ناظم حکمت

ناظم حکمت
وی در شهر سالونیکا دومین شهر بزرگ یونان امروزی که در آن زمان جزو امپراتوری عثمانی بود، به دنیا آمد. او دارای تباری لهستانی-گرجی-فرانسوی بود. او از سن ۱۴ سالگی به سرودن شعر پرداخت. او در سن ۱۹ سالگی در سفری که به شوروی داشت از نزدیک با نسل جدید هنرمندان انقلابی آشنا شد و جسارتی بیشتر را درایجاد تحول در شکل و محتوای شعر ترکیه یافت. ناظم همواره از شاعرانی بود که فعالیت هنری اش را محدود نمی کرد. او با انتشار اشعار و مقاله‌های خود در میان جوانان محبوبیّت ویژه ای داشت.

ناظم حکمت مبارزی بی همتا

  نگاهتان خطا مي رود، درست ديدن هم هنر است، درست انديشيدن هم هنر است. دستان هنر آفرينتان گاه بلاي جانتان مي شود خميري فراوان را ورز مي دهيد، لقمه اي از آن را خود نمي چشيد، براي ديگران بردگي مي کنيد و فکر مي کنيد آزاديد، عني را غني تر مي سازيد و اين را آزادي مي ناميد!   …

ادامه

تقویم زندگی ناظم حکمت

اترش گرسنگی راه می رود   ارتش گرسنگی راه می‌رود راه می‌رود تا دلی از عزای نان درآورد تا دلی از عزای گوشت درآورد تا دلی از عزای کتاب درآورد تا دلی از عزای آزادی درآورد راه می‌رود، پل‌ها را در می‌نوردد، چون دَمِ شمشیر می‌بُرد راه می‌رود، درهای آهنین را می‌درّد، حصار دژها را واژگون می‌کند پای در خون …

ادامه

آنژین صدری

اگر پاره‌اي از قلبم اينجاست پاره‌ي ديگرش در چين است دكتر! در ميان سياهي كه روان است به سوي رود زرد. و هر سپيده‌ دم، دكتر هر سپيده دم قلبم در يونان تيرباران مي‌شود. واينجا هر شب كه محكومين به خواب مي‌روند و درمانگاه خلوت مي‌شود، قلبم در«چامليجا» درخانه‌ي مخروبه‌اي است دكتر! و ده سال است كه، براي هديه كردن …

ادامه

از محروميت و مظلوميت تا زندان و بربريت

«ناظم حكمت را فراموش نكنيد؛ پسرم مي‌ميرد، آزادش كنيد!» اين سخن « جلاله » مادر ناظم حكمت است كه روي پل «قالاي» مردم را صدا مي‌زد و روزنامه پخش مي‌كرد. اين جمله‌ي تلخ كه مطمئناً با اندوه فراواني ادا مي‌شده است، از زبان مادر مردي است كه به خاطر مبارزه‌ي عدالتجويانه‌اش از هشتم اپريل 1950 در زندان «بورصه‌» ي تركيه …

ادامه

قصه تلخ آزادی

قدرت چشم هایت را هدر می دهی توان بی نظیر دست هایت را و خمیری که برای ده ها نان کافی است ورز می دهی، از آنِ تو در نهایت مزه چشکی است نه لقمه ای. تو آزادی که برده دیگران باشی- تو آزادی که دیگران را ثروتمندتر کنی. از لحظه میلادت آسیابهایی برافراشتند آسیابهایی که دروغ می سایند. دروغ …

ادامه

ارتش گرسنگی

ارتش گرسنگی راه می‌رود راه می‌رود تا دلی از عزای نان درآورد تا دلی از عزای گوشت درآورد تا دلی از عزای کتاب درآورد تا دلی از عزای آزادی درآورد راه می‌رود، پل‌ها را در می‌نوردد، چون دَمِ شمشیر می‌بُرد راه می‌رود، درهای آهنین را می‌درّد، حصار دژها را واژگون می‌کند پای در خون راه می‌رود. ارتش گرسنگی راه می‌رود …

ادامه

براي كشتن تو

راه ديارت را در پيش گرفته اند تارانتا ـ بابو براي دريدن شكمت و ديدن روده هايت كه چون ماران گرسنه و پيچان بر شنها ولو خواهند شد راه ديارت را در پيش گرفته اند گو اينكه نه آنها هرگز تو را ديده اند نه تو آنها را و نه بزي از بزهاي تو هرگز پريده از پرچين آنها

ادامه

نگاهتان خطا مي‌رود

نگاهتان خطا مي‌رود، درست ديدن هم هنر است، درست انديشيدن هم هنر است. دستان هنرآفرينتان گاه بلاي جانتان مي‌شود خميري فراوان را ورز مي‌دهيد، لقمه اي از آن را خود نمي‌چشيد، براي ديگران بردگي مي‌کنيد و فکر مي‌کنيد آزاديد، عني را غني‌تر مي سازيد و اين را آزادي مي‌ناميد!

ادامه

سيگار نيفروخته

“سيگار نيفروخته” ممكن است امشب بميرد با سوخته گى سينه ى كُتش از آتش گلوله يى. هم امشب به سوى مرگ رفت با گامهاى خويش. پرسيد: – سيگار دارى؟ گفتم: – بله. – كبريت؟ گفتم: – نه شايد گلوله روشنش كند. سيگار را گرفت و گذشت… شايد الآن دراز به دراز افتاده باشد سيگارى نيفروخته بر لب و زخمى بر …

ادامه