پاسخ به هفت مغلطۀ رایج در باره کمونیسم! ☰ ترجمه و گردآوری: آرام نوبخت

«عمق و نیرومندی شخصیت یک انسان با اصول اخ قیاش تعریف میشود. افراد تنها زمانی خود را تماماً آشکار میکنند که به بیرون از شرایط معمول زندگیشان پرتاب شوند، چرا که تنها در آن زمانست که مجبورند به اصولشان تکیه کنند»

– لئون تروتسکی

«تقــدیم به رفیـــق مبارزی که در شرایطی غیرمعمول پایندیاش به اصول ثابت شد…»

داونلود فرمت پی دی افدانلود فرمت پی دی اف نوشته فوق

 

پاسخ به مغلطۀ اول:

«مارکسیسم یک ایدئولوژی کهنه است»

کارل مارکس: محق تر و مرتبط تر از هر زمان دیگری! مارکسیسم: «راهنمای عمل و نه دُگم» اثبات عقاید مارکسیستی در عمل دیدگاه مارکسیستی نسبت به دولت بحثی دربارۀ مالکیت اقتصادِ «تنبلی» انترناسیونالیسم: کارگران جهان متحد شوید! مارکسیستها و حق تعیین سرنوشت دمکراسی و «دیکتاتوری پرولتاریا» به نام سوسیالیسم، به کام حکومتهای خودکامه موانع بازار آزاد در برابر رشد تکنولوژی علم و سوسیالیسم پاسخ به مغلطۀ دوم: «مارکسیسم همه چیز را دولتی میکند» پاسخ به مغلطۀ سوم: «در سوسیالیسم انگیزه برای کار و خ قیت نیست» پاسخ به مغلطۀ چهارم: «کمونیستها خائن به میهناند» پاسخ به مغلطۀ پنجم: «سوسیالیسم یعنی دیکتاتوری و استبداد» پاسخ به مغلطۀ ششم: «شوروی و چین و کوبا نمونههای سوسیالیسماند» پاسخ به مغلطۀ هفتم: «سوسیالیسم مانع رشد تکنولوژی است» 1 
کارل مارکس: محق تر و مرتبط تر از هر زمان دیگری! (به مناسبت ۸۹۱مین سالروز تولد کارل مارکس) الکس گرانت «مانیفست کمونیست» با این خطوط آغاز میشود که «شبحی بر فراز اروپا در گشت و گذار است». بیش از ۸۶۱ سال بعد، به نظر میرسد که شبح مارکسیسم، با افزایش هر روزۀ مخالفین و هوادارانش، نیرومندتر از هر زمانی است. اما چرا یک شاگرد فلسفۀ آلمان قدیم که بیش از ۸۱۱ سال پیش در گورستان «هایگیت» لندن به خاک سپرده شده، این چنین مناقشه انگیز است؟ اگر هر کسی به روزنامهها، گفتههای سخنگویان دولت، قضات، تجار و آکادمیسینها یا حتی جناب پاپ مقدس سر بکشد، خواهد شنید که مارکسیسم کهنه، بی ربط، نادرست و مرده است. اما این سؤال مطرح میشود که اگر هست، پس چرا چنین وقت و انرژی و پولی صرف ردّ چیزی میشود که مرده است؟ دستکم جناب پاپ باید این گفتۀ انجیل را به یاد بیاورد که «بگذار مردگان، مردگانِ خود را دفن کنند». سرمایه داران هم هر خصلتی میتوانند داشته باشند جز دست و دل بازی و ولخرجی. پس در پاسخ به این که چرا ثروتمندان و قدرتمداران چنین پولها و وقتهایی را برای مبارزه با این ایدۀ به اصط ح «مرده» بذل و بخشش میکنند، تنها به این نتیجه میرسیم که چون این ایده به هیچ وجه نمرده است؛ در واقع مارکسیسم واقعیت نظام این حضرات، یعنی سرمایهداری را افشا میکند و آنها هم باید هر آن چه را که زم است انجام دهند تا این واقعیت را از دید مردم- به خصوص کارگران و جوانان- پنهان کنند. «مارکسیسم کهنه شده» گفته میشود که مارکسیسم، یک ایدۀ کهنه است و ما به چیزی جدید نیازداریم. این نقد، با انواع مغلطهها همراه هست. فراوان هستند ایدههای قدیمی که امروز درست به اندازۀ زمان شکل گیری شان معتبر هستند. آیا مث ً باید کل فلسفۀ یونان را دور بیندازیم، چون قدیمی است؟ آیا هیچ چیزی نیست که بشود از ظهور و سقوط امپراتوری روم، امپراتوری بریتانیا، آلمانِ نازی و غیره آموخت؟ ضمناً چه چیزی خیلی «قدیمی» محسوب میشود؟ هر چیزی که مال ۸۱۱ سال پیش باشد؟ یا ۰۱ سال؟ یا ۸۱ سال؟ ماه پیش؟ دیروز؟ نتیجۀ منطقی چنین نقدی این است که ما باید همۀ دانش و تجربه را دور بیندازیم. به ع وه چنین ادعایی از طرف 2
سرمایهداری ریاکارانه است. اگر مارکسیسم قدیمی است، در آن صورت سرمایهداری که قدیمی تر است. «آدام اسمیت» که اقتصاد سیاسی ک سیک سرمایهداری را تکامل بخشید، درست یک قرن پیش از مارکس قلم میزد! اما اسمیت هنوز هم در دانشگاهها تدریس میشود و خود یکی از سرفصلهای دروس اقتصادی است. شما یک نسخه از «مانیفست کمونیست» را بردارید، بعد به کتابخانه بروید و دربارۀ هر کتاب دیگری که در قرن ۸۹ نوشته شده باشد جستجو کنید. به استثنای کتاب «منشأ انواع» داروین، هر کتاب دیگری که انتخاب کنید تقریباً به طور قطع صرفاً موضوعیت تاریخی دارد و دربارۀ جامعۀ امروز حرف نسبتاً کمی دارد. برعکس، به استثنای این یا آن کتاب، هیچ کتابی مدرن تر از «مانیفست» مارکس و انگلس پیدا نمی کنید. در این کتاب، مسألۀ تقسیم جامعه به طبقات، پدیدۀ جهانی سازی، بحرانهای جهانی اضافه تولید، دولت، استثمار و ستم بر زنان توضیح داده میشود. بعد میگویند: «اما مارکس دربارۀ طبقۀ کارگر حرف میزد- طبقۀ کارگر دیگر به آن صورتی که در قرن ۸۹ بود، وجود ندارد!». این گفته کام ً درست است، اما در عین حال نقد به مارکسیسم نیست. کسانی که به چیزهای «قدیمی» وقعی نمی گذارند، اغلب با سرخوشی تمام اص ً نمی دانند که وضعیت امور در گذشته چگونه بوده است. اگر قرار بود افسانهها را باور کنیم، بد ارتش کارگران صنعتی صبح به صبح که بلند میشد آماده بود که انجیل مارکس مقدس را بخواند، اما امروز که ما در دنیای «آیپد» و رسانههای اجتماعی هستیم، حواس و حوصله برایمان نمی ماند. ای کاش این فانتزی درست بود. در دورۀ مارکس و انگلس، اکثریت قاطع بشریت، دهقانان بودند و نه کارگران مزدبگیر. تنها در بریتانیا بود که طبقۀ کارگر اکثریت جامعه را میساخت. در کمون پاریسِ ۸۱۸۸، یعنی تنها انق بی که مارکس برای دیدنش زنده بود، یک کارگاه متوسط متشکل از تنها هشت کارگر بود. این کم تر از نصف تعداد «همقطاران» در یک فروشگاه فست فود یا کافی شاپ است که ظاهراً «اتمیزه» شده اند و آگاهی طبقاتی به هیچ شکل در آنها نفوذ نمی کند. با این وجود کارگران پاریس به بیان مارکس «به آسمان یورش بودند». منتقدین میگویند که این رویداد برای پاریسِ سال ۸۱۸۸ خوب بود، اما ا ن وضعیت فرق کرده. باز هم در این جا روشن نمی شود که تفاوت در چیست و چرا این تفاوت چنین تأثیر تعیین کننده ای دارد. تو گویی مردمی که در این رویدادها شرکت داشتند، نه انسان، بلکه موجوداتی از کرۀ مریخ بودند. این نوع اتهام، صرفاً در مورد مردمی نیست که به دورههای زمانی دیگری تعلق دارند؛ بلکه برای توجیه این هم استفاده میشود 3 
که چرا نمی توانیم از جنبشها و رویدادهای سایر نقاط جغرافیایی بیاموزیم. یک برداشت اساساً نژادپرستانه وجود دارد مبنی بر این جنبشها در سایر کشورها، مثل تحو ت «بهار عربی»، هیچ چیزی ندارند که به ما بیاموزند، چون ما مثل آن مردم نیستیم. یکی از نقل قولهای قدرتمند مارکسیستی که این گفته را رد میکند، چنین است «هستی اجتماعی است که آگاهی اجتماعی را تعیین میکند». بر این مبنا، اگر شما مردمی را مدتی کافی در شرایط نابرابری و بی عدالتی قرار دهید، آنها نهایتاً برخواهند خاست. این برداشت به مراتب عمیق تر از این است که بگوییم هیچ کدام از ما هیج وجه اشتراکی با دیگران نداریم- یعنی صرفاً افرادی تصادفی هستیم که آزادانه و بی منظور، این دور و بر شناور هستیم. اتفاقاً در فیزیک پیش بینیِ حرکت یک مولکول گاز ناممکن است، اما اگر میلیونها مولکول را جمع کنید در آن صورت میشود پیش بینیهای دقیقی داشت. این به «حرکت براونی» شهرت دارد. مارکس هرگز نگفت که شرایط فردی، آگاهی فردی را تعیین میکند، و خودش همیشه ت شهای صورت گرفته برای جعل تئوری او به این شکل جبرگرایانه را تمسخر میکرد. مارکسیسم تماماً با جبرگرایی اقتصادی بیگانه است (اگرچه برخی استالینیستها بابت این اتهام مقصر هستند)؛ همۀ آن چه که مارکس و انگلس گفتند، این بود که شرایط اقتصادی یک زیربنا را شکل میدهد، و سیاست و فرهنگ به طور غیرمستقیم به این زیربنا واکنش نشان میدهند. باز هم میبینیم که این گفته به مراتب عمیق تر از این است که بگوییم اقتصاد اص ً هیچ تأثیری ندارد. «طبقۀ کارگر وجود ندارد» برگردیم به این نکته که طبقۀ کارگر امروز به همان شکل دورۀ مارکس وجود ندارد. این که بدهی و پُرواضح است. طبقۀ کارگر، تولید مانوفاکتور در کارگاههای کوچک را آغاز کرد. صنعت بزرگ و خط مونتاژهای «فوردیسم» در واقع خصوصیات دهههای ۸۹۹۱ و ۸۹۹۱ هستند، یعنی مدتها پیش از درگذشت مارکس (گرچه او این را پیش بینی کرده بود). متعاقباً از دهۀ ۸۹۸۱ به این سو یک فرایند «صنعت زُدایی» در جهان غرب وجود داشته است. با این حال در مقیاس جهانی درست نیست بگوییم که طبقۀ کارگر ضعیف تر از قبل است؛ درست برعکس. به عنوان مثال در سال ۹۱۸۹ چین بالغ بر ۹۹۱ میلیون کارگر صنعتی داشت، یعنی افزایشی معادل ۹۹ میلیون کارگر طی پنج سال گذشته. این را باید مقایسه کرد با کل نیروی کارِ ۸۰۰ میلیونی ایا ت متحدۀ امریکا که شامل کارگران همۀ بخشها میشود. طبقۀ کارگر تغییر کرده است، و همیشه تغییر 4 
میکند، اما به این معنی نیست که این مردم، کارگر نیستند. اگر شما برای یک حداقل بخور و نمیر کار کنید و برای پرداخت صورتحسابها لنگ دستمزد باشید، در این صورت جزئی از طبقۀ کارگر هستید و مشاهدات مارکس در مورد شما هم مصداق دارد. کارگرانِ بخش خدمات هم هنوز کارگر هستند. مضحک است که در دهۀ ۸۹۹۱، منتقدین مارکسیسم گمان میکردند که خط مونتاژ، پاسخی به مارکسیسم است. کنار درِ کارخانههای بزرگ خودروسازی، نگهبانان مسلح مستقر بودند و سازماندهان اتحادیهها خوش شانس بودند که فقط با یک بار کتک خوردن، از معرکه بگریزند. در آن مقطع با صدایی به بلندی ناقوس کلیسا گفته میشد «ببینید! طبقۀ کارگر تغییر کرده». با این وجود منطق مبارزۀ طبقاتی نهایتاً پیروز شد. بعد از یک رشته اعتصابات مبارزه جویانه و اشغال کارخانه، کارگران این کارخانهها متشکل شدند. متعاقباً کارگرانی که به طور خصمانه ای با تشکل ضدیت داشتند، به ستون فقرات جنبش کارگری در دورۀ پس از جنگ تبدیل شدند. امروز این دستاوردها به خاطر بُرونسپاری تولید و قرارداد با پیمانکار بیرونی با خطر رو به رو هستند، و کارگران چین هم هنوز مبارزات تندتری را برای کسب حقوق ابتدایی خود در راه دارند. مبارزۀ طبقاتی ادامه دارد. واقعیت این است که وضعیت امروز با آن چه در دورۀ مارکس بود تفاوت دارند: طبقۀ کارگر بخشی به مراتب نیرومندتر از جمعیت، با نیرویی به مراتب بیشتر را شکل میدهد. این که آیا کارگران نسبت به این موضوع آگاه هستند یا خیر، موضوع دیگری است و به مسألۀ رهبری برمی گردد. با این حال در کشورهای پیشرفتۀ سرمایهداری، کار مزدی تا ۱۰ درصد جمعیت و بیش از ۰۱ درصد جمعیت جامعه در تقریباً هر یک از کشورهای کرۀ زمین را شکل میدهد. تا پیش از جنگ جهانی دوم، کم تر از ۰۱ درصد جمعیتِ اکثر کشورهای اروپایی در زمرۀ طبقۀ کارگر بودند. با این حال، در سالنهای همایش دانشکدهها، اساتید همچنان به ما میگویند که طبقۀ کارگر دیگر وجود خارجی ندارد. با این حال کام ً غافل اند که با خره یک کسی-که نمی دانیم کیست- درِ سالن سخنرانی را باز کرده، دیگری طبقات را نظافت و زبالهها را جمع کرده. دیگرانی هستند که نیروی برق چراغها، پروژکتورها و سایر چیزهایی را که به چشم میآیند تأمین کرده اند تا فردی بیاید در جمع دانشجویان بگوید انجام دهندگان این کارها وجود ندارند! موقع ناهار، در کافه تریای دانشگاه، بد غذا با سحر و جادو بدون کمک کسی که اهمیتی داشته باشد، پدیده آمده. گاهی این افرادِ نامرئی وارد اعتصاب میشوند، که آن وقت نادیده گرفتن شان دشوارتر میشود. اوایل سال ۹۱۸۲، بیش از ۸ هزار رانندۀ کامیون در بندر ونکوور بابت شرایط بهتر کاری دست به اعتصاب زدند. این اقدام باعث شد که هر هفته کا هایی به ارزش ۱۱۰ میلیون د ر از انتقال بازبمانند. 5 
شاید درست باشد که کارگران صنعتی کمتری در کشورهای غربی هستند، اما آنهایی که باقی مانده اند هنوز هم نیروی عظیمی دارند، منتها اگر از آن استفاده کنند. کارگران بخش خدمات پراکنده تر هستند و برخی نیروی کمتری دارند، اما این کارگران هم با دستمزد پایین و شرایط وخیم رو به رو هستند. برای این دسته از کارگران شاید ورود مستقیم به مبارزۀ سیاسی ساده تر باشد، در حالی که ایجاد یک تشکل و اتحادیه به خاطر تغییر شیفتهای کاری دشوار باشد. بسیاری از این کارگران تحصی ت عالی دارند و قادرند به انجام مشاغل پیچیده تری هستند. همین تناقض میان جوانان تحصیل کرده و فقدان چشم انداز شغل و زندگی شایسته بود که انگیزه و تکانه ای برای تحو ت «بهار عربی» شد. نهایتاً شرایط اجتماعی مشابه، منجر به آگاهی اجتماعی مشابه میشود. «همه چیز در سرمایهداری معرکه است» راستگراها ادعا میکنند که سرمایهداری بهترین راه تخصیص منابع است. اگر چنین چیزی واقعاً درست بود، دیگر زم نبود از همان ابتدا این بحث را داشته باشیم، چون همه خیلی راضی تر و خوشحال تر از این بودند که به مارکس اهمیت دهند. در این حالت مارکسیسم همان قدر جذابیت داشت که نظام فئودالی (و به همان نسبت هم ت ش برای نقد را میطلبید، یعنی عم ً هیچ ت شی). این افراد اغلب خودشان را به شگفت انگیزترین و ریاکارانه ترین شکل، در تناقاضات گیر میاندازند. ابتدا یک نفس میگویند که سرمایهداری فوق العاده است، و بعد خواهان ریاضت اقتصادی و کاهش شدید استانداردهای زندگی طبقۀ کارگر میشوند. خوب با خره کدام است؟ آیا سرمایهداری فوق العاده است و بنابراین میتواند مسکن، شغل، آموزش رایگان، مهدکودک و حمل و نقل عمومی را در اختیار مردم قرار بدهد یا یک نظام بحران زده است که قادر به تأمین اینها نیست؟ قاعدتاً نمی تواند هر دو باشد. بحران مالی جهانی سالهای ۹۱۱۱-۹۱۱۹، یک نقطۀ عطف در وضعیت جهان بود و استراتژیستهای سرمایه هیچ راه خروجی نمی بینند. آنها ۸۱ تا ۹۱ سال ریاضت اقتصادی و کاهش هزینههای عمومی را پیش بینی میکنند. این آهسته ترین «بهبود» در تاریخ سرمایهداری به شمار میرود و هر بهبودی هم که وجود دارد، قطعاً متوجه حال اکثریت جمعیت نیست. طبقۀ کارگر و جوانان نیاز ندارند کسی به آنها بگوید که بحران اقتصادی رخ داده. کلّ چیزی که نیاز دارند این است که به ترازنامههای بانکی و کارت اعتباری شان نگاهی بیندازند. با این وجود در همان حال که ناامنی 6 
در یک قطب رو به افزایش است، ثروت در قطب دیگری انباشته میشود. بهره وری، یعنی مقدار ثروت تولیدی به ازای هر ساعت کار، از سالهای دهۀ ۸۹۸۱ به این سو در اکثر کشورهای غربی بیش از ۰۱ درصد افزایش یافته است، و با این حال دستمزدهای واقعی در همین مقطع دستخوش رکود بوده اند. این مازاد ثروت نصیب ثروتمندترینهایِ جامعه میشود، یعنی همان کسانی که «جنبش اشغال» به عنوان «۸ درصدیها» خطاب میکند. سازمان «آکسفام» آماری منتشر کرد که نشان میداد ۱۰ ابرثروتمند جهان، ثروتی بیش از فقیرترین نیمۀ جهان، یعنی ۹.۰ میلیارد نفر دارند. مارکس همۀ اینها را پیش بینی کرد که به روشنی میتوان در نقل قول زیر دید: «ولی کارگر امروزین با پیشرفت صنعتی ترقی نمی کند، بلکه برعکس بیش از پیش به پایه ای پایین تر از شرایط زندگی طبقۀ خویش تنزل میکند. کارگر مسکین میشود و این مسکنت با سرعتی بیش از افزایش جمعیت و ثروت، شدت مییابد. از این جا روشن میشود که بورژوازی نمی تواند بیش از این در نقش طبقۀ فرمانروای جامعه باقی بماند و شرایط بقای طبقۀ خویش را به عنوان یک قانون تنظیم کننده به جامعه تحمیل کند. بورژوازی توان فرمانروایی ندارد، زیرا نمی تواند برای بردۀ خویش حتی گذران برده وار را تأمین کند و مجبور است بگذارد تا برده اش به چنان وضعی تنزل کند که به جای آن که بورژوازی از قِبَل او تغذیه کند، خودش او را غذا دهد، جامعه دیگر نمی تواند زیر فرمان بورژوازی زندگی کند، بدین معنی که زندگی بورژوازی دیگر با جامعه همساز نیست». چه باید کرد؟ هیچ زمانی روشن تر از این نبوده است که مارکس حق داشت و ما جامعۀ جدیدی میخواهیم. اما درست همین نکته بسیار مناقشه انگیز است. مجلۀ «رولینگ استونز»، روزنامۀ «نیویورک تایمز» و حتی «اکونومیست» همگی تفسیرهایهایی در ستایش قدرت تحلیل مارکس منتشر کرده اند. با این حال همۀ آنها روی نقد مارکس به سرمایهداری متمرکز میشوند و به هر مفهومی که بخواهد جایگزین سرمایهداری شود، میتازند. در عوض آنها اص حات م یم نظام مالیاتی را پیش میکشند که به هیچ وجه دست به ترکیب مناسبات بنیادی مالکیت نمی زند. سرمایهداری از این جهت در بحران نیست که اشتباه کار میکند، بلکه در بحران است چون دقیقاً آن طور که باید کار میکند. 7 
در امریکا، شرکتها بیش از ۸.۰ تریلیون د ر «پول مرده» را بدون سرمایه گذاری تلنبار کرده اند. در کانادا این رقم به ۶۹۶ میلیون د ر میرسد، یعنی با ترین سهم پول انباشته در کشورهای «گروه هفت». چون بازاری برای سرمایه گذاری این مبالغ هنگفت و سودآوری برای سرمایه دار وجود ندارد. اقتصاددان امروزی به این پدیده «اضافه ظرفیت» میگویند، در واقع به این دلیل از چنین اصط حاتی استفاده میکنند کهم ی ترسند هر چیزی را به اسم واقعی اش صدا بزنند. این پدیده، «اضافه تولید» است، درست همان طور که مارکس در سال ۸۱۲۱ توضیح داده بود. مارکس همچنین توضیح داد مادام که کارفرمایان مالکیت ابزار تولید را حفظ میکنند، هیچ راهی برای وادار کردن آنان به سرمایه گذاری این منابع و ذخایر نیست. یک تناقض بنیادی در سرمایهداری وجود دارد، به این نحو که افزایش دستمزدها از سود میکاهد و افزایش سود، از دستمزدها. هیچ «تقسیم منصفانه» ای در درون این نظام نیست، و استثمار نمی تواند در دل این نظام مالکیت خصوصی اص ح شود. مارکس به نتیجۀ انق ب میرسد، انق بی که به واسطه اش کارگران میتوانند در نبرد برای دمکراسی پیروز شوند. سرمایه، ابزار تولید و تپههای پول، باید از دست طبقۀ انگلی سرمایه دار گرفته و به دستان کارگران، اکثریت عظیم بشر که کار واقعی را برای خلق این ثروت انجام میدهند، سپرده شود. اولین هدف، سرمایه گذاری این منابع برای رفع نیازهای واقعی انسان و نه انتفاع خصوصی است؛ برای تأمین مسکن همگانی، آموزش رایگان و بهبود عظیم بهره وری کار. مارکس گفت که بانکها باید ملی شوند و برای رفع نیازهای انسان تحت کنترل دمکراتیک کارگران در آیند. مارکس بر این مبنا بود که برای تعیین تکلیف با این همه کثافت، پلیدی و ناکارایی نظام سرمایهداری از انق ب سخن گفت. از درون جامعه ای که با فقر و بی عدالتی و شکاف طبقاتی تکه پاره شده است، یک جامعۀ نو بر مبنای تولید برای رفع نیاز بنا گذاشته خواهد شد. این جامعۀ جدید سوسیالیستی برای محو طبقات کار خواهد کرد و اجازه نخواهد داد که فردی کار دیگران را تابع خود کند. همان طور که مارکس گفت «به جای جامعۀ کهن بورژوایی، با طبقات و تخاصمات طبقاتی، ما اجتماعی خواهیم داشت که در آن تکامل آزاد هر فرد، پیش شرط تکامل آزاد همه خواهد بود». موضوعیت و حقانیت مارکس هیچ زمانی بیش از امروز نبوده است. این وظیفۀ نسل ما است که حرفهای او ۸۸ سپتامبر ۹۱۸۲ را به عمل تبدیل کنیم. 8 
مارکسیسم: «راهنمای عمل و نه دُگم» پال داماتو «مارک تواین» زمانی نوشته بود «اخبار مرگ من، بسیار اغراق آمیز بود». همین را عیناً میشود در مورد مارکسیسم، به عنوان مجموعه ای از باورها گفت. البته که مارکس سالها قبل، به طور دقیق ۸۱۱۹، درگذشت. «آدام اسمیت»، اقتصاددان بازار آزاد، تقریباً یک قرن پیش از این، یعنی در ۸۸۹۱ مُرد. با این حال به طور غریبی هیچ کتابی نیست که بگوید «مکتب اسمیت» مرده است. «مارکار ملکونیان»، نویسندۀ امریکایی-ارمنی، میپرسد اگر مارکسیسم مرده، «پس چرا اقتصاددانان و جامعه شناسان و مورخین غیر مارکسیست این قدر نگرانش هستند؟» پاسخ او به این قرار است: «خودِ سرمایهداری چنان است که سوسیالیسم را دوباره به دستور برنامه بازمی گرداند». تداوم بقای سرمایهداری، شاید مدافعین و پوزش خواهانش را وا دارد تا آن را شکل «نهایی» کمال بشر اع م کنند. برای صدها میلیاردر دنیا، سرمایهداری قطعاً رو به کمال است. اما برای اکثریتی که با دستمزد پایین، بهداشت و درمان بی کیفیت، تبعیضهای نژادی و جنسیتی و بیکاری رو به رو است، سرمایهداری را به زحمت میتوان رو به کمال دانست. بقای یک چنین نظام استثمارگری، خود تضمین میکند که مارکسیسم نخواهد مرد. اگرچه ادعاهای بی شماری خ ف این وجود خواهد داشت. با این حال کشف این که مارکسیسم چیست، ساده ترین معمایی نیست که حل کنیم. چون به نظر میرسد گرایشهای بسیار متفاوتی هستند که همگی خود را مارکسیست میدانند، و برخی دقیقاً در نقطۀ مقابل هم هستند. آیا مارکسیسم، کنترل به دست کارگران است یا کنترل بر کارگران؟ آیا دمکراتیک است یا دیکتاتوری؟ یک راه برای برخورد با این مشکل، این است که برای تعریف مارکسیسم، به نظرات مختلف در این باره رجوع کنیم. 9
برای ایدئولوگهای حامی سرمایهداری، این به معنای ربط دادن مارکسیسم به رعب و وحشتهای استالینیسم است. از منظر مارکسیستهای آکادمیک، وسیله ای است بر پول درآوردن از آخرین مُد روز روشنفکری، فارغ از این که چه قدر این با خود دیدگاههای مارکس زاویه دارد. اما اگر بتوان هم قدرت کارگران و هم دولتی را که به کارگران ستم میکند «مارکسیستی» محسوب کرد، در آن صورت داریم با یک اصط ح بی معنی سر و کله میزنیم. شاید مارکسیسم صرفاً هر آن چیزی است مارکس و انگلس نوشتند. اما این هم یک رویکرد م مکتبی است که با مارکسیسم مثل متون مقدس رفتار میکند. همان طور که تروتسکی نوشت، مارکسیسم تجربه را «نقطۀ عزیمت خود میگیرد» و «همیشه به آن بازمی گردد» و «تجربه، امری پیچیده، پویا و در تغییر مداوم است». جامعه، درست مثل یک ارگانیسم، تغییر میکند؛ اما این تغییر، بر مبنای الگوها و قوانین قابل تشخیص است. مارکسیسم سعی میکند این الگوها و قوانین را تشخیص دهد، نه به عنوان یک عملِ نظاره گریِ منفعل، که به عنوان ابزاری برای کشف راههای تغییر جهان. آیا میتوانیم به کسی که بدن، فرایندهای بیولوژیک آن و همین طور استفاده از ابزار جراحی را یاد گرفته اما هرگز دست به یک عمل هم نزده، جراح بگوییم؟ دقیقاً به همین دلیل است که اصط ح «مارکسیسم آکادمیک»، متناقض و نوعی حشو است. همان طور که لنین، به نقل از انگلس نوشت: «آموزۀ ما… نه یک دُگم، که راهنمای عمل است. این گفتۀ ک سیک، با رسایی و نیرویی خیره کننده، بر آن جنبه از مارکسیسم تأکید میکند که اغلب از نظرها غایب است. با نادیده گرفتن این جنبه، ما مارکسیسم را به چیزی تک بُعدی، تحریف شده و بی روح تبدیل میکنیم». مارکس و انگلس بر این اعتقاد بودند که ایدهها باید با تجربه محک بخورند. اما منظورشان از تجربه این نبود که باید منفع نه در گوشۀ عزلت نشست و منتظرِ گذشتِ تاریخ بود تا ببینیم پیشبینی مان درست از آب در میآید یا نه. مقصود آنها تجربۀ مبارزه بود، تجربۀ ت ش به تغییر فعال جامعه. از این نظر، ایدههای آنها نه مذهبی و آکادمیک، بلکه انق بی بود. سوسیالیستهای پیش از مارکس، دیدگاههایی از یک جهان بهتر در سر داشتند، اما مارکس و انگلس، سوسیالیسم را بر بنیان علمی سوار کردند. مارکس و انگلس در «ایدئولوژی آلمانی» نوشتند «کمونیسم برای 11 
ما، وضعیتی نیست که باید مستقر شود، ایده آلی نیست که واقعیت باید خود را با آن تطبیق دهد. ما کمونیسم را جنبشی واقعی میدانیم که شرایط کنونی را ملغا میکند.» استد ل مهم آنها چه بود؟ وفوری که روشهای کاپیتالیستی تولید ایجاد کرده بود، قید و بندهایی مادی را که در گذشته تقسیم طبقاتی را برای پیشرفت تاریخی ضروری میساخت، از میان برده بود؛ صنعت ک ن در مقیاس بزرگ، طبقۀ کارگری با نیروی جمعی و تمای ت اشتراکی برخ ف طبقات تحت استثمار سابق به وجود آورده بود؛ تناقضهای سرمایهداری، به ویژه بحرانهای ادواری «اضافه تولید»، زمینه ساز عروج مبارزۀ طبقاتی و بنابراین احتمال سرنگونی انق بی نظام، و توسعۀ شکل عالی تری از جامعه (جامعۀ بی طبقه)، جایی که در آن وفور مادی به طور جمعی تولید و به اشتراک گذاشته شود، شده بود. این تئوری ای بود که درک عمیق از قوانین تکامل تاریخی را با شناخت نقش انسانهای فعال در دگرگونی جامعه، ترکیب کرد. 11 
اثبات عقاید مارکسیستی در عمل پال داماتو در جلسه ای دربارۀ مارکسیسم، فردی سؤال کرد «از کجا میدانید که عقایدتان درست هست؟». سؤال خوبی است. ع وه بر این میشود پرسید تا جایی که بحث نگرش به جامعه و نحوۀ تغییر آن در میان باشد، چه چیزی مارکسیسم را در مقابل سایر دیدگاهها برجسته میکند؟ از نظر مارکس و انگلس، این مسأله که آیا ف ن یا بهمان دیدگاه نسبت به دنیا صحیح هست یا نه، چیزی است که باید بر حسب تجربه محک بخورد. به همین دلیل است که مارکس مینویسد: «این مسأله که آیا اندیشۀ بشر دارای حقیقت عینی است یا خیر، نه یک مسألۀ نظری، بلکه یک مسألۀ کام ً پراتیک است. انسان باید حقیقت را، یعنی واقعیت و قدرت و این جهانی بودنِ اندیشه اش را در عمل اثبات کند» کشمکش بر سر حقیقت داشتن یا نداشتن هر تفکر بدون رجوع به دنیای واقعی، «یک بحث کام ً مدْرسی است». می توانیم ساعتها بنشینیم و بحث کنیم که آیا سوسیالیسم- به عنوان مالکیت جمعیِ تولیدکنندگان مستقیم بر ابزار تولید- میتواند از درون صندوق رأی بیرون بیاید یا خیر. اما پاسخ به این سؤال بسیار قبل تر با تجربیات عملی مختلفی داده شده است؛ بارها مشاهده شد که احزاب سوسیالیست با خره با موفقیت انتخاب شدند، اما نهایتاً به جای تغییرِ سیستم، این سیستم بود که خودِ آنها را تغییر داده است. نقش مصالحه جویانه ای که کاندیداهای چپ ایفا میکنند، خود گواه روشنی است در تأیید این تحلیل مارکسیستی که دولت یک هیئت بی طرف و خنثی نیست که مافوق جامعه قرار گرفته باشد، بلکه در عوض ابزار حفظ حاکمیت یک طبقه بر طبقۀ دیگر است. بنابراین مارکسیسم بسیار متفاوت است از مذهب که از پیروانش میخواهد به عقایدش ایمان بیاورند، و همین طور متفاوت از تخیل گرایان که صرفاً آن چه را که باید وجود داشته باشد در برابر آن چه که وجود دارد قرار میدهند. مارکس و انگلس نوشتند «کمونیسم برای ما … نه یک ایده آل که واقعیت باید خود را با آن منطبق کند، بلکه یک جنبش واقعی است که وضعیت کنونی امور را ملغا میکند». 12
اساس مارکسیسم، این ایده بود که تضادها و تناقضات طبقاتی و اجتماعی خودِ سرمایهداری- این که هر بار با وجود توسعۀ عظیم ثروت اجتماعی، بحرانهای اقتصادی عود میکنند و این که مبارزات طبقۀ کارگر بنا به ضرورت مبارزاتی اجتماعی و جمعی هستند و نه فردی- شرایط را برای یک جامعۀ جدید فراهم میکند. بنابراین نقطۀ عزیمت مارکس و انگلس این فرق را دارد: «ما نه از آن چه که انسانها میگویند، تصور میکنند، میپندارند؛ و نه از انسانها آن گونه که روایت میشوند، تصور میشوند، پنداشته میشوند، آغاز نمی کنیم تا به انسانی برسیم که از گوشت و خون ساخته شده است». در عوض «ما از انسانهای واقعی و فعال و بر اساس فرایند زندگی واقعی آنها که نشان دهندۀ تکامل بازتابها و پژواکهای ایدئولوژیک شان است، آغاز میکنیم». ایدههای ما محصو تی اجتماعی و نه انفرادی هستند. مقصود این نبود که نمی توان در بارۀ آزادی تا قبل از وجود شرایط تحقق آن ایدههایی داشت یا این که یک رابطۀ مکانیکیِ یک به یک بین ایدههای افراد و شرایط مادی زندگی آنها وجود دارد. با این حال «کسی نمی تواند رها شود» مگر آن که «از خورد و خوراک و آشامیدنی و مسکن و پوشاک با کمیت و کیفیت کافی برخوردار باشد». در نتیجه به گفتۀ مارکس و انگلس «رهایی، یک امر تاریخی است و نه امری ذهنی». شاید کسی بگوید که درست است که رفرمیسم هرگز جواب نداده. اما روش شما- یعنی انق ب جمعی- هم شکست خورد. فقط به روسیه نگاه بندازید. اما حقیقت این است که یک تحلیل ماتریالیستی از شکست انق ب روسیه به روشنی توضیح میدهد که چرا انق ب شکست خورد. سوسیالیسم، بر مبنای وفور باید ساخته شود. اما شرایط وفور در سال ۸۹۸۸ فقط در سطح جهانی وجود داشت و نه در چهارچوب حصارهای یک روسیۀ منزوی. انق ب میتوانست در روسیه آغاز شود، اما باید جای دیگری تمام میشد تا به حدّ کمال برسد. چرا که در مقیاس ملی، شرایط مادی تحقق سوسیالیسم در روسیه وجود نداشت. همان طور که مارکس در ایدئولوژی آلمانی این مشکل را پیشبینی کرده بود: «این تکامل نیروهای مولد … یک پیش فرض عملی مطلقاً ضروری است؛ چرا که بدون آن، صرفاً محرومیت و نیاز عمومی میشود؛ و با این نیاز، مبارزه برای مایحتاج مجدداً آغاز خواهد شد و تمامی کثافات کهن ضرورتاً بازخواهند گشت». 13 
دیدگاه مارکسیستی نسبت به دولت پال داماتو اگرچه سابقۀ موضوع ضدّیت با قدرت دولتی به پیش از آنارشیسم برمی گردد، اما در حال حاضر ایدۀ یک جامعۀ عاری از دولت به اشتباه منحصراً به آنارشیسم نسبت داده میشود. برعکس، تقریباً همه، باز هم به اشتباه، متفق القول هستند که مارکسیسم، یعنی ایدۀ مالکیت دولتی بر اقتصاد، و حتی فراتر از آن، تقویت دولت (به عوضِ تمام کردن کار آن). این برداشت خطا که مارکسیسم به نوعی دولتگرا است، ابتدا از درون احزاب رفرمیست سوسیال دمکرات پس از مرگ مارکس و انگلس بیرون میآمد، احزابی که اعتقاد داشتند مسیر سوسیالیسم از خ ل نهادهای دولتی موجود میگذرد. به طور اخص، سوسیال دمکراسیِ اوایل قرن بیستم، سوسیالیسم را به این صورت ترسیم میکرد که با کسب اکثریت در نهادهای نمایندگی دولت و بعد استفاده از پیروزیهای انتخاباتی برای اجرای یک رشته رفرمهای اجتماعی، نهایتاً میتوان ابزار تولید را کام ً اجتماعی کرد. این ایدهها- که بی اعتباری خود را در عمل با این واقعیت نشان دادند که چنین نسخه ای از سوسیال رفرمیسم تمایل به انطباق خود با سرمایهداری دارد و نه دگرگونی آن- به نادرست به مارکس نسبت داده شد. اما یک وقفۀ انق بی کوتاه مدت رخ داد که طی آن، لنین، انق بی روس، عقاید اصلی مارکس و انگلس دربارۀ دولت را از فراموشی نجات داد؛ این که دولت، ابزار ستم طبقاتی است، و از این رو، طبقۀ کارگر نمی تواند برای تغییر جامعه از آن استفاده کند. وقتی لنین استد ل کرد که دولت میبایست «خُرد شود» و ارگانهای جدید دمکراسی کارگری بر ویرانههایش بنا شوند، همتایان انق بی اش او را متهم به تمای ت آنارشیستی کردند. انحطاط انق ب روسیه (فرایندی که به محض انزوای انق ب و محاصره اش از سوی قدرتهای متخاصم، گریزناپذیر بود) و ظهور استالینیسم بر ویرانههای انق ب، باری دیگر مفهوم سوسیالیسم به عنوان دولتی کردن اقتصاد را جا انداخت. مارکسیسم و آنارشیسم برداشتهای متفاوتی نسبت به دولت، و بنابراین آن چه باید در قبالش انجام بگیرد، دارند. هم آنارشیستها و هم مارکسیستها در جستجوی جامعۀ عاری از دولت هستند: آنارشیستها از این 14
جهت که ریشۀ کل ستم و استثمار را در دولت میبینند؛ و مارکسیستها از این جهت که دولت، به عنوان ابزار حفظ حاکمیت طبقاتی، باید با میرایی حاکمیت طبقاتی، خود زوال پیدا کند. فردریش انگلس این تفاوت را به خوبی در نامه ای به یک آنارشیست ایتالیایی دربارۀ باکونین، همدورۀ مارکس و انگلس، تشریح کرد: «باکونین تئوری عجیب و غریب خودش را دارد…او سرمایه و از این رو تضاد طبقاتی میان سرمایه داران و مزدبگیران را که از درون تکامل اجتماعی برخاسته، منشأ اصلی شرارتی که باید ملغا شود درنظر نمی گیرد و نکتۀ اصلی تئوری او هم در وهلۀ نخست در همین حقیقت نهفته است. در عوض او دولت را منشأ اصلی شر درنظر میگیرد. تودۀ عظیم کارگران سوسیال دموکرات این ایدۀ ما را حمایت میکنند که قدرت دولتی چیزی بیش از سازمانی که طبقات حاکم، زمین داران و سرمایه داران برای خود و به منظور حفظ امتیازات اجتماعیشان تدارک دیده اند، نیست؛ با این حال باکونین اصرار دارد که این دولت است که سرمایه را خلق کرده، و سرمایه دار تنها به لطف دولت، سرمایۀ خود را در اختیار دارد. بنابراین دولت، شرّ اصلی است، پیش از هر چیز دولت است که باید نابود شود تا سپس سرمایهداری خود رهسپار جهنم شود. به عکس اعتقاد ما بر این است که: سرمایه و اختصاص کلیۀ ابزار تولید به اقلیتی معدود را نابود کنید تا از این رهگذر دولت خود سقوط کند» نوشتههای باکونین تفاوتهای میان این دو آموزه را بد تعبیر میکرد. باکونین مینویسد «آنها {یعنی مارکس و پیروانش} قدرت دولتی را میپرستند، و الزاماً پیامبران انضباط سیاسی و اجتماعی، و قهرمانان نظامی هستند که از با به پایین استقرار مییابد». بدون شک «سوسیالیست»هایی بودند که قدرت دولتی و کنترل از با به پایین را میپرستیدند، اما نه مارکس و نه انگلس در زمرۀ این افراد نبودند. انگلس در جزوۀ خود با عنوان «سوسیالیسم تخیلی و علمی»، به وضوح این ایده را که مالکیت دولتی معادل سوسیالیسم است، رد کرد: «قطعاً اگر قبضه کردن صنعت تنباکو از طرف دولت، اقدامی سوسیالیستی است، پس در آن صورت ناپلئون و مترنیخ هم باید در بین بنیانگذاران سوسیالیسم شمرده شوند» 15 
مارکس و انگلس مخالف این ایده بودند که انق بها میتوانند به دست اقلیتی به جای طبقۀ کارگر صورت بگیرند. مث ً مارکس سیاست «فردیناند سال»، سوسیالیست آلمانی را به نقد کشید، چون برای او طبقۀ کارگر در حکم سیاهی لشکری بود که کمک میکرد به قدرت برسد، تا پس از این همراه با پیروانش سوسیالیسم را از با پیاده کند. مارکس شکایت میکند که سال «با انداختن بادی به غبغب، با بذل و بخشش کردن عباراتی که از خودِ ما به عاریه گرفته است، در مجموع طوری رفتار میکند که گویی دیکتاتور آتی کارگران است. او مشکل کارمزدی در برابر سرمایه را همچون “آب خوردن” حل میکند. یعنی، کارگران باید برای حق رأی همگانی دست به تبلیغ و ترویج بزنند، بعد کسانی را که مثل او “به شمشیر آختۀ علم مسلح اند” به مجلس بفرستند. سپس آنها کارخانههای کارگران را با سرمایه ای که دولت اختصاص میدهد، برپا میکنند و این نهادها پس از اندی به کل کشور گسترش مییابند». مارکس و انگلس هر چند شهامت و ایثار «آگوست ب نکی» را تحسین کردند، اما منتقد سیاستهای این انق بی فرانسوی بودند که، به قول انگلس، اعتقاد داشت «یک اقلیت کوچک، با سازماندهی خوب… میتواند تودۀ مردم را به دنبال خود بکشد… و …یک انق ب پیروزمندانه را به سرانجام رساند». اتگلس ب نکیستها را از این جهت نیز به باد نقد میگیرد که آنها به دنبال «دیکتاتوریِ نه کلّ طبقۀ انق بی، پرولتاریا، که دیکتاتوری اقلیت کوچکی هستند که انق ب را انجام داده و خود سابقاً تحت دیکتاتوری یک یا چند فرد سازمان یافته اند». این نکتۀ آخر مهم است، چون نقد متعارف آنارشیستی به مارکسیسم این است که مارکسیسم خواهان «دیکتاتوری» است؛ اما آن چه انگلس در این جا روشن میکند، این است که مقصودش از این واژۀ پرمعنی، حاکمیت یک اقلیت نیست، بلکه حاکمیت اکثریت (طبقۀ کارگر) بر استثمارگران سابق آن (اقلیت) است. یک آنارشیست احتما ً ادعا میکند که این هنوز استد لی به نفع نوعی دولت مقتدر است، حتی پس از انق ب. و البته حق هم خواهد داشت. 16 
آنارشیستها و سوسیالیستها هر دو موافق اند که ما باید به اتوریتۀ بی حساب و کتاب و تمامی اشکال اتوریته که برای حفظ مناسبات جاری استثمار، نابرابری و ستم در جامعه به کار گرفته میشوند، مُهر پایان بزنیم. اما اگر از این فراتر برویم، این توافق شروع به پاشیدن میکند. انگلس در مقالۀ خود، «دربارۀ اتوریته»، نوشت: «تمامی سوسیالیستها در این مورد هم عقیده هستند که دولت سیاسی، و همراه آن اتوریتۀ سیاسی، در نتیجۀ انق ب اجتماعی پیشِ رو ناپدید خواهند شد؛ یعنی عملکردهای عمومی، خصلت سیاسی خود را از دست میدهند و به عملکردهای سادۀ اداری برای نظارت بر منافع حقیقی جامعه تبدیل خواهند شد. اما مخالفین اتوریته، خواهان این هستند که دولت سیاسی، حتی پیش از آن که شرایط اجتماعی به وجود آورندۀ آن نابود شده باشند، به یک ضربه ملغا شود». انگلس با این استد ل بحث خود را جمعبندی کرد که انق بها، بنا به تعریف، خواهان اتوریته هستند، چرا که بخشی از جامعه (اکثریت ستمدیدگان و تودههای تحت استثمار) را برای اِعمال اراده شان بر دیگری (اقلیت استثمارگران و هوادارانشان) دخالت میدهند. بنابراین این سؤال مطرح میشود: اگر قرار باشد قدرت انق بی جدید از ایجاد یک قدرت جدید، یعنی دولت، به منظور جلوگیری از بازگشت نظام قدیم سر باز بزند، چگونه یک جامعۀ جدید میتواند ساخته شود؟ لنین مسأله را این طور طرح کرد: «درمورد مسألۀ الغای دولت به عنوان یک هدف، ما هیچ اخت فی با آنارشیستها نداریم. ما میگوییم برای رسیدن به این هدف، باید از ابزارها، وسایل و روشهای قدرت دولتی در برابر استثمارگران به طور موقت استفاده کرد؛ درست همان طور که دیکتاتوری طبقۀ تحت ستم، موقتاً برای نابودی طبقات ضروری است». ۶ مارس ۹۱۱۹ 17 
بحثی دربارۀ مالکیت «احکام تئوریک کمونیستها به هیچ وجه روی اندیشهها و اصول اختراعی یا اکتشافی این یا آن مصلح جهان پایه گذاری نمی شود. این احکام فقط بیان عام شرایط واقعی مبارزۀ طبقاتی موجود، یعنی آن جنبش تاریخی است که در برابر دیدگاه ما انجام میشود» (مانیفست کمونیست، فصل دوم، پرولترها و کمونیستها) وقتی صحبت از هرگونه تغییر، از جمله ضرورت اجتناب ناپذیر لغو مالکیت خصوصی میشود، ب فاصله او ً این موضوع به آرمان گرایی ربط داده میشود، تا ظاهراً تأکیدی باشد بر نبود ضرورت و امکان عملی کردن آن؛ و ثانیاً به گونه ای برخورد میشود که گویا این «حکم تئوریک»، ساخته و پرداخته یا «اکتشاف» تعدادی «مصلح» اجتماعی است و به این ترتیب نه از واقعیت، یعنی «جنبش تاریخی موجود»، که از ذهن نشأت میگیرد. این برخورد را در هیچ جایی بهتر از حوزۀ «مالکیت» نمی شود دید. اول؛ برانداختن روابطی که تا به ا ن در عرصۀ مالکیت وجود داشته است، به هیچ وجه چیزی نیست که فقط مختص کمونیستها باشد. «مالکیت» در طول تاریخ دستخوش تغییرات و تحو ت دائمی بوده است. مگر نه این که انق ب کبیر فرانسه، مالکیت فئودالی را که تا سال ۸۸۱۹ هنوز جان سختی میکرد، برانداخت و آن را جایگزین مالکیت بورژوایی کرد؟ بورژوازی نوپا برای زایش خود باید شکل کهنۀ مالکیت فئودالی را نابود میکرد و چنین هم کرد؛ ولی وقتی همین بورژوازی و شکل جدید مالکیتش تثبیت شد، باید هرگونه دست اندازی به آن را تقبیح و آن را غیرممکن یا آرمان گرایی معرفی میکرد. دوم؛ «خصیصۀ کمونیزم، برانداختن مالکیت به طور اعم نیست». همان طور که اشاره شد، مالکیت در تمام جوامع تاکنون موجود، وجود داشته، منتها در هر برهه ای فرم یا «شکل» خاصی به خود میگرفته است که در شرایط کنونی، «مالکیت بورژوایی» است (یعنی یک شکل اجتماعی خاص مالکیت)؛ این شکل مالکیت دقیقاً همان چیزی است که به لحاظ تاریخی فقط با مرگ شکل کهنه مالکیت (فئودالی) میتوانست زاده بشود، و امروز هم که اوج گندیدگی و فرتوت بودن خود را تجربه میکند، باید مضحمل شود تا جای خود را به شکلی جدید بدهد (بنابراین تاریخ، تغییر اشکال مالکیت را ثابت کرده، و در نتیجه صحبت از نیاز به الغای شکل کنونی مالکیت- مالکیت بورژوایی- و جایگزین کردن آن با شکل جدید- یعنی مالکیت جمعی- با اتکا به همان 18
«جنبش تاریخی که در برابر دیدگان ما انجام میشود» و ضرورتهای عینی، نتیجه میشود. این دیگر فرسنگها با کشف یا اختراع یک «حکم تئوریک» و یا آرمان گرایی فاصله دارد. سوم؛ بازهم به قول مارکس «ما کمونیستها را سرزنش میکنند که میخواهیم مالکیتی را که افراد شخصاً به دست آورده و حاصل کار خودشان است، مالکیتی را که بنیاد هرگونه آزادی و فعالیت و استق ل فردی را تشکیل میدهد، براندازیم». بورژوازی به عمد «مالکیت شخصی»، یعنی حق شما نسبت به ثمرۀ کار و ت ش فردی را با مفهوم «مالکیت خصوصی» بر ابزار تولید مترادف میگیرد، و به این ترتیب از برانداختن دومی، نابودی اولی را نتیجه میگیرد و دست پاچه هشدار میدهد! (برای روشن شدن موضوع فقط کافی است این مثال ساده را بزنم که وقتی من از ماشین شخصی خودم برای رفتن به محل کار و رفاه استفاده میکنم، از «مالکیت شخصی» برخوردارم؛ اما به محض این که در خانه بنشینم و با «اجاره» دادن این ماشین به دیگری، سهمی از درآمد کار او را به خودم اختصاص بدهم، ماشین را به ابزار تولید و مالیک فردی بر آن را به مالکیت خصوصی و در نتیجه چاپیدن دیگری تبدیل کرده ام). این درحالی است که او ً خود رشد سرمایهداری به اندازۀ کافی مالکیت شخصی افراد را از میان برده و همچنان همین امروز هم میبرد (و در این مورد نیازی به کمک ما نیست!) این موضوع را میتوان به لحاظ تاریخی در از بین رفتن پیشه وران و دهقانان خرد در پروسۀ ایجاد سرمایهداری مشاهده کرد. ثانیاً مگر در جامعۀ سرمایهداری، کار مزدی برای خود کارگران ایجاد مالکیت میکند؟ به هیچ وجه. برعکس این کار، «سرمایه ایجاد میکند»، یعنی مالکیتی را ایجاد میکند که خود کار مزدی را استثمار میکند.به همین دلیل است که «کمونیستها میتوانند تئوری خود را در یک عبارت خ صه کنند: از بین بردن مالکیت خصوصی». چهارم؛ بنابراین وقتی مالکیت «خصوصی» لغو و جای خود را به مالکیت «جمعی» برای همۀ اعضای جامعه، میدهد، فقط خصلت اجتماعی مالکیت تغییر پیدا میکند، یعنی خصلت طبقاتی آن از بین میرود، ولی این موضوع به معنای «تبدیل شدن مالکیت شخصی به مالکیت اجتماعی نخواهد بود». در نتیجه به هیچ وجه قرار نیست امکان تملک محصو ت اجتماعی از کسی سلب شود، بلکه فقط امکان تبدیل این تملک فردی به مالکیت خصوصی (بورژوایی) که زمه اش «تسلط اسارت بار بر کار غیر» و «استثمار انسان به دست انسانهای دیگر» است، از بین میرود. 19 
همان طور که مارکس هم اشاره کرده بود، بورژوازی در ابتدای پیدایش خود طبقه ای انق بی بود. نه به این دلیل که صحبتهای ضدّ فئودالی میکرد، بلکه به خاطر این که در عمل مناسبات کهن فئودالی را نابود کرد، رابطۀ بردگی طبیعی انسان به طبقات برتر را زیر سؤال برد، به برداشت رومانتیک از خانواده پایان داد،هالۀ مقدس مذهب را کنار زد، به علم و تکنولوژی بها داد و غیره. اما امروز سرمایهداری تمام ظرفیتهای خ قۀ خودش را پر کرده، و خودش به مانعی در مقابل رشد نیروهای مولد تبدیل شده، به همین دلیل است که بحران محیط زیست و نابودی حجم عظیم نیروی کار، جزو پیامدهای منطقی و غیرقابل اجتناب این سیستم است (همین دوماه پیش به دلیل ریزش ساختمان کارخانه پوشاک در بنگ دش، بیش از ۸۱۱ نفر و اواخر سال گذشته با آتش سوزی در دو کارخانه کراچی و هور پاکستان بیش از ۹۱۱ نفر به راحتی کشته شدند، آن هم به دلیل عدم سرمایه گذاری روی ابتدایی ترین زیرساختها و ایمنی کار برای فقط کسب سود بیشتر؛ در این حالی است که هر روز نمونههای بیشماری از این دست در سطح جهانی رخ میدهد). نیاز به تغییر این شیوه تولیدی گندیده، از همین حقیقت ناشی میشود. اتفاقاً هیچ دیدگاهی به اندازه سوسیالیزم انق بی، چه به لحاظ نظری و چه تجربۀ شکستها و پیروزهای دویست سالۀ جنبش کارگری، به عنوان یک بدیل و آلترناتیو در مقابل این نظام مطرح نیست. تردیدی نیست که چنان چه بدیلی نیرومندبر از سوسیالزم انق بی وجود داشته آرام نوبخت باشد، باید آن را دنبال کرد. با تشکر 21 
اقتصادِ «تنبلی» پال داماتو کارل مارکس و فردریش انگلس در مانفیست کمونیست نوشتند «معترض شده اند که اگر مالکیت خصوصی لغو گردد، آن گاه همۀ کارها متوقف میشود و تنبلی فراگیر بر همه جا حاکم خواهد شد». اگر ادعای رقابتیبودن و حرص و ولع طبیعی ذات بشر را کنار بگذاریم، اعتراض با شاید هنوز هم رایجترین استد ل علیه امکانپذیری سوسیالیسم باشد. البته مدافعین سرمایهداری توجه نمی کنند این دو ایده که «انسانها ذاتاً تنبل هستند» و «مردم ذاتاً اهل رقابت اند»، هر یک دیگری را نقض میکنند! پاسخ هوشمندانۀ مارکس به استد ل «تنبلی» هنوز هم بهترین پاسخ است: «اگر این درست باشد، جامعۀ بورژوایی به علت تنبلی و تنآسایی باید مدتها پیش منقرض شده باشد؛ چرا که در این جامعۀ بورژوایی کسانی که کار میکنند، هیچ چیزی به دست نمی آورند، و کسانی که همه چیز به دست میآورند، کار نمی کنند»! به ع وه تنبلی، اگر زاویۀ دیگری به آن نگاه کنیم، الزاماً هم چیز بدی نیست. به عنوان مثال اگر اختراعی پیدا شود که بتواند مقدار کار زم برای اجرای یک وظیفۀ معین را کاهش دهد، آیا این دیگر تنبلی نیست و بالعکس یک انگیزه برای اختراع محسوب میشود؟ چندان دشوار نیست که صحت این مشاهده را در یک جامعۀ سرمایهداری ببینیم، چرا که برای کارگران، اختراعات نه به عنوان وسیله ای برای کاهش ساعات کار، بلکه صرفاً برای تشدید تولید یا افزایش میزان کاری که هر کارگر قادر به انجام آن در یک زمان معین است، ظاهر میشوند. اختراعِ وسایل صرفه جویی کار، باری از روی دوش طبقۀ کارگر برنمی دارد، بلکه صرفاً به فرد سرمایهداری که آنها را استخدام میکند اجازه میدهد که با کاهش قیمت محصو ت و از میدان به در کردن رقبا، سهم خود را از بازار افزایش دهد. مادام که سود، انگیزۀ اختراع است، نتیجۀ امر برای اکثریت- یعنی نود درصدی که مجبورند برای گذران زندگی کار کنند- نه افزایش وقت آزاد، که صرفاً نرخهای با تر استثمار است. غالباً جوامع شکارورز باستانی را به عنوان جوامعی تصویر میکنند که دائماً در لبۀ پرتگاه مرگ از گرسنگی زندگی میکردند و محکوم به رنجی بیپایان برای به تعویق انداختن فاجعه بودند. واقعیت این است که این 21
جوامعِ دائماً در جستجوی غذا، در زمینۀ درک حداقل کار ضروری برای تداوم زندگی آسودۀ قبیله، خیلی خوب بودند و وقت آزاد فراوانی برایشان باقی میماند. مث ً یکی از شاهدان زندگی بوشمنهای صحرای کا هاری نوشت که «یک زن، در یک روز غذای کافی برای تغذیۀ خانواده اش به مدت سه روز را جمع آوری میکند و باقی زمان خود را صرف استراحت در اردوگاه، بافندگی، دید و بازدید از سایر اردوگاهها یا سرگرم کردن مهمانان از سایر اردوگاهها میکند». این زن تقریباً سه ساعت در روز را صرف انجام سایر وظایف میکرد. و در مورد مردان: «برای یک مرد غیرعادی نیست که یک هفته را با اشتیاق صرف شکار کند و سپس به مدت دو یا سه هفته دست به شکار نزند … طی این دوره، دید و بازدید، سرگرمی و به خصوص رقص، فعالیتهای اصلی مردان هستند». در جامعه ای که بازار الغا شده و اجناس با یک برنامۀ اجتماعی طبق نیاز انسان تولید و توزیع میشود، اختراع، وسیله ای خواهد شد که به واسطۀ آن کار ضروری همۀ افراد- یعنی کار زم برای بازتولید مایحتاج ابتدایی زندگی نظیر غذا، سرپناه، حمل و نقل و آموزش- به طور ممتد کاهش پیدا میکند، و بخش بیشتر و بیشتری از وقت آزاد را به ارمغان خواهد آورد که طی آن هر فردی آزاد است ع قه مندیها و خواستههای خود را دنبال کند، حا میخواهد موسیقی، هنر، رقص، و موجسواری باشد یا چُرت زدن. حتی کارهای رقت انگیزتری نظیر جمع آوری زباله و معدن کاری هم وقتی که کارگران از کنترل بر فرایند کار برخوردار باشند، دیگر رقت انگیز نخواهد بود. مجموع کنترل بر شرایط و فرایندهای کار، بکارگیری سریع- ترین و ایمنترین روشها، کاهش ساعات کار و نهایتاً گردش افراد در بین این مشاغل به نحوی که هیچ فردی در یک کار خاص گیر نکند، حتی این قبیل کارها را هم به مراتب لذتبخش تر از آن چه اکنون هست، خواهد کرد. به دنبال چنین تغییراتی، کار به دلیل خصلت اجتماعاً زم آن، بیشتر رضایت بخش و ارزشمند و کمتر پراضطراب و ننگین میشود. یکی از مضحکههای بازار سرمایهداری، انگیزۀ دائمی هر سرمایه دار به فروش بیشتر و بیشتر یک محصول است. در این صورت اختراع هم تنها به صِرف اختراع کردن صورت میگیرد. 22 
طبیعتِ برخی صنایع این چنین است که نسخۀ «جدیدی» از یک چیز، بدون آن که الزاماً تفاوت چندانی با نسخۀ قدیمی تر داشته باشد، به طور دوره ای عرضه میشود و هر کسی که نسخۀ «قدیمی» را دارد، تشویق به خرید نسخۀ جدید میشود، حتی اگر آن چه دارد شکسته یا خراب نشده باشد. ویژگی دیگر این هیجانزدگی و تب و تاب برای فروش، چیزی است که «کهنگی برنامه ریزیشده» نامیده میشود، یعنی درست کردن چیزهایی که دوام ندارند. طبیعتاً به نفع اکثریت مردم نیست که وسایلشان بشکند یا خراب شود. در جامعه ای بدون انگیزۀ سود، برنامه ریزی به مراتب منطقیتر خواهد بود. یعنی زمان، صرف ساخت چیزهایی میشود که تا حد ممکن دوام دارند. این خود مقدار کل کار اجتماعاً زم برای رتق و فتق جامعه را کاهش خواهد داد. در یک جامعۀ سرمایهداری، کار فکری و یدی از یک دیگر جدا شده اند و هر کسی در مشاغل معینی طبقهبندی میشود. مارکس و انگلس نوشتند «هر فردی یک حوزۀ انحصاری و ویژۀ فعالیت دارد که به او تحمیل میشود و راه گریزی از آن ندارد»، «او یک شکارچی است، ماهیگیر، چوپان یا منتقد، و چنان چه نمی خواهد ابزار معیشت خود را از دست دهد، باید هم باقی بماند». با این حال، «در یک جامعۀ کمونیستی، جایی که هیچ کسی یک حوزۀ انحصاری فعالیت ندارد، اما هر کسی میتواند در هر شاخه ای که مایل است موفق شود؛ جامعه، تولید عمومی را تنظیم میکند و بنابراین این امکان را به من میدهد که امروز یک کار و فردا کاری دیگر انجام دهم…. بدون آن که به یک شکارچی، ماهیگیر، چویان یا منتقد بدل شوم». هیچ کسی نمی تواند انکار کند مردم تا وقتی درگیر فعالیتی باشند که از آن لذت میبرند و وادار به انجام آن نیستند، دیگر بیحوصله نمی شوند. سوسیالیسم، این اضطرار و جبر را محو میکند. از این طریق است که نه «تنبلی فراگیر»، بلکه بالعکس شکوفاییِ خ قیت فراگیر را به بار خواهد آورد. 23 
انترناسیونالیسم: کارگران جهان متحد شوید! کولین بارکر سال ۸۹۸۹ کارگران بندر شهر سیاتل از بارگیری س حهایی که قرار بود علیه انق ب نوپای روسیه بهکاربرده شوند سر باز زدند. به زودی کارگران بنادر سانفرانسیسکو و لندن وهال و دیگر جاها نیز به آنان پیوستند. با چنین روحیهای از همبستگی جهانی بود که کارگران نخریس نکاشر به حمایت از آبراهام لینکلن در جریان جنگ داخلی امریکا پرداختند، چرا که درک میکردند این جنگ، جنگی علیه بردهداری است. سال ۸۱۱۹ کارگران استرالیایی و سایرین حمایت مالی خود را از اعتصاب عظیم بارانداز لندن اع م داشتند. اینکه سال ۹۱۱۹ رانندگان کامیون اسکاتلند از حمل ابزار و ادوات جنگی امتناع کردند مثال دیگری است از این سنت حیاتی. همبستگی بینالمللی سنتی دیرپا و پرافتخار در جنبش کارگری دارد و برای ایدۀ سوسیالیسم، مرکزی است. کارگران میتوانند و باید در برابر رگبار بیوقفۀ تبلیغات ناسیونالیستی بفهمند که حقیقتاً- به قول مارکس در سال ۸۱۲۱- «کشور ندارند». خویشاوندی واقعی آنان با اعضای طبقۀ خودشان در سراسر جهان است. اکنون سرمایهداری بیش از هر زمان دیگری در تاریخ به یک نظام جهانی مبدل شدهاست. جهان تنها با همبستگی بینالمللی کارگران است که میتواند دگرگون شود. «سوسیالیسم در یک کشور» ناممکن است. البته انترناسیونالیسم تنها جریان در اذهان عمومی نیست. ما هر روز با تصاویری بمباران میشویم که در ظاهر امر با «عقل سلیم» جور در میآیند. طبقۀ حاکم این برداشت را ترویج میدهد که ما متعلق به یک ملت هستیم و این ملت باید در رقابت با دیگر ملل باشد. مث ً در حوزۀ ورزش، از ما انتظار میرود که از تیم «خودمان» حمایت کنیم. در حوزۀ فرهنگی باید وقتی فیلم «ملی» خودمان در اسکار موفق میشود هورا بکشیم و کف بزنیم. از ما انتظار میرود به آموزش ارزش بنهیم، چون «ما را رقابتی» میکند؛ از همین روست که باید به فرزندانمان در مدارس آزمونهای اِس ِایتی تحمیل بشود و به دانشجویانمان شهریههای اضافی؛ باید از جنگهای امپریالیستی حمایت بکنیم چون «بچههای ما» آنسوتر دارند یک مشت دشمن خارجی را لت و پار میکنند. 24
اما ناسیونالیسم چه میگوید؟ ناسیونالیسم میگوید که ما «بریتانیایی»ها یا «فرانسویها» یا مث ً مردم «روریتانیا»* وجه اشتراک بیشتری با خودمانداریم تا با «بیگانگان». پس بد کارگر استثمارشده وجه اشتراکی با مدیر ثروتمند کارخانه یا یک دوکِ زمیندار دارد؟ ناسیونالیسم همۀ ما را زیر مقولۀ یک دولت-ملت خاص گرد میآورد و تمایزات طبقاتیمان را تیره و تار میکند. اما در مقابل این تمای ت ناسیونالیستی که بهعنوان «عقل سلیم» جا زده میشوند، یک تمایل دیگر نیز بنا به تجربۀ مشترک همۀ ما از استثمار و سلطه به وجود میآید. ظرفیت مردم عادی برای همدردی با سایرین، فارغ از ملیت و رنگ و نژاد و مذهب و غیره، به اشکال مختلف هویدا میشود. خوانندگانی که سنّ و سال بیشتری دارند به یاد میآورند که چگونه انتشار تصاویر قحطی اتیوپی در دهۀ ۸۹۱۱، همدردی و همبستگی گستردهای را در پی داشت که در کنسرت خیریۀ « یو اِید» متبلور شد. مبارزۀ سیاهپوستان علیه آپارتاید در افریقای جنوبی همبستگی جهانی عظیمی را به سوی خود جلب کرد. امروز صدها میلیون تن در جهان فلسطینیها را سمبل مقاومت در برابر بیعدالتی میدانند و در کنارشان هستند. چه در حیات اقتصادی و چه در حوزۀ سیاست و عقاید، همیشه در تجربۀ هر کارگری دو تمایل ناهمسو به وجود میآید. یک تمایل، به خصلت رقابتی سرمایهداری و نگرانی از یافتن یا حفظ کار و ترس از انزوا مربوط میشود. این تمایل منجر به شکاف و ضعف در جنبشمان میشود. اما تمایل دوم اینست که کارگران در مصایب و مبارزات ستمدیدگان و استثمارشدگان سراسر جهان، آنان را برادر یا خواهر خود میپندارند. این نزاع درونی بین این دو تمایل رقیب در درون جنبشهای کارگری نمود پیدا میکند. از یک سو «میانهرو»ها هستند که از اتحادیهها میخواهند در برابر ولع سود کارفرمایان کمر خم کنند، هنگام جنگ از «میهن» حمایت کنند و وقتی شرکتها تهدید میکنند که برای پایین آوردن دستمزدها تولید را به خارج انتقال میدهند، از «مشاغل ملی» دفاع کنند. از سوی دیگر چپِ سوسیالیست قرار دارد که علیه معام ت چرب و نرم با کارفرمایان و امپریالیسم میایستد و در عین حال خواهان دفاع از مشاغل و گسترش همبستگی با کارگران سایر کشورها است. برای سوسیالیستها مبارزه علیه جنگهای عراق و افغانستان و سوریه و لیبی و غیره و علیه جنگ با پناهجویان، یک مبارزۀ واحدند. 25 
اما ما از این جهت با س خیها و چپاولهای امپریالیستی و اشکال مختلف نژادپرستی مخالفت نمیکنیم که «آدمهای خوبی» هستیم، بلکه به این خاطرست که میدانیم منافع طبقهمان همیشه انترناسیونالیستی است. در ابتدای مطلب به سیاتلِ ۸۹۸۹ برگشتیم. بیایید به ۱۱ سال بعدش بازگردیم. در آخرین اقدام بزرگ و مؤثر قرن بیستم بود که یک روحیۀ جدید و درخشان انترناسیونالیستی مجدداً در تظاهرات علیه سازمان تجارت جهانی متولد شد. سیاتل در سال ۸۹۹۹ طیف وسیعی از کارزارها و مسائل ناهمگون را گردهم آورد. اهمیت این رویداد در پیوندهایی نهفته بود که گروههای سابقاً متمایزِ فعالین بین مبارزاتشان یافته بودند. گردهمایی آنان مسائل جدیدی را دربارۀ چگونگی تعریف هویت این کارزارها و رویاروییشان با دشمنان مشترک مطرح کرد. سالهای نخستین قرن جدید ما شاهد جنبشهای ضدّجنگ پرهیبت در مقیاسی بودهایم که از زمان انق بهای پایاندهنده به جنگ جهانی اول دیده نشدهاند. نسل جدیدی از فعالین در فرومهای بزرگ بینالمللی به بحثها دربارۀ راه پیشروی جنبشها و رهایی پیوستهاند. همۀ آنها همبستگی بینالمللی را پیشفرض و سرمایهداری جهانی را دشمن اصلی میدانند. عصر جدیدی همراه با پتانسیل عظیم انق بی آغاز شدهاست. تظاهرات ضدّ سرمایهداری و ضدّجنگ و فرومهای بینالمللی، منادی یک انترناسیونالیسم جدید از پایین هستند؛ این انترناسیونالیسم چنان رشدی خواهد داشت که اکنون به زحمت بتوانیم تصور کنیم. * یک کشور خیالی اروپایی در داستانهای آنتونی هوپ 26 
مارکسیستها و حق تعیین سرنوشت پال داماتو ما مارکسیستها انترناسیونالیست هستیم. مارکس و انگلس در مانیفست کمونیست فریاد میزنند: «کارگران جهان متحد شوید! شما هیچ چیز از دست نمیدهید جز زنجیرهایتان». اما آیا این بدان معنی است که مارکسیستها پُشت خود را به ستم ملی میکنند؟ یک مارکسیست تکبُعدی شاید استد ل کند که «چون مارکسیسم متکی بر همبستگی بینالمللی کارگران است، پس ما هریک از اشکال ناسیونالیسم را بهعنوان مانعی در برابر وحدت بینالمللی کارگران محکوم میکنیم». منتقدین مارکسیسم که مدعی میشوند مارکسیسم صرفاً به اقتصاد اهمیت میدهد و دربارۀ مسألۀ ستم هیچچیز برای گفتن ندارد، چه بسا چنین برداشتهایی را به یک مارکسیست نسبت دهند. اما مارکس بود که گفت تا وقتی ملتی به ملت دیگری ستم میکند نمیتواند آزاد باشد و لنین بود که گفت ملل تحت ستمِ امپریالیسم «حق تعیین سرنوشت به دست خود» را دارند. ناسیونالیسم یک پدیدۀ کام ً واقعی است که نمیتوان به سادگی نادیده گرفت. در امریکا از میهنپرستی ملی- این برداشت که امریکا «شمارۀ یک» است- برای تبدل کارگران به زائدۀ حاکمان استفاده میشود، برای متقاعد کردن کارگران امریکا به اینکه منافعشان تفاوتی با منافع ثروتمندان و دوستانشان در کاخ سفید ندارد. به طور خ صه کارگران در اینجا تشویق میشوند که باور کنند با مث ً جورج دابلیو بوش وجه اشتراک بیشتری دارند تا با کارگران عراقی که بوش بر سرشان بمب ریخت. این در همۀ کشورها صدق میکند، چرا که همگی به طبقه تقسیم شدهاند و هر دولت، بهعنوان نمایندۀ منافع طبقۀ سرمایهدار حاکم، در جستجوی آنست که با توسل به روحیات ناسیونالیستی، حمایت مردم خود را برای منافعش به دست آورد. با این وجود سوسیالیستها بین ناسیونالیسمِ ستمگران و ناسیونالیسمِ ستمدیدگان تمایز قائلند. این کار را از آن رو نمیکنیم که ناسیونالیست هستیم، بلکه برعکس به این جهت است که با قرار گرفتن هر ملت یا فرهنگی بر فراز سر ملت یا فرهنگی دیگر مخالفیم. 27
دقیقاً به دلیل انترناسیونالیست بودن است که خواهان برابری کامل میان ملل هستیم. این برابری تنها میتواند با اعطای حق تعیین سرنوشت به ملل تحت ستم محقق شود. تنها به این شکل است که کارگران در کشورهای تحت ستم میتوانند با کارگران کشور ستمگر متحد شوند. این ایدهها را نخستین بار مارکس در ارتباط با مسألۀ ستم انگلستان بر ایرلند پروراند و بسط داد. مارکس نوشت: «در تمامی مراکز صنعتی بزرگ انگلستان، یک تخاصم عمیق میان کارگر ایرلندی و کارگر انگلیسی وجود دارد. کارگر متوسط انگلیسی از کارگر ایرلندی متنفر است، چون او را رقیبی میبیند که دستمزدها را پایین میآورد… به او به همان صورت مینگرد که سفیدپوستان ایا ت جنوبی امریکای شمالی به بردگان سیاه خود مینگریستند. بورژوازی این تخاصم را در میان پرولترهای انگلستان به طور تصنعی تغذیه و حمایت میکند. بورژوازی میداند که این تخاصم، رمز واقعی باقی ماندنش در قدرت است». بنابراین مارکس چنین جمعبندی کرد که سوسیالیستها باید از جدایی ایرلند از انگلستان حمایت کنند: «پیششرط رهایی طبقۀ کارگر انگلستان این است که اتحاد اجباری کنونی، یعنی بردگی ایرلند را به یک کنفدراسیون برابر و آزاد در صورت امکان و به جدایی کامل در صورت نیاز مبدل کند» مارکس همین متدولوژی را در مورد بردهداری در جنوب امریکا به کار برد و استد ل کرد که رهایی طبقۀ کارگر بدون نابودی بردهداری ناممکن خواهد بود. مارکس در اثر تاریخی ماندگار خود، کاپیتال، نوشت: «مادام که کارگر سیاهپوست داغ میخورد، کارگر سفیدپوست هرگز نمیتواند خود را آزاد کند» لنین حق تعیین سرنوشت را با حق ط ق مقایسه کرد (در مقطعی که برای یک زن ط ق گرفتن بسیار دشوار بود). ما از حق و توانایی زنان برای فسخ یک ازدواج حمایت میکنیم، اما نه به این دلیل که خواهان لغو تمامی ازدواجها هستیم، بلکه به این دلیل که تا وقتی زنان قانوناً تابع و مادون شوهران خود باشند خبری از برابری جنسیتی نخواهد بود. ستم ملی نیز چنین است. اگر کارگران یک کشور امپریالیستی یا ستمگر از حق تعیین سرنوشت ملت تحت ستم حمایت نکنند، وحدت کارگران ناممکن است. 28 
دمکراسی و «دیکتاتوری پرولتاریا» نیک بیمز در وهلۀ نخست زم است که منظور از «دیکتاتوری پرولتاریا» را درک کنیم. این روشن سازی نشان خواهد داد که قرار دادن این مفهوم در مقابل دمکراسی خطا است. دیکتاتوری پرولتاریا در نوشتههای مارکس و انگلس هیچ معنایی ندارد جز حاکمیت سیاسی طبقۀ کارگر. زمۀ این حاکمیت سیاسی، کنترل تولیدکنندگان همبسته- طبقۀ کارگری که اکثریت قاطع جامع را شکل میدهد- بر نیروهای مولدی است که خود خلق کرده اند. به بیان دیگر دیکتاتوری پرولتاریا هیچ چیز نیست جز استقرار دمکراسی حقیقی. اصط ح «دیکتاتوری پرولتاریا» به آن صورت که از سوی مارکس و انگلس استفاده شده، نه به معنی استبداد یا حاکمیت مطلقۀ یک فرد واحد، اقلیت یا حتی یک حزب واحد، بلکه حاکمیت سیاسی اکثریت جامعه است. مدافعین طبقات حاکم در ضدیت با حقّ رأی عمومی و توسعۀ اشکال دمکراتیک حاکمیت نیز به همین معنی از اصط ح «دیکتاتوری» استفاده میکردند. همان طور که «هال دریپر» در مطالعه ای پیرامون این مسأله خاطر نشان کرد: « تایمز لندن در مخالفت با اعطای حقّ رأی به اکثریت مردم غرّید، با این استد ل که چنین چیزی عم ً با “برتری” بخشیدن به طبقات پایین، “انتخاب کنندگان کنونی” را از حق خود محروم خواهد ساخت. سرمایه داران منچستر اعتصاب را به عنوان “خودکامگیِ دمکراسی” محکوم کردند. “توکویلِ” لیبرال، در نوشته ای به سال ۸۱۰۶ دربارۀ انق ب کبیر فرانسه، اظهار تأسف کرد که انق ب توسط “تودههایی از جانب خودمختاری مردمی” پیش برده شد و نه “اتوکراتهای فرهیخته”؛ به گفتۀ او، انق ب دوره ای از دیکتاتوری “مردمی” بود. کام ً روشن بود “دیکتاتوری” ای که او این چنین برایش ماتم گرفته است، استقرار “خودمختاری مردمی” بود» (هال دریپر، «دیکتاتوری پرولتاریا» از مارکس تا لنین، ص. ۸۸). مارکس و انگلس، دیکتاتوری پرولتاریا یا حاکمیت سیاسی طبقۀ کارگر را در تقابل با دمکراسی قرار نداند. در عوض تأکید کردند که دیکتاتوری پرولتاریا فرمی است که دمکراسی حقیقی از خ ل آن برقرار میشود. این 29
را به روشنی میتوان از تحلیل این دو از کمون پاریس (۸۱۸۸) دریافت که به مدت ۸۹ روز «دیکتاتوری پرولتاریا» را برقرار ساخت. انگلس در مقدمۀ ۸۱۹۸ خود به چاپ مجدد تحلیل مارکس از کمون پاریس در کتاب «جنگ داخلی فرانسه»، توضیح داد که کمون، که هیچ چیز جز «دیکتانوری پرولتاریا» نبود، با «درهم شکستن قدرت دولتی سابق و جایگزینی آن با یک قدرت دولتی جدید و حقیقتاً دمکراتیک» آغاز شد. این دولت جدید دو ویژگی داشت. همان طور که مارکس مطرح کرد: «به همان نسبت که برچیدن و کنار گذاشتن ارگانهای اساساً سرکوبگرانۀ حکومت سابق اهمیت خود را داشت، به همان نسبت میبایست نقش آن ارگانها را، که نقشی مشروع بود، از دست مراجع اقتداری که مدعی داشتن حق برتری بر فراز سر جامعه بودند و میخواستند این برتری را برای خود خود نگاه دارند، گرفت و در اختیار خدمتگزاران مسئول جامعه قرار داد. به جای این که هر سه یا شش سال یک بار مردم جمع شوند و یکی از اعضای طبقۀ حاکم را به عنوان “نمایندۀ” خود در پارلمان برگزینند تا بعداً هم بی درنگ در همان پارلمان حقوق مردم را زیر پا بگذارد، مراجعه به آرای عمومی را میبایست به صورتی درآورد که همچون ابزاری در خدمت مردم، آن هم مردمی که در قالب کمونها سازمان یافته بودند، درآید، درست مث رأی فردی، موقعی که هر کارفرمایی از آن استفاده میکند تا در موقع لزوم کارگران و مدیران زم را برای برای ادارۀ کارگاه خودش برگزیند.» دو ابزار وجود داشت که این دگرگونی به یُمن آنها صورت پذیرفت. تمامی مناصب بر مبنای حقّ رأی عمومی، همراه با حقّ انتخاب کنندگان برای عزل و نصب در هر زمان تعیین میشدند و به ع وه تضمین شد که دستمزد پرداختی به تمامی مقامات با تر از دستمزد پرداختی به سایر کارگران نباشد. مارکس در نخستین خطوط خود در «جنگ داخلی فرانسه» بر خصلت دمکراتیک کمون این چنین تأکید داشت: «کمون، تجلی جامعه ای است که خودِ تودههای مردم، قدرت دولتی را به مثابۀ نیروهای زندۀ خویش و نه نیروهایی که آنان را مطیع و مقهور میسازد، دوباره جذب میکنند؛ تودههایی که به جای نیروی سازمان یافتۀ سرکوب خود، نیروهای خویش را شکل میدهند؛ کمون، فُرم سیاسی رهایی اجتماعی آنان است و نه نیروی تصنعی جامعه …. که از سوی دشمنانشان علیه آنان به کار گرفته میشود. این فُرم ساده بود، درست مانند همۀ چیزهای بزرگ». 31 
کمون «تمام رازورمز ساختگی و تظاهر جعلی دولت» را ملغا کرد و ادارۀ عمومی جامعه را به فعالیت کارگران و نه «استعداد ناپیدای یک کاستِ آموزش دیده» تبدیل کرد. مارکس تأکید کرد که گرایش تکاملی کمون به سوی «یک حکومت مردم بر مردم» است. دومین تجربۀ بزرگ تاریخیِ «دیکتاتوری پرولتاریا»، انق بِ ۸۹۸۸ روسیه است. در این مورد، انزوای انق ب در کشوری واپس مانده به لحاظ اقتصادی و فشار مهیب قدرتهای امپریالیستی (از جمله ت ش برای سرنگونی انق ب با مداخلۀ نظامی)، منجر به انحطاط انق ب و ظهور بروکراسی استالینیستی شد. این تاریخ، خوراکِ آن دسته از مدافعین حاکمیت سرمایهداری را فراهم آورده است که مدعی اند تسخیر قدرت سیاسی به دست طبقۀ کارگر و برقراری «دیکتاتوری پرولتاریا»، ناگزیر به کابوس استالینیسم میانجامد. به ع وه این تجربه منجر به بروز گرایشی از «چپ» شده است که به اسم مبارزه با ایدئولوژی بورژوایی و اثبات حقانیت «انق بی» خود، ت ش کرده است که «دیکتاتوری پرولتاریا» را از «دمکراسی» جدا کند و یکی را در مقابل دیگری قرار دهد. این موضع، هیچ ارتباطی با مواضع لنین و بلشویکهایی ندارد که از همان ابتدا روشن کردند دولت کارگری، متکی بر «سوویت»ها یا شوراهای کارگری، برای نخستین بار تحقق دمکراسی حقیقی را در دل خود خواهد داشت. سال ۸۹۸۹ لنین در «تزهایی دربارۀ دمکراسی بورژوایی و دیکتاتوری پرولتاریا» که در کنفرانس بنیان گذاری انترناسیونال کمونیست ارائه شد، نوشت: «تنها سازماندهی شورایی دولت است که میتواند حقیقتاً تجزیۀ فوری و نابودی کامل ماشین قدیم، یعنی ماشین بورژوایی، بروکراتیک و قضایی را که در نظام سرمایهداری و حتی دمکراتیک ترین جمهوریها حفظ شده و میبایست میشد و در واقع بزرگ ترین مانع اجرای عملی دمکراسی برای کارگران و طبقۀ کارگر به طور اعم بوده است، محقق کند. کمون پاریس، نخستین گام دوران ساز را در این مسیر برداشت، و نظام شورایی، دومین گام را. نابودی قدرت دولتی، هدف همۀ سوسیالیستها بوده است، از جمله و مهمتر از همه، مارکس. دمکراسی حقیقی، یعنی آزادی و برابری، قابل تحقق نیست مگر این هدف محقق شود. اما این دستاورد عملی تنها از طریق شورا 31 
یا دمکراسی پرولتری امکان پذیر است، چرا که با دخالت دادن سازمانهای توده ای کارگران در مشارکت دائمی و پایدار برای ادارۀ دولت، ب فاصله تدارک برای محو کامل هرگونه دولت آغاز میشود» (نگاه کنید به «بنیان گذاری انترناسیونال کمونیست»، انتشارات پث فایندر، صص. ۸۰۸-۸۰۱) این چشم انداز از آن رو قابل تحقق نبود که بسط انق ب سوسیالیستی، به عنوان بنیان این چشم انداز، رخ نداد. طبقات حاکم قدیم اروپا توانستند از خیزشهای انق بی پس از جنگ جهانی اول جان سالم به در ببرند و طبقۀ کارگر را عقب زنند. دولت، به جای آغاز فرایند محو شدن، تحت بروکراسی استالینیستی که قدرت سیاسی را در اتحاد شوروی غصب کرده بود، اشکال هیو واری به خود گرفت. با فروپاشی اتحاد شوروی، همه نوع کوششی صورت گرفته است تا انق ب روسیه و سوسیالیسم به طور اعم را مُرده و خاک شده اع م کنند. اما تمام مشک ت عظیم توسعۀ تاریخی بشریت که انق ب در نخستین دهۀ قرن بیستم کمر همت به رفع آنها بسته بود (یعنی جنگ امپریالیستی، استعمار و ستم اقتصادی)، همگی بار دیگری در آغاز قرن بیست و یکم فوران کرده اند. مسألۀ دمکراسی کمتر از همه اهمیت ندارد. بیش از ۸۱۱ سال پیش انگلس توضیح داد که چگونه حتی در دمکراتیک ترینِ جمهوریهای دمکراتیک، یعنی ایا ت متحدۀ امریکا، قدرت دولتی تماماً نسبت به جامعه مستقل شده بود. او نوشت: «در این جا دو باند تبهکار بزرگ متشکل از سوداگران سیاسی را مییابیم که یکی در میان قدرت دولتی را تصاحب و آن را با فاسدترین وسایل و برای فاسدترین اهداف به کار میبندند. مردم در مقابل این دو کارتل بزرگ سیاستمداران ناتوان اند، سیاستمدارانی که علی الظاهر خدمتگزاران ملت هستند، اما در واقعیت امر بر آن تسلط داشته و تاراج اش میکنند». این توصیف به هیچ وجه موضوعیت و ارتباط خود را از دست نداده است. بلکه بیگانگی عمیق میلیونها انسان را، نه فقط در امریکا، که در تمامی «دمکراسیهای پارلمانی» کشورهای سرمایهداری اصلی به طور فشرده بیان میکند. 32 
به سرقت رفتن انتخابات ریاست جمهوری ۹۱۱۱ در امریکا از سوی جورج بوش، با ایفای نقش کلیدی دیوان عالی و ارتش، و یورش حکومت بوش به حقوق دمکراتیک به دنبال حم ت تروریستی ۸۸ سپتامبر، تنها گویاترین تجلی فرایندهایی است که در به اصط ح دمکراسیهای سرمایهداری جریان دارند. این گرایشهای سیاسی ضدّ دمکراتیک در تحلیل نهایی ریشه در فرایندهای اقتصادی دارند. ذخایر و ثروتهای جهان، نه بر مبنای نیازهای انسان بلکه در مبارزه برای سود، از سوی ابرشرکتهای فراملی کنترل و بهره برداری میشوند. به ع وه تمامی مسائل اجتماعی بیش از پیش تابع اصول دیکته شدۀ بازارهای مالی میشوند، که در برابر آن به بیان مارگارت تاچر، نخست وزیر اسبق بریتانیا، «هیچ آلترناتیوی وجود ندارد». این دو حقیقت عظیم زندگی اقتصادی، مسألۀ دمکراسی را در مرکز مبارزۀ سیاسی قرار میدهد. درست است که سیاستمداران سرمایه دار به طور مداوم به واژۀ دمکراسی چنگ میزنند تا طبقۀ کارگر را سردرگم کنند، اما این بدان معنا نیست که سوسیالیستها باید مبارزه برای دمکراسی را انکار کنند. برعکس سوسیالیستها باید تناقض فراخ میان موعظههای طبقات حاکم و عملکرد واقعی شان را تشریح کنند. واقعیت زنده، مؤید این تحلیل جنبش مارکسیستی است که دمکراسی با نظام سود و مالکیت ابرشرکتها بر ابزار تولید ناسازگار است. استقرار دمکراسی حقیقی، حاکمیت سیاسی طبقۀ کارگر، که اکثریت قاطع جمعیت را شکل میدهد، تنها زمانی ممکن است که نیروهای مولد ساختۀ دست آنان، تحت مالکیت اجتماعی درآمده و تابع کنترل آگاهانۀ آنان باشد. ۲ آوریل ۹۱۱۹ 33 
به نام سوسیالیسم، به کام حکومتهای خودکامه پال داماتو این که بگوییم بعد از فروپاشی اتحاد شوروی، سؤال دربارۀ چیستی و نوعِ این نظام دیگر بی ربط شده است، درست نیست. اگرچه سایۀ شوم «سوسیالیسم شوروی» دیگر بر فراز سر جنبش سوسیالیستی نیست، ولی هنوز باید به این پرسشها پاسخ بدهیم که: ماهیت اتحاد شوروی چه بود؟ آیا واقعاً سوسیالیستی بود یا فقط در اسم؟ آیا پیامد اجتناب ناپذیر اقداماتی بود که انق بیون روسیه در سال ۸۹۸۸ آغاز کرده بودند یا خیر؟ همین پرسشها در مورد کشورهایی با ساختار مشابه هم صدق میکند؛ یعنی به عنوان مثال چین و کوبا. این که ما چه طور امروز به این پرسشها پاسخ میدهیم، تعیین خواهد کرد که آیا مارکسیسم یک دستگاه فکری پویا برای کمک به تغییر جهان است یا بالعکس یک اندیشۀ کهنه و ازکارافتاده. دفاع از مناسبات اجتماعی هر یک از این جوامع- آن هم با وجود پایین بودن دستمزدها، حقوق اندک کارگران و ممنوعیت همۀ احزاب سیاسی به جز حزب دولتی رسمی- به عنوان نوعی از مناسبات سوسیالیستی، تنها به مسخره گرفتن سوسیالیسم است. کوبای امروز- دیگر از چین بگذریم که تلو تلو خوران به سوی بازار حرکت کرد- هنوز هم میان برخی از چپها یک آلترناتیو در برابر سرمایهداری محسوب میشود. همین جا زم است بین دفاع از حقّ خودمختاری کوبا در برابر تحریمها و سایر حم ت امریکا به این جزیره و دفاع از نظام اقتصادی و سیاسی کوبا یک تمایز روشن قائل شویم. صادقانه ترین توصیفات از انق ب روسیه معترف اند که انق ب اکتبر به رهبری یک حزب توده ای طبقۀ کارگر صورت گرفت که حمایت و پشتیبانی اکثریت طبقۀ کارگر روسیه را با خود داشت. این انق ب، قدرت شورایی را مستقر کرد؛ یعنی یک دولت کارگری را بر مبنای شوراهای شکل گرفتۀ کارگران، سربازان و ملوانان در جریان انق ب فوریه خلق کرد. 34
اما دولت جدید کارگری به تدریج از نفس افتاد. بروکراسی، از نو ظاهر شد؛ دمکراسی آغاز به محو شدن کرد، و یک فرایند تدریجی آغاز شد که نتیجۀ نهایی اش یک رژیم بروکراتیک جدید بر خ ف خواست و نیت مبتکرین انق ب بود. مشکل از کجا بود؟ مارکس زمانی نوشته بود «تکامل نیروهای مولد، پیش فرض عملی مطلق کمونیسم است، چرا که بدون آن، نیاز و احتیاج عمومی میشود و این بدان معنا است که پلیدیهای گذشته دوباره باید احیا شوند». سرمایهداری جهانی شرایط مادّی وفور را برای تبدیل سوسیالیسم به یک امکان واقعی ایجاد کرده بود. با این حال شرایط مادی نه در یک کشور واحد، کمتر از همه در روسیه، به حدّی وجود نداشت که سوسیالیسم بتواند در انزوا ساخته شود. نیاز و احتیاج فراگیر، یعنی فقر، شرایطی را ایجاد میکند که «پلیدیهای کهنه»- نابرابری، تقسیم طبقاتی و ستم- فارغ از خواست کسانی که در ت ش برای تغییر جامعه هستند احیا شوند. این همان دوراهی ای است که پیش روی بلشویکها قرار گرفت. اگرچه طبقۀ کارگر اروپا آرام و قرار نداشت و در برخی موارد حتی انق بی بود، اما هیچ انق ب موفقیت آمیزی در اروپا رخ نداد که به کمک روسیه بشتابد. حکومت انق بی با یورش ارتش ضدّ انق بی «سفیدها»، تهاجم خارجی، گرسنگی و قحطی و سقوط اقتصاد مواجه شد. جنگ داخلی باعث تخلیۀ سریع جمعیت شهرهای اصلی روسیه و فروپاشی صنعت شد. بسیج و به کارگری ذخایر و منابع کشور، جوانههای ضعیف قدرت کارگری را که انق ب ایجاد کرده بود، از بین برد. ضرورت بسیج نیروها در جنگِ تمام عیار برای نجات انق ب، همراه با محرومیت اقتصادی وحشتناک، دمکراسی شورایی را معدوم و آن را با یک ساختار دستوری جایگزین کرد که هرچند باعث پیروزی انق ب در جنگ داخلی شد، اما این به بهای خفه شدن علت وجودی خودِ انق ب بود. چه نوع دولتی در روسیه برخاست؟ این دولت تنها در اسم سوسیالیستی بود. کارگران قدرت را در دست نداشتند. با این حال سرمایه داران و زمینداران قدیم رفته بودند و شکست نظامی آنها در جنگ داخلی به این معنی بود که قرار نیست برگردند. دولت، تحت حاکمیت یک حزب واحد، مالک ابزار تولید بود. 35 
بسیاری استد ل کردند که به خاطر الغای مالکیت خصوصی و بازار در داخل روسیه، روسیه دیگر سرمایهداری نبود. با این حال روسیه در مدار سرمایهداری جهانی قرار داشت. بروکراسی حاکم در دورۀ استالین قدرت خود را با تبعید کردن و کشتار اکثریت بلشویکها، از جمله تروتسکی، تثبیت کرد. این بروکراسی به روشنی یک طبقۀ حاکم جدید بود که ابزار تولید و قدرت دولتی را در کنترل و مُشت خود داشت*. اما بروکراسیِ حاکم آزاد نبود که هر آن چه میخواهد انجام دهد. بلکه برای تثبیت قدرت، وادار شد که روسیه را به رقیب نظامی غرب تبدیل کند. این به معنی کشیدن شیرۀ طبقۀ کارگر و دهقانان و استفاده از قطره قطرۀ مازاد ثروت برای ایجاد زیرساختهای نظامی روسیه بود. طبقۀ حاکم بروکراتیک جدید، دوره ای از انباشت دولتی عظیم را برای تحقق این هدف آغاز کرد. این حرکت به سوی انباشت، که از سوی رقبای حکام جدید روسیه به آنان تحمیل شده بود، ع مت چرخش روسیه به سوی سرمایهداری دولتی بود. اگر در روسیه کارگران با انحطاط انق ب قدرت را از دست دادند، در چین کارگران هرگز قدرتی نگرفته بودند که بخواهند از دست بدهد. «ارتش سرخ» چین که سال ۸۹۲۹ قدرت دولتی را پس از یک جنگ طو نی چریکی قبضه کرد، اساساً از دهقانان تشکیل شده بود، بی آن که تقریباً کارگری در صفوف آن باشد، و تحت رهبری روشنفکران دِک سه قرار داشت. ارتش، به جای هرگونه طبقۀ اجتماعی، به منشأ قدرت انق بی تبدیل شد. سیاستهای رهبری اصلی حزب، «مائو زدونگ»، به هیچ وجه مارکسیستی نبود- هرچند که مائو از برخی مفاهیم ترمینولوژی مارکسیستی استفاده میکرد- بلکه در عوض ترکیبی از پوپولیسم دهقانی همراه با ناسیونالیسم بود. به گفتۀ مائو، این ارتش سرخ روستایی، بدون حضور تقریباً کارگری در صفوف آن، «ابزار اصلی دیکتاتوری پرولتاریا» بود. زمانی که ارتش مائو وارد شهرهای اصلی شد با انتشار بیانیههای رسمی، کارگران را تشویق به آرامش و اطاعات از دستورات کرد. اساساً هدف حزب کمونیست چین استفاده از قدرت دولتی برای ایجاد وحدت ملی، اص حات ارضی و توسعۀ صنعتی بود، آن هم با دنباله روی از روسیۀ استالین در دهۀ ۸۹۹۱ به عنوان الگوی 36 
خود. اتحادیههای کارگری، به بیان «نایجل هریس» (مورّخ)، «به نهاد تبلیغاتی و منضبط مدیریت و دولت» تبدیل شدند. تفاوت مهم بین ایدئولوژی استالین و مائو این بود که استالین بر رشد اجتناب ناپذیر نیروهای مولد تأکید داشت، اما مائو بر نقش قدرت اراده در دگرگونی جامعه تأکید میورزید. مردم ترغیب میشدند که برای شکوه و افتخار دولت چین تا جایی که میتوانند سخت کار کنند. مشهورترین نمونۀ این اراده گرایی مائو، «جهش بزرگ به جلو» در سال ۸۹۰۱ بود، زمانی که دولت سیاستی را برای بسیج میلیونها نفر از مردم در کمونهای روستایی برای برای گسترش تولیدات آغاز کرد. ت ش برای پشت سر گذاشتن موانع عینی رشد سریع، تأثیر معکوس داشت و منجر به فروپاشی صنعت و اخت ت عظیم اقتصادی داشت. گذار چین از دهۀ ۸۹۸۱ از یک اقتصاد سرمایهداری دولتی به اقتصادی که آزادی عمل بیشتری به سرمایۀ خصوصی میداد، نه نشان دهندۀ گذار از سوسیالیسم به سرمایهداری، بلکه بیانگر تکامل سرمایهداری از یک شکل به شکل دیگر بود. انق ب ۸۹۰۹ کوبا، مانند انق ب مائو، منجر به سرنگونی رژیم دیکتاتوری به دست یک ارتش چریکی شد. مهمترین تفاوت در این بود که «ارتش سرخ» مائو صدها هزار نفر عضو داشت، در حالی که شمار اعضای ارتش فیدل کاسترو حداکثر به ۹ هزار نفر میرسید. درست مانند مورد چین، کارگران نقش قابل توجهی در انق ب کوبا ایفا نکردند. در عوض چریکها بودند که از «سییرا مائسترا» برای قبضه کردن قدرت سر رسیدند، آن هم نه به اسم سوسیالیسم (که بعداً مطرح شد)، بلکه با ایده آلهای ناسیونالیستی و پوپولیستی. این انق ب بابت اص حات ارضی، نظام آموزشی و اقتصادی بسیار محبوب بود، اما تودههای کوبایی نه انق ب را انجام دادند و نه دولت برخاسته از آن را ساختند. برای فیدل، سازمانهای توده ای که پس از تسخیر قدرت شکل گرفتند، نقش منبر و مجرایی برای سیاستهای او را داشتند و نه ارگانهای مبارزۀ توده ای و خودسازماندهی. 37 
همان طور که چه گوارا نوشت، «تودهها با شور و شوق و انضباط بی همتا، وظایف تعیین شدۀ حکومت را، چه در حوزۀ اقتصاد و چه در حوزههای فرهنگ، دفاع، ورزش و غیره، انجام میدهد. ابتکار عمل عموماً در دست فیدل یا رهبری انق بی است، سپس به مردم توضیح داده میشود تا از آنِ خود کنند». تنها پس از این که نیروهای فیدل تهاجم «خلیج خوکها» به رهبری امریکا را در سال ۸۹۶۸ درهم شکستند و خصومت و سیاستهای ضدّ انق بی روزافزون امریکا او را وادار کرد که کنترل اقتصاد را از سرمایه داران کوبایی متخاصم گرفته و به مدار روسیه نزدیک شود، فیدل انق ب را «سوسیالیستی» اع م کرد. سیاستهای کاسترو و گوارا همانند مائو اراده گرایانه بودند. «نایجل هریس» مینویسد که چریکها معتقد بودند «مبارزۀ مسلحانه شرایط عینی را برای کسب قدرت ایجاد میکند و به بیان کاسترو، این شرایط میتوانند در “اکثریت عظیم کشورهای امریکای تین” ایجاد شوند، اگر بتوان بین چهار تا هفت چریک جان برکف را یافت». الگوی جنگ چریکی در کوبا موفقیت آمیز بود، منتها فقط در کوبا. این الگو فرسنگها با سیاست مارکس و انگلس که اعتقاد داشتند «دیکتاتوری پرولتاریا» به معنی حاکمیت طبقۀ کارگر است و نه دیکتاتوری یک اقلیت، فاصله داشت. انگلس در نقد خود به «آگوست ب نکی»، سوسیالیست فرانسوی که معتقد بود انق ب را یک اقلیت برای تودهها خواهد آورد، نوشت: «از این فرض ب نکی که هر انق ب را میتوان با طغیان یک اقلیت انق بی کوچک به ارمغان آورد، فی نفسه ضرورتِ یک دیکتاتوری پس از موفقیت این ماجراجویی نتیجه میشود. این البته یک دیکتاتوری است، اما نه دیکتاتوری یک طبقۀ انق بی، پرولتاریا، بلکه دیکتاتوری اقلیت کوچکی که انق ب را انجام داده و خود سابقاً تحت دیکتاتوری یک یا چند فرد سازمان یافته است». آن چه دربارۀ ایدئولوژی انق بهای چین و کوبا و همین طور استالین جالب توجه به نظر میرسد، این است که اصول اولیۀ مارکسیسم را وارونه میکنند. برای مارکسیسم، سوسیالیسم تنها به عنوان یک جنبش بین المللی طبقۀ کارگر میتواند پیروز شود. هیچ سوسیالیسمی در یک کشور امکان پذیر نیست. 38 
همان طور که استالین پیش قراول شعار «سوسیالیسم در یک کشور» بود، بنیان سیاست چه، کاسترو و مائو نیز بیش و پیش از هر چیز، توسعۀ ملی بود. برای مارکسیسم، سوسیالیسم تنها از طریق خودرهایی طبقۀ کارگر و تودههای تحت ستم قابل تحقق است. در انق بهای چین و کوبا طبقۀ کارگر در بهترین حالت یک نقش منفعل داشت، در حالی که کانون تحو ت در دست ارتشهایی بود که به اسم طبقۀ کارگر عمل میکردند، طبقۀ کارگری که خود هیچ لحظه ای هرگز نه هرگز قدرت دولتی را تسخیر کرد و نه آن را به دست گرفت. در مارکسیسم، دولت کارگری- دمکراسی مسلح- یک هیئت موقتی و گذرا با هدف تضمین این است که طبقات حاکم قدیم نمی توانند قدرت با بازپس گیرند. هدف دولت این است که به محض الغای تمایزات طبقاتی، بازنشسته شود. در روسیۀ استالین، و نسخههای ملی «سوسیالیسم» الهام گرفته از آن، دولت به طور مداوم تقویت میشود. در نتیجه وجود کلّ قدرت، اثبات غیرمستقیم این است که طبقات اجتماعی در این جوامع ملغا نشده اند. * تحلیل ساختار جامعۀ شوروی پس از تثبیت استالینیسم به عنوان نوعی «سرمایهداری دولتی» و تبدیل بروکراسی حاکم به یک «طبقۀ اجتماعی» و مالک ابزار تولید، نظریه ای است که البته تناقضات خود را دارد و مورد توافق من نیز نیست. مهمتر از هر چیز نتایج سیاسی حاصل از این تئوری اهمیت دارد که این نیز با فروپاشی شوروی ب موضوع شده و امروز بیشتر از جنبۀ کنجکاوی تاریخی قابل بررسی است. تئوری «سرمایهداری دولتی» و نقد آن، یک بحث مجزا و طو نی را میطلبد، با این حال چون موضوع مرکزی این مطلب نیست، مقدمتاً میتوان از آن گذشت و این بحث را به آینده موکول کرد- مترجم 39 
موانع بازار آزاد در برابر رشد تکنولوژی یکی از مغلطههای رایجی که بورژوازی مکرراً تکرار میکند اینست که «بدون رقابت سرمایهداری، خ قیت و ابداع دچار رکود میشود. مردم انگیزه ای برای کار کردن نخواهند داشت» و سپس از این قدیمیترین استد ل علیه سوسیالیسم نتیجه گرفته میشود که تنها رقابت بازار در نظام سرمایهداری، مشوّق خ قیت، ابداع و سخت کوشی و رشد تکنولوژی است. در مقابل چنین ادعای جان سختی، دقیقاً همان پرسش ساده، اما اساسی مطرح میشود که مارکس و انگلس در مانیفست کمونیست مطرح کردند؛ و آن این که با این حساب چرا «کسانی که کار میکنند، هیچ چیز ندارند؛ و کسانی همه چیز دارند، کار نمی کنند؟» این تصویر هیچ زمانی به اندازۀ امروز چنین روشن نبوده است. ماه اکتبر ۹۱۸۰، مؤسسۀ اعتباری «کردیت سوئیس» گزارشی را منتشر کرد که نشان میداد ثروت ۸ درصد با یی جهان، با تر از مجموع ۹۹ درصد پایینی است. از کل داراییهای جهان به ارزش تخمینی ۹۰۱ تریلیون د ر، ثروتمندترین ۸ درصد جهان تقریباً نیمی از آن را به خود اختصاص داده بود، در حالی که سهم ۰۱ درصد پایینی مردم جهان، روی هم رفته کم­تر از ۸ درصد بود! به ع وه موضوعی که در این میان درنظر گرفته نمی شود این است که او ً سیستم سرمایهداری، نه برای رفع «نیازهای اجتماعی»، که برای «سود» تولید میکند. معنای این گفته این است که سرمایهداری هرگز تمایل به سرمایه گذاری در بخشی که سودآور نباشد ندارد، حتی اگر آن بخش مربوط به یک نیاز اساسی و مبرم بشر باشد. به عنوان تنها یک نمونه، شیوع و گسترش بیماری ابو در آفریقای غربی را در نظر بگیرید که قربانیهای بسیاری گرفت. «مارگارت چان»، مدیر کل «سازمان بهداشت جهانی» در یک عبارت بسیار جالب و قابل تأمل گفته بود: «ابو تقریباً ۲۱ سال پیش پدید آمد. پس چرا درمانگاهها دست خالی هستند، بدون واکسن و دارو؟ چون ابو به لحاظ تاریخی و جغرافیایی محدود به ملتهای فقیر آفریقا بوده. عم ً انگیزه ای برای تحقیق و توسعه وجود ندارد. صنعتی که محرکش سود است، در محصو تی سرمایه گذاری نمی کند که بازارها بابتش نمی توانند پول بدهند». این گفته- هرچند نه از زبان یک مارکسیست- دقیقاً تصویری روشن از ماهیت تولید در سیستم سرمایهداری را نشان میدهد. این در حالی است که حجم عظیمی از منابع مالی، در صنایع تسلیحاتی- یعنی صنعت کشتار- صرف میشود (در سال ۹۱۸۲، کل فروش تسلیحات امریکا با ۸۱ میلیارد د ر جهش، به رقم ۹۰ میلیارد د ر رسید) و از جمله سرمایهگذاری و تحقیق دربارۀ ابو 41
زمانی شتاب گرفت که کاربرد آن بهعنوان یک س ح بیوتکنولوژیک مسجل شد. در حالی که با جزئی بسیار کوچک از منابع عظیمی که سا نه در جنگها و توسعۀ تکنولوژیهای نظامی تلف میشود، میتوان به نیازهای واقعی جامعه پاسخ داد. و ثانیاً، در این میان فراموش میشود که نظام سرمایهداری، یک نظام خودویرانگر است. به این معنی که از یک سو هر لحظه و به طور فزاینده ای به ارزشهای جدید نیاز دارد، از سوی دیگر خود دو پایه و منبع اصلی این ارزش را نابود میکند؛ یعنی: نیروی کار و محیط زیست. روی دیگر سکۀ ثروتهای نجومی که بنا به گزارش فوق در دست اقلیت بسیار ناچیزی انباشت شده، فقر، ف کت و نابودی عظیمی است که حتی مقیاس و وسعت آن را هم نمی توان تصور کرد. طبق گزارشی که سازمان ملل در سال ۹۱۸۲ داده بود، بیش از ۹.۹ میلیارد نفر «یا در فقر یا نزدیک به آن» به سر میبرده اند. به عبارت دیگر تقریباً ۸.۹ میلیارد نفر با درآمد روزانه ای معادل با ۸.۹۰ د ر یا کم­تر زندگی میکرده و ۸۹ درصد جمعیت جهان (۱۲۹ میلیون نفر) دچار گرسنگی مزمن بوده اند. در جنگهای خاورمیانه و شمال آفریقا، تمام زیرساختهای جامعه- مسکن، بهداشت و درمان، آموزش، حمل و نقل و غیره- نیست و نابوده شده اند. طی «بحران پناهندگی» اخیر و باز هم به گزارش سازمان ملل، شمار افرادی که وادار به فرار از کشورهای خود و آوارگی شده اند، «برای نخستین بار از مرز ۶۱ میلیون نفر فراتر رفته است». در نتیجه تمام این پیامدهای سرمایهداری (استثمار، جنگ، ویرانی، پناهندگی، بیکاری، فقر و گرسنگی و …) خود سا نه میلیونها کارگر، میلیونها استعداد و خ قیت بالقوه را تنها برای منافع یک اقلیت انگلی از طبقات حاکم سرتاسر جهان تباه میکند. این تباهی، دقیقاً به یکسان به محیط زیست هم تحمیل میشود. شواهد موجود علمی دربارۀ تغییرات جوّی، بسیار قوی، مستند و غیرقابل کتمان هستند. بروز خشکسالی، سیل، طوفانهای مرگبار و سایر ب یا، موضوع داغ گزارشهای علمی سالهای گذشته بوده اند. امسال در پاریس نیز کنفرانس تغییرات جوّی سازمان ملل برگزار شد و به روال همیشه با توافقاتی ختم شد که به قول «جیمز هنسن»، یکی از دانشمندان برجستۀ حوزۀ آب و هوا، « فقط کلمات بی ارزش هستند. هیچ عملی در کار نیست، همه اش وعده هست». نیروی کار و محیط زیست، دقیقاً دو رکن اصلی نیروهای مولد هستند و امروز به وضوح میبینیم که چه طور مناسبات سرمایهداری به مانع اساسی در برابر رشد این نیروهای مولد تبدیل شده است. تکنولوژی و دانش فنی، رکن دیگری است که به همین نحو در چهارچوب تنگ مناسبات سرمایهداری موجود، قابلیت رشد ندارد. 41 
بخش تولید و ساخت کا به طور اخص، از جمله حوزههایی است که قاعدتاً ابداعات جدید سرمایهداری باید یکی از اجزای ینفک و اساسی آن باشد. اغلب گفته میشود که رقابت میان شرکتها، منجر به ارائۀ محصو ت بهتر، قیمتهای پایینتر، تکنولوژی و اختراعات جدید میشود. اما اگر همین موضوع را هم از نزدیک و زیر ذره بین نگاه کنیم، میبینیم که منافع خصوصی و سود بیش تر به عنوان یک مانع عمل میکنند تا مشوق. وجود انواع حقوق امتیاز انحصاری، اسرار معام تی، عدم سرمایه گذاری و غیره، از تکامل تکنولوژیهای جدید جلوگیری میکنند. صنعت نفت یکی از صنایعی است که تاریخی طو نی از خرید حق امتیاز انحصاری دارد، آن هم با هدف جلوگیری از ورود بسیاری از محصو تِ سازگار با محیط زیست به بازار. سال ۹۱۱۶، مستندی ساخته شد با عنوان «چه کسی ماشین الکتریک را کشت؟»؛ این مستند به تفصیل و با جزئیات دقیق نقش شرکتهای بزرگ نفتی، سازندگان خودرو و حکومت فدرال امریکا را در جلوگیری از ساخت وسایل حمل و نقل جایگزین نشان میدهد. در این مستند فیلمساز نشان میدهد که چه طور در صورت تولید خودروهای جایگزین برقی، شرکتهای خودروسازی ضرر میکنند، یا شرکتهای نفت در صورت حرکت جهان به سوی این گونه جایگزینها، با کاهش شدید تقاضا برای محصو ت خود و متعاقباً کاهش سود رو به رو میشود. در نتیجه شرکتهای نفتی حق امتیاز باطریهای NiMH را هم خریدند (باطریهایی که لپ تاپها استفاده دارند)، تا به این مانع استفاده از آنها در خودروهای برقی شوند! با این حال شرکت نفتی «شِورون» در مورد هرگونه فروش مجوز یا استفاده از تکنولوژی این باطریها از حق وتو برخوردار است. در نتیجه به راحتی از فروش آن برای مقاصد پژوهشی امتناع میکند. در نتیجه پروژههای پژوهشی بی شماری است که با کارشکنی شرکتهای غول پیکر و حکومتها، در کِشوهای میز خاک میخورند. در نتیجه تنها با لغو حصار تنگ سود و مالکیت خصوصی بر حوزۀ دانش و فنآوری و به عبارت دیگر حرکت به سوی سوسیالیسم است که توسعه و شکوفایی واقعی و جهشی تکنولوژی و علم ممکن میشود. 42 
علم و سوسیالیسم وبسایت جهانی سوسیالیسم صدها هزار دانشمند و متخصص، همراه با دانشجویان و کارگرانِ حامی خود، روز شنبۀ همین هفته در راهپیمایی جهانی موسوم به «رژۀ علم» (March for Science) شرکت خواهند کرد. فراخوان این تظاهرات، پاسخ و استقبالی چشمگیر و درخور را به دنبال داشته است، چرا که این تظاهرات تا حد زیادی به چشم راهی برای اعتراض به حم ت حکومت ترامپ به دانش و پژوهش علمی نگریسته میشود. سوسیالیستها از این تظاهرات استقبال میکنند و کارگران سراسر جهان را فرامیخوانند که در برابر نابودی محیط زیست به دست ابرشرکتهای شیمیایی و انرژی، حم ت به آموزش و پرورش عمومی که دسترسی یک نسل کامل از جوانان را به تمامی جوانب فرهنگ انسانی تهدید میکند، تبعیت علم از ملزومات سودِ طبقۀ حاکم و ارتش و هر نوع سانسور و محدودیت دستوپاگیر پژوهش و آموزش، بسیج شوند. فرخوان «رژۀ علم» به موضوعاتی از این دست اشاره دارد، هرچند که قطعاً از محدودیتهایی نیز رنج میبرد. «رژۀ علم» در بیانیۀ خود چنین جمعبندی میکند که حم ت به علم، «یک مسألۀ جناحی نیستند». اما این مسألۀ را باید درست درک کرد. دفاع از علم تنها به این معنا «فراجناحی» است که هم دمکراتها و هم جمهوریخواهان مسئول و مسبب حم ت به آموزش عمومی و وخامت وضعیت محیط زیست و رشد میلیتاریسم و ت ش برای سانسور و سرکوبی پژوهش علمی هستند. با این حال دفاع از علم امری عمیقاً سیاسی است، درست همانطور که در سراسر تاریخ چنین بوده و به دورۀ محاکمۀ گالیله از سوی دستگاه تفتیش عقاید کلیسای کاتولیک بازمیگردد. همۀ حکومتها و طبقات ارتجاعی، در آزارو اذیت دانشمندان دست دارند و در جستجوی آنند که علم را منکوب و تابع اهداف خود کنند. پیشرفت علم و عق نیت، همیشه وابسته به پیشرفت جامعه و مناسبات اجتماعی بوده و این یک مسألۀ سیاسی است. چالش امروز، شناخت منشأ این حمله به علم است که قطعاً بهناگهان از مغر بستۀ دونالد ترامپ برنخاسته. ترامپ صرفاً زمختترین و واپسماندهترین نمایندۀ یک نظام اجتماعی است که همهنوع فعالیت انسانی و از جمله علم را مطیع سود خصوصی میکند. هرچند علم و تکنولوژی توان تولید اجتماعی را به طور خارقالعاده 43
توسعه داده، اما این تولید همچنان در دامِ اَشکالِ بیشازپیش غیرعق یی مالکیت خصوصی سرمایهداری اسیر است. از این رو دفاع از علم، از مبارزۀ انق بی نیروی مترقی اصلی جامعۀ مدرن، یعنی طبقۀ کارگر، در برابر نخبگان و ابرشرکتهای حاکم جداییناپذیر است. علم و تکنولوژی، محو گرسنگی و درمان بیماریها و رخت بربستن جهل و تضمین یک استاندارد زندگی شایسته را برای همۀ انسانهای این سیاره امکانپذیر کردهاست. اما در نظام سود، ثروتهای عظیمی در انحصار مشتی ابرثروتمند قرار گرفتهاند. تنها هشت ابرمیلیاردر ثروتی بیش از نیمۀ فقیر جمیعت جهان در اختیار دارند، حال آنکه صدها میلیون تن گرسنهاند، میلیونها تن از بیماریهای قابلپیشگیری جان میدهند و مدارس و جادهها و سیستمهای آب و سایر زیرساختهای عمومی درحال فروریزی هستند. تکنولوژی مدرن- از تحو ت انق بیِ حملونقل گرفته تا آفرینش اینترنت- موانع ارتباط متقابل انسانها را خُرد کرده و یکپارچگی همۀ انسانها را ممکن کردهاست. علم، خود بینالمللیترین فعالیت انسانی است که تنها از خ ل همکاری جهانی امکان رشدونمو دارد. با این وجود به دلیل تقسیم جهان به دولت-ملتهای رقیب، تکنولوژی به ابزار سرکوب و ایذا تبدیل میشود: پیگرد بیرحمانۀ مهاجرین و پناهندگان در سراسر جهان؛ ساخت دیوار در مرز امریکا و مکزیک علیه مهاجرین؛ «فایروال بزرگ» چین برای سانسور اینترنتی که یک میلیارد انسان را از باقی جهان جدا میکند؛ و توسعۀ ابزارهای گستردۀ جاسوسی جهانی «ناسا» که علیه کل جمعیت دنیا هدف گرفته شده است. شومتر از همه، این است که دولت-ملتهای رقیب، به سرکردگی امپریالیسم امریکا، علم و تکنولوژی را به ابزار نابودی جمعی مبدل کردهاند. تظاهرات ۹۹ آوریل در شرایطِ خطر روبهرشد یک جنگ جهانی رخ میدهد؛ در شرایطی که حکومت ترامپ با پشتیبانی رسانههای امریکا و حزب دمکرات، مشغول موشکباران سوریه و انداختن بزرگترین بمب از زمان فاجعۀ هیروشیما و ناکازاکی بر خاک افغانستان و تهدید به حملۀ نظامی پیشگیرانه علیه کرۀ شمالی است. خطر یک نزاع نظامی مستقیم با مداخلۀ قدرتهای هستهای، بسیار واقعی است. دانشمندان بیش از هر کس میدانند که چنین چیزی به معنی انقراض تمدن، اگرنه انقراض حیات روی سیارۀ زمین، خواهد بود. 44 
اما راه پیشروی چیست؟ آنهایی که خواهان دفاع از علم و پیشرفت آن هستند، میبایست با تناقضی در نحوۀ تفکر خود رویارو شوند. آنان عادت کردهاند که متدهای علمی را در فرایندهای طبیعت به کار گیرند و نه برای کارکردهای جامعه و هنوز کمتر از آن برای سیاست. این موضوع بخشاً از پیچیدگی بیشتر زندگی اجتماعی نشأت میگیرد که در آن تعداد با ی متغیرها- از جمله انسانها- تحلیل علمی را پیچیدهتر میسازد؛ اما مهمتر از این، بازتاب سلطۀ ایدئولوژیک نخبگان طبقۀ حاکم است که با هرگونه ت ش برای کاربست استانداردهای عق یی در عملیات یک نظام اجتماعی که چنین ثروتها و امتیازات بیهمتایی را برایشان دربرداشته، مخالفت میکنند. در محیطهای آکادمیک، حمله به حقیقت عینی و عق نیت به پیشگامی پُستمدرنیسم و سایر اشکال ناعق نیت، به سوی تمامی اشکال دانش علمی و با تر از همه علم جامعه و تاریخ هدف گرفته شده است. دانشمندان باید راه خود را در بازگشت به فراست و دوراندیشیهای بزرگترین اس ف خود بیابند، مانند آلبرت آینشتاین که به سوسیالیسم، بهعنوان کاربست عق نیت در توسعۀ جامعۀ مدرن و تنها ابزار پایان جنگ و دیکتاتوری، جلب شد. این نیازمند مطالعۀ مارکسیسم است که سیاستهای انق بی خود را بر تحلیل واقعیت عینی و منافع طبقاتی استوار میکند. طبقۀ کارگر نیرویی انق بی است که قابلیت پایان بخشیدن به سرمایهداری و استقرار یک جامۀ سوسیالیستیِ مبتنی بر برابری و دمکراسی و مالکیت اجتماعی بر ثمرات کار جمعی را دارد. در انق ب روسیه که امسال در صدمین سالگردش هستیم، این درک علمی در عمل با قدرتگیری طبقۀ کارگر به رهبری یک حزب سوسیالیست به اثبات رسید. طبقۀ کارگر بدون یاری علم قادر به پیشروی نیست. اما علم نیز خود نیازمند پیشروی طبقۀ کارگر است، چرا که طبقۀ کارگر پایگاه تودهای ضروری علم را در جامعه تأمین خواهد کرد. در تحلیل نهایی پیشرفت علم- و پیشرفت بشریت در کلیت خود- وابسته است به طغیان دوبارۀ جنبش انق بی طبقۀ کارگر. جنبش سوسیالیستی است که میتواند در زیر پرچم خود هم پیگیری حقیقت علمی در تمامی اشکال آن و هم مبارزه برای برابری انسانها را یکپارچه گردآورد. ۹۱ آوریل ۹۱۸۸ 45 

دریافت مطلب در فورمت کتاب الکترونیکیدریافت مطلب در فورمت کتاب الکترونیکی

لئون تولستوی

لئون تولستوی

لئو(ن) نیکلایویچ تولستوی(تالستوی) (به روسی: Лев Никола́евич Толсто́й) (به انگلیسی: Leo Tolstoy)، نویسنده و فعال سیاسی و اجتماعی روس است. زادروز وی ۹ سپتامبر ۱۸۲۸ در یاسنایا پالیانا[۱] از توابع تولا، از توابع استان تولا است. تولستوی در روز ۲۰ نوامبر ۱۹۱۰ درگذشت و در زادگاه خویش به خاک سپرده شد.

تولستوی یکی از مشهورترین نویسندگان و بزرگ ترین شخصیت‌های تاریخ روسیه است. رمان‌های جنگ و صلح و آنا کارنینا جایگاه او را در بالاترین رده‌ی ادبیات داستانی جهان تثبیت کرده‌اند. تولستوی به‌حدی در کشورش مشهور و محبوب است که اخیراً سکه طلای یادبودی به‌احترام وی ضرب شده است. تولستوی به رغم شهرت و محبوبیتی که با انتشار آثارش کسب کرد، زندگی خود را به‌شدت تغییر داد و به ساده زیستن روی آورد.

وبلاگ
آرشیو

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *