مصاحبه های تلویزیونی کاملا داوطلبانه

مدتی است که خبر پخش دوباره ی مصاحبه های «ضدانقلاب» دهه ی 1360 روی صفحه های فیس بوک میرود. من هم هوس کردم که تماشایشان کنم. در زندان دیده بودم شان اما با بی علاقگی و بیحوصلگی از کنارشان گذشته بودم. این بار تماشای جدی آنها برایم جالب شد. باز فقط حوصله کردم که جلسه ی نخست معرفی اعضای کمیته ی مرکزی حزب توده را ببینم. چهره های درب و داغانی دیدم که در چشم خانه هایشان میشد به وضوح خواند: «آنچه میگویم را باور نکنید». عمویی را دیدم مجری میزگرد کذایی شان که در آغاز میگوید این مصاحبه ها بدون هیچ فشار جسمانی و روحی انجام شده است و گویا خود این افراد داوطلبانه خواسته اند مصاحبه کنند آن هم با آن چهره های شاد و بشاش. یاد «هیچ فشار» بر خودم برای انجام مصاحبه ی تلویزیونی افتادم.
یادم افتاد پس از این که بازجویم که هرگز چهره اش را درست ندیدم، از پرونده ی کوچک و جمع و جور من که محتوایش عبارت بود از: خواندن و داشتن کتابهای ضاله!!! یعنی رمانهای روسی و یک جلد کتاب به نام: «سرمایه داری را بشناسیم: به زبان ساده»، چند نوار سرود، چند مقاله ی تبلیغی و تهییجی که خودم در روزنامه دیواری مدرسه ام نوشته بودم، چند نامه ی پرعاطفی به دوست هم مدرسه ای ام، انجام چند بحث سیاسی در مسجد و مدرسه و گزارش امور تربیتی مدرسه (کلاس دوم راهنمایی را تازه تمام کرده بودم) و روحانی محل از «فعالیت های ضدانقلابی ام»، و البته یک طومار بلند امضا شده از سوی همسایه های «حزب اللهی» مان در شهرری در توصیف خطرناک بودن من و ماهیت ضدانقلاب خانواده ام، خلاص شد و به من تفهیم اتهام!!! کرد و زیر هر صفحه ی بازجویی شخصا نوشت که از دادگاه برای متهم فوق این مفسد فی الارض تقاضای اشد مجازات را دارم، روزی دوباره از بند 240 اوین احضارم کرد و گفت که امروز «دادگاهی» خواهی شد. من نیز بی صدا، بی هیچ سخن و اعتراضی با چشم بند در مقابلش ایستاده و آماده ی حضور در دادگاه بودم که نمی دانستم دقیقا چیست و چگونه است. سپس هم مرا دست چند «برادر» نگهبان سپرد تا صف ما، زندانیان زن منتظر دادگاهی شدن، را به دادگاه ببرند. وقتی «برادر» همراه مرا به درون اتاقی در اوین راهنمایی کرد. بمن گفتند که چشم بندم را میتوانم از روی چشمانم بالا بزنم. من نیز همان کردم. در مقابل من سه نفر روی صندلی پشت میزی نشسته بودند دو مرد با پوشاک روحانیان و یک مرد با پوشاک عادی. مردی که در میان این دو نشسته بود– که دیرتر به من گفته شد آیت الله گیلانی بوده است– از من نامم را پرسید و به پرونده هم همزمان نگاه کرد. پس از آن پرسید میدانی برای چه اینجا هستی. من نیز پاسخ دادم که برای دادگاهی شدن. او بدون اتلاف وقت از من پرسید که حاضری مصاحبه ی تلویزیونی بکنی؟ من به شیوه ای که پیشتر تمرین کرده بودم به او پاسخ دادم که آخر خانواده ی من تعصب دارند و ترک زبان اند و بمن گفته اند اگر مصاحبه کنم دیگر اجازه ندارم خودم را فرزند آنان بدانم. گیلانی اجازه نداد حرف من به پایان برسد و با بیحوصلگی آشکاری میان جملات من دوید و دوباره پرسید: از تو پرسیدم آیا مصاحبه تلویزیونی میکنی؟ من هم با پرحوصلگی به نقل دوباره ی روایتم که پیشتر بیان اش داشته بودم، پرداختم. این بار تشرزنان گفت برای سومین بار میپرسم آیا مصاحبه میکنی یا نه، فقط پاسخ آری یا نه بگو. من هم با چشمانی به زمین دوخته به او پاسخ دادم: نه. او نیز دستور داد برو بیرون حبس ابد. البته یک سال دیرتر حکم مرا در زندان قزلحصار به من ابلاغ کردند: 5 سال حبس برای نه به مصاحبه ی تلویزیونی.

دریافت مطلب در فورمت کتاب الکترونیکیدریافت مطلب در فورمت کتاب الکترونیکی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *