وضع طبقه کارگر در انگلستان

وضع طبقه کارگر در انگلستان

(فصل دهم از کتاب وضع طبقه کارگر در انگلستان)_جنبشهای کارگری

فريدريش انگلس، ١٨٤٥
حتی اگر منهم به کرات و در جزئيات ثابت نميکردم، اين را بايد پذيرفت که کارگران انگليسی در چنين وضعی نميتوانند احساس آسودگی کنند، وضعيت آنها طوری نيست که در آن يک نفر يا تمام يک طبقه از انسانها بتوانند، آنطور که شايسته انسان است، فکر و احساس و زندگی کنند. بنابراين کارگران ناچارند بکوشند که از اين شرايط وحشيانه رهايی يابند و موقعيتی بهتر و انسانی‌تر برای خود بدست آورند. و آنها بدون حمله به منافع بورژوازی، که همانا استثمار کارگران است، قادر به انجام اين کار نخواهند بود. اما بورژوازی با تمام نيرويی که ثروتش و قدرت دولتی در اختيار او ميگذارد از منافع خود دفاع ميکند. به نسبتی که کارگران عزم به تغيير اوضاع موجود بکنند، به همان نسبت هم بورژوازی مانند يک دشمن قسم خورده در مقابلشان خواهد ايستاد.
بعلاوه در هر لحظه به کارگران اين احساس دست ميدهد که بورژوازی با او مانند يک کالا، مانند مايملک خودش رفتار ميکند و به همين دليل، اگر هيچ دليل ديگری هم نباشد، او بايد بعنوان دشمن بورژوازی بپاخيزد. من در صفحات گذشته به صد طريق ثابت کردم، و ميتوانستم به صد جور ديگر هم نشان بدهم، که کارگر فقط با کينه ورزيدن و شورش عليه بورژوازی ميتواند انسانيت خود را حفظ کند. اين آموزش کارگران، يا اگر دقيقتر گفته باشيم نياز آنها به آموزش، و وفور خون گرم ايرلندی در رگهای طبقه کارگر انگلستان است که به آنها توانايی اعتراض با شديدترين شور و هيجان را عليه ستمگری طبقه متملک ميدهد. امروز کارگر انگليسی ديگر يک انگليسی، يک انسان پول پرست حسابگر نظير همسايه متملکش نيست. او احساسات تکامل يافته‌تری دارد و شور و هيجان روزافزونی که بر او غالب شده سردی ذاتی مردم شمال را در وی تحت‌الشعاع قرار ميدهد. رشد آن ادراکی، که آنقدر تمايلات خودخواهانه بورژوازی انگلستان را تقويت مينمايد، ادراکی که خودخواهی را به خصوصيات غالب او تبديل کرده و تمام نيروی احساسش را روی يک نقطه، يعنی حرص پول، متمرکز نموده، در کارگر وجود ندارد. کارگری که در عوض شور و هيجانش مانند خارجيان قوی و نيرومند است. مليت انگليسی در کارگر از بين رفته است.
اگر، همانطور که ديديم، برای کارگر جهت متجلی کردن انسانيتش هيچ زمينه‌ای جز مخالفت و مبارزه با تمام شرايط زندگيش نمانده، پس طبيعی است که درست در اين مخالفت او انسان‌ترين و شريف‌ترين آدمها بوده و شايسته بيشترين همدردی باشد. ما نشان خواهيم داد که تمام نيرو و همه تلاشهای کارگران متوجه اين نکته است و اينکه حتی کوششهايشان برای کسب آموزش عمومی تماما در رابطه مستقيم با آن قرار ميگيرد. البته بايد به اَعمال خشن و حتی وحشيانه پراکنده نيز اشاره بکنيم. اما همواره بايد در نظر داشت که در انگلستان جنگ اجتماعی آشکارا در جريان است، و در حالی که نفع بورژوازی در اين است که اين جنگ را عوامفريبانه، تحت پوشش صلح و حتی انساندوستی پيش ببرد، تنها نشان دادن اوضاع واقعی و از بين بردن عوامفريبی است که ميتواند به کارگران کمک کند. بعبارت ديگر حتی خشن‌ترين حملات کارگران عليه بورژوازی و خادمينش صرفا بروز آشکار آن چيزی است که بورژوازی مخفيانه و حيله‌گرانه عليه کارگران مرتکب ميشود.
شورش کارگران مدتی کوتاه پس از اولين توسعه صنعتی آغاز گشت و از مراحل مختلفی گذشته است. من در فرصت ديگرى بايد به بررسی اهميت آنها در تاريخ مردم انگليس بپردازم و در اينجا به حقايق آشکاری که به مشخص کردن شرايط پرولتاريای انگليس کمک مينمايد بسنده ميکنم.
اولين، خامترين و بی‌ثمرترين شکل اين شورش بزهکاری بود. کارگر در فقر و تيره‌روزی بسر ميبُرد و ميديد که وضع کسان ديگری بهتر از اوست. برايش قابل فهم نبود چرا او، که بيش از فلان ثروتمند بيکاره برای جامعه کار ميکند، بايد کسی باشد که تحت اين شرايط رنج بکِشد. فقر بر احترام موروثی‌اش نسبت به تقدس مالکيت چيره شد و دست به دزدی زد. ما ديديم که چگونه با گسترش صنايع جنايت نيز بيشتر شد، و چطور تعداد دستگيريهای سالانه در رابطه مستقيم با تعداد عدلهای مصرف شده پنبه قرار دارد.
اما کارگران بزودی دريافتند که بزهکاری حلّال مشکلات نيست. شخص بزهکار صرفا ميتوانست منفردا، مثل يک فرد تنها، عليه نظام موجود در جامعه اعتراض کند. تمام قدرت جامعه عليه هر فرد بزهکار بکار ميافتاد و او را با برتری عظيم خود خرد ميکرد. مضافا اينکه دزدی ناپخته‌ترين شکل اعتراض بود و به همين دليل هم که شده، هر قدر هم که کارگران احتمالا در نهان آن را تأييد ميکردند، هيچوقت به بيان همگانی افکار عمومی آنان تبديل نشد. اولين باری که آنها بمثابه يک طبقه مخالفت خود را عليه بورژوازی بيان کردند وقتی بود که در آغاز دوره رشد صنعت به مقاومت در مقابل بکارگيری ماشين‌آلات برخاستند. اولين مخترعين، اوکرايت و ديگران، درست به همين شکل مورد پيگيرد قرار گرفتند و ماشينهايشان منهدم شد. بعدها به کرّات شورشهايی عليه ماشين‌آلات اتفاق افتاد که وقايعشان تقريبا موبمو شبيه اغتشاشات چاپچيان «بوهميا» در سال ١٨٤٤ بود. کارخانه‌‌‌ها ويران شده و ماشينها در هم شکسته ميشدند.
ولی اين شکل از مخالفت هم منفرد بوده و محدود به مناطق خاصی ميشد، و فقط يک جنبه از مناسبات اجتماعی کنونی ما را هدف قرار ميداد. و به محض اينکه هدف لحظه‌ای حاصل ميگشت، تمام سنگينی قدرت اجتماعی بر خطاکاران بيدفاع فرود ميآمد و آنها را هر طور که مايل بودند مجازات ميکردند. در اين ضمن ماشين‌آلات هم عليرغم همه اينها بکار گرفته ميشدند. پس لازم بود تا شکل نوينی برای اعتراض يافته شود.
در اين مقطع يک قانون، که در پارلمان دست نخورده اليگارشی محافظه‌کار قديمی به تصويب رسيد، به کمک آمد. قانونی که بعدها، پس از آنکه لايحه رفرم، تمايزات بين پرولتاريا و بورژوازی را قانونيت بخشيد و بورژوازی را طبقه حاکمه گردانيد، هيچگاه به تصويب مجلس عوام نميرسيد.
… قانون در سال ١٨٢٤ به اجرا گذاشته شد و همه قوانينی ک تا آنزمان همياری بين کارگران را برای اهداف کارگری ممنوع ميکردند لغو نمود. کارگران حق تشکل آزادانه را که تا آن زمان به اشراف و بورژوازی اختصاص داشت بدست آوردند. البته اين درست است که تشکلهای مخفی در بين کارگران پيشتر هم وجود داشتند، اما هيچوقت به دستاوردهای قابل توجهی نرسيده بودند. همانوط ک «سايمون» شرح ميدهد در اسکاتلند در سال ١٨١٢ کارگران بافنده «گلاسکو» به يک اعتصاب عمومی دست زدند که توسط يک انجمن مخفی ترتيب داده شده بود. اين کار در سال ١٨٢٢ تکرار شد و به همين علت هم به چهره دو کارگر، که مايل به پيوستن به انجمن نبودند و به همين علت هم از جانب اعضاء اتحاديه بمثابه خائن به طبقه خود تلقی ميشدند جوهر گوگرد پاشيدند. هر دوی آنها در اثر جراحات وارده بينايی خود را از دست دادند. و نيز در سال ١٨١٨ انجمن معدنچيان اسکاتلند آنقدر قوی بود که يک اعتصاب عمومی را سازمان دهد. اين انجمنها از اعضای خود سوگند وفاداری و رازداری ميطلبيدند، ليستهای منظم و مستمر، خزانه‌دار، حسابدار، و شعبه‌های محلی داشتند. اما حالت مخفی که در آن همه اين کارها انجام ميشد مانع از رشد اين انجمنها ميگشت. ولی در عوض زمانی که کارگران در سال ١٨٢٤ حق تشکل آزادانه را بدست آوردند اين تشکلها در سراسر انگلستان بسرعت گسترش يافته و قدرت بزرگی بدست آوردند. در همه شاخه‌های صنعت اتحاديه‌های صنفی با هدف آشکار دفاع از کارگران منفرد در مقابل ستم و تسامح بورژوازی شکل گرفتند. اهداف آنها عبارت بودند از مذاکره جمعی، بعنوان يک نيرو، با کارفرمايان بمنظور تنظيم مزد بر اساس سود کارفرما، افزايش آن در فرصت مناسب و حفظ يکنواختی مزد در هر حرفه در سراسر کشور. از اينرو آنها تلاش ميکردند با سرمايه‌داران بر سر يک جدول مزد، که همه جا ميبايست مورد استناد قرار بگيرد، به توافق برسند و کارگران تحت استخدام آن سرمايه‌دارانی را که حاضر به پذيرش اين نبودند به اعتصاب فرا ميخواندند. بعلاوه آنها ميخواستند تا بوسيله محدود کردن تعداد کارآموزان تقاضا برای نيروی کار را بالا نگهداشته و در نتيجه سطح دستمزدها را بالا نگهدارند. حتی‌الامکان با کاهش غيرمستيم دستمزدها، که بخاطر بکارگيری ماشين‌آلات و ابزار کار جديد توسط کارفرمايان رخ ميداد، به مقابله برخيزند و بالأخره به کارگران بيکار کمکهای مالی نمايند. آنها اين کار را يا مستقيما و يا با صدور کارتی انجام ميدهند که حاملش بعنوان «عضو انجمن» برسميت شناخته شده و کارگر با آن کارت از محلی به محل ديگر ميرود، مورد حمايت رفقای کارگرش قرار ميگيرد و در مورد بهترين امکان پيدا کردن کار اطلاعات کسب ميکند. اين کار «خانه بدوشی» و کارگر در جستجوی کار «خانه بدوش» ناميده ميشود. برای دستيابی به اين اهداف يک رئيس و يک منشی کار ميکنند و حقوق ميگيرند (چون انتظار نميرود هيچ کارفرمايی بخواهد چنين کسانی را استخدام کند) و يک کميته حق عضويتهای هفتگی را جمع کرده و بر خرج شدن اين پول در راه اهداف انجمن نظارت ميکند. هر وقت ممکن و مفيد تشخيص داده ميشد صنفهای مختلف يک ناحيه در يک فدراسيون متحد شده و در مواقع معين اجلاس نمايندگانشان را برگزار ميکردند. در مواردی کوشش شده که کارگران يک بخش از صنعت در تمام انگلستان در يک اتحاديه بزرگ جمع شوند، و چندين بار تلاش شده (اولين بار در سال ١٨٣٠) تا يک اتحاديه عمومی برای همه حرفه‌ها در سطح کل امپراتوری، با سازمانهای مشخص هر حرفه در درون آن، بوجود آيد. ولی اين اتحاديه‌ها عمر درازی نداشتند و بندرت حتی برای يک لحظه موجوديت مييافتند، چرا که يک هيجان عمومی فوق‌العاده لازم است تا چنين فدراسيونی را ممکن و مؤثر سازد.
شيوه‌هايی که معمولا اين اتحاديه‌ها برای دستيابی به اهداف خود در پيش ميگيرند عبارتند از: اگر يک يا چند کارفرما از پرداخت مزد تعيين شده توسط اتحاديه خودداری نمايند، آنگاه يک هيأت نمايندگی پيش او فرستاده ميشود و يا تومار امضاء شده‌ای به او داده ميشود (ميبينيد که کارگران بلدند چگونه قدرت مطلق خدای کارخانه را در قلمرو کوچکش مد نظر داشته باشند). اگر معلوم شود که اين کار بيفايده است اتحاديه به کارکنان دستور ميدهد که کار را متوقف کنند و همه کارگران به خانه ميروند. اگر يک يا چند کارفرما از تنظيم مزدها مطابق آنچه که اتحاديه پيشنهاد کرده سر باز زنند، اين اعتصاب بخشی خواهد بود، و در صورتی که همه کارفرمايان در يک صنعت چنين کنند آنوقت اعتصاب عمومی ميشود. امکانات قانون اتحاديه، با فرض اينکه اعتصاب پس از سر رسيد موعد اخطار قانونی صورت بگيرد، تا اين حد است. ولی هميشه کار بدين منوال نيست. اين امکانات قانونی، در شرايطی که عده‌ای از کارگران عضو اتحاديه نيستند و يا وقتی که عده‌ای از اعضای آن بعلت امتيازات موقتی که بورژوازی ميدهد از اتحاديه جدا شوند، بسيار ضعيف هستند. بخصوص به هنگام اعتصاب بخشی، کارفرما به آسانی ميتواند از بين اين گوسفندان سر به زير (که به اعتصاب‌شکن معروف هستند) عده‌ای را اجير کند و تلاشهای کارگران متحد را بی‌ثمر سازد. اين اعتصاب‌شکنان معمولا توسط اعضای اتحاديه مورد تهديد، توهين، ضرب و شتم و يا نوعی آزار ديگر قرار گرفته و خلاصه به هر شکل ممکن ترسانده ميشوند. متعاقبا پيگرد قانونی شروع ميشود و، از آنجا که بورژوازی طرفدار قانون، خود قدرت را در دست دارد، تقريبا هر دفعه با اولين حرکت غير قانونی اتحاديه و اولين اقدامات قانونی عليه اعضا آن توان اتحاديه در هم شکسته ميشود.
تاريخ اين اتحاديه‌ها يک سلسله طولانی از شکستهای کارگران است که با برخی پيروزيهای منفرد قطع ميشود. طبعا همه اين تلاشها نميتوانند اين قانون اقتصادی را، که مزد بر اساس رابطه عرضه و تقاضا در بازار کار تعيين ميشود، تغيير دهد. از اينرو اتحاديه‌ها در مقابل تمامی نيروهای بزرگی که بر اين رابطه اثر ميگذارند ناتوانند. در يک بحران تجاری اتحاديه مجبور است يا خود مزدها را کاهش دهد و يا کاملا منحل شود، و زمانی که تقاضا برای نيروی کار بطور قابل ملاحظه‌ای افزايش مييابد اتحاديه نميتواند سطح دستمزدها را بيش از آن مقداری تعيين کند که بطور خودبخودی در اثر رقابت درونی سرمايه‌داران بدست خواهد آمد. اما اتحاديه‌ها در مقابله با عوامل منفرد و جزئی نيرومند هستند. اگر کارفرما انتظار مخالفت متمرکز و جمعی نميداشت، بخاطر منافع شخصی خويش مزدها را به سطح هر چه کمتری کاهش ميداد. در حقيقت مبارزه رقابت آميزی که وی بايد عليه کارفرمايان ديگر انجام دهد او را به اين کار مجبور مينمود و مزدها بزودی به حداقل کاهش مييافتند. ولی اين رقابت درونی سرمايه‌داران، در شرايط عادی، بعلت مخالفت کارگران بنحوی محدود ميشود. هر کارخانه‌داری ميداند، که پيامد کاهش مزدی که بنا به شرايط بر حق نباشد، شرايطی که گريبان رقبايش را هم گرفته، يک اعتصاب خواهد بود که بدون شک به وی ضرر ميزند. چرا که سرمايه‌اش در طول اعتصاب راکد ميماند و ماشين‌آلاتش زنگ خواهند زد، حال آنکه در چنين موقعيتی بسيار بعيد است که او بتواند کاهش مزد را بکرسی بنشاند. تازه او مطمئن است که اگر موفق شود رقبايش نيز از او پيروی خواهند کرد، بهای محصولاتی که توليد ميشوند را پايين خواهند آورد و بدين سان وی را از ثمره اقدامش بی‌بهره خواهند نمود. بعلاوه اتحاديه‌ها اغلب بعد از يک بحران موجب ميشوند که دستمزدها با سرعت بيشتری، بيشتر از آنچه در غير اين صورت ميتوانست رخ دهد، افزايش يابند. آخر نفع کارخانه‌دار در اين است که افزايش دستمزدها را، مادام که رقابت بين کارخانه داران آن را الزامی نکرده، به تعويق بياندازد. اما اکنون کارگران، بمحض آنکه بازار بهبود مييابد، طالب افزايش دستمزد هستند و، بعلت کاهش عرضه تعداد کارگرانی که تحت چنين شرايطی ميتوانند در اختيار وی قرار گيرند، قادرند خواسته‌شان را به کرسی بنشانند. اما برای مقاومت در مقابل عوامل مهمتری که بازار کار را تحت تأثير قرار ميدهند اتحاديه‌ها توانايی ندارند. در چنين مواردى گرسنگی بتدريج کارگران اعتصابی را واميدارد تحت هر شرايطی دوباره بکار بپردازند. همين که چند نفر بکار بپردازند ديگر قدرت اتحاديه در هم شکسته ميشود، چرا که اين چند اعتصاب‌شکن، همراه با ذخاير کالاهايی که هنوز در بازار موجودند، به بورژوازی امکان ميدهند که بر بدترين پيامدهای توقف در توليد فايق آيد. بزودی صندوق اتحاديه‌ها بعلت کثرت کسانی که محتاج کمک هستند خالی ميشود، اعتباری که دکانداران با بهره زياد ميدهند پس از مدتی قطع ميگردد، و احتياج کارگران را وادار ميسازد تا باز يوغ بورژوازی را بگردن گيرند. اما اعتصابات اکثرا به ضرر کارگران تمام ميشوند، چرا که کارخانه‌داران بخاطر منافع خودشان (لازم است گفته شود که فقط مقاومت کارگران اين را در رده منافع سرمايه‌داران قرار داده است) ناگزيرند از هر گونه کاهش دستمزد بيفايده اجتناب ورزند، حال آنکه کارگران در کاهش مزد ناشی از وضعيت تجارت، بدتر شدن وضع خودشان را احساس ميکنند و مجبورند در مقابل آن، تا آنجا که در توان دارند، به دفاع از خودشان برخيزند.
حتما خواهند پرسد، پس چرا کارگران در چنين مواردی که بيهودگی اين اقدامات آشکار است، دست به اعتصاب ميزنند؟ به اين دليل ساده که آنها بايد عليه هر کاهشی در دستمزد، حتی اگر ضرورت تجاری آن را تحميل کرده باشد، اعتراض نمايند. چرا که آنها احساس ميکنند بايد اعلام نمايند که بعنوان انسان نبايد مجبور به سر فرود آوردن در مقابل اوضاع اجتماعی باشند، بلکه اين اوضاع اجتماعی است که بايد در مقابل آنها بعنوان انسان تسليم گردد. چرا که سکوت از جانب آنها بمعنی برسميت شناختن اين اوضاع اجتماعی، و تأييد اين حق بورژوازی خواهد بود که در شرايط مناسب تجاری کارگران را استثمار کند و در شرايط بد آنها را به مرگ ناشی از گرسنگی بسپارد. تا زمانی که کارگران هرگونه احساس انسانی را از دست نداده‌اند بايد عليه اين وضعيت اعتراض کنند. و اينکه چرا بدين گونه و نه بگونه‌ای ديگر اعتراض ميکنند به اين علت است که مردم انگليس اهل عمل هستند و اعتراض خودشان را با عمل بيان ميکنند و مانند آلمانی‌ها اهل تئوری نيستند که هر وقت اعتراضشان بدرستی ثبت و بايگانی شد سر بر بالين بگذارند و اجازه دهند که اعتراض هم مانند اعتراض کننده در بايگانی به آرامی بخواب برود. مقاومت فعال کارگران انگليسی اين تأثير را دارد که حرص پول بورژوازی را در حدود مشخصی نگهداشته و مخالفت کارگران نسبت به قدرت مطلق سياسی و اجتماعی بورژوازی را زنده نگاه ميدارد، و البته در عين حال کارگران را وادار به اين اعتراف ميکند که برای در هم شکستن قدرت طبقه حاکمه چيزی بيش از اتحاديه‌های صنفی و اعتصاب لازم است. اما آنچه که به اين اتحاديه‌ها و اعتصابهايی که برپا ميدارند اهميت واقعی ميبخشد اين است که آنها اولين کوشش کارگران برای نفی رقابت‌اند. آنها درک اين حقيقت را ميرسانند که سلطه بورژوازی تماما به رقابت بين خود کارگران، يعنی بر نياز آنها به اتحاد، استوار است. و دقيقا به اين دليل که اتحاديه‌ها، هر چند يکجانبه و محدود، عصب حياتی نظم اجتماعی فعلی را هدف قرار ميدهند آنقدر وجودشان برای اين نظم اجتماعی خطرناک است. برای حمله کارگران به بورژوازی و همراه آن به تمام نظام موجود جامعه، هيچ نقطه‌ای حساس‌تر از اين نيست. اگر رقاتب درونی کارگران از بين برود، اگر همه‌شان مصمم باشند که ديگر اجازه ندهند بورژوازی آنها را استثمار کند، آنوقت حاکميت مالکيت بپايان رسيده است. اگر دستمزدها به رابطه عرضه و تقاضا و اوضاع تصادفی بازار کار وابسته‌اند صرفا به اين دليل است که کارگران تا بحال ميپذيرفته‌اند که با آنها بمثابه يک کالا، که خريد و فروش ميگردد، رفتار شود. هر لحظه کارگران تصميم بگيرند که ديگر خريده و فروخته نشوند، زمانی که آنها، در تعيين ارزش کار، در مقام انسانی که علاوه بر نيروی کار صاحب اراده هم هست ظاهر شوند، در آن زمان تمام اقتصاد سياسی امروز به پايان ميرسد.
البته اگر کارگران از برانداختن رقابت ميان خودشان فراتر نروند، قوانينی که نرخ دستمزد را تعيين ميکنند در طول زمان دوباره جان خواهند گرفت. اما اگر آنها حاضر نيستند به عقب برگردند، و اجازه دهند که رقابت از نو در ميانشان بوجود آيد، بايد از اين مرحله فراتر روند. بدين ترتيب ضرورت آنها را وادار ميکند که پس از پيشروی تا اين مرحله، از آن فراتر روند و نه فقط يک شکل از رقابت بلکه نفس رقابت را تماما ملغی نمايند، و چنين هم خواهند کرد. کارگران هر روز به روشنی بيشتری در مييابند که رقابت برای آنها چه معنايی دارد، آنها بسيار روشتنتر از بورژوازی درمييابند که رقابت درونی سرمايه‌داران با دامن زدن به بحرانهای تجاری به کارگران هم فشار ميآورد، و در نتيجه اين شکل از رقابت هم بايد ملغی گردد. آنها بزودی در خواهند يافت که اين کار را چگونه به انجام برسانند.
نيازی به گفتن ندارد که اين اتحاديه‌ها چه سهم بزرگی در دامن زدن به نفرت تلخ کارگران عليه طبقه متملک ادا ميکنند. از اينرو از اين اتحاديه‌ها – با يا بدون اجازه رهبری آنها – در مواقع فوق‌العاده هيجانی اقداماتی سر ميزند که فقط با نفرتی که به سرحد استيصال رسيده، و با شور و هيجان وحشی که کنترل پذير نيست، قابل توضيح است. حملات با جوهر گوگرد، که در صفحات پيشين نقل شد، و موارد ديگری که من به چند تايش در اينجا اشاره ميکنم از جمله اين اقدامات هستند. در سال ١٨٣١ به هنگام يک جنبش خشن کارگری کارخانه‌دار جوانی بنام آشتن از هايد، در نزديکی منچستر، در حين گذر از يک مزرعه در وقت غروب مورد اصابت گلوله قرار گرفت و هيچ رد پايی از ضارب بدست نيامد. شکی نيست که اين يک اقدام انتقامجويانه از جانب کارگران بود. آتش‌افروزی و انفجارات عمدی هم خيلی معمول هستند. جمعه ٢٩ سپتامبر ١٨٤٣، تلاشی بمنظور منفجر کردن کارخانه چوب‌بُری پادگين، واقع در خيابان هوارد شفيلد، بعمل آمد. از يک لوله آهنی سربسته پر از باروت برای اينکار استفاده شده بود که خسارت قابل توجهی ببار آورد. روز بعد، ٣٠ سپتامبر اقدام مشابهی در کارخانه چاقو و سوهان سازی «ايتسون» واقع دز «شيلز مور» نزديکی شفيلد، رخ داد. آقای ايتسون بعلت شرکت فعال در جنبشهای بورژوايی، بعلت سطح پايين دستمزدها، بعلت استخدام منحصر اعتصاب‌شکنان و سوء‌استفاده از «قانون مستمندان» به نفع خويش، نفرت همگانی را عليه خود برانگيخته بود. وی در زمان بحران ١٨٤٢، اسم آن کارگرانی که حاضر به قبول مزدهای کاهش يافته نبودند را بعنوان اشخاصی که امکان کار دارند ولی از پذيرفتن آن سر باز ميزنند گزارش کرده بود. در نتيجه اين اقدام کمکهای ناشی از قانون «مستمندان» شامل اين دسته از کارگران نشده و آنها مجبور به قبول مزدهای کاهش يافته گرديدند. انفجار خسارات قابل توجهی ببار آورد و همه کارگرانی که برای تماشا به محل کارخانه ميآمدند صرفا از اين بابت که تمام کارخانه از بين نرفته است اظهار تأسف ميکردند. جمعه ٦ اکتبر سال ١٨٤٣، کوششی برای آتش زدن کارخانه «اينسورث و کرامپتون» در بوستون بعمل آمد که خسارتی بهمراه نداشت. در مدت زمانی کوتاه اين سومين يا چهارمين اقدام از نوع خود در اين کارخانه بود. در اجلاس انجمن شهر شفيلد در روز چهارشنبه ١٠ ژانويه ١٨٤٤، رئيس پليس يک وسيله چدنی که آشکارا به منظور ايجاد انفجار ساخته شده بود را بنمايش گذاشت. اين وسيله، پر از ٢ کيلو باروت و با فتيله‌ای که روشن شده ولی عمل نکرده بود در کارخانه آقای «کيچن» واقع در خيابان «ادل» شفيلد پيدا شده بود. روز يکشنبه ٢١ ژانويه انفجاری بوسيله يک بسته باروت در چوب‌بُری «بنتلی و وايت» واقع در «بری-لانکاشاير» رخ داد و خسارت قابل توجهی ببار آورد. پنجشنبه اول فوريه ١٨٤٤، کارخانه «سوهو ويل وُرکس» در شفيلد آتش زده شده و کاملا از بين رفت. اينها شش مورد از اين قبيل در چهار ماه ميباشند که صرفا از نفرت کارگران نسبت به کارگران مايه ميگيرند. اينکه چه وضعيت اجتماعی وقوع چنين چيزهايی را ممکن ميگرداند، ديگر نيازی به توضيح ندارد. اين حقايق به اندازه کافی نشان ميدهند که در انگلستان، حتی در دوره‌های رونق تجارت مثل سال ١٨٤٣، جنگ اجتماعی به صراحت و آشکارا جريان دارد و بورژوازی انگليس هنوز که هنوز است به هوش نميآيد. اما موردی که به رساترين وجه گوياست، مورد «تاگسهای گلاسکو» است که از ٣ تا ١١ ژانويه ١٨٣٨، در دادگاه ولايتی محاکمه شدند. از محاکمات چنين برميآيد که اتحاديه پنبه‌ريسان، که از سال ١٨١٦ در اينجا موجوديت داشته، دارای قدرت و تشکيلات استثنايی بوده است. اعضای آن بوسيله سوگندی متعهد ميشدند که تابع تصميمات جمع باشند، اتحاديه در طول هر اعتصاب دارای کميته‌ای سرّی بود که بر دارايی اتحاديه کنترل کامل داشت و اعضای اتحاديه افراد اين کميته را نميشناختند. اين کميته برای سر اعتصاب‌شکنان، کارخانه‌داران منفور و آتش‌سوزی در کارخانه‌ها جايزه تعيين ميکرد. کارخانه‌ای که بجای مردان عده‌ای اعتصاب‌شکن زن برای ريسندگی استخدام کرده بود بدين ترتيب به آتش کشيده شد. مادر يکی از اين زنان بنام خانم «مک‌فرسون» بقتل رسيد و اتحاديه هر دوی قاتلين را به خرج خود به آمريکا فرستاد. پيشتر، در سال ١٨٢٠، يک اعتصاب‌شکن بنام «مک‌کواری» مورد اصابت گلوله قرار گرفت و مجروح شد، و ضارب برای اينکار ٢٠ پوند از اتحاديه دريافت کرد. ضارب بعدا شناخته شد و مادام‌العمر به تبعيد فرستاده شد. بالأخره، در ماه مه سال ١٨٣٧، بدنبال يک اعتصاب در کارخانجات «اوت بنک» و «مايل اند» اعتشاشاتی بروز کرد که طی آنها حدود ١٢ اعتصاب‌شکن مضروب شدند. اغتشاشات تا ماه ژوئيه آن سال ادامه داشتند و در اين ماه اعتصاب‌شکنی بنام اسميت آنچنان مضروب شد که به مرگش انجاميد. در اين زمان اعضای کميته دستگير شدند، تحقيقاتی آغاز گرديد و اعضای رهبری کميته بجرم شرکت در توطئه‌ها، مضروب کردن اعتصاب‌شکنان، و آتش‌سوزی در کارخانه «جيمز و فرانسيس وود» به ٧ سال تبعيد محکوم گرديدند. آلمانيهای خوب ما در مورد اين داستان چه ميگويند؟ طبقه متملک، و بخصوص بخش کارخانه‌دار آن که در تماس مستقيم با کارگران قرار دارد، به خشن‌ترين وجهی عليه اين اتحاديه‌ها رجزخوانی ميکند و مستمرا تلاش مينمايد تا به کارگران بيفايده بودن آنها را با اتکاء به دلايلی ثابت نمايد که از نظر اقتصادی کاملا درست هستند، اما درست به همين علت تا اندازه‌ای نامربوط، و کاملا بی‌تأثير روی ادراک کارگران ميباشند. همين حرارت و تعصب بورژوازی نشان ميدهد که در اين موضوع ذينفع است، و صرف نظر از خسارات بلاواسطه‌ای که يک اعتصاب ببار ميآورد در اينجا مطلب از اين قرار است که هر چه به جيب کارخانه‌دار سرازير ميشود ضرورتا از جيب کارگران بيرون ميآيد. بنابراين حتی اگر کارگران به نقش اتحاديه‌ها در لگام زدن به رقابت اربابان برای کاهش دستمزدها واقف نبودند، دستکم بطور قياسی هم که شده، در يک درگيری به اين دليل ساده جانب اتحاديه‌ها را ميگيرند که دشمنانشان يعنی کارخانه‌داران لطمه ببينند. در جنگ ضرر يک طرف منفعت طرف ديگر است، و از آنجا که کارگران در موضعی خصمانه نسبت به کارفرماهايشان قرار دارند آنها صرفا همان کاری را ميکنند که سلاطين بزرگ وقتی درگير جنگ شوند انجام ميدهند.
دکتر يور ثابت ميکند که اختراع ماشينى که با آن در آنِ واحد چهار يا پنج رنگ چاپ زده ميشود پيامد ناآراميهاى کارگران باسمه‌کار بوده است، و نيز اينکه سرکشى‌هاى کارگران چله‌پيچ در کارگاههاى بافندگى ماشينى منجر به پيدايش يک ماشين جديد و تکميل شده براى چيدن نخ تار گرديد. او چند مورد مشابه ديگر را هم مثال ميزند. همين يور در چند صفحه پيشتر براى اثبات اينکه ماشين‌آلات بحال کارگران مفيد هستند زحمت زيادى بخود داده است! اما تنها يور نيست که چنين نظرياتى دارد. آقاى «اش ورث» کارخانه‌دار، و بسيارى ديگر مثل او، در گزارش مربوط به کارخانه‌ها از هيچ فرصتى براى ابراز خشمشان عليه اتحاديه‌ها نگذشته‌اند. اين بورژواهاى خردمند، همانند بعضى دولتها، ريشه هر جنبشى را که از آن سر در نياورند در نفوذ آژيتاتورهاى بد نيّت، عوامفريبان، خائنين، احمقهاى پرحرف و جوانان نامتعادل جستجو ميکنند. آنها ميگويند که عوامل حقوق‌بگير اتحاديه‌ها به چنين تهييج‌گرى علاقه‌مندند، چرا که از اين راه زندگى ميکنند. گويا درست همين بورژوازى نيست که، با استخدام نکردن چنين اشخاصى، ضرورت پرداخت چنين پولهايى را به آنها تحميل ميکند!
کثرت باورنکردنى اين اعتصابات بهتر از هر چيزى نشان ميدهد که جنگ اجتماعى تا چه حد بر سراسر انگلستان سايه انداخته است. هفته، يا در حقيقت روزى نيست که بگذرد و طى آن به دليلى اعتصابى رخ ندهد. اعتصاب زمانى عليه کاهش دستمزدها و زمانى ديگر عليه خوددارى از افزايش سطح دستمزدها پا ميگيرد. در بعضى مواقع بعلت استخدام اعتصاب‌شکنان و تداوم سوء استفاده‌ها و مواقعى ديگر عليه ماشين‌آلات جديد، و يا به صدها دليل ديگر اعتصاب ميشود. اين اعتصابات، که در آغاز درگيريهاى جزئى هستند، بعضا به مبارزات پر اهميتى منجر ميشوند. درست است که اين اعتصابات کارى را يکسره نميکنند، ولى وجود آنها قويترين دليل نزديک شدن نبرد تعيين کننده بين بورژوازى و پرولتاريا است. آنها آموزشگاههاى جنگى کارگرانند و کارگران در اين آموزشگاهها خود را براى پيکار بزرگى که اجتناب ناپذير است آماده ميکنند. اين اعتصابها بيانيه پيوستن رشته‌هاى مختلف صنعت به جنبش کارگرى هستند. با بررسى يک دوره سالانه از روزنامه «ستاره شمال» (Northern Star)، تنها نشريه‌اى که تمام جنبشهاى پرولتاريا را گزارش ميدهد، ميتوان دريافت که همه پرولترهاى شهرى و کارگران صنايع خارج از شهر در انجمنهايى متحد شده‌اند و هر از گاهى، از طريق يک اعتصاب عمومى، عليه سلطه بورژوازى اعتراض کرده‌اند. اينها بمثابه آموزشگاه جنگى تأثير بيمانندى دارند. در آنها دلاورى ويژه انگليسى‌ها تکامل مييابد. در قاره اروپا شايع است که انگليسيها، بخصوص کارگران انگليسى ترسو هستند، آنها نميتوانند انقلاب کنند چون مثل فرانسويها هر از چندى دست به قيام نميزنند، و چون رژيم بورژوايى را ظاهرا چنين آرام ميپذيرند. اين بکلى نادرست است. کارگران انگليسى از لحاظ تهور چيزى از ديگران کم ندارند. آنها هم به اندازه فرانسويها ناآرام هستند، اما شيوه جنگيدن‌شان متفاوت است. فرانسويها، که سرشتى سياسى دارند، عليه مصائب اجتماعى با سلاحهاى سياسى مبارزه ميکنند. انگليسيها که سياست برايشان فقط بعنوان امرى مربوط به منافع، آنهم مطلقا در خدمت منافع جامعه بورژوايى، معنى دارد نه عليه دولت بلکه مستقيما عليه بورژوازى ميجنگند. و فعلا اين کار فقط از راه مسالمت‌آميز مقدور است. رکود تجارى و فقر پيامد آن در سال ١٨٣٤، قيامى به طرفدارى از جمهورى در ليون براه انداخت. در سال ١٨٤٢، موضوع مشابهى در منچستر منجر به اعتصاب عمومى بخاطر منشور خلق و دستمزد بيشتر گرديد. اينکه براى يک اعتصاب جسارت، آرى حتى اغلب جسارتى بمراتب بيشتر، قاطع‌تر و عزمى راسخ‌تر از يک قيام لازم است بخودى خود روشن است. براى کارگرى که فقر را تجربه کرده براستى چيز کوچکى نيست که بهمراه همسر و بچه‌هايش به پيشواز آن برود، فقر و فلاکت را چندين ماه تحمل نمايد و در تمام اين مدت استوار و بى‌تزلزل بماند. مرگ و پارو زدن کشتيهاى جنگى، که انقلابى فرانسوى را تهديد ميکند، در مقايسه با مرگ تدريجى از گرسنگى، مشاهده روزمره يک خانواده گرسنه، و اطمينان از انتقام آينده طبقه متملک چيزى نيست. کارگر انگليسى ترجيج ميدهد به همه اينها تن بدهد ولى يوغ تسليم به طبقه متملک را بگردن نياندازد. ما بعدا با نمونه‌اى از اين سرسختى و جسارت تسخير ناپذير کارگران انگليسى آشنا خواهيم شد. کارگرانى که فقط زمانى تسليم زور ميشوند که هر گونه مقاومت بى‌هدف و بى‌معنى باشد. کارگر انگليسى درست در اين استقامت آرام، در اين استوارى پايدار، که روزانه دهها بار در بوته آزمايش قرار ميگيرد، احترام‌انگيزترين جنبه شخصيت خود را پرورش ميدهد. کسانى که چنين رنجى را تحمل ميکنند تا يک نفر بورژوا را به تسليم وادارند، اين توانايى را هم خواهند داشت که قدرت کل بورژوازى را در هم بشکنند.
ولى بجز اينهم کارگر انگليسى بکرّات شجاعت خود را نشان داده است. اينکه اعتصاب ١٨٤٢ نتايج ديگرى ببار نياورد بعضا به اين دليل بود که بورژوازى کارگران را به آن سوق داد و بعضا هم به اين دليل که آنها در مورد اهداف اعتصاب روشن نبوده و اتفاق نظر نداشتند. اما از اينها گذشته کارگران هر وقت که مسأله‌اى مشخصا اجتماعى مطرح بوده به اندازه کافى از خود تهور نشان داده‌اند. صرف نظر از قيام ولز در سال ١٨٣٩، يک جنگ تمام عيار در سال ١٨٤٣ در منچستر، زمانى که من در آنجا اقامت داشتم، درگرفت. يک کارخانه آجرپزى بنام «پاولينگ و هنفرى» بدون آنکه دستمزدها را بالا ببرد اندازه آجرها را بزرگتر کرده و بالطبع آنها را به قيمت بيشترى ميفروخت. کارگران که درخواست افزايش دستمزدشان رد شده بود دست از کار کشيدند و اتحاديه آجرپزان عليه اين شرکت اعلام جنگ کرد. در اين بين شرکت با مشکلات زيادى موفق شد از مناطق مجاور و از بين اعتصاب‌شکنان کارگر پيدا کند. در ابتدا آنها مورد تهديد واقع ميشدند و صاحبان کارخانه ١٢ نفر را، که همگى سابقا سرباز و پليس بودند، مسلح به تفنگ به حفاظت از محوطه کارخانه گماردند. زمانى که معلوم شد تهديد اثرى ندارد محوطه کارخانه، که کمتر از چهارصد قدم از يک پادگان پياده نظام فاصله دارد، يک شب ساعت ١٠ مورد حمله جمعى از کارگران آجرپز، که با آرايشى نظامى حرکت کرده و در رديفهاى اول مسلح به تفنگ بودند، قرار گرفت. آنها وارد کارخانه شده و به محض ديدن نگهبانان برويشان آتش گشودند. کارگران آجرهاى خيسِ چيده شده را له کردند، رديف آجرهاى خشک و روى هم چيده شده را خراب نمودند، هر چيزى که سر راهشان قرار داشت را داغان کردند، وارد ساختمانى شده، اثاثيه آن را در هم شکسته و زن سرايدار کارخانه را که در آنجا زندگى ميکرد مورد آزار قرار دادند. نگهبانان در اين بين پشت حصارى سنگر گرفته بودند و از آنجا ميتوانستند بدون خطر و مزاحمت شليک کنند. مهاجمين در مقابل يک کوره آجرپزى روشن ايستاده بودند که آنقدر به رويشان نور ميانداخت که همه گلوله‌هاى دشمنانشان به هدف مينشست، حال آنکه تمام گلوله‌هاى خود آنها به خطا ميرفت. با اين وجود تيراندازى نيم ساعت ادامه يافت تا آنکه گلوله‌ها ته کشيد و هدف تهاجم، که داغان کردن هر چيز قابل تخريب در کارخانه بود، حاصل گشت. آنگاه ارتش سر رسيد و کارگران آجرپز به اکلس در سه مايلى منچستر عقب‌نشينى کردند. آنها مدتى کوتاه قبل از رسيدن به اکلس حاضر و غايب کردند، هر کس طبق شماره خودش در قسمت مربوطه فراخوانده شد و سپس متفرق شدند. اين کار باعث شد که کارگران آسانتر بدست پليس، که از همه سو نزديک ميشد، بيفتند. تعداد زخميها ميبايست خيلى زياد بوده باشد اما فقط آنهايى که دستگير شدند قابل شمارش بودند. يکى از آنها سه گلوله خورده بود (در ران، ساق پا و شانه) و با همه اينها بيش از چهار مايل راه را پياده آمده بود. اين جماعت نشان داده‌اند که آنها هم داراى تهور انقلابى هستند و از رگبار گلوله نميهراسند. ولى وقتى توده‌اى از مردم بى‌سلاح که هدف مشخص و مشترکى ندارند در يک ميدان تحت محاصره، که راههاى خروجى‌اش توسط چند پليس و سواره نظام تحت نظر قرار دارد، مثل سال ١٨٤٢ منکوب ميشوند به هيچ وجه معنايش فقدان شجاعت نيست. حتى اگر مأمورين نظم عمومى (يعنى مأمورين بورژوازى) هم حضور نداشتند اين توده مردم باز بدون جُنب و جوش باقى ميمانند. هر جا که کارگران هدف معينى را دنبال کنند به اندازه کافى از خود تهور نشان ميدهند. مورد حمله به کارخانه بيرلى که بعدها ميبايست توسط توپخانه محافظت شود، نمونه‌اى در اين باره است.
در اين رابطه چند کلمه‌اى هم در مورد احترام به قانون در انگلستان بگوييم. قانون براى بورژوازى البته که مقدس است، چرا که ساخته و پرداخته خودش بوده، با رضايت او و براى منفعت و حفاظت او به اجرا در ميآيد. او ميداند که حتى اگر يک قانون مشخص به ولى لطمه بزند ترکيب مجموعه قوانين از منافع او پاسدارى ميکنند. او ميداند که تقدس قانون، قدوسيت نظامى که با اراده فعال يک بخش از جامعه و تمکين پاسيو بخش ديگر برقرار گشته قويترين پشتيبان موقعيت اجتماعى اوست. چون بورژوازى انگليس در قانون خود، همچنانکه در خداى خود، خويشتن را مييابد، باتون مأمور پليس که بدرجه معينى چماق خود او هم هست برايش يک نيروى آرام‌بخش جادويى دارد. اما براى کارگر قضيه کاملا برعکس است! کارگر بخوبى ميداند و از تجارب مکررى آموخته است که قانون چماقى است که بورژوازى براى او تدارک ديده است. کارگر، مادام که مجبور نباشد، هيچوقت به قانون توسل نميجويد. در حالى که مأمورين پليس هر هفته در منچستر کتک ميخورند و سال گذشته اقدامى به منظور تسخير يک پاسگاه پليس، که در و پنجره‌هاى آهنى داشت، صورت گرفت مسخره خواهد بود که کسى بگويد کارگر انگليسى از پليس ميترسد. همانطور که پيشتر هم گفتم قدرت پليس در اعتصاب ١٨٤٢ در فقدان يک هدف واضحا تعريف شده از جانب خود کارگران نهفته بود.
از آنجا که کارگران براى قانون احترامى قائل نيستند و صرفا زمانى که نتوانند آن را تغيير دهند به قدرتش تمکين ميکنند، بسيار طبيعى است که حداقل تعديلاتى را در قانون پيشنهاد نمايند و خواستار جايگزينى مجموعه قوانين بورژوازى با يک قانون پرولترى باشند. اين قانون پيشنهادى همان منشور مردم ميباشد که شکلى کاملا سياسى دارد و خواستار مبنايى دمکراتيک براى مجلس عوام است. چارتيسم شکل فشرده مخالفت و مبارزه آنها با بورژوازى است. در اتحاديه‌ها و اعتصابها مخالفت و مبارزه هميشه منفرد ميماند. اين کارگران منفرد يا بخشهايى از آنها بودند که عليه يک فرد بورژوا مبارزه ميکردند. به ندرت مبارزه‌اى بدليل خواست کارگران همگانى ميشد، و اگر هم مبارزه‌اى آگاهانه تعميم مييافت، آنگاه چارتيسم اساس آن بود. و در چارتيسم اين تماميت طبقه کارگر است که عليه بورژوازى بپا ميخيزد و قبل از هر چيز قدرت سياسى و حصار قانونى را که او بدور خود کشيده مورد حمله قرار ميدهد. منشاء چارتيسم حزب دمکرات است که بين سالهاى ١٧٨٠ و ١٧٩٠ به همراه و در درون پرولتاريا رشد کرد، در زمان انقلاب فرانسه قدرت يافت و پس از برقرارى صلح تحت عنوان حزب راديکال به صحنه آمد. اين حزب، که مقر مرکزيش آن موقع در بيرمنگام و منچستر بود و بعدا به لندن انتقال يافت، در اتحاد با بورژوازى ليبرال قانون اصلاح انتخابات را به اليگارشى مجلس سابق تحميل کرد و از آن به بعد پيوسته خود را بيشتر و بيشتر بمثابه يک حزب علنا کارگرى و در تقابل با بورژوازى تثبيت کرده است. در سال ١٨٣٨ يک کميته جامعه عمومى کارگران لندن[١] تحت رهبرى ويليام لووت را تدوين کرد که شش ماده آن به قرار زير هستند:
١) حق رأى همگانى براى همه مردان بالغ، از لحاظ عقلانى سالم و فاقد سوء پيشينه جنايى،
٢) انتخابات ساليانه براى مجلس،
٣) پرداخت حقوق به نمايندگان مجلس، تا تهيدستان هم بتوانند خود را کانديد بکنند،
٤) رأى گيرى مخفى باشد تا جلوى رشوه دادن و تهديدات بورژوازى گرفته شود،
٥) حوزه‌هاى انتخاباتى مساوى باشند تا نمايندگى برابر تضمين شود، و
٦) الغاء قانونى که حق کانديد شدن را مشروط به داشتن ٣٠٠ پوند ملک غيرمنقول ميکند تا همه افراد صاحب رأى امکان کانديد شدن را داشته باشند، هر چند اين قانون همين الآن هم چندان اعتبارى ندارد.
اين شش ماده که منحصر به بازسازى مجلس عوام هستند هر قدر هم بى‌ضرر بنظر بيايند کافى هستند تا کل قانون اساسى انگلستان را بهمراه ملکه و لردها براندازند. اين عناصر باصطلاح سلطنتى و اشرافى قانون اساسى فقط به اين دليل که بورژوازى در تداوم آنها ذينفع است پا بر جا مانده‌اند، و امروزه ديگر هيچکدام چيزى بجز يک موجوديت ظاهرى ندارند. اما به محض اينکه تمام افکار عمومى واقعى به حمايت از مجلس عوام برخيزد و مجلس عوام نه فقط خواست بورژوازى بلکه خواست تمام ملت را منعکس نمايد، آنگاه تمام قدرت را چنان تمام و کمال در دست خواهند گرفت که ديگر از آخرين هاله تقدس هم نشانى بر سر سلطنت و اشرافيت باقى نماند. کارگر انگليسى نه براى لردها احترامى قائل است و نه براى ملکه. بورژوازى، ضمن آنکه در واقعيت براى آنها بجز نفوذ جزئى چيزى باقى نگذاشته، هنوز مشخصا برايشان عبوديتى تصنعى قائل است. چارتيست انگليسى از نظر سياسى جمهوريخواه است، حتى اگر بندرت اين واژه را بر زبان آورده و يا اصلا از آن سخن نگويد. وى در عين اينکه با احزاب جمهوريخواه تمام کشورهاى ديگر ابراز همبستگى ميکند ترجيح ميدهد که خود را دمکرات بخواند. اما او چيزى بيش از يک جمهوريخواه صِرف است و دمکراسى‌اش فقط سياسى نيست.
چارتيسم از ابتداى سال ١٨٣٥ عمدتا جنبشى در ميان کارگران بود، هر چند که هنوز دقيقا از بورژوازى جدا نگشته بود. راديکاليسم کارگران دست در دست راديکاليسم بورژوازى پيش ميرفت. منشور مردم شعار هر دويشان بود. آنها اجلاسيه ملى‌شان را همه ساله با هم برگزار ميکردند و بنظر ميرسيد يک حزب باشند. طبقه متوسط پايين، بخاطر نارضايتى‌اش از قانون اصلاحى انتخابات و تجارت سالهاى ١٨٣٧ تا ١٨٣٩، در آن زمان داراى روحيه‌اى بسيار مبارزه‌جو و خشن بود و آژيتاسيون پر سر و صداى چارتيستى را بسيار دلپسند مييافت. کسى در آلمان از شدت اين آژيتاسيون خبر ندارد. از مردم خواسته ميشد که مسلح شوند و مرتبا دعوت به شورش ميشدند. مثل انقلاب فرانسه مردم در تدارک نيزه بودند و در سال ١٨٣٨ يک روحانى متديست بنام استيفن خطاب به اجتماعى از کارگران در منچستر چنين گفت:
«لازم نيست که از قدرت حکومت، سربازان، سرنيزه‌ها و توپخانه‌اى که در اختيار سرکوب کنندگانتان هست واهمه داشته باشيد. شما اسلحه‌اى داريد که بسيار قدرتمندتر از همه اينهاست، اسلحه‌اى که در مقابلش سرنيزه و توپخانه کارآيى ندارند و يک بچه دهساله هم ميتواند آنرا بدست بگيرد. کافى است چند تا کبريت و يک دسته نى قيراندود برداريد، و من ميخواهم ببينم که حکومت و صدها هزار سربازش در مقابل اين اسلحه، بشرطى که با قاطعيت بکار گرفته شود، چه خواهند کرد.»
در همان اوايل سال ١٨٣٨ خصلت اجتماعى ويژه چارتيسم کارگران خود را نشان داد. همين استيفن در يک اجتماع دويست هزار نفره در کرسال مور مکان مقدس منچستر، چنين گفت:
«چارتيسم، دوستان من، يک جنبش سياسى نيست که هدف اصلى‌تان در آن گرفتن رأى باشد. چارتيسم مسأله‌اى مربوط به قاشق و چنگال است. چارتيسم يعنى يک خانه خوب، غذا و نوشابه خوب، رفاه و ساعات کار کوتاه.»
در همان زمان جنبشهاى مخالف قانون نوين مستمندان و جنبشهاى مدافع لايح روزکار ده ساعته پيوند تنگاتنگى با چارتيسم داشتند. در کليه ميتينگهاى آن دوره اوستلر محافظه‌کار هم شرکت فعال داشت و در کنار تومار ملى در دفاع از منشور مردم، که در بيرمنگام تصويب شده بود، صدها تومار ديگر هم با خواست بهبود وضع اجتماعى کارگران در ميان مردم دست بدست ميگشت. در سال ١٨٣٩ هم آژيتاسيون با همان شدت ادامه داشت و وقتى در اواخر سال کم کم شروع به فروکش کردن نمود، باسى، تيلور و فراست کوشيدند در شمال انگلستان، در يورکشاير و در ولز بطور همزمان دست به قيام بزنند. فراست، از آنجا که نقشه‌اش لو رفته بود، مجبور شد زود از موقع مناسب دست بکار بشود. آنهايى که در شمال بودند بموقع از شکست اقدام او مطلع شده و دست نگهداشتند. دو ماه بعد در ژانويه ١٨٤٠ چندين قيام، ظاهرا با تحريک جاسوسان، در شفيلد و برادفورد و يورکشاير رخ داد و سپس هيجان بتدريج فرو نشست. بورژوازى در اين ميان توجه خود را به اهداف عملى‌تر و پرمنفعت‌تر براى خودش، يعنى قوانين غله معطوف کرد. «جامعه ضد قانون غله» در منچستر تشکيل شد و نتيجه‌اش سست شدن پيوند بين بورژوازى راديکال و پرولتاريا بود. کارگران بزودى متوجه شدند که الغاى قوانين غله در حالى که براى بورژوازى بس سودمند است، براى آنها چندان فايده‌اى ندارد و به اين دليل به پشتيبانى از اين مطالبه برنخاستند.
بحران سال ١٨٤٢ فرا رسيد. يکبار ديگر با همان شدت سال ١٨٣٩ آژيتاسيون آغاز گرديد. اما اين بار بورژوازى ثروتمند سلطنتى، که مخصوصا در اين بحران سخت لطمه ميخورد، در آن شرکت کرد. «جامعه ضد قانون غله»، که ديگر در اين زمان «اتحاديه ضد قانون غله» ناميده ميشد، لحنى قاطعانه انقلابى بخود گرفت. نشريات و آژيتاتورهاى آن آشکارا از زبان انقلابى استفاده ميکردند. يک دليل بسيار مهم اين رفتار اين واقعيت بود که حزب محافظه‌کار از سال ١٨٤١ در قدرت قرار داشت. اين رهبران بورژوا هم، مانند چارتيستها در گذشته، مردم را به شورش دعوت ميکردند و کارگران که از همه بيشتر از بحران لطمه ميديدند بيکار ننشسته بودند. اين را تومار ملى همان سال با سه و نيم ميليون امضاء نشان ميدهد. خلاصه اينکه دو حزب راديکال، اگر تا اندازه‌اى از هم دور شده بودند، يکبار ديگر با هم متحد گشتند. در جلسه‌اى با شرکت ليبرالها و چارتيستها، که در ١٤ فوريه ١٨٤٢ در منچستر برگزار گرديد، بيانيه‌اى که الغاى قوانين غله و کاربست منشور را ميطلبيد تهيه گرديد. اين بيانيه روز بعد به تصويب هر دو حزب رسيد. بهار و تابستان با آژيتاسيونهاى خشن و فقر فزاينده سپرى گشتند. بورژوازى مصمم بود تا به کمک بحران، فقر ناشى از آن و هيجان عمومى الغاى قوانين غله را عملى سازد. در اين زمان، که محافظه‌کاران در قدرت بودند، بورژوازى ليبرال قدرى عادات قانون‌گرايانه خود را کنار گذارد. آنها ميخواستند به کمک کارگران يک انقلاب راه بياندازند. قرار بود بدون آنکه حتى سرانگشتان بورژوازى به آتش نزديک شود، کارگران به نفع او به کام آتش انقلاب بروند. ايده قديمى «ماه مقدس»، يا يک اعتصاب عمومى، که نخستين بار توسط چارتيستها در سال ١٨٣٩ مطرح گرديد دوباره جان گرفت. ولى اين بار کارگران نبودند که ميخواستند دست از کار بکشند، بلکه کارخانه‌داران بودند که ميخواستند کارخانه‌هاى خود را تعطيل کرده و کارگران را به نواحى خارج از شهرها و املاک اشراف گسيل دارند و بدين وسيله مجلس و دولت محافظه‌کار را وادار به الغاى قوانين غله بنمايند. بالطبع اين اقدامات منجر به يک شورش ميشد، اما بورژوازى در پشت جبهه و در امنيت، بى آنکه در صورت خطرناک شدن اوضاع مجبور به آلوده کردن خود باشد، در انتظار موقعيت نشسته بود. در آخر ژوئيه وضع تجارت رو به بهبود گذاشت و فرصت مناسب بدست آمد. براى آنکه فرصت از دست نرود سه شرکت در استالى بريج توليد را، عليرغم بهبود در کسب و کار، کاهش دادند. من نميدانم که آنها بطور يکجانبه و يا در توافق با ساير کارخانه‌داران، بخصوص آنها که عضو اتحاديه ضد قانون غله بودند، دست به اين کار زدند. دو تا از اينها بعدا عقب نشستند ولى سومى بنام ويليام بيلى و برادران محکم ايستاد و به کارگران معترض گفت که «اگر از وضعيت راضى نيستيد بهتر است برويد و کمى بازى کنيد». کارگران به اين بيانات اهانت‌آميز با هو کردن پاسخ گفتند. آنها از کارخانه خارج شده، در شهر تظاهرات کردند و از همه همکارانشان خواستند که دست از کار بکشند. در عرض چند ساعت همه کارخانه‌ها تعطيل شده و کارگران به موترام مور رفتند تا ميتينگى برگزار نمايند. اين در پنجم اوت بود. پنج هزار نفر از کارگران در هشتم اوت بطرف اشتن و هايد رفتند، تمام کارخانه‌ها و معادن ذغال سنگ را به تعطيل کشاندند و اجتماعى برگزار کردند که در آنها، بر خلاف ميل بورژوازى، نه الغاى قوانين غله بلکه «يک دستمزد عادلانه براى يک روزکار عادلانه» مسأله مورد بحث بود. در نهم اوت آنها به منچستر پيشروى کردند و بدون آنکه مقامات محلى (که همه ليبرال بودند) مانعشان شوند همه کارخانه‌ها را تعطيل کردند. در يازدهم اوت آنها به استوک پورت رفتند و وقتى ميخواستند به انبار کالاها، اين جگرگوشه بورژوازى، حمله کنند با اولين مقاومت روبرو شدند. در همان روز يک اعتصاب و اختلال عمومى در بولتون رخ داد که در آنجا هم مقامات دولتى مقاومت نشان ندادند. بزودى قيام به سراسر منطقه صنعتى سرايت کرد و همه مؤسسات بجز کشت و صنعت و توليد غذا به حالت تعطيل درآمدند. ولى کارگران شورشى ساکت بودند. آنها بدون آنکه بخواهند به اين شورش کشانده شده بودند. کارخانه‌داران، به استثناء بيرلى محافظه‌کار، در منچستر برخلاف عادت هميشگى‌شان با اعتصاب مخالفت نکرده بودند. ماجرا بى آنکه کارگران هدف معينى در نظر داشته باشند شروع شده بود. آنها فقط روى اين نکته توافق نظر داشتند که نبايد بخاطر منفعت کارخانه‌داران، که خواستار الغاى قانون غله بودند، جلوى گلوله بروند. اما از اين گذشته، ديگر عده‌اى خواستار تحميل منشور بودند و بعضى که فکر ميکردند اين مطالبه زودرس است صرفا خواستار رساندن دستمزدها به سطح دستمزدهاى سال ١٨٤٠ بودند. به اين دليل کل قيام در هم شکست. اگر قيام از همان ابتدا قيام آگاهانه و مصممانه کارگران بود مطمئنا به اهداف خود ميرسيد. ولى اين جمعيتى که، عليرغم خواست خودشان و بدون هيچ هدف مشخص، توسط اربابانشان به خيابانها کشانده شده بودند نميتوانستند کارى بکنند. در اين ميان بورژوازى، که کوچکترين تلاشى براى عملى کردن توافقات دوجانبه ١٥ فوريه نکرده بود، بزودى دريافت که کارگران خيال ندارند آلت دست او بشوند و اينکه روش غير منطقى خود او در کنار گذاردن موضع قانون گرايش دارد موجد خطر ميشود. از اين رو بورژوازى مجددا به موضع قانونگراى خود بازگشت و در کنار حکومت و در مقابل کارگران قرار گرفت. او در سلک پليس مخصوص سوگند خدمتگزاران مورد اعتماد را ياد کرد (تجار آلمانى منچستر در اين مراسم شرکت کردند و به روشى کاملا غير لازم، در حالى که سيگارهاى برگ بر لب و چماقهاى کلفت در دست داشتند، در وسط شهر رژه رفتند). بورژوازى در پرستون فرمان شليک به روى جمعيت را صادر کرد و بدين ترتيب شورش ناخواسته مردم به يکباره نه فقط رو در روى تمام قدرت نظامى حکومت بلکه کل طبقه متملک قرار گرفت. کارگران که هيچ هدف مشخصى نداشتند تدريجا پراکنده شدند و قيام بدون آنکه نتايج شومى داشته باشد بپايان رسيد. بعدها بورژوازى مبادرت به اقدامات شرم‌آور بيشمارى کرد. او تلاش نمود تا با زبانى کاملا متفاوت با زبان انقلابيش در بهار نسبت به خشونت مردمى ابراز تنفر کرده و خود را تطهير نمايد. بورژوازى گناه قيام را به دوش محرکان چارتيست انداخت، حال آنکه خود وى بيش از مجموعه آنان براى راه انداختن قيام تلاش کرده بود. او با بيشرمى بينظيرى موضع سابق خود را در تقديس نام قانون از سر گرفت. چارتيستها که در راه انداختن اين قيام کاملا بيگناه بودند و صرفا دست به کارى زدند که مورد نظر بورژوازى بود، و هم او بيشترين استفاده‌ها را از اوضاع پيش‌آمده کرد، مورد پيگرد قرار گرفته و محکوم شدند. حال آنکه بورژوازى در اين ماجرا هيچ لطمه‌اى نديد، و بعلاوه تمام کالاهاى انبار شده خود را طى دوره توقف در توليد با سود بيشترى بفروش رساند.
توضيح
[١]اين تشکل که جامعه کارگران لندن هم ناميده ميشد اولين سازمان چارتيست بود که رسما در ١٦ ژوئن تشکيل گرديد.
بازنويسى از روى کمونيست – ارگان مرکزى حزب کمونيست ايران
قسمت اول: کمونيست، سال ششم، شماره ٤٩، فروردين ١٣٦٨، صفحات ٢٣ تا ٢٦
قسمت دوم: کمونيست، سال ششم، شماره ٥٠، ارديبهشت ١٣٦٨، صفحات ٢٣ تا ٢٦

دریافت مطلب در فورمت کتاب الکترونیکیدریافت مطلب در فورمت کتاب الکترونیکی

فردریش انگلس

فردریش انگلس

فریدریش انگلس (به آلمانی: Friedrich Engels) (زادهٔ ۲۸ نوامبر ۱۸۲۰ در ووپرتال - درگذشتهٔ ۵ اوت ۱۸۹۵ در لندن) فیلسوف و انقلابی کمونیست آلمانی و نزدیک‌ترین هم‌کار کارل مارکس است. او به‌همراه کارل مارکس «مانیفست حزب کمونیست» و آثار تئوریک دیگری نوشته است. آثار تئوریک او و کارل مارکس را اوّلین آثار تئوری کمونیستی می‌دانند. انگلس دوش‌به‌دوش مارکس، برای پایه‌گذاری تئوری علمی سوسیالیسم، تدوین برنامهٔ مبارزاتی کارگران اروپایی و ایجاد حزب طبقهٔ کارگر، پیگیرانه شرکت کرد.

وبلاگ
آرشیو

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *