یادمانده های کشتار تابستان ٦٧

خیلی ها را کشته اند، به خانواده ها ساک بچه هایشان را دادند، زندانیان زیادی شنیده اند که همسرانشان و یا برادرانشان اعدام شده اند، آنهائی که همسر و یا برادرانشان زندانی هستند هنوز نمی دانند آنها زنده اند یا نه؟ خبر می رسد که خانواده برخی از اعدام شدگان گوری دسته جمعی را یافته اند و نام گورستان را هم خاوران گذاشته اند ……….

اخباری مبنی بر پایان دادن به جنگ در روزنامه ها و تلویزیون هست، به نظر می رسد که رژیم نمی تواند بیش از این جنگ را ادامه دهد، مردم بر علیه آنند، در راهرو پله هائی قرار دارند که به هواخوری ختم می شوند، یک شعار روی دسته چوبی نرده ها حک شده است که جدید به نظر می رسد، شعار: “فروغ جاویدان!” باید مجاهدین آن را نوشته باشند، از برخوردهایشان و بحث هایشان که گاهی به گوشمان می رسد به نظر می رسد که خوشبین هستند که سازمانشان قدرت را در ایران بگیرد، می شنویم که پایگاهشان در عراق است، آنها فکر می کنند که سازمانشان می تواند با گرفتن قدرت به زودی آنها را آزاد کند!

وقت اخبار است، طبق معمول همه از اتاق ها بیرون آمده و در راهرو نشسته و به اخبار گوش می دهند چرا که در مورد حرکت مجاهدین از عراق به طرف مرزهای ایران است، آنها مسلح هستند و به طرف شهرهای مرزی در حرکتند، گوئی این خبر همه را از خواب بیدار کرده است، زندانیان یکدیگر را نگاه می کنند و می پرسند: “موضوع چیست؟” ولی کسی جوابی ندارد، خمینی با نوشیدن “جام زهر” به جنگ پایان می دهد!

اوایل مرداد است، امروز نگهبانان مرد به بند آمده و تلویزیون را بردند و روزنامه هم دیگر دریافت نمی کنیم! از نگهبان در مورد روزنامه می پرسیم و او می گوید که تا وقتی که رئیس زندان اجازه ندهد روزنامه نخواهیم داشت! از وقتی که روزنامه را قطع کرده و تلویزیون را برده اند گاهی اخبار رادیو از طریق بلندگوی اتاق ها پخش می شود، نمی دانم چه اتفاقی خواهد افتاد؟ آیا ملاقات خواهیم داشت؟ احساس خوبی ندارم، به نظر می رسد همه به نوعی نگرانند ولی کسی به روی خودش نمی آورد، همه از یکدیگر سؤال می کنیم ولی کمتر جوابی دریافت می کنیم، کسی نمی داند چه اتفاقی خواهد افتاد، چرا نباید تلویزیون داشته باشیم؟ در مورد آخرین خبری که در تلویزیون دیدیم یعنی حمله مجاهدین از عراق به ایران حرف می زنیم و فکر می کنیم که رژیم می گذارد آنها به مرزهای ایران برسند بعد آنها را به زیر رگبار گلوله بگیرد ولی حمله مجاهدین چه ربطی به ما دارد که تلویزیونمان را بردند؟ مجاهدین بر عکس ما خیلی خوشحالند! به نظر می رسد که آزادی را می بینند ولی ما نه تنها آزادی را نمی بینیم بلکه بدبین و نگران هستیم.

روز ملاقات است ولی کسی را برای ملاقات صدا نمی کنند! همه عصبی و نگرانند ولی هر کس سعی دارد آن را در خود دفن کند و بروز ندهد، امکانات خبریمان خیلی کم است، مثل آدم هائی می مانیم که در جزیره ای گم شده اند، ما در مورد دنیای بیرون هیچ نمی دانیم و خانواده هایمان هم از ما بی خبرند، حتما خانواده هایمان به خاطر نداشتن ملاقات خیلی نگرانند.

چند روزی است که مجاهدین را برای بازجوئی صدا می کنند و آنها می روند و بر نمی گردند! امروز یکی از آنها در حالی که گریه می کرد از بازجوئی برگشت، می شنویم که گفته است آنها همه مان را خواهند کشت، مردها را بعد از بازجوئی می کشند، بعد از نیم ساعت دوباره او را برای بازجوئی صدا می کنند، او می رود و برنمی گردد! به نظر می رسد چیزی دیده بوده که به خاطر آن نگهبانان نخواستند که در بند بماند! ما چیز زیادی نمی شنویم چون رابطه ای با مجاهدین نداریم و اخبار را از دیگران می شنویم، نگران کننده است هر چند مجاهدین اصلا نگران نیستند، آنها هنوز فکر می کنند که به زودی آزاد خواهند شد ولی با قطع ملاقات باید منتظر شرایط بدتری باشیم، در هواخوری تنها قدم می زنم، در حال تماشای تعدادی از مجاهدین هستم، احساس می کنم که رفتارشان غیر عادی است، می بینم که از بالای دیوار هواخوری که خیلی بلند است چیزهائی به درون ریخته می شوند، قند هستند، می دانم که علامت هستند ولی برای کی و چه خبری را حامل هستند؟ چطور باهم رابطه برقرار می کنند؟ اطرافم را با دقت بیشتری نگاه می کنم و متوجه می شوم که جنب و جوش درون مجاهدین عادی نیست! تعدادی از آنها به درون ساختمان دستشوئی توی هواخوری می روند، از پنجره آن می توان بخشی از تهران و کوه های اطراف آن را دید و ما از آنجا برای پنهان کردن بسته های بزرگ مثل کتاب برای یکدیگر استفاده می کنیم، تعدادی از آنها دم در مراقب ایستاده اند که اگر نگهبان آمد به بقیه خبر دهند، شاید از طریق پنجره از توابینی که در بین بندها کار می کنند مثل آشپزها و یا نظافتچی ها با نخ چیزی دریافت می کنند، بند دیگری در کنار بند ما قرار دارد که زندانیان مرد در آن هستند، مجاهدین با آنها هم می توانند رابطه داشته باشند ولی چطور؟ پس باید رابطه با خارج از بند و از طریق دستشوئی قدیمی باشد که الان داخل آنند، مجاهدین از طریق تواب ها با تشکیلات بیرون رابطه دارند و اخبار به آنها می رسد، زنجیری که یک سر آن مجاهد است و سر دیگرش تواب از حلقه رژیم می گذرد!

روز جمعه است، بلندگوی اتاق روشن می شود و نماز جمعه را پخش می کند، آخوند رفسنجانی بعد از نماز شروع می کند به بحث سیاسی کردن، در نیمه های حرفش می گوید: “زندانیان، ضد انقلابیون، لامذهب ها باید کشته شوند!” و حزب الله با شعارهای خود خواست او را تأیید می کنند! در کنار “راز” نشسته ام، به یکدیگر نگاه می کنیم، احتیاجی به حرف زدن نیست، هر دو می دانیم که چه می شنویم و باید منتظر چه باشیم! با قطع ملاقات ها درهای زندان را بسته اند که قصابیمان کنند! احساس تنهائی شدیدی در این دنیای وحشی وجودم را در برمی گیرد، راز می گوید: “واقعا همه مان را خواهند کشت؟” پاسخی به او نمی دهم، نمی خواهم آنچه را که شنیدم باور کنم، می گویم: “بگذار ببینیم چه پیش می آید!” زندانیان کمتر در مورد آن حرف می زنند ولی به نظر می رسد همه واقعیت را می بینند ولی نمی خواهند باورش کنند!

می شنویم عملیاتی در جریان است که رژیم مشغول کشتن زندانیان مرد است! هر چند مجاهدین به یکدیگر تبریک می گویند ولی بوی خون در هوا پخش شده است! از مجاهدین می شنویم که سازمان مجاهدین در حال پیشروی در شهرهاست و در همه جا رژیم را از پا در آورده است و به تهران نزدیک می شود! احساس می کنم که بخشی از اخبار درست است و آن کشتار زندانیان است ولی بخش دیگرش تحت تأثیر ذهنی گرائی مجاهدین درست شده است، اگر خبر کشتار درست باشد به خاطر شکست مجاهدین است نه پیروزیشان! نمی دانم چطور کشتار زندانیان را باور کنم؟ در واقع نمی خواهم باور کنم که رژیم دارد انسان هائی را می کشد که سال ها در زندان بوده اند، بخشی از آنها حتی حکم ندارند و فقط به خاطر نپذیرفتن شرط آزادی در زندان هستند! با دوستانم حرف می زنم و به این نتیجه می رسیم که اگر رژیم نمی خواست دست به کشتار زندانیان بزند ملاقات ها را قطع نمی کرد، شرایط بدی است، به یاد زمانی می افتم که منتظر اعدامم بودم، در آن وقت اصلا ناراحت نبودم، آمادگی آن را داشتم ولی حالا خیلی غمگینم، نمی دانم علت آن این است که حالا همه مان را می کشند و یا این که حالا دوست دارم زنده بمانم؟ دوست ندارم بمیرم، زندگی را بیشتر از همیشه دوست دارم.

می شنویم که رژیم تمام مجاهدین مرد را کشته است و حالا در حال برخورد به زندانیان غیر مذهبی است! می شنویم که برخورد به غیر مذهبی ها متفاوت است یعنی رژیم شرایطی پیش پای آنها گذاشته است و آنهائی که شرایط را می پذیرند اعدام نمی شوند. آنهائی که شرایط را نمی پذیرند بلافاصله اعدام می شوند! باور آن خیلی سخت است ولی اتفاقی که امروز افتاد نشان از حقیقت آن دارد، چهار تا نگهبان برای سرکشی وارد بند شدند چیزی که سابقه نداشته است، نگهبانان به شدت ترسیده به نظر می رسند، آنها دیگر به هیچ وجه تنهائی وارد بند نمی شوند، حالا حتما سه و یا چهار نفره وارد بند می شوند و در کنار هم قدم می زنند، قبل از این عملیات آنها به تنهائی برای سرکشی به بند می آمدند، رفتارشان که خیلی از ما می ترسند چیز کاملا جدیدی است و هرگز ندیده بودم ولی اگر آنها در حال کشتن ما هستند چرا این قدر از ما می ترسند؟ شاید از کاری که می کنند یعنی کشتار انسان های بی گناه می ترسند، از این می ترسند که روزی باید پاسخگوی آن باشند، می شنویم که دادگاه هائی در جریان هستند، از زندانی در مورد توحید و اسلام می پرسند، اگر زندانی بگوید قبول ندارد بلافاصله اعدام می شود! اگر بگوید مسلمان است از او در مورد نماز می پرسند، این که می خواند یا نه، اگر بگوید نماز نمی خواند بلافاصله اعدام می شود، رژیم دارد زندان را تصفیه می کند!

نیمه های شب است، از صدا بیدار می شوم، صدای شعار و راهپیمائی و کوبیدن چکمه به زمین می آید! صدا از محوطه زندان می آید، باید پاسدارها باشند، شعار می دهند: “مرگ بر منافق، مرگ بر کمونیست!” آیا از کشتار می آیند؟ آیا برای بالا بردن روحیه شان شعار می دهند؟

می شنویم که شرایط زنده ماندن از این قرار است: انزجار دادن در بین زندانیان، انزجار نسبت به جریانات سیاسی به خصوص جریانی که فرد در رابطه با آن بوده است، اعلام این که رژیم خوب است، قبول اسلام و نماز خواندن و بالاخره رفتن به راهپیمائی در مقابل دفتر سازمان ملل! می شنویم که بیشتر زندانیان مرد شرایط را نپذیرفته اند و اعدام شده اند! می شنویم که بخشی از زندانیان شرایط را زیر شکنجه پذیرفته اند، معلوم می شود که فقط بازجوئی و اعدام در کار نیست، شکنجه هم در کار است!

نگهبانان از ما می خواهند که در اتاق هایمان باشیم، آنها می آیند، چهار تا با هم برای سرشماری می آیند، در اتاق ما از همه در مورد اتهام، نظر در مورد رژیم، اعلام انزجار، اسلام و نماز خواندن می پرسند، آنها از همه این سؤال ها را می کنند و چون این سؤال ها جدید نیستند اکثر افراد همان جوابی را که تا به حال می داده اند می دهند، نگهبان از نازنین در مورد حکمش می پرسد، این که به چند سال محکوم شده است و نازنین پاسخ می دهد: “تا وقتی که شما در قدرت هستید!” ما می خندیم، او حکم ابد دارد! نگهبان در مورد نظر نازنین می پرسد و او پاسخ می دهد: “مارکسیست هستم، مواظب رفتارت باش، روزی خواهد رسید که باید به مردم در مورد رفتارت پاسخ دهی، زمانی که دیگر هیچ قدرتی ندارید!” نگهبان به شدت بر افروخته شده و عرق کرده است، جوابش به نازنین نشان دهنده عمق ترس اوست، می گوید: ” یک روز هم نوبت تو خواهد بود!”

خنده زندانیان اتاق را در بر می گیرد و نگهبان بیشتر در خودش می پیچد، تغیر حالت چهره اش را به راحتی می توان احساس کرد، قادر نیست ترس را در نگاهش پنهان کند، چهره اش همچون آینه روحش تمامی حالت هایش را به نمایش گذاشته است، ترس و استیصال بیشترین چیزی است که می توان در چهره اش دید، آن قدر هول شده که فراموش کرده است که خودش در قدرت است و نازنین زندانیش است! گویی اعتماد به نفس نازنین به نگهبان القا کرده است که تناسب قوائی بین آنهاست، احساس ضعف نگهبان در مقابل برخورد نازنین باعث شد که برای یک لحظه فراموش کند که نوبت نازنین برای زندانی بودن همین الان است و با پایان یافتن این دوره، نوبت خود زندانبان است که باید پاسخ کارهایش را بدهد! برخورد نازنین در این موقعیت که بعضی از زندانیان تعدیل هائی در پاسخ هایشان داده اند جالب است! خونسردی و بی تفاوتیش به فضای پر از شکنجه و اعدام تحسین برانگیز است!

مجاهدین خود را برای سلول آماده می کنند نه برای اعدام! فکر می کنند که به سلول منتقل خواهند شد و با کوتاه کردن موهایشان خود را برای آن آماده می کنند! نمی خواهند با موهای بلند و کمبود امکان شستشوی آن در سلول مشکل داشته باشند، نگهبان از بلندگوی بند تعدادی از مجاهدین را برای بازجوئی صدا می کند، نگهبان آنها را با خود می برد و ما رفتنشان را تماشا می کنیم، آیا بر خواهند گشت؟ چند روز است که عصرها صدای نگهبانان را می شنویم که می دوند و شعار می دهند، چرا این کار را می کنند؟ آیا برای روحیه گرفتن این کار را می کنند؟ نمی خواهم باور کنم که این دخترانی که از بندمان بردند اعدام شده اند، نه نمی خواهم باور کنم که در این دنیا انسان آن قدر بی ارزش است که می تواند به خاطر نظرش کشته شود، رژیمی که این دختران را می کشد باید خیلی ضعیف باشد و گر نه احتیاجی به کشتن این جوانانی که نمی دانند حتی چطور می توان مبارزه کرد نداشت، بعضی از آنها آن قدر ساده هستند که هر کاری را که مسئولشان به آنها بگوید حاضرند بکنند، آنها آن قدر جوان می میرند که حتی عشق و تنفر واقعی را هم نتوانستند در زندگیشان احساس کنند، وقتی دستگیر شدند دانش آموز بودند حالا بعد از پنج و یا شش سال در زندان اعدام می شوند!چه شانسی داشتند که در این بخش از دنیا متولد شدند و در بخش دیگری از آن به دنیا نیامدند.

وضع بند خوب نیست، اکثر آدم ها افسرده هستند، برخی تمام روز را می خوابند فقط برای فرار از واقعیت تلخ! زندانیانی که مشکل روانی داشتند وضعشان بدتر می شود، تیمی تشکیل می دهیم تا مراقب آنها باشیم که دست به خودکشی نزنند! هر چند ساعت یک نفر مراقب آنهاست و هر کس که نوبتش تمام می شود مسئولیتش را به نفر بعدی تحویل می دهد، به نظر می رسد که مهین همه چیز را می داند و نگران است، احتمالا او به این فکر می کند که چون یک بار وقت دستگیریش نتوانسته شکنجه را تحمل کند و اطلاعاتی داده است که منجر به دستگیری یک نفر شده است حالا هم نخواهد توانست شکنجه را تحمل کند، هر چند او شرایط طاقت فرسای قبر را تحمل کرد ولی به نظر می رسد که توانائی خودش را نمی بیند، احتمالا به همین خاطر حالش روز به روز بدتر می شود چون مطمئن نیست که بتواند شکنجه را تحمل کند، شاید هم تحت تأثیر همسرش قرار گرفته است، تا قبل از این که ملاقات ها قطع شوند هر بار همسرش به او می گفت که شرایط آزادی را بپذیر و بیا بیرون مبارزه را ادامه بده، نمی تواند تناقضی را که گلویش را می فشارد حل کند و روز به روز وضعش بدتر می شود، با خودش حرف می زند و غذا نمی خورد، دیروز بعد از این که دوش گرفت لباس قشنگی را که همسرش برایش آورده بود پوشید ولی نتوانست بیشتر از چند دقیقه با آن بماند، رفت و لباسش را دوباره عوض کرد، طی روز مهین سعی می کند با تکه ای شیشه رگ دستش را بزند ولی خوشبختانه مراقبش به موقع متوجه شده و با کمک زندانیان دیگر مانع از آن می شوند! مهین موفق به زدن رگش نمی شود ولی پوست و گوشت بخشی از دستش را بریده است، فری که دکتر است و با ما زندانی است دستش را می بندد.

دختر دیگری در بند است که رفعت نام دارد، از مجاهدین و خیلی جوان است، وضع روحی خوبی نداشت ولی حالا وضعش بدتر شده است! به نظر می رسد رابطه ای بین امیال جنسی و دوری از واقعیت های تلخ و سخت است، از زمانی که به خاطر وضعیت روحیش در دنیای دیگری زندگی می کند نیازهای جنسیش فعال شده اند و از آنجائی که کنترلی روی حرکاتش ندارد نمی تواند جلوی بروز این نوع نیازهایش را بگیرد، گاهی سینه هایش را از لباسش بیرون می گذارد، برادرش سال پیش بعد از شکست در مبارزه برای ورزش جمعی دست به خودکشی زد و مرد، نیمه های شب پیش، کسی که مراقب مهین و رفعت است متوجه می شود که مهین زیر پتو در حال تقلا است، پتو را کنار می زند، می بیند مهین سعی می کند با سنجاق سر رگ های آن قسمت دستش را که قبلا پاره کرده بود بیرون بکشد! سنجاق را از مهین می گیرد و مهین زیر لب به او فحش می دهد!

امشب نوبت من است که بیدار بمانم و مراقب مهین و رفعت باشم که صدمه ای به خودشان نرسانند، می بینم که رفعت دارد به اتاق ما می رود، اتاق او جداست، به دنبالش می روم، بالای سر سارا رفته است و می خواهد او را بیدار کند، سریع به سراغ او می روم و قبل از این که سار بیدار شود از رفعت می خواهم که از اتاق بیرون بیاید، نمی خواهد از اتاق بیرون بیاید، به او می گویم که این اتاق او نیست و باید از اتاق بیرون بیاید، او را به آرامی به طرف بیرون اتاق هدایت می کنم، او بیرون می آید ولی مرا تهدید می کند! می گوید: “خواهی دید!” در راهرو قدم می زنم و در مورد علت روانی شدن رفعت و مهین فکر می کنم، رفعت را نمی شناسم، این اولین باری است که با او در یک بند هستم ولی مهین را می شناسم، همیشه دوستش داشتم، مهین زیباست، صورتی بچگانه دارد که بی گناهی از آن می بارد، می دانم که وقتی دستگیر شده است او را شکنجه می کنند و او که به شدت ترسیده بوده اطلاعاتش را می دهد که منجر به دستگیری یک نفر می شود، بعد از آن مهین از کاری که کرده بوده آن قدر ناراحت می شود که برای تلافی آن به دفاع از مارکسیسم می افتد، شاید دفاع از مارکسیسم منجر به اعدامش شود ولی به او حکم ابد دادند، او همیشه از مارکسیسم دفاع کرد و همیشه خودش را به خاطر آوردن آن فرد به زندان سرزنش نمود، آرزو می کرد که اعدام می شد تا از سرزنش خود آزاد شود ولی این اتفاق نیفتاد و او می بایست به مبارزه ادامه دهد، او را به قبرها فرستادند و او آن شرایط را برای ماه ها تحمل کرد هر چند وقتی از قبرها آمد تا حدی از نظر روانی لطمه خورده بود، یادم می آید که وقتی به بند ٧ قزل رفتم او تازه چند روزی بود که از قبرها برگشته بود، رو به دیوار تنها می نشست، گوئی نمی توانست کاری را که روزها و روزها از او خواسته بودند بکند به راحتی کنار بگذارد! یادم می آید که ساعت ها به تنهائی قدم می زد، بارها خواستم با او حرف بزنم ولی با لبخندی مهربان عذرم را خواست!

روز بعد هر جا که می روم رفعت تعقیبم می کند! کمی می ترسم هر چند خنده دار هم به نظر می رسد، نمی دانم که آیا واقعا قصد حمله به من را دارد و اگر حمله کند چه باید بکنم؟ تنهائی به هواخوری نمی روم که اگر رفعت به دنبالم آمد تنها نباشم، من و راز قدم می زنیم، رفعت به دنبالمان می آید ولی کاری نمی کند، نگهبان از طریق بلندگوی بند نام بقیه مجاهدین را می خواند که برای بازجوئی آماده شوند و از بند بیرون بروند! آنها آماده می شوند ولی عجله ای برای رفتن ندارند، هیچکس عجله ای برای مرگ ندارد! نگهبانان به دنبالشان می آیند و آنها را با خود می برند، آنها را در حال رفتن نگاه می کنم، احساس می کنم که خودشان نمی دانند چه چیز در انتظارشان است! شاید اطلاعات درستی به آنها نرسیده است، به نظر خیلی نگران نیستند، حالا هیچ مجاهدی در بند نیست ولی هرگز راضی به نبودشان به این شکل نبوده ام، چند روز پیش باز یکی از آنها به دیگری می گفت که سازمان به زودی به تهران می رسد و ما را نجات می دهد! رژیم چطور می تواند ما را بکشد؟ آنها در راه هستند! شاید هم همه این حرف ها و حالت هایشان تظاهر به بی خبری است و همه چیز را می دانند، شاید به این طریق می خواهند روحیه شان را حفظ کنند که ایستاده بمیرند، نگهبان رفعت را به بند ٢ برد، می دانیم که به زودی در آنجا خودش را خواهد کشت چون کسی مراقب او نخواهد بود!
نامه ای از دنیا که هنوز در اتاق در بسته است دریافت می کنم، نوشته است:

“نمی خواهم باور کنم که رژیم همه زندانیان مرد را که شرایط را نپذیرفته اند کشته است ولی این واقعیت این دوران است! رژیم درهای زندان ها را بسته است تا بدون هیچ مزاحمتی همه ما را بکشد، همه مجاهدین را از اتاق من و بقیه اتاق ها برده اند تا بکشند هر چند خودشان نمی دانستند که می روند تا اعدام شوند! آنها سارا را هم به همراه مجاهدین بردند هر چند بارها به رژیم اعلام کرده بود که دیگر مجاهدین و اسلام را قبول ندارد! او می دانست که می رود اعدام شود و گفت که هیچ کاری نمی تواند بکند تا مانع آن شود، دلم برایش تنگ شده است، وقتی او را می بردند به او گفتم که من هم بعد می آیم و او گفت امیدوارم که نیائی! سارا آخرین آرزویش زنده ماندن ما بود، از این که آن ماهی های سرخ و سیاه کوچولو را که با هم درست کرده بودید در چند ملاقات پیش به خانواده اش داد خوشحالم، دیروز چیزی شنیدم که مطمئن شدم که همه آنهائی را که بردند کشته اند! امیدوارم که تعدادی از ما زنده بمانیم و در مورد این روزها برای مردم بگوئیم ولی اگر زنده ماندنمان مشروط به پذیرش آن شرایطی باشد که برایم نوشته بودی و من هم در اینجا شنیده ام من هم زنده نخواهم ماند! دیروز گوشم را به درز در گذاشته بودم و صدای رفت و آمد و حرف های نگهبانان را گوش می دادم که شنیدم پاسدار مؤمنی به پاسدار حمیدی می گفت: “بیا بریم، حاج آقا منتظر است، اگر دیر بریم عصبانی می شود، بیا، باید بریم.” حمیدی به او می گفت: “نمی تونم، بوی خون حالم را به هم می زنه، دیگه نمی تونم ادامه بدم، چرا آنها را می کشیم؟ چرا ما باید جنازه هاشون را توی کامیون بریزیم؟ من از روحشان می ترسم، شاید ما را نفرین کنند!” صدای گریه حمیدی را می شنیدم، مؤمنی به او گفت: “لوس نشو! به زودی تمام می شه، حالا باید بریم، نمی خواهی که حاج آقا را عصبانی کنی، می خواهی؟” صدای گریه حمیدی در صدای پایشان که می رفتند گم شد، نمی دانم که در بند شما چه خبر است ولی در اتاق ما زندانیان در مورد شرایط زنده ماندن حرف می زنند و این که تا کجا می توانند کوتاه بیایند یعنی چه شرایطی را می توانند بپذیرند، می دانم که برخی از ما همان پاسخ هائی را خواهیم داد که تا به حال در بازجوئی ها داده ایم و کشته خواهیم شد! پرواز عزیزم، دوستت دارم و الان یکی از آن شرایطی است که بیشتر از همیشه احتیاج دارم که پیش تو بودم و با هم حرف می زدیم، شاید در کنار هم بمیریم ولی بیشتر از همیشه دوست دارم که زنده بمانیم و بیرون از زندان مبارزه برای برابری و آزادی را ادامه دهیم هر چند چنین چیزی دیگر یک خواب یا تجسم زیباست و بس! دوستت دارم، دنیا.”

به هواخوری می روم تا از حالت خفگی که با خواندن نامه دنیا بهم دست داده رها شوم، به مجاهدینی فکر می کنم که تا چند روز پیش با ما بودند و اعدام شده اند، نمی خواهم باور کنم که سارا اعدام شده است، نه نمی توانم اعدام او را باور کنم! رژیم سارا را هم همراه مجاهدین اعدام کرد هر چند می دانست که او دیگر یک کمونیست است ولی نگذاشت او را با ما اعدام کنند، برای رژیم هر چه زودتر یکی کم شود بهتر است! آیا مردم می دانند که در اینجا چه می گذرد و هیچ کاری نمی کنند؟ شاید نمی دانند، به زودی با تمام شدن عملیات پاکسازی زندان ها خواهند فهمید، آیا آن وقت مردم کاری خواهند کرد؟ و یا به این خشونت ها عادت داده شده اند؟

صبح است، در حال خوردن صبحانه هستیم، نگهبان از بلندگو چند اسم را برای بازجوئی می خواند! همه به هم نگاه می کنند ولی گوئی دیگر جای سؤالی باقی نمانده، انگار همه می دانند که حالا نوبت ماست ولی چرا فقط اسامی ده نفر را خواندند؟ چرا همه ده نفر از جریانات حزب توده و اکثریت هستند؟ هر کس سعی می کند که صبحانه اش را تمام کند، با این که صبحانه مان خیلی کم است ولی قورت دادن آن راحت نیست، آنهائی که باید بروند آماده می شوند بروند و ما باید منتظر خبر بمانیم، زمان خیلی آهسته می گذرد و همه دچار هیجان هستند، هیجان زمان اعدام! این بار زیاد طول نمی کشد تا بفهمیم آنهائی را که از بند بردند در چه وضعیتی هستند، شاید رژیم می خواهد که ما بدانیم و پاسخ هایمان را به سؤالات بازجوئی تغییر دهیم، می شنویم که آن ده نفری که از بند برده شدند در سلول انفرادی هستند و به همراه همه کسانی که تا حالا در سلول بوده اند زیر شلاق هستند، به این شکل که پنج بار در شبانه روز در وقت هر وعده نماز آنها را از سلول هایشان بیرون می آورند و هر بار پنج ضربه شلاق به کمر آنها می زنند، آنها تا زمانی که اعلام کنند مسلمان هستند و نماز بخوانند شلاق خواهند خورد! می دانیم که بعد از پذیرش اسلام و نماز خواندن از فرد می خواهند که انزجار نامه اش را هم بنویسد! آنا هم یکی از آنهائی است که زیر شکنجه است، نمی دانم چه خواهد کرد، شرایط بند خیلی بد شده، شرایط اتاق دنیا هم همین طور، در اتاق های دیگر هم همه افسرده اند، می شنوم که برخی آرزوی مرگ و یا اعدام به جای شلاق خوردن را دارند! واقعا اعدام خیلی راحت تر از شکنجه است! شکنجه یعنی درد ولی در اعدام با اولین گلوله حالت شوک به فرد دست می دهد و احساس می کند که دارد پرواز می کند! در اعدام به خاطر خونریزی آدم احساس درد نمی کند!
می شنویم که رفعت در بند دو دست به خودکشی زده است! در اتاق نشسته ام، نمی دانم آیا چیزی باعث ناراحتی مهین شده است و یا این که دچار خیالات شده است؟ او به دو نفر که در نزدیکی او نشسته اند و غرق حرف زدن هستند فحش می دهد! خیلی لاغر شده است، غذا نمی خورد، به نظر می رسد تجسم به زیر بازجوئی رفتن او را شدیدا دچار تناقض کرده است، نمی دانم چطور اخبار به گوش او رسیده ولی انگار این شرایط همه آن احساساتی را که موقع دستگیری داشته به او برگردانده اند، به نظر می رسد خیلی ترسیده است، نمی دانم چند بار در روز رفتن خود به زیر بازجوئی را مرور می کند، این بار شکنجه گران “اطلاعات” نمی خواهند! می خواهند که مسلمان باشی و نماز بخوانی! احساس می کنم که هر بار که در گوشه اتاق می نشیند و به فکر فرو می رود در حال تجسم شلاق خوردن خودش و صدای شنیدن محمد و خدا از زبان شکنجه گر است، به نظر می رسد که خودش را می بیند که زیر شکنجه اسلام را می پذیرد برای همین اصرار دارد که قبل از این که چنین اتفاقی بیفتد خودش را بکشد ولی چرا فکر می کند که اگر به زیر بازجوئی برود مقاومت نخواهد کرد؟ این طور که پیداست تناقض، ترس از شکنجه و عدم مقاومت او را به آن نقطه رسانده است که باید هر چه زودتر خودکشی کند!
در هواخوری قدم می زنم، احساس تنهائی آزارم می دهد، با این که در اینجا دوستان خوبی دارم ولی فکر اعدام به خاطر عقایدم باعث شده که احساس کنم در این دنیا تنهای تنها هستم! همه مان تنها هستیم به خصوص آنهائی که در بیرون از زندان همه روز را می دوند که لقمه نانی به دست آورند، کاش بیرون از زندان بودم و می توانستم به همه دنیا بگویم که قیمت زندگی در کشوری که رژیم اسلامی در آن حکومت می کند این است! این عاقبت کسی است که برای یک زندگی انسانی مبارزه می کند، من هم زیر شکنجه جان خواهم داد ولی چیزی را که باور ندارم نخواهم پذیرفت، اگر غیر از این کنم نمی توانم با خودم زندگی کنم، چطور می توانم در حالی زندگی کنم که از خودم بدم می آید؟ که از کاری که کرده ام خجالت می کشم؟ وقتی که به زیر شکنجه بروم به آنهائی که دوستشان دارم فکر خواهم کرد و این باعث می شود که کمتر درد را احساس کنم، فکر کردن به آنهائی که دوستشان دارم احساسات و مغزم را از جائی که هستم دور می کند در حالی که آنها بر جسمم می کوبند، فکر آنا رهایم نمی کند، اگر با او بودم نمی گذاشتم دست به کاری بزند که به سلول ختم شود و اگر الان آنجا نبود زیر شکنجه هم نبود، نمی دانم که آیا همسرش زنده مانده است؟ یعنی شرایط را پذیرفته است و یا جان باخته است؟

ساعت ٩ شب است، در راهرو قدم می زنم و غرق افکارم هستم، نوبت سونیا است که مراقب مهین باشد، حال او روز به روز بدتر می شود، می بینم که سونیا طوری که مهین متوجه نشود همه جا به دنبالش می رود، مهین به حمام می رود تا دوش بگیرد، سونیا او را هر دو سه دقیقه از زیر کابین چک می کند، سونیا نگران است، به من که قدم می زنم ملحق می شود و می گوید دوش گرفتنش طولانی شده، هر بار از زیر در نگاه می کنم که او متوجه نشود و می بینم که همچنان ایستاده است! سونیا تصمیم می گیرد که با گذاشتن صندلی در کابین کناری و ایستادن روی آن از بالای کابین مهین را نگاه کند، او می رود و من همچنان قدم می زنم، صدای فریاد کمکی در بند می پیچد! صدا را می شناسم، صدای سونیاست که فریاد می زند: “مهین رگش را زده!” تعداد زیادی به طرف حمام می دوند و سعی می کنند مهین را از کابین بیرون بیاورند، مهین مقاومت می کند، فری همبندی زندانی که دکتر است مچ او را که خون از آن روان است محکم می بندد.

مهین را نگاه می کنم، موهایش خیس است و به زیبائی همیشگیش است، با همه عصبانیتی که به خاطر مزاحمت دیگران در صورتش دیده می شود و با این که می خواهد از دست دیگران رها شود و رفتاری وحشیانه از خود نشان می دهد ولی بچگی و بی گناهی از صورتش می بارد، فری می گوید: “مچش احتیاج به بخیه دارد، باید به بهداری برود.” همه می دانیم که اگر مهین را از بند ببرند به بهداری و یا هر جای دیگر خیلی زود موفق به خودکشی خواهد شد چرا که کسی مراقب او نخواهد بود و او زمان و مکان خودکشی را خواهد یافت ولی ما چکار می توانیم بکنیم؟ با نگه داشتن او در اینجا، بعد از مدتی در کنار ما با از دست دادن خون خواهد مرد! از نگهبان می خواهیم که او را به بهداری ببرد، نگهبان می آید که او را ببرد، نگاهش می کنم، زندگی را در چشمانش نمی بینم، احساس می کنم آخرین باری است که او را می بینم، پیش سونیا می روم، خیلی ناراحت است، سعی می کند که جلوی اشک های جاریش را بگیرد، سونیا خود را سرزنش می کند که چرا زودتر متوجه آن نشد که مهین دارد با تیغ تراش مچ دستش را می برد؟

یک روز از خودکشی مهین می گذرد و هیچ خبری از او نداریم! در این شرایط که رژیم در حال کشتار زندانیان است چه اهمیتی به مرگ او می دهد؟ چه تلاشی برای زنده نگه داشتنش می کند؟ او را تنها خواهند گذاشت که خودش را بکشد! بخشی از مهین که در این شرایط کشتار دسته جمعی در او قوی شد، او را می کشد. مهین را می کشد که دوباره زیر شکنجه نبرد، که همچنان یک مبارز، یک مقاوم بمیرد، خودکشی در زندان محصول شرایطی است که فشار، بی اندازه می شود، مثل سال پیش که بعد از شکست حرکت ورزش جمعی و سرکوب آن توسط رژیم، تعدادی از مجاهدین دست به خودکشی زدند، نا امیدی، بی افقی، بیکسی، فشار طاقت فرسائی که بی پایان به نظر می رسد باعث می شود که فرد به استقبال آرامش مرگ برود، منیژه که برای مهین ناراحت است پیش جهان می رود و به او می گوید: “ما نتوانستیم دیشب بخوابیم.”، “- چرا؟”، “مهین قبل از خودکشیش می خواست که تو باهاش حرف بزنی، جلوی در اتاق تو ایستاده بود و نگاهت می کرد که شاید تو باهاش حرف بزنی، او با ما حرف نمی زد، تو هم نمی خواستی با او حرف بزنی، تو تنها کسی بودی که او حاضر بود باهاش حرف بزنه، همه می دانستند که می خواهد خودکشی کند ولی تو با او حرف نزدی و کمکش نکردی که با تناقضش طور دیگه ای برخورد کنه، او حتی به خاطر تو با ما حرف نمی زد، تو او را به آن شرایط کشیدی!”، “- مردم کاری را که فکر می کنند درست است انجام می دهند، این ساده اندیشی است که فکر کنی کسی می تواند در چنان شرایطی نقشی بازی کند، او بالاخره روزی این کار را می کرد!”

به بند ٢ روزنامه می دهند و “راز” آن را طوری که کسی نبیند از دوستش می گیرد، به این طریق روزنامه به دستمان می رسد هر چند نه همان روز ولی بهتر از نداشتن آن است، همه صفحات را به دقت می خوانیم ولی چیز به درد بخوری در آن نیست و یا شاید ما به دنبال چیزی می گردیم که هرگز در روزنامه های رژیم پیدا نخواهیم کرد!

هر روز صبح منتظر هستیم که از بلندگو اسامی دیگری خوانده شوند، همه آماده اند که به زیر شکنجه بروند! برای خیلی از ما این اولین باری نیست که شکنجه را تحمل کرده ایم و دست از مبارزه نکشیده ایم، تعدادی از زندانیان گفته اند که اگر به زیر شکنجه بروند شرایط را می پذیرند، هر کس لااقل برای خودش روشن کرده است که وقتی صدایش می کنند چه برخوردی خواهد کرد.
می شنویم که مهین خودش را در بهداری زندان کشته است!

اوایل مهر سال ٦٧ است، می شنویم که شکنجه برای مسلمان شدن بعد از آن که سومین گروه هم برای دوازده روز زیر شلاق بوده اند قطع شده است، می شنویم که تعدادی از کسانی که زیر شکنجه بوده اند در اعتصاب غذا به سر می برند، از یکدیگر می پرسیم که چطور شکنجه را قطع کرده اند؟ چرا؟ موضوع چیست؟ حالا می خواهند چه کار کنند؟ کسی نمی داند ولی آیا واقعا شلاق را قطع کرده اند؟ یعنی ما را شکنجه نخواهند کرد؟ دوباره به یکدیگر لبخند می زنیم و به آینده امیدواریم هر چند زخم هائی را برای همیشه حمل خواهیم کرد! خاطره پروین و مهین و از دست دادن دوستانمان با ما خواهند ماند، برای دنیا می نویسم که شکنجه قطع شده است، می دانم که خیلی خوشحال خواهد شد، در مورد زندانیانی که از بند برای شکنجه برده شدند حرف می زنیم.

صدای نگهبان از بلندگو به گوش می رسد که از همه زندانیان بند می خواهد با چادر و چشمبند از بند بیرون بروند، نگهبانان ما را به ساختمان دیگری می برند، تعدادی از مدیران زندان نیز حضور دارند، یکی از آنها رو به زندانیان می گوید: “آنهائی که می خواهند آزاد شوند و حاضرند نمازشان را بخوانند و بر علیه گروهشان انزجار بنویسند اینجا بایستند، آنهائی که نمی خواهند آزاد شوند به طرف دیگر سالن بروند!” بی هیچ تردیدی به طرف دیگر سالن می روم ولی این تنها من نیستم که بی هیچ مکثی به راه افتاده ام! از آنجا که در کنار هم راه می رویم و همزمان تصمیم گرفته ایم که به طرف دیگر سالن برویم گوئی همه یک تن هستیم! به پشت سرم نگاه می کنم، تنها یک نفر آنجا ایستاده که با قبول شرایط آزاد شود، به بند بر می گردیم در حالی که هنوز نمی دانیم سرنوشتمان چه خواهد بود، تمام ماه های گذشته پر از نا امیدی بودند ولی برای آنهائی که مطمئن بودند که شرایط را نخواهند پذیرفت و برای آن که خودشان باشند خواهند مرد زندگی راحت تر بود!

آبان ماه است و پائیز را می شود در باغچه هواخوری دید، برگ هائی رو به زردی می روند و برگ هائی که قبلا زرد شده اند رو به سرخی می روند، گوئی سبزی جایش را به رنگ های آتش می سپارد، باغچه می رود که یکپارچه سرخ و نارنجی و زرد شود، در بند باز می شود و برخی از آنهائی که زیر شکنجه بودند وارد بند می شوند، همه مال اعضای گروه های راست هستند، آنهائی که شرایط را نپذیرفته اند توسط بعضی از زندانیان دوره می شوند تا وقایعی را که بر آنها رفته است بشنوند، اکثر آنها لاغر شده و درد دارند، بعضی از آنها به خاطر شکنجه و اعتصاب غذا به شدت لاغر و ضعیف هستند، یکی از آنها زن میانسالی است که شرایط را زیر شکنجه پذیرفته است، می شود احساس کرد که رفتارش تغییر کرده است،مثل همیشه سعی می کنم احساساتم را پنهان کنم، به اتاقم می روم، بالای قفسه می نشینم و به هواخوری نگاه می کنم، آنا را می بینم که با سری خمیده قدم می زند و فکر می کند، در درونم گریه می کنم، گریه ای که اشک و صدائی ندارد، گریه از بینیم جاری می شود و آن را با دستمال کاغذی پاک می کنم، چقدر خوب است که کسی نمی داند چه احساسی دارم، امسال چه سالی است؟ سال شکنجه و کشتار دسته جمعی زندانیان! امسال سال مرگ و ترور است، سالی که هزاران زندانی را تنها به خاطر چگونگی افکارشان کشتند و شکنجه کردند!

به نظر می رسد که دیگر کشتاری در کار نیست ولی هر کس می تواند احساس کند که ما دیگر همان هائی که بودیم نیستیم! می شنوم که بند یک را دارند منتقل می کنند، همه آنها زندانیانی هستند که حکمی ندارند و فقط به خاطر عدم قبول شرایط آزادی در زندان مانده اند! زندانیان بند دو در هواخوری هستند که نگهبانان از آنها می خواهند که به داخل بند بروند تا زندانیان بند یک بیایند و وسایلشان را جمع کنند، حدس زده می شود که آنها را به گوهر‌دشت می برند ولی چرا؟ آیا کشتار تمام نشده؟ نگران دنیا و بقیه هستم، کی برخواهند گشت؟ آیا برخواهند گشت؟ منتظر هواخوری خودمان هستم که ببینم دنیا برایم نامه ای گذاشته است یا نه.

روزها در بی خبری می گذرند، وقتی که هواخوری داریم احساس می کنم که چیزی گم کرده ام، به پنجره های بند یک نگاه می کنم که همچنان با یک دیوار یونولیت پوشانیده شده اند، کشتار زندانیان مرد را دوباره احساس و تجسم می کنم، خیلی نگرانم، نمی دانم که دنیا و بهناز و بقیه در گوهردشت چه وضعیتی دارند؟ از وقتی که بوی خون همه جا را برداشته است و روحیه زندانیان تغیر کرده است انگار هوا برای نفس کشیدن کم می آورم! در فرار از محیطم گاهی خود را به امواج خیالات و رؤیاهایم می سپارم، رؤیای آزاد بودن و آزاد زیستن، فکر آزاد بودن از همه بندهای دنیا چقدر شیرین است!

در بین خودمان در مورد تأثیر حرکت مجاهدین و راه افتادن آنها از عراق به طرف ایران برای فتح حکومت به روش هزاره پیش حرف می زنیم، این که حرکت آنها چه تأثیری در فراهم آوردن شرایطی که رژیم بتواند زندانیان را اعدام کند داشت؟ و یا شرایطی که رژیم مجبور شد بعد از ٨ سال به جنگ پایان دهد چه بود؟ رژیم شرایط پایان دادن به جنگ را پذیرفت، شرایطی را که همیشه می گفت هرگز نخواهد پذیرفت! شاید رژیم دیر یا زود زندانیان را می کشت ولی می بایست شرایط آن را می یافت و گر نه چرا تا قبل از این دست به کشتار زندانیان نزد؟ یادم می آید یک بار که ما را به زور به حسینیه برده بودند لاجوردی گفت: “ما نمی گذاریم که شماها زنده از اینجا بیرون بروید! ما اشتباهی را که شاه کرد نمی کنیم! در زمان شاه تعداد کمی زندانی آزاد شدند و هر کدام یک گروه درست کردند، اگر یک روز بگذاریم شماها بیرون بروید سازمان زیادی را درست خواهید کرد برای همین قبل از چنان روزی همه تان را خواهیم کشت! ولی رژیم نتوانست قبل از حمله مجاهدین از عراق به ایران و پایان جنگ چنین کند و شاید قادر نمی شد بعد از این هم دست به چنین کشتاری بزند، از طرف دیگر رژیم از حمله مجاهدین و قبول شرایط پایان جنگ که می توانست سال ها پیش صورت بگیرد و به جنگ خاتمه دهد عصبانی است و چه کسانی می توانند بهتر از زندانیان باشند تا رژیم عصبانیتش را بر سرشان بریزد؟

پائیز ٦٧ است و سرمای پائیز امسال مثل سرمای زمستان است، خبر می رسد که زندانیان بند یک که منتقل شده بودند به بند برگشته اند، نمی دانم چطور می توانم صبر کنم تا یک نامه از دنیا به دستم برسد که بدانم بر آنها چه گذشته است؟ خوشحالم که دوباره کنار ما هستند، وقت به کندی می گذرد ولی بالاخره بعد از ظهر می شود و نوبت هواخوری ما می رسد، با نینا در جائی از هواخوری می ایستم که اگر دنیا به بالای قفسه برود ما را ببیند، دنیا به وسیله مورس با انگشتانش حال ما را می پرسد، می پرسم: “حالتان خوب است؟” دنیا مورس می زند: “آره، ما خوبیم، الان نمی شه حرف بزنیم، برایت می نویسم.” نگهبان از بلندگو می گوید که می توانیم نامه ای به خانواده مان نوشته و از آنها بخواهیم که هفته آینده به ملاقاتمان بیایند، خیلی خوشحالم، بعد از چهار ماه ملاقات خواهیم داشت ولی احساس می کنم که یک سال است که خانواده ام را ندیده ام، احساس می کنم که خیلی وقت است که ملاقات ها قطع شده اند، نمی دانم خانواده ام چه احساسی دارند؟

آذرماه ٦٧ است، تغییر شرایط پر از وحشت را می شود احساس کرد، نمی دانم در عرض این چند ماهه چه تعدادی از زندانیان را کشته اند؟ چند روزی است که هیچ اتفاق خاصی نیفتاده است، دو روز دیگر ملاقات خواهیم داشت و بعد از مدت طولانی خانواده هایمان را خواهیم دید.

صبح است، از هواخوری بر می گردم که صبحانه بخورم، از پله ها بالا می آیم، قبل از این که وارد سالنی که به پله ها چسبیده بشوم می بینم روی یخچال که روبروی در ورودی است یک گلدان گل سیکلامن قرار دارد، نمی توانم چشم از گل های گلدان بردارم، احساس می کنم که این گل ها را خیلی دوست دارم، مرا به یاد چیزی می اندازند، چه چیز؟ احساس عجیبی نسبت به آن دارم، دلم می خواهد که ببوسمشان! زیباترین صحنه ای است که در عرض چند ماه گذشته دیده ام، سالن خالی است، همه در اتاق هایشان سر سفره صبحانه نشسته اند، به آن نزدیک می شوم و لمسش می کنم، خیلی زیباست، بوئی ندارند، قرمزی گلبرگ هایش به سیاهی می زند، سال ها پیش وقتی که در انگلیس بودم این گل را بارها و بارها دیده بودم ولی هرگز تا این اندازه مبهوت زیبائیش نشده بودم، جدا از زیبائیش مرا به یاد صحنه ای می اندازد که دختران فرار می کردند! مرا به یاد دخترانی می اندازد که در تظاهرات از دست پاسدارها فرار می کردند و موهایشان در هوا موج می زد، تازه یک سال از انقلاب نگذشته بود که رژیم روسری سر کردن را اجباری اعلام کرد! به خیابان ها ریختیم که اعتراضمان را بر علیه این قانون نشان دهیم، حزب الله، پاسدارها و اراذل و اوباش رژیم به ما حمله کردند، به ما می گفتند تن فروش! زنان فرار می کردند و حزب الله به دنبالشان می دوید که آنها را بزند، موی زنان در هوا مثل گل های این گلدان بود!

عصر است و مشغول خواندن کتاب درباره تئاتر برتولت برشت هستم، نگهبان از بلندگو می گوید که آماده باشیم و همه زندانیان یکی یکی به دفتر بروند، کتاب را می بندم، از این شرایط خسته شده ام، نزدیک ساعت خواب است ولی دست از سرمان بر نمی دارند! به راهرو می روم تا ببینم کسی می داند که موضوع چیست؟ می شنوم که “زمانی” معاون زندان در دفتر است، زندانیان یکی بعد از دیگری می روند و با برگشتن اولین نفرها می فهمیم که بازجوئی است و همان سؤال ها، فکر می کردم که شرایطمان می رود تا مثل قبل از اعدام ها معمولی شود ولی مثل این که امکان پذیر نیست! همه عصبی هستند، هر چند مطمئن هستم که امشب هیچ اتفاقی برای ما نخواهد افتاد چون فردا ملاقات داریم و آنها هم می دانند که فردا در ملاقات خواهیم گفت، خوب پس موضوع چیست؟ کسی نمی داند و دایره سؤال های بی خاصیت در هوا می چرخند! نوبت من می رسد، می روم و زمانی را می بینم، همان سؤال ها را می پرسد و من هم مثل همیشه به سؤالات نظری جواب نمی دهم! بازجوئی تا نیمه شب طول می کشد.

امروز ملاقات داریم، احساس هیجان دارم، عصبی هستم، می دانم که خانواده ام مثل خیلی خانواده های دیگر در عرض چند ماه گذشته شرایط سختی داشته اند، نگهبان از بلندگو اسامی را می خواند و هر بار سکوت بر بند حاکم می شود، به خانواده هائی فکر می کنم که به ملاقات فرزندانی که اعدام شده اند می آیند، نمی دانم چه تعداد از آنها قادر خواهند بود که خبر را تحمل کنند؟ اسمم را می شنوم که از بلندگو خوانده می شود، به سالن ملاقات می رسم که به حدود بیست تا کابینت تقسیم شده است، به داخل یکی از کابین ها می روم و منتظر می مانم، صداها را می شنوم که نزدیک می شوند، نگهبانان دری را که خانواده هایمان پشت آن هستند باز کرده اند، می بینم که خانواده ها دارند می دوند، با عجله داخل می شوند، با درد و ناباوری به داخل کابین ها نگاه می کنند تا فرزندانشان را ببینند! می بینم که خانواده ام دارند چنان می دوند که برای یک لحظه نزدیک است از کابینم رد شوند! می ایستند و نگاهم می کنند، نزدیکتر می آیند و برادرم گوشی را برمی دارد تا حرف بزنیم، احساس می کنم که خانواده ام دوست دارند نگاهم کنند تا ببینند آیا واقعا زنده ام؟ حالت نگاه کردنشان متفاوت از همیشه است، گوئی صورتم را می کاوند، گوئی می خواهند در صورتم بخوانند که در این چند ماهه بر ما چه رفته است؟!

پدرم سعی می کند که گریه نکند ولی صورتش خیس اشک است و مدام با دستش آن را پاک می کند، می گویند: “می دانستیم که در زندان چه می گذرد! تنها کاری که توانستیم بکنیم این بود که بپرسیم که تو زنده ای یا نه؟ تازه چند روز پیش فهمیدیم که زنده هستی ولی باورمان نمی شد”، به آنها می گویم که تمام مجاهدینی که در بند ما بودند اعدام شدند، تلفنم قطع می شود! صدای یکدیگر را نمی شنویم، یکی از نگهبانان به کابینم می آید و می گوید: “در مورد خودت حرف بزن!” تلفن وصل می شود، در حالی که مادرم برایم حرف می زند پدرم سعی می کند که با لب هایش چیزی بگوید ولی چون خیلی هیجان زده است نمی توانم لب خوانی کنم، مادرم می گوید: “نگهبانان گفتند که می توانیم برایت گل بخریم ولی خانواده ها گفتند که فروش گل برای پوشاندن کشتارشان است و ما نباید بخریم! خیلی ها نخریدند، ما هم تصمیم گرفتیم که از خودت بپرسیم، اگر می خواهی الان بخریم و از نگهبان بخواهیم که بهت بدهد.”، “- نه، نمی خواهم و از این که به حرف دیگران هم توجه کردید خوشحالم.” تلفن ها قطع شدند، نگهبانان از ما می خواهند که سالن را ترک کنیم!

در بند بعضی از زندانیان آرام گریه می کنند، به اتاق خودم می روم، نازلی در مورد ملاقاتش می گوید:

“خانواده ام خبری در مورد محمد نداشتند، آنها از من در مورد او پرسیدند، گفتند که برایش پول دادند و نگهبانان هم پول را گرفته اند، خانواده ام گفتند که برای آخرین باری که محمد را دیده بودند او به آنها گفته بوده است که این آخرین ملاقاتمان خواهد بود! خواهرم به او گفته بوده است که این هم موج است و می گذرد، محمد به او گفته بوده نه این طوفان است، با خود می برد! آخرین ملاقات آنها بعد از ملاقات ما با خانواده هایمان بوده است و به نظر می رسد که می دانستند که اوضاع چگونه پیش خواهد رفت! از نازلی در مورد برادرش محمد پرتوی می پرسم، کی دستگیر شد و چه مدتی زمان شاه در زندان بود و اگر می تواند یکی از نامه هایش را برایم بخواند. نازلی می گوید: “محمد ٧ سال زندانی شاه بود، محمد در شهریور ٦١ دستگیر شد، چند ماه قبل از آن که من دستگیر شوم، آنها روی همان پای او که زمان شاه صدمه دیده بود زدند! سال ۵٠ نگهبانان به پای او شلیک کرده بودند و پای او دو تا گلوله خورده بود، برای مدت ها پایش فلج بود، استخوان پایش خرد شده بود!” از نازلی در مورد مصاحبه محمد در حسینیه در سال ٦٢ می پرسم: “شنیدم که بعدها از انجام آن متأسف بود؟” نازلی می گوید: “آری، به او گفتند که اگر در حسینیه اعلام انزجار کند اعدام نخواهد شد! بعد از مصاحبه اش به ما ملاقات دادند، از او پرسیدم چرا این کار را کرد؟ و او گفت چرا نه؟ من یک جمله گفتم و همه می دانند که واقعیت را نگفته ام و یک تاکتیک بوده است! چرا باید یک نفر اعدام شود به خاطر نگفتن آن؟ اگر زنده بمانم می توانم مبارزه را ادامه دهم ولی اگر اعدام شوم چه فایده ای دارد؟

امروز دومین ملاقات بعد از کشتار را داریم، همه آنهائی که همسر و یا برادرانشان در زندان هستند و هنوز خبری در رابطه با آنها ندارند منتظر این ملاقات هستند تا بفهمند آنها زنده اند یا نه؟ صبح است، نگهبان از بلندگو اسامی سری اول ملاقات را می خواند، بعد از یک ساعت بر می گردند و یکی از زندانیان در حالی که گریه می کند به نازلی می گوید که همسرش اعدام شده است و محمد هم اعدام شده است! نازلی می گوید: “می دانستیم، نباید گریه کنیم، خیلی ها را کشته اند، فقط خانواده های ما را نکشته اند.” نازلی از ملاقات برمی گردد و می گوید مادرم گفت که به بعضی از خانواده ها ساک لباس بچه هایشان را دادند ولی به ما ندادند، امیدوار بود که محمد زنده باشد، به او گفتم که ممکن است همه را کشته باشند، خیلی سعی کردم که نشان ندهم که می دانم که محمد اعدام شده است! خواهرم تلفن را گرفت و به او گفتم که می دانم که محمد اعدام شده است و او گفت که او هم می داند، گفت که به او گفته اند که می تواند برود و ساک او را بگیرد ولی او هنوز به مادر نگفته است.

زندانیان زیادی شنیده اند که همسرانشان و یا برادرانشان اعدام شده اند، همسر فری هم اعدام شده است، زندانیان به دیدن آنهائی می روند که کسی را از دست داده اند ولی مطمئن نیستم که این کار به کسی کمکی کند، شاید من جزو معدود کسانی هستم که کسی را در زندان نداشتم و اعدامی نداده ام! فضای بند خیلی بد است، روز کارگری نازلی است، نینا از او می خواهد که اجازه بدهد به جای او کار کند ولی نازلی گوش نمی دهد و می خواهد خودش کارش را انجام دهد، به نظر می رسد که نینا نمی داند که الان کار بهترین چیز برای نازلی است تا از افکارش و غصه از دست دادن برادرش فرار کند، می خواهد که کار کند تا مشغول باشد، مادرانی که در اتاق یک در بند ما هستند و اتهامشان بهائی بودن است به دیدن نازلی و بقیه کسانی که در اتاق ما هستند و کسی از خانواده شان را در کشتار دسته جمعی از دست داده اند می آیند.

نازلی برای از دست دادن برادرش گریه نمی کند ولی می شود دید که خیلی ناراحت است، همه ما عادت کرده ایم که احساساتمان را سرکوب کنیم ولی اگر همه کسانی که کسی را در اعدام دسته جمعی از دست داده اند گریه می کردند بند چه وضعی پیدا می کرد؟ از ملاقات ها خبر می رسد که خانواده برخی از اعدام شدگان قبری دسته جمعی را یافته اند و برخی از مادران خاک را کنده اند تا جسد پسرانشان را ببینند و اعدامشان را باور کنند! می شنویم که پاسداران به آنها حمله کرده و آنها را کنار کشیده اند و خاک آورده و قبر را با خاک بیشتر پوشانده اند! می شنویم که جمعه ها خانواده ها به آنجا می روند و گل می برند، بر سر قبر دسته جمعی می نشینند و در مورد فرزندانشان فکر می کنند و حرف می زنند، قبر دسته جمعی در خاوران است و همه لامذهب ها را در آنجا خاک کرده اند، خانواده ها نام قبرستان را هم خاوران گذاشته اند.

وقتی که روزنامه می آید به صفحه تسلیت نگاه می کنیم که قبلا هیچ وقت این کار را نمی کردیم! به دنبال آگهی تسلیت برای اعدام شدگان می گردیم، از متن بعضی از تسلیت ها پیداست که اعدامی هستند، نازلی عکسی را در روزنامه نشانم می دهد که در صفحه تسلیت است و می گوید: “می دانم که او در کشتار عمومی چند ماه پیش همراه محمد و بقیه اعدام شده است، حالا مادرش عکس او را در روزنامه انداخته است، اسم او منصور است، او دختری را دوست داشت و آن دختر عاشق او بود، هر دو قبل از این که ازدواج کنند دستگیر شدند، دختر در بند من و منصور در بند محمد بود، برای مدتی من و محمد پیغام بر آنها بودیم، یک بار قبل از آزادیش از من خواست که از منصور بپرسم که آیا هنوز دوستش دارد و می خواهد که او برایش صبر کند یا نه؟ منصور پاسخ داد که منتظر من نباش، ما حتی زندگی باهم را شروع نکردیم و نمی دانم برای چه مدت در زندان خواهم بود، سعی کن خوش باشی!

نگهبانان از ما می خواهند که به اتاق هایمان برویم، چند نگهبان مرد تلویزیونی را آورده و در جای آن که قبل از کشتار دستجمعی قرار داشت می گذارند و می روند! به نظر می رسد که زندانیان خوشحالند، به هر حال داشتن و نداشتن تلویزیون هم نشانه ای از شرایط بود، هر بار وقت اخبار همه در راهرو جمع می شویم و در مقابل تلویزیون می نشینیم، مثل قبل، گوئی چیزی در اینجا تغییر نکرده است! از دریچه تلویزیون دنیای خارج از زندان مثل قبل است، گاهی در بین اخبار گزارشاتی در مورد دورانی که ما تلویزیون نداشتیم می بینیم، مثلا حمله مجاهدین از عراق به ایران که “فروغ جاویدان” نامش را گذاشتند.

بلندگو روشن می شود و سخنرانی خمینی پخش می شود، او در سخنرانیش زندانیان را مورد عفو قرار می دهد! به یکدیگر نگاه می کنیم، سؤال: “موضوع چیست؟” از صورت اکثر آدم ها می بارد، به نظر می رسد که شرایط بند به حالت عادیش برمی گردد، زندانیان سعی می کنند که زندگی روزانه شان را همان طور مثل قبل از اعدام ها بگذرانند، هر چند هیچ یک از ما دیگر همانی نیستیم که بودیم، ما شرایطی را از سر گذراندیم که بعضی ها تحمل کابوسش را هم ندارند! شاید بعضی از ما را قویتر کرد و بعضی ها را هم ضعیفتر.

یک بعد از ظهر سرد بهمن ماه سال ٦٧ است، نگهبان از بلندگو می خواهد که همه برای بازجوئی آماده باشند! یکباره شرایط بند متفاوت می شود، کسی نمی داند که کجا و چرا می رویم؟ زندانیان از یکدیگر می پرسند: “عملیات پاکسازی زندان تمام نشده؟” از بند بیرون می رویم و به ساختمان دیگری وارد می شویم، رئیس زندان و چند پاسدار زشت روی منتظرمان ایستاده اند، از ما می خواهند که بنشینیم و رئیس زندان شروع به سخنرانی می کند، می گوید: “مهم نیست که حکمتان چقدر است و چند سال از آن مانده است، هر کس که اعلام انزجار بر علیه گروهش بکند آزاد خواهد شد! این حکم عفو زندانیان توسط امام خمینی است!” رئیس زندان همچنان حرف می زند و از ما می خواهد که به آن فکر کنیم، به بند بر می گردیم، احساسی دارم ولی جرأت بیان آن را ندارم، احساس می کنم که به خاطر اعدام ها فشار زیادی روی رژیم است و می خواهد از دست ما خلاص شود! رژیم سعی کرد که ما را به پذیرش شرط آزادی بکشاند ولی موفق نشد، حالا از روش های دیگری استفاده می کند ولی در انتها ممکن است بگذارد بدون شرط برویم.

می شنویم که خانواده های آنهائی که اعدام شده اند هر جمعه به خاوران می روند و گل می برند و سرود می خوانند، پاسدارها به آنها حمله می کنند و مراسم آنها را به هم می ریزند، می شنویم که مجاهدین را چون مسلمان بوده اند در بهشت زهرا دفن کرده اند، در حال خواندن کتابی هستم، نازلی می آید و کنارم می نشیند، می گوید: “اشکالی ندارد کنارت بنشینم؟” می گویم: “نه”، او مشغول نوشتن چیزی می شود، من هم کتاب می خوانم.

انگار زمستان امسال سردتر به نظر می رسد، شاید به خاطر این که برخی از دوستانمان امسال با ما نیستند! یا اعدام شدند و یا دست به خودکشی زدند و یا شرایط را در دوره اعدام و شکنجه پذیرفته و یا بعد از آن پذیرفتند و آزاد شدند.

روزهای سال نو است، آنهائی که معمولا برای سال نو چیزهائی آماده می کردند دوست ندارند امسال تدارکی ببینند! فکر می کنند که دوستان زیادی را از دست داده ایم و نباید جشن بگیریم، عید را جشن نمی گیرند، نازلی و مهسا مقداری سبزه سبز کرده اند تا بهار را خوشامد گفته باشند، دو تا سبزه به شکل ستاره سبز می کنند که یکی از آنها خوب رشد می کند و یکی از آنها خراب می شود، انگار یکی سمبل آنهائی بود که در دوران اعدام ها جان باختند و دیگری سمبل ماست که هنوز زنده ایم .

دریافت مطلب در فورمت کتاب الکترونیکیدریافت مطلب در فورمت کتاب الکترونیکی

نسرین پرواز

نسرین پرواز

نسرین پرواز هشت سال از سال ۱۳۶۱ تا سال ۱۳۶۹ در زندان های گوناگون رژیم ولایت فقیه زندانی بود و پس از آزادی هست و نیستش را در دوزخی بی همتا در جهان به نام ایران رها کرده و به فرامرز گریخت، نسرین برای شکنجه های فراوان و به ویژه مشت و سیلی و توسری هائی که خورده بود دچار تومور مغزی شد و به ناچار عمل جراحی پیچیده ای در شهریورماه ۱۳۹۱ بر روی سرش انجام گرفت و هم اکنون به سختی بیمار است.

آرشیو

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *