سقف‌ها خاموشان چه آرامند. چه کسی می‌داند در آن شب باران خیز قامت زیبایش چگونه افتاد و گلنگدن چگونه خاموش شد. زیر سقف‌ها خاموشان چه فجیع مرده‌‌اند. از میان لیموزاران باد می‌سوزاند چهره‌ ی از خون گلگونی را و میان …

ادامه

آقای کارفرما، تولدت مبارک

آقای کارفرما،تولدت مبارک برای این مناسبت،چند روز مرخصی گرفته ای؟ اصلا نیازی به مرخصی هست؟ به جرم غیبت،اخراجت نمی کنند؟ برای کیک تولدت،چقدر پرداختی؟ دستمزد یکماه ما،پول کیکت می شود؟ در کدام ویلا شمع ها را فوت می کنی؟ آقای کارفرما، اگر ما جان نکنیم و خونمان در کار مرده ی شما نریزد شما می توانید کارفرما باشید؟ می توانید …

ادامه

زیباترین سنگر

خورشید از تپه های دوردست بر می خیزد و شاخه های درخت وحشی نور را شانه می کنند روز در رخسارت آشیانه می بندد و من بازهم جستجوگر شعر زندگی ام ای واژه پیش از آنکه لکنتم را پاره کنی پیغامی از آزادیِ قلب ها بگو. تو غریبترین واژه در ازدحام گفتن هایی بدان اگر زندگی گریزِ زخمی سربازی باشد …

ادامه

رُزینا

رُزینا لب‌هایت شکفته است ماه شرمگین‌تر از آنی­ ست که رقص کنان بر دامنت بلغزد بند گیسوانت روبانی­ست که مادر معدنچی‌ ات با دست‌های زغالی‌ اش بافته است. رُزینا خفته میان بازوان ملوانی از سرزمین خشک ملوانی تنها با نیروی بازویش و چند کتاب از مردی ریشو. رُزینا رُزینا خفته میان بازوان ملوانی شرقی بوسه کدام آیین را می‌ شناسد؟ …

ادامه