نقش زبان در ایجاد اساطیر و مذاهب ☰ نویسنده: امین قضایی

تقریبا در تمامی زبان ها، افعالی که اصالتا به اعمال انسانی اشاره دارند، در مورد اشیا نیز به کار می روند. برای مثال، یک انگلیسی زبان برای ایستادن انسان و قرار گرفتن اشیا در حالت عمودی، یک فعل (stand to) به کار می برد. در زبان فارسی نیز وجه اشتراک بسیاری بین افعال مربوط به اشیای طبیعی و اعمال انسانی وجود دارد. برای مثال می گوییم «گرد و خاک روی میز نشسته است.» این در حالی است که نشستن عمل انسان و جانوران است و گرد و خاک صرفا روی میز سقوط می کند. مثال دیگر اینکه گاهی به جای اینکه بگوییم «آب جاری شده است»، می‌گوییم «آب راه افتاده است»، یا مثلا برای ظاهر شدن یک شی مانند خورشید و ماه، از فعل «رخ نمودن» استفاده کنیم.

شاعران بیش از همه، افعال و صفات انسانی را برای اشیا به کار می برند و به این ترتیب به تخیل مخاطب پر و بال می دهند. در مقابل دانشمندان علوم طبیعی تلاش می کنند که تا حد ممکن از به کار بردن افعال انسانی برای توضیح پدیده ها اجتناب کنند.

این سئوال اکنون به ذهن شما ممکن است خطور کند که این مسئله چه ارتباطی می تواند به ظهور اساطیر و مذاهب داشته باشد؟

ماکس مولر، زبان شناس و شرق شناس آلمانی، با مطالعه زبان‌های هند و اروپایی نکته جالب توجهی را دریافت. روش خاص توسعه زبان به ایجاد اسطوره ها و مذهب کمک کرده است.

این نظریه اینطور بیان می کند که فرد بدوی در برابر پدیده های طبیعی که هر از گاهی اعجاب انگیز، نابه هنگام و خلاف معمول جلوه می کند (تنها کافی است پدیده هایی مانند تندر، کسوف، آتشفشان، زلزله، تغییر ماه، جزر و مد، طوفان و… را در نظر آورید) لازم بود تا آنها را طبقه بندی و نام گذاری کند. مشخصا وی برای توضیح آنها مجبور بوده از افعال دم دستی یعنی افعال مربوط به اعمال انسانی استفاده کند. بدویان برخلاف دانشمندان امروزی، ویژگی‌های کمی و کیفی متمایز پدیده ها را نمی شناخته اند و بنابراین مجبور بودند که برای توضیح از قیاس استفاده کند. غروب خورشید قیاس می شود با کسی که در خون خود فرو می نشیند و می میرد(این قیاس در اساطیر موجود هست). صدای رعد، قیاس می شود با فریاد مردی با حنجره های آهنین. بنابراین وی از افعال و صفات مربوط به جهان انسانی، برای توضیح پدیده های طبیعی استفاده می‌کرده است.

این رویکرد که در انسان شناسی به آن naturism گفته می شود، اگرچه نه به طور کامل، می تواند منشا اساطیر را تا حد زیادی روشن کند. این نظریات منشا دین را با نخستین مشاهدات طبیعت توضیح می دهند. دقت کنید که مسئله تنها شناخت ناقص از طبیعت نیست بلکه مسئله بر سر نقش زبان و عدم تمایز میان جهان انسانی و جهان طبیعی است. می‌دانیم که گذشتگان برخلاف ما در دل طبیعت زندگی می کرده اند و فاصله چندانی بین زندگی اجتماعی و انسانی با طبیعت وجود نداشت. بنابراین می توان یک منشا اساطیر را توضیح و ادراک پدیده های طبیعی با استفاده از آندست از عناصر زبانی دانست که اساسا به جهان اجتماعی تعلق دارند. بقایای این اغتشاش بین افعال انسانی و افعال طبیعی هنوز در زبان ما وجود دارد. شاعران بیشترین استفاده را از آن می کنند و از این نظر می توان گفت که بدویان نخستین شاعران بوده اند.

من در اینجا یک درافزوده نیز باید به بحث فوق اضافه کنم. متاسفانه این نکته از چشم اغلب انسان شناسان پنهان مانده است. آنچه کمک کرد تا به مرور زمان، این استفاده غلط از افعال انسانی برای پدیده های طبیعی، به اسطوره و سپس مذهب ختم شود (و البته این یک مسیر طولانی است)، نوع انتقال دانش بین نسل هاست.

در گذشته سیستم آموزشی و کتابت وجود نداشت و بنابراین دانش به صورت یک سنت شفاهی از والدین به فرزندان منتقل می شد. این نحوه انتقال دانش، دو مشکل اساسی دارد: اول اینکه تجربه واقعی را منتقل نمی کند و دوم اینکه به حافظه افراد متکی است.

تصور کنید که یک نسلی از مردمان یک سیل ویرانگر را تجربه کرده باشند، مشخصا آنها این پدیده را به کمک اعمال انسانی برای نسلهای بعدی توصیف کرده اند. اما نسل بعدی، واقعیت را ندیده است و بنابراین مجبور بوده است آنرا تخیل کند. پس تخیل وی هرچه بیشتر از واقعیت فاصله می گیرد و به جهان انسانی نزدیک تر می شود. زبان که واسطه انتقال این تجربه است، تنها دارای افعال انسانی است و مشخصا در این تجربه خبری از کم و کیف دقیق حادثه نیست و بنابراین نسل های بعدی هرچه بیشتر نقش اعمال انسانی را در روایت برجسته می‌کنند. به علاوه برای حل مشکل دوم، یعنی به خاطر سپردن این تجربیات، گذشتگان مجبور بودند تا تجربیات خود را به صورت شعر و داستان در آورند تا به خاطر سپردن آنها راحت تر باشد.

قابل حدس است که به مرور زمان به این داستان ها اضافه و به آن آب و تاب داده شده است. این امر به تبدیل شدن تدریجی تجارب نخستین به اسطوره کمک می کند.

حال اجازه دهید به مسئله وجود خدا بپردازیم و ببینیم که چگونه حتی در جهان امروزی نیز، بسیاری قادر به تشخیص و تفاوت جهان انسانی با جهان طبیعی نیستند. به بیان دیگر آنها به لحاظ عقلانی، مانند یک فرد بدوی از زبان استفاده می کنند. برای مثال، بارها خداباوران از ما می پرسند که «پس این جهان را چه کسی آفریده است؟»، دقت کنید که در اینجا خداباور همیشه می پرسد «چه کسی» و نه «چه چیزی». وی پیشفرض می‌گیرد که همانطور که یک نجار یک میز می سازد یا یک کفاش یک جفت کفش، پس یک نفری هم باید باشد که این جهان را ساخته باشد یا مانند هنرمندی از ذهن خود خلق کرده باشد.

فرد خداباور با طرح این سئوال، مانند یک بدوی، نشان می دهد که قادر به تمیز میان جهان انسانی و طبیعی نیست زیرا وی از افعال و صفات انسانی برای درک پدیده طبیعی استفاده می کند. این در حالی است که دانشمندان معمولا سعی می‌کنند اصطلاحات و زبانی متفاوت و مختص پدیده های طبیعی به کار ببرند، اگرچه آنها نیز گاها در توضیحات خود، باز هم مجبور به استفاده از افعال انسانی می شوند. مشکل اصلی اینجاست که زبان روزمره ما برای ایجاد تمایز قطعی و واضح بین جهان انسانی و جهان طبیعی به اندازه کافی قدرتمند نیست و این راه برای مغالطه و قیاس های غلط باز نگاه می‌دارد.

البته هیچ ایرادی ندارد که ما در شعر، ادبیات، یا حتی گفتگوی روزمره، افعال و صفات انسانی را به اشیا نسبت دهیم. این تصور و تجسم ما را قوی می کند و البته به این کار عادت کرده ایم. اما ایراد اصلی وقتی است که یک انسان قرن بیست و یکمی، از این قیاس و ناتوانی زبانی، برای استدلال و توضیح پدیده های طبیعی استفاده کند و قیاس باطل خود را حقیقت نیز بپندارد.

دریافت مطلب در فورمت کتاب الکترونیکیدریافت مطلب در فورمت کتاب الکترونیکی

یک کامنت

  1. از قضا توضیح پدیده های طبیعی با اعمال انسانی به واقعیت بسیار نزدیک تر است. همان طور که نویسنده نوشته است «گذشتگان برخلاف ما در دل طبیعت زندگی می کرده اند و فاصله چندانی بین زندگی اجتماعی و انسانی با طبیعت وجود نداشت» (باید می گفت بین این دو هیچ فاصله ای وجود نداشت.) پس از پیدایش انسان، طبیعت دیگر بدون وجود انسان اساساً قابل توضیح نبوده و نیست. توضیح درست و انضمامی هر پدیده طبیعی مشروط به پراکسیس انسان است. این که بعدها در فلسفه و علم ، طبیعت را بدون پراکسیس انسان توضیح دادند، نتیجه تقسم کار فکری و دستی و طبقاتی شدن جامعه انسانی بود. تا پیش از آن، وحدت و درهم تنیدگی کار یدی و فکری (که البته نتیجه اش منحصراً شناخت بی واسطه پدیده های طبیعی در جریان کار و تولید بود) باعث می شد تصور انسان از دنیای اطرافش فقط از خلال کاری که او در طبیعت انجام می داد، موجودیت پیدا کند. و زبان هم، که معلول ضروری تولید اجتماعی انسان بود، درست به همین دلیل افعال انسانی را برای توضیح پدیده های طبیعی به کار می برد. اما با جدا شدن ضروری کار فکری از کار دستی، طبیعت موجودیتی جدا از کار انسان پیدا کرد. از آن پس بود که این ایده به مشغله فکری فیلسوفان تبدیل شد که طبیعت بر فکر مقدم است (ماتریالیسم) یا فکر بر طبیعت (ایدئالیسم). بدین سان، کار و تولید از شان انسانی اش تهی شد و به امری مادون انسانی و درخور بردگان تبدیل شد. انسان بودن با سر و کار داشتن با علم و فلسفه و سیاست و نظایر اینها تعریف شد و اشتغال به کار و تولید مادی و فعالیت جسمانی از شمول امور انسانی خارج شد. شعر، که تبلور هنری وحدت ایده و طبیعت بود، از سوی فلسفه متهم شد به این که خدایان را در حال خنده (یا گریه) نشان می دهد (از نظر فلسفه و دین شان خدا بالاتر از آن بود که در حال خنده یا گریه نشان داده شود) یا عشق را با شهوت سازگار می داند. شاعری چون هومر به این دلایل از نظر افلاطون محکوم به تبعید بود. به طور خلاصه، می خواهم بگویم نگاه اسطوره ای به جهان از نگاه فلسفی و دینی عینی تر، زمینی تر و واقعی تر بود. منتها اسطوره ( که برخی آن را «ایدئولوژی» جامعه پیشاطبقاتی می نامند) در عین حال بیانگر ناتوانی انسان از شناخت درست دنیای اطرافش نیز هست. و همین بود که گذار اسطوره به علم و فلسفه و دین و دیگر شکل های ایدئولوژی را اجتناب ناپذیر کرد، همان طور که گذار جامعه بی طبقه اولیه به جامعه طبقاتی اجتناب ناپذیر بود.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *