ماركسيسم و انقلاب در زمان ما

ماركسيسم و انقلاب در زمان ما

ارنست مندل
ترجمه:ح.ریاحی
انقلاب چيست ؟
انقلابات جزء مسلمات تاريخى زندگى اند. تقريبا همهى كشورهاى بزرگ جهان امروز ثمرهى انقلاب اند. قرن ما، چه بخواهيم، چه نخواهيم، دهها انقلاب را شاهد بوده است كه برخى موفق و بعضى ناموفق بودهاند و نشانى هم از اينكه به پايان تجربه انقلابى رسيده باشيم، در ميان نيست.
انقلابات به مثابهى امرى قطعى در زندگى وجود داشته و وجود خواهند داشت. علت آن ماهيت ساختارى روابط توليدى و مناسبات سياسى قدرت حاكم است. دقيقا به دليل اين كه چنين مناسباتى ساختارى اند و به دليل اين كه اين مناسبات به سادگى “پژمرده ” نميشود – همينطور هم به اين دليل كه طبقات حاكمه تا به آخر در مقابل از بين بردن تدريجى اين مناسبات مقاومت ميكنند- انقلابات براى از ميان بردن اين مناسبات اتفاق ميافتد.

از ماهيت يك انقلاب به مثابهى سرنگونى ناگهانى و اساسى ساختارهاى اجتماعى و (يا) سياسى حاكم- جهشهائى در فرآيند تاريخى- نبايد به اين نتيجه برسيم كه بين تكامل تدريجى (يا اصلاحات) و انقلاب ديوار چين غيرقابل نفوذى وجود دارد. البته مسلم است كه تغييرات اجتماعى تدريجى كمّى در تاريخ، همانند دگرگونيهاى كيفى به وقوع ميپيوندد. غالبا تغييرات تدريجى، مخصوصا در دوران پوسيدگى يك وجه توليد، بستر تغييرات كيفى را فراهم ميسازد. مناسبات اقتصادى و سياسى حاكم ميتواند تضعيف، زيرورو و به گونهى فزايندهاى به چالش كشيده شود يا حتى به وسيله مناسبات جديد توليدى و قدرت سياسى طبقات انقلابى كه از دل آنها پديد مى آيند (يا فراكسيونهاى طبقاتى عمده) آهسته فرو بپاشد. اين وضعيت، مشخصهى دوران بحرانهاى پيشا انقلابى است. اما تضعيف يا پوسيدگى يك نظم اجتماعى يا سياسى معين، در اساس با سرنگونى آن تفاوت دارد. تكامل با انقلاب يكسان نيست. وقتى كسى ازين حقيقت كه تمايز مطلق و دقيقى بين تكامل و انقلاب وجود ندارد، به اين نتيجه برسد كه پس هيچ تفاوت عمدهاى بين آنها وجود ندارد، ديالكتيك را به صوفيگرى تبديل ميكند.
با اين همه، سرنگونى ناگهانى ساختارهاى حاكم، تنها يكى از ويژگيهاى اصلى آن پديدهى اجتماعى به شمار ميرود. ويژگى اصلى ديگر عبارت است از سرنگونى آنها از طريق بسيج گستردهى مردمى، از طريق مداخلهى فعال و ناگهانى تودههاى وسيع مردم عادى در زندگى سياسى و مبارزهى سياسى.(۱)
يكى از رازهاى بزرگ جامعهى طبقاتى مبتنى بر استثمار و ستم بر تودههاى توليد كنندهى مستقيم به دست اقليتهاى نسبتا كوچك، اين است كه چرا تودهها در زمانهاى “عادى” روى- هم- رفته چنين شرايطى را تحمل مى كنند، به فرض كه گهگاه و به طور محدود، عكسالعملهائى هم از خود نشان دهند. ماترياليسم تاريخى تلاش مى كند اين راز را بگشايد و بايد گفت اين تلاش بدون موفقيت هم نبوده است. اين توضيح ابعاد متعددى دارد و بر تركيبى از اجبار اقتصادى، فريبكارى نظرى، اجتماعى كردن فرهنگى، سركوب سياسى- قضائى (ازجمله خشونتهاى گهگاهى)، روندهاى روانشناختى (درونى سازى، تعيين هويت) و از اين قبيل استوار است.
به طور عمومى، همانگونه كه يك روزنامهى انقلابى در آغاز انقلاب فرانسه در سال ۱۷۸۹ نوشت، مردم ستمديده عليرغم برترى عددى در مقابل ستمكاران خود احساس ضعف ميكنند زيرا به زانو در آمدهاند. (۲) انقلاب دقيقا زمانى رخ ميدهد كه اين احساس ضعف و درماندگى [ ستمديدگان ] از بين ميرود، درست در هنگامى كه تودهى مردم به ناگاه ميانديشند كه “ما ديگر زير بار ستم نميرويم” و بر مبناى اين برداشت خود عمل ميكنند. بارينگتون مور در كتاب جالب خود “پايههاى اجتماعى اطاعت و عصيان” سعى كرده است ثابت كند كه درد و رنج و آگاهى از بى عدالتى، براى ترغيب تودههاى گستردهى مردم به عصيان (انقلاب ها) كافى نيست. او به اين امر اعتقاد دارد كه مردم زمانى دريابند كه بى عدالتى نه اجتنابناپذير است نه “شر كمتر”، نقش تعيينكنندهاى در اقدام به اعتراض ايفا ميكند؛ يعنى اين كه ساختار اجتماعى بهتر را ميتوان محقق ساخت. (۳) با اين همه، در به چالش كشيدن يك نظم اجتماعى يا سياسى معين آنچه وقفه ايجاد ميكند صرفا ماهيت پراكندهى محلى يا منطقهاى عصيانهاست. عصيانها معمولا زمانى به انقلابات تبديل ميشوند كه در سطح ملى وحدت يابند.
چنين چالشهائى را از جمله ميتوان با حقيقت اساسى مربوط به جوامع كلاسيكى توضيح داد كه آبراهام لينكلن صورتبندى كرده و طى تاريخ به گونهى تجربى تاييد شده است. همين توضيح، دست كم، و در تحليل نهائى دليلى است براى خوشبينى تاريخى [انسان] (باور به امكان پيشرفت بشر). “همهى مردم را ميتوان زمان معينى فريب داد و بخشى از آنها را براى هميشه؛ معهذا همهى مردم را نميتوان براى هميشه فريب داد.”
وقتى اكثريت مردم ديگر نميترسند و به فريب تن نميدهند، و ديگر زانو نميزنند و يا در هنگامى كه ضعف اساسى دشمنشان را بازميشناسند، يكشبه ميتوانند از گلهاى رام، مطيع و درمانده به شيران قوى پنجه تبديل شوند. آنها اعتصاب ميكنند، گرد هم ميآيند، خود را سازمان ميدهند، و مخصوصا و عليرغم سركوب وسيع، هولناك و خونينى كه حاكمان با در اختيار داشتن دستگاه نظامى قدرتمند اعمال ميكنند، هرچه فزايندهتر در تظاهرات خيابانى شركت ميكنند. آنها غالبا شكلهاى بى سابقهاى از قهرمانى، از خود گذشتگى و استقامت را از خود نشان ميدهند.(۴) اين وضعيت ميتواند آنها را درمقايسه با دستگاه سركوب كه آغاز به فروپاشى ميكند، در موقعيت بهترى قرار دهد. نخستين پيروزى هر انقلابى دقيقا همين [روند] فروپاشى است. پيروزى نهائى آن جايگزينى قدرت مسلحانهى طبقه انقلابى (يا بخش عمدهاى از طبقه) به جاى حاكمان پيشين را ميطلبد (۵)
اين تعريف توصيفى انقلابات را بايد با تعريف عِلّى- تحليلى تكميل كرد. انقلابات اجتماعى زمانى رخ ميدهند كه مناسبات توليدى غالب، ديگر نتوانند جلوى رشد نيروهاى مولده را بگيرند، زمانى كه به گونهى فزايندهاى به مانعى بر سر راه آنها تبديل ميشوند، هنگاميكه رشد سرطانى تخريب را در كنار رشد نيروهاى مولده ايجاد ميكنند. انقلابات سياسى زمانى رخ ميدهند كه مناسبات قدرت سياسى (شكلهاى قدرت دولتى) هم به همان ترتيب به مانعى بر سرراه رشد نيروهاى مولده در چارچوب مناسبات توليدياى تبديل ميشوند كه، درعين حال، رشد آنها به لحاظ تاريخى هنوز ممكن است. به همين دليل است كه [حاكمان] به جاى اين كه يك نظم اجتماعى را واژگون سازند، آنرا تثبيت ميكنند.
اين توضيح ماترياليستى ماركسيسم از انقلابات، ظاهرا براى پاسخ به پرسش زير ضرورى است: “چرا و دقيقا چرا [طرح اين پرسش] در زمان حال؟” انقلابات در همه نوع جوامع طبقاتى رخ داده است ولى نه به گونهى يكسان. چنين به نظر ميرسد كه نسبت دادن انقلابات به عوامل روانشناختى كه هميشه در كار اند (ادعاى ذاتى بودن پرخاشگرى، “ويرانگرى”، “حسادت”، “طمع” يا “حماقت” بشر) يا به ويژگيهاى تصادفى ساختار قدرت سياسى: مخصوصا به حاكمان نالايق، احمق و كورذهنى كه به طور فزاينده با مخالفان فعال و داراى اعتماد به نفس روبهرويند، به طرز آشكارى نامعقول است. طبق مكتب ويژه تاريخ كه به اين قضيه مربوط است، اين نالايقى كور را ميتوان هم در استفاده زياده از حد سركوب، يا ارائه ناگهانى و زياده از حد اصلاح يا شكل انفجارى خاصى از هر دوى اينها مشاهده كرد.(۶)
بى ترديد رگههائى از حقيقت در چنين تحليلهاى روانشناختى و سياسى وجود دارد. اما نميتوانند وقوع پيوسته و ناپيوستهى انقلابها را به گونهاى قانعكننده، يعنى ماهيت دورهاى آنها را توضيح دهند. چرا حاكمان “درمانده” در فاصلههاى زمانى منظم به دفعات زياد و در كشورهاى متعددى جانشين حاكمان “ناشايسته” ميشوند ؟ چنين امرى را يقينا سيكل تغيير تكوينى (ژنتيكى) سبب نميشود. امتياز بزرگ تحليل ماترياليستى تاريخ اين است كه وقوع انقلاب را با علل اجتماعى – اقتصادى عميقتر توضيح ميدهد. درماندگى حاكمان بحران پيشاانقلابى را ايجاد نميكنند، بلكه [وضعيت] از كار افتادنى آنرا پديد ميآورد كه در بطن بحران ساختارى- اجتماعى نهفته است و حاكمان را به گونهاى فزاينده درمانده ميسازد. در اين معنا، تروتسكى كاملا حق داشت كه تاكيد مى كرد كه “انقلاب جز ضربهى نهائى و تير خلاصى بر [مغز] يك شخص فلج نيست”.
لنين اين تحليل اساسى را به شيوهاى كلاسيك خلاصه كرد و توضيح داد كه انقلابات زمانى رخ ميدهند كه پائينيها ديگر مانند گذشته زير بار ستم حكومت نميروند و بالائيها هم ديگر نميتوانند مانند گذشته حكومت كنند. ناتوانى يك طبقهى حكومت كننده يا بخشى از آن به ادامه حكومت، اساسا علتهاى عينى دارد. اين علل هرچه بيشتر در اختلافات درونى فلج كنندهى حاكمان بازتاب پيدا ميكند، به خصوص پيرامون مسالهى چگونگى برون رفت از مخمصهاى كه براى چشمان غير مسلح قابل رويت است. به اين وضعيت، خود ناباورى فزاينده و بى اعتمادى به آيندهى نيز اضافه ميشود. جستجوى نامعقول مقصران عجيب غريب (“تئورى توطئه”) جاى تحليل واقعبينانهى تضادهاى اجتماعى را ميگيرد. دقيقا همين تركيب است كه درماندگى و كنشها و واكنشهاى بى حاصل، اگر نگوئيم عدم تحرك محض را به وجود ميآورد. علت اساسى همواره، همان پوسيدگى نظام است و نه روانشناسى خاص گروهى از حاكمان.
واضح است كه بايد علل تاريخى انقلابات را از عواملى (رويدادهائى) متمايز دانست كه موجب بروز آنها ميشوند. علل تاريخى ساختارى و علل بروزدهنده تركيبى اند [تركيبى از رويدادها] . (۷) اما مهم است تاكيد شود كه حتى در خصوص علل سا ختارى، توضيح ماركسيستى به هيچوجه توضيح تك علتى “اقتصادى” نيست. كشاكش بين نيروهاى مولده و مناسبات توليدى غالب يا مناسبات قدرت سياسى هم صرفا اقتصادى نيست. اين كشاكش اساسا اجتماعى- اقتصادى است و همهى حوزههاى اصلى مناسبات اجتماعى را در برميگيرد. اين كشاكش به گونهاى متمركز در نهايت در حوزهى سياسى و نه اقتصادى بروز پيدا ميكند. خوددارى سربازان از تيراندازى به تظاهر كنندگان يك عمل اخلاقى – سياسى است نه اقتصادى. تنها با كنكاش بيشتر از اين سطح خوددارى [سربازان از تيراندازى] و رفتن به عمق است كه ميتوان به ريشههاى مادى اين عمل دست يافت. اين ريشهها تصميم اخلاقى- سياسى را به يك “ظاهر” صرف يا به نمايش كوبيدن مشت در هوا تبديل نميكند. اين كشاكش واقعيتى است روشن و واضح. اما اين واقعيت بنيادى به نوبهى خود، كنكاش در ريشههاى عميقتر مادى را نامربوط نميكند؛ يا با تبديل آن به “جزمگرائى” يا تحليل “انتزاعى” خود را مشغول نميكند كه فقط اهميت كمترى داشته باشند.(۸)
به هر رو، درماندگى حاكمان به ادامه حكومت، خود تنها يك حقيقت اجتماعى – سياسى نيست كه به ناگزير هم با بحران ايدئولوژيك اخلاقى همراه است (بحران”نظام ارزشى اجتماعى”). اين درماندگى يك جنبهى دقيق مادى- فنى نيز دارد. حكومت كردن به معنى كنترل شبكه مادى ارتباطات و يك دستگاه متمركر سركوب هم هست. زمانى كه اين شبكه در هم ميريزد، حكومت در مفهوم بى واسطهى كلمه درهم ميشكند (۹). بنابر اين، هرگز نبايد به جنبهى فنى انقلابات پيروز كم بها دهيم. اما تئورى ماركسيستى انقلاب، درعين حال، جاى نوع ويژهاى از تئورى توطئه تاريخ را هم ميگيرد، توطئهاى كه جهتگيرى آن جايگزين كردن توضيح انقلابات پيروز با مراجعهاى انحصارى به سازوكار فنى قيامهاى پيروز يا كودتاست(۱۰). در عوض، [بايد گفت كه] اين منافع مادى نيروهاى اصلى اجتماعى و دريافت آنها است كه نقاط عطف پايهاى را در تاريخ توضيح ميدهد.

۲ . انقلاب و ضد انقلاب.
در عين حال كه انقلابات حقايق مسلم زندگى اند، ضد انقلابات نيز حقايق انكارناپذير اند. در حقيقت، چنين به نظر ميرسد كه ضد انقلابها به دنبال انقلابها به طور منظم ميآيند همانند شب از پس روز. ريشهشناسى [واژهى انقلاب] اين تناقض را تاييد ميكند. خود مفهوم “انقلاب” ريشه در علم ستاره شناسى دارد. سيارهها به شكل مدارى حركت ميكنند، به طورى كه به نقطه آغاز خود ميرسند. نتيجهگيرى تشابه اين دو [انقلاب و ضد انقلاب با نجوم] نيز از همين روست: نقش انقلابات به مثابهى تسريعكننده، همچون لكوموتيو تاريخ، تنها خطاى بصرى ناظران كوته بين سطحى است، اگر نگوئيم خيالپردازان آرمانپرست. دقيقا چنين تفسير (تحقير) از انقلابات است كه با درك مورخ مشهور ايتاليائى، ويكو، از تاريخ جهان منطبق است. او به چرخشى بودن تاريخ جهان باور داشت.
فيلسوفان سياسى مشهور قرن هفدهم، مخصوصا هابس و اسپنوزا، تحت تاثير ضد انقلاب پيروز انگليس در سال ۱۶۶۰ ديدگاه اساسا بدبينانه نسبت به سرنوشت بشرى را بسط دادند. [ازديد آنها] انقلابات محكوم به شكستند:”هر چه بيشتر دگرگون شود، چيزى كه وجود داشت بيشتر باقى ميماند”. دوهزار سال پيش از آن فيلسوفان سياسى يونان و چين به همين نتيجهها رسيده بودند. بنابراين فرض، راه گريزى از سرنوشت بشرى در كار نيست، مگر جستجوى سعادت فردى تحت شرايط ناگريز اجتماعى نامطلوب، خواه اين سعادت با خود چيرگى (رواقيون، كنفسيوس، اسپينوزا) به دست آيد، خواه از طريق لذتپرستى (اپيكورينها). (۱۱)
در قرن هيجدهم، جنبش روشنگرى هم ريشههاى تجربى و هم نظرى بدبينى جزمى و ناباورانه را به پرسش كشيد(۱۲). باور به كمالپذيرى بشر (در ضمن گفته باشيم كه تنها سفسطهگران و منقدان فريبكار، كمالپذيرى را با دستيابى واقعى به وضعيت كمال همسان ميدانند) در فرايند تاريخى، و همين طور هم در نقش بالنده انقلابات، دوباره به وجود آمد. درحقيقت، انقلاب دردوران ارتجاع زيبا به نظر ميآمد. اما پيش از اين كه انقلاب سال ۱۷۸۹ اتفاق بيافتد، اردوى روشنگرى به دو بخش منشعب شده بود: بخشى كه اساسا بورژواهاى ناباور و به لحاظ اجتماعى محتاط، اگر نه محافظهكار تمام عيار بودند، شبيه ولتر (” باغ خود را كشت كنيد”) (۱۳). و بخش ديگرايدئولوگهاى خرده بورژواى راديكالترى چون ژان ژاك روسو كه الهام بخش انقلابيون ژاكوبن به شمار ميرفتند. اين انشعاب طى انقلاب عمق پيدا كرد. پس از فازهاى پى درپى ضد انقلاب، (تروميدور،حكومت كنسولى بناپارت، امپراطور، بازگشت بوربنها) عكس بدبينى قرن هفدهم امرى عادى شد، امرى كه شيفتگان پيشين انقلاب را نيز شامل شد. مثال اين وضعيت را در اشعار شاعر انگليسى وردورث (اما نه در اشعار شلى) ميتوان ديد. تنها اقليت كوچكى همچنان به انقلابات آتى اميد بسته بود و براى آن فعاليت ميكرد (۱۴). وفاق نسبى عبارت بود از: هزينهى ثابت انقلاب بسيار بالاست، به خصوص با توجه به اين كه دستاورد پيروزى آن ناچيز است.( ۱۵)
ترميدور انقلاب روسيه و پيآمدهاى نا گوار آن و ترس وحشت استالينيسم همان بيزارى نسبت به انقلاب را توليد كرد: ابتدا در اواخر دهه سى و دههى چهل و سپس بعد از لغو موقت حكم اعدامها در دههى شصت و اوائل دههى هفتاد و از اواسط دههى هفتاد در مقياسى عمومى. دخالت شوروى در چكسلواكى و مخصوصا در كامبوج و افغانستان، اما از آن هم عموميتر موج انقلابى سالهاى ۱۹۶۸ تا ۱۹۷۵ در اروپا، از فرانسه تا چكسلواكى، ايتاليا و پرتقال، اين عقبنشينى را تقويت كرد. بار ديگر وفاق نسبى را ميشد در اين فرمول خلاصه كرد: انقلابات از هر نقطه نظرى هم مفيد اند هم مضر؛ از منظر پيشرفت به سوى جامعهاى انسانيتر. در حقيقت، اين فرمول يكى از شعارهاى كليشهاى اصلى ايدئولوژيهاى مسلط نئوليبرالى، نومحافظه كارى و نئورفورميستى امروزى است.
با اين همه، اين فرمول برحقايق نيمبند روشن، اگر نه بر رازورزى تمام عيار مبتنى است. اين ايده كه انقلابات به اين نقطه آغازهاى تاريخى برميگردد، اگر نه به موقعيتهائى بدتر از موقعيتهاى پيشاانقلابى، عموما پايهاش بر سردرگمى بين ضد انقلابهاى اجتماعى و سياسى گذاشته شده است. درعين حال ضد انقلابهاى اجتماعى چندى رخ دادهاند كه استثنا اند نه قاعده. ناپلئون و لوئى هيجدهم هيچكدام شرايط اجتماعى- اقتصادى نيمه فئودالى و حاكميت سياسى اشرافيت نيمه فئودالى را به نواحى روستائى فرانسه باز نگرداندند؛ يا استالين و دنگ شيائوپينگ سرمايهدارى را در روسيه و چين مستقر نكردند.(۱۶) احياء سلطنت در انگليس، انقلاب شكوهمند را در اندك زمانى به دنبال داشت. سازش قانون اساسى امريكا در نهايت نه به عموميت يافتن كار بردگى، بلكه به جلوگيرى از آن پس از جنگ داخلى منتهى شد. اين فهرست را ميتوان به دلخواه بسط داد.
مسائل مربوط به گزينش ذهنى با اين ترازنامهى عينى ارتباط تنگاتنگ دارند. آنها [ گزينشهاى ذهنى] ناباوران و بدبينان را با مشكلى واقعى روبهرو ميكند. ضد انقلابات صرفا بازتاب ” طبيعى ” نسبت به انقلابات نيستند، يعنى حاصل يك حركت مكانيكى گريزناپذير. آنها حاصل همان تشديد تضادهاى ذاتى نظامى هستند كه موجب انقلاب ميشوند، البته با دگرگونياى در مناسبات اجتماعى – سياسى قدرت. آنها افول نسبى فعاليت و كارآئى سياسى توده را بازتاب ميدهند. در اين جا، در واقع، يك “قانون طبيعى” عمل ميكند. از آنجا كه انقلابات تودهاى واقعى معمولا از سطح كيفا بالاترى از فعاليت سياسى تودهاى برخوردار است، چنين سطحى را به دلائل مادى و روانشناختى روشنى نميتوان به طور نامحدود حفظ كرد. بايد توليد كرد تا بتوان چيزى براى خوردن داشت و وقتى تظاهرات ميكنيم و در ميتينگهاى تودهاى شركت ميجوئيم، توليد نميكنيم. بنابراين، تودههاى وسيع مردم نميتوانند به طور دائم در بر انگيختگى شديد و با هزينهى بالاى انرژى عصبى زندگى كنند.(۱۷ )
در پيوند با اين وضعيت، فعاليت و كارآئى طبقات و لايههاى حاكم و حاميان رنگارنگ و طفيليهايشان افزايش پيدا ميكند. ابتكار، دست كم به طور موقت، از دست “چپ” به دست “راست” ميافتد (و البته نه با پيروزى كامل) ضد انقلابات شكست خورده همانند انقلابات شكست خورده وجود داشته است (۱۸). ضد انقلابات پيشگيرنده نيز وجود داشتهاند: براى نمونه اندونزى ۱۹۶۵ و شيلى ۱۹۷۳. اما دقيقا همين ضد انقلابات پيشگيرانه به روشنى مشكل ناباوران بدبين را برملا ميكند. درچارچوب بهزيستى بشر و به لحاظ تلفات انسانى، عموما هزينه ضد انقلابات بسيار بالاست- بسيار بالاتر است از هزينه انقلابات. منطقى است كه براى سركوب تودهى وسيع مردم معمولى بسيار فعال، در مقايسه با از كار انداختن يك گروه كوچك حاكم، خونريزى، سركوب، قصاوت و از جمله شكنجه بسيار زيادى لازم است. بنابراين، با خوددارى از مداخلهى فعال عليه يك ضد انقلاب در حال قدرتگيرى – به بهانهى اين كه انقلاب بى هوده و نامطلوب است- شخص به همدست منفعل، اگر نه فعال، يك ضد انقلاب خونريز ورنج و بدبختى تودهاى گسترده تبديل ميشود.
اين وضعيت [همدست شدن منفعل با ضد انقلاب] به لحاظ اخلاقى نفرتانگيز است، از اين لحاظ كه روادارى، كمك و شركت در خشونت و استثمار استثمارشوندگان معنى ميدهد، و در عين حال هر نوع توجيه و بهانهتراشى جهت امتناع از يارى رساندن به ستمديدگانى را جستجو ميكند كه از خود دفاع و براى رهائى تلاش ميورزند. اين وضعيت درعين حال به لحاظ سياسى هم مخرب هم نفرتانگيز است و در تحليل نهائى از نقطه نظرايثار ادعائى ناباوران به دفاع از نهادها و اصلاحات دموكراتيك، نابودكننده است.
در اين مورد غمانگيزترين نمونه سوسيال دموكراسى آلمان در پايان جنگ جهانى اول بود. ابرت و نوسكه با انگيزهى ادعائى “نجات دموكراسى” سلسله مراتب ارتش امپراطورى و واحد افسران پروسى را دست نخورده باقى گذاشتند. آنها به كمك اين ارتش ابتدا در برلين و سپس در سراسر كشور عليه كارگران توطئه كردند. آنها ژنرالهاى ارتش را به داوران سياسى جمهورى وايمار تبديل كردند. به آنها اجازه دادند ارتش داوطلب را به وجود آورند و تثبيت كنند. بخش قابل ملاحظهاى از اين ارتش داوطلب همان نيروئى بودند كه بعدها كادرهاى واحد حمله ( اس. آ.) و واحد رزمى ( اس. اس. ) حزب ناسيونال سوسياليست كارگر آلمان از ميان آنها عضو گيرى شدند. بدين ترتيب آنها زمينه رشد و سرانجام كسب قدرت به دست نازيها را فراهم كردند و نازيها هم به نوبهى خود نابودى سوسيال دموكراسى را سبب شدند. آنها [سوسيال دموكراتها] گمان ميكردند كه ميتوانند جلوى سير قهقرائى و ارتجاع را در چارچوب يك ضد انقلاب دموكراتيك سد كنند. (۱۹) اين درس تلخ تاريخ بود: زمانيكه تشديد تضادهاى اجتماعى – اقتصادى سركوب كامل و نه محدود جنبش تودهاى را به هدف بلافصل طبقهى حاكمه تبديل ميكند، ضد انقلاب دموكراتيك غالبا به ضد انقلابى بس مقتدرتر وسبعانهتر ميانجامد.
اين وضعيت تصادفى نيست، بلكه با منطق تاريخى عميقتر خوانائى دارد. ماهيت انقلاب اغلب با گسترش انفجارگونهى قهر و كشتار تودهاى شناخته ميشود. اين البته درست نيست. ماهيت انقلاب در سياست به معنى استفاده از قهر نيست، بلكه به چالش طلبيدن راديكال و كيفى- و سرانجام سرنگونى- ساختارهاى قدرت اقتصادى يا سياسى حاكم است. هرچه شمارش مردمى كه در حركات تودهاى اين ساختارها را هدف قرار دهند گستردهتر باشد، تناسب قدرت ميان انقلاب و ارتجاع [به نفع انقلاب] مناسبتر ميشود و اعتماد به نفس اولى [نيروى انقلاب] بيشتر و درماندگى اخلاقى- ايدئولوژيك ارتجاع افزايش پيدا ميكند و[در نتيجه] تودهها كمتر به استفاده از قهر تمايل نشان ميدهند. در حقيقت، استفاده گسترده از قهر براى انقلاب در آن فاز مشخص روند تاريخى زيانبار است.
اما آنچه اغلب، اگر نه هميشه، در مرحلهاى از روند انقلابى پيش ميآيد رويكرد مايوسانهى راديكالترين و مصممترين بخشهاى اردوى حاكمان به قهر است، و هدف به خطر انداختن همه چيز است پيش از آنكه خيلى دير شده باشد، زيرا آنها هنوز منابع انسانى و مادى انجام چنين كارى را دراختيار دارند. بدين ترتيب، در مقطع تعيين كنندهى روياروئى انقلاب و ضد انقلاب عموما خصلت قهرآميزى پيدا ميكند. البته درجهى قهر عمدتا به تناسب كلى قوا بستگى دارد. تودهها درپاسخ به قهر ارتجاع به دفاع از خود مسلحانه روى خواهند آورد. فروريختگى، از كار افتادگى و خلع سلاح ضد انقلاب مسير پيروزى انقلاب را هموار ميكند. پيروزى ضد انقلاب به خلع سلاحها بستگى دارد. (۲۰ )
زمانيكه بحران به اوج ميرسد، هنگامى كه مناسبات قدرت همهى ميانجيهاى خود را از دست ميدهد و به موجودى عريان تبديل ميشود، صورتبندى فردريك انگلس مصداق تجربى خود را نشان ميدهد: در تحليل نهائى، دولت يك باند مسلح است. طبقه يا لايهاى كه نيروى مسلح را در اختيار دارد (چه در اختيار داشته باشد چه آن را فتح كند ) قدرت دولتى را در دست دارد. باز هم اين آن چيزى است كه درونمايه انقلاب و ضد انقلاب را تشكيل ميدهد. تنها نظارهگر بودن نميتواند جلوى اين رودرروئى را بگيرد يا روز پاسخگوئى را به تاخير اندازد. در تحليل نهائى وحشت و نفرت ناباوران و اصلاحطلبان از انقلاب گزينشى تلويحى را شامل ميشود: حفظ وضع موجود زيان كمترى از هزينهها و پيآمدهاى سرنگونى انقلابى آن در بر دارد. اين گزينش بازتاب محافظهكارى اجتماعى است و نه داورى معقول ترازنامه اثبات شدنى “هزينههاى” تاريخى يعنى هزينههاى انقلابات و ضد انقلابات.
هيچ انسان معمولى براى قهر، به مثابه وسيله دستيابى به هدفهاى اجتماعى خود ارجحيت قائل نيست. همهى جريانات مترقى و سوسياليست بايد براى كاهش قهر به پائينترين سطح ممكن تلاش كنند. فقط اشخاص بسيار ناسالم- كه در كمك به بناى يك جامعه بى طبقه واقعى كاملا ناتوان اند- ميتوانند واقعا از اعمال قهر در مقياس وسيع و حمايت از آن لذت ببرند. در حقيقت، نفى رو به افزايش قهر درتعداد هرچه بيشتر كشورها نشانهى آشكار آنست كه، دست كم، در هفتاد تا هفتادوپنج سال گذشته پيشرفت ايدئولوژيك اخلاقى معينى وجود داشته است. فقط كافى است دفاع نسنجيده و بى شرمانهى تقريبا همهى روشنفكران و سياستمداران پيشتاز غربى از جنگ بين سالهاى ۱۹۱۴ تا ۱۹۱۸ با نفرت همگانى امروزهى مردم در همان محيط اجتماعى- فرهنگى را با هم مقايسه كنيم تا [ در اين زمينه ] متوجه پيشرفت آن بشويم.
معيارهاى دوگانهى اخلاقى همچنان برمناسبات بين طبقاتى و بين دولتى تفوق كامل دارد، اما مشروعيت استفاده گسترده از قهر از سوى حاكمان، دست كم، به شيوهى منظم و پيگيراز جانب شمار بيشترى از مردم در مقايسه با سالهاى ۱۹۱۸-۱۹۱۴ و يا ۱۹۴۵-۱۹۳۹ زير سئوال برده ميشود. آينده، در واقع حتى بقاى فيزيكى بشريت به نتيجهى اين مسابقه بين خود آگاهى فزايندهى مردم نسبت به رد ضرورى رو-در-روئى مسلحانه از يك سو، و ويرانگى واقعى رو به افزايش سلاحهاى موجود و آتى، از ديگر سو، بستگى دارد. اگر اولى [خودآگاهى] نتواند با عمل سياسى موفق دومى [ويرانگرى فزاينده سلاحهاى موجود و آتى] را از ميان ببرد، دومى سرانجام نه تنها اولى بلكه زندگى بشر بر روى زمين را نابود خواهد كرد.
اما چنين عمل سياسى فقط ميتواند انقلابى باشد و در نتيجه به معنى استفاده، حداقل، محدود از نيروى مسلح است. باور به امرى به جز اين، به معنى باو به اين نكته است كه حاكمان اجازه ميدهند، بدون استفاده از سلاحهائى كه در اختيار دارند، به شيوهى كاملا مسالمتآميز خلع سلاح شوند. اين به معنى انكار تهديدى است كه از جانب هر ضد انقلاب قهارى در ميان است. چنين باورى در پرتو تجربه تاريخى كنونى كاملا واهى و خيالپردازانه است. اين باور براين فرض بنا شده است كه طبقات و اقشار حاكمه را همواره ليبرالهاى خيرخواه معتدل نمايندگى ميكنند. اين را به زندانيان گتوى ورشو و آشويتس بگوئيد، اين را به ميليونها قربانى در جاكارتا بگوئيد، اين را به جمعيت تحت ستم غير سفيدپوست افريقاى جنوبى بگوئيد، اين را به ملتهاى اندونزى، به كارگران و دهقانان شيليائى و السالوادورى بگوئيد، اين را به شركتكنندگانى كه در انتفاضه به قتل رسيدند بگوئيد؛ و به ميليونها ميليون قربانيان ارتجاع و ضد انقلاب طى جنگهاى استعمارى در قرن نوزدهم و كمون پاريس بگوئيد. وظيفه ابتدائى اخلاق بشرى حكم ميكند كه در رو-يا-روئى با آن سابقهى دهشتناك از هر نوع عقب نشينى به خصوصى سازى (مجدد) اجتناب كرد و با تمامى نيروى لازم به يارى ستمديدگان، استثمارشوندگان، تحقيرشدگان و پايمال شدگان پرداخت و براى رهائى آنها مبارزه كرد. چنين كارى در نهايت از فرد شركتكننده [در مبارزه براى رهائى] شخص انسانتر يعنى خوشبختترى به وجود ميآورد، به شرطى كه پاى هيچ مصالحهى رئال پوليتيك كاذب نرود و قانون زير را موكدا رعايت كند: هميشه و در همه جا عليه هر نوع وضعيت اجتماعى و سياسى مبارزه كند كه انسانها را مورد استثمار و ستم قرار ميدهد.

۳ – امكان انقلاب در غرب
انقلابات و ضد انقلابات فرايندهاى تاريخى واقعى اند و هميشه در شكلبنديهاى اجتماعى- اقتصادى واقعى موجودى رخ ميدهند كه همواره از مشخصات ويژهاى برخوردارند. هيچ دو كشورى در جهان دقيقا مشابه يكديگر نيستند، اگر فقط به اين دليل كه طبقات اجتماعى اصلى آنها و فراكسيونهاى عمدهى اين طبقات محصول تاريخ ويژه هريك از آنهاست. بنابراين ماهيت هر انقلابى بازتابدهندهى تركيب بى نظير عام و خاص است. عام ريشه در منطق انقلابات دارد، همانطور كه پيشتر نشان داده شد. خاص بر آمده از ويژگى هر يك از مجموعه مناسبات توليدى و مناسبات قدرت سياسى خاص در يك كشور معين، در لحظهى مشخص و با تضادهاى درونى و تشديد اين تضادها همراه با پويائى ويژهى آنها است.
يك استراتژى انقلابى (۲۱) نشان دهندهى تلاش آگاهانهى انقلابيون است، به طورى كه بتوانند با فعاليتهاى سياسى خود بر نتايج فرايندهاى عينى انقلابى به نفع پيروزى ستمديدگان و استثمارشوندگان اثر بگذارند. اين ستم ديدگان و استثمارشوندگان در دنياى امروز اساسا پرولتارياى مزدبگير، متحدان آن و دهقانان تهيدست اند. بنابراين، استراتژى انقلابى ميبايد به نوبهى خود استراتژى ويژهاى باشد كه حداقلى از شانس موفقيت را داشته باشد. اين به معنى آنست كه [اين استراتژى] بايد با واقعيت اجتماعى متنوعى خوانائى داشته باشد كه بر دنياى امروز غلبه دارد. ميتوانيم از فرمول “سه بخش انقلاب جهانى” جهت مشخص كردن وظائف استراتژيك متفاوت يعنى به طور كلى: انقلاب پرولترى در كشورهاى امپرياليستى، انقلاب مركب دموكراتيك- ملى، ضد امپرياليستى و سوسياليستى در كشو هاى به اصطلاح “جهان سوم” و انقلاب سياسى در شكلبنديهاى اجتماعى پسا سرمايه دارى استفاده كنيم (۲۲ ). هر يك از اين انقلابات را به نوبت بررسى ميكنيم.
در مورد كلان شهرهاى صنعتى سرمايهدارى، به امكان موثر بودن استراتژى انقلابى ايراد شديدى گرفته شده است. بسيارى از ناباوران و رفورميستها از خود ابائى ندارند كه ادعا كنند كه انقلابات بيهوده و زيانبار اند. همينطور هم اضافه ميكنند كه انقلابات در اين كشورها غير ممكن است، درهر حال اتفاق نميافتند و اميد به آنها ويا در انتظار آنها بودن كاملا خيالپردازى است، واينكه تلاش براى تدارك آنها يا حمايت از آنها اتلاف كامل وقت و انرژى است.
اين شيوهى استدلال اساسش بر دو فرضيه متفاوت- و اساسا متناقض- گذاشته شده است. اولين فرضيه (كه هنوز هم صادق است) مبين آنست كه هيچ انقلاب ظفرمندى تاكنون در يك كشور امپريالستى اتفاق نيافتاده است. مورد انقلاب سال ۱۹۱۷ روسيه را موردى استثنائى ميدانند كه [ثمرهى] تركيب بى نظير كم توسعه يافتگى و امپرياليسم بوده است. اما غيرمنطقى و حتى كودكانه است كه فقط انقلاباتى را به رسميت بشناسيم كه به ثمر رسيدهاند. وقتى بپذيريم كه فرايندهاى انقلابى در قرن بيستم در كشورهاى امپريالستى وجود داشت، بى ترديد نتيجهگيرى منطقى براى يك فرد انقلابى بررسى دقيق آنهاست، به طوريكه بتواند مسيرى را ترسيم كند كه وقتى در آينده انقلابى به وقوع پيوست، شكست آن غيرمحتمل شود. فرض دوم براين مبناست كه هرآنچه باعث انقلابات در گذشته شد (۲۳) (بحرانها و فرآيندهاى انقلابى) هرگز اتفاق نخواهد افتاد. فرض بر اين است كه جامعهى بورژوائى – اقتصاد سرمايهدارى و دموكراسى پارلمانى- به درجهاى از ثبات رسيده و تودهى مزد و حقوق بگير را آن اندازه در خود “ادغام كردهاند” كه در آينده قابل پيش بينى به چالش جدى كشيده نخواهند شد.(۲۴) اين فرض كه در دوران شكوفائى پس از جنگ غلبه داشت (كاركرد آشكار آن افزايش غيرقابل انكار استاندارد زندگى و امنيت اجتماعى بود و اين پيآمد جانبى آن شكوفائى پس از جنگ براى پرولتارياى غرب بود). در [جنبش] ماه مه ۱۹۶۸ و پيآمدهاى بلافصل آن، دست كم، در جنوب اروپا (و تا حدودى در بريتانيا در اوائل دهه هفتاد) به طور جدى به چالش گرفته نشد. اين فرض به دنبال عقب نشينى پرولتاريا عمدتا به موضع مبارزات دفاعى پس از سا ل ۷۵- ۱۹۷۴ در كشورهاى متروپل اعتبار زيادى كسب كرد.
بايد اساس پرسش را درك كرد. ظاهرا اين در واقع يك پيشگوئى است كه به لحاظ تاريخى درستى يا نادرستى آن ثابت خواهد شد. اين فرض به هيچوجه حقيقت بى چون و چرا نيست، و چيزى نيست جز يك فرضيهى قابل بحث و بررسى كه گونهاى از گرايشات اصلى تكوين سرمايهدارى در بخش پايانى قرن بيستم را طرح كرده است كه عبارت است از: تناقضات كاهشيابنده و توان نظام [سرمايهدارى] در اجتناب از بحرانهاى انفجارى اگر نه فاجعه بار.
اين فرض در اين مفهوم شباهت چشمگيرى با فرض قابل بحث و بررسى روايت كلاسيك رفورميسم دارد، يعنى رد چشمانداز انقلابى و استراتژى انقلابى: روايت برنشتاين. برنشتاين در كتاب خود كه ” بحث رويزيونيسم” را مطرح ميكند، به طور آشكارى كاهش عينى و فزاينده تضادهاى درونى نظام [ سرمايهدارى] را پيش فرض قرار مى دهد و آن را به مثابهى مقدمه نتيجهگيريهاى رفورميستى خود ميآورد: هرچه بحرانهاى سرمايهدارى كمتر باشد، گرايش به جنگ هم تقليل مييابد. هرچه دولتهاى خودكامه كمتر باشد، درگيريهاى خشونتآميز در جهان كاهش مييابد. (۲۵ ) روزا لوكزامبورك در پاسخى موجز و مختصر به او گفت كه دقيقا عكس اين قضيه صادق است. و زمانى كه كائوتسكى تحت تاثير انقلاب ۱۹۰۵ روسيه از هر زمان ديگرى به ماركسيسم انقلابى نزديكتر شد و آموزگار بى چون و چراى لنين، روزا لوكزامبورك و تروتسكى بود،(۲۶) صريحا چشمانداز فاجعههاى گريزناپذيرى كه سرمايهدارى موجب آنها ميشود را به مثابهى يكى از ستونهاى اصلى ماركسيسم انقلابى پذيرفت. (۲۷ ) زمانى كه با ماركسيسم انقلابى فاصله گرفت، اين فاجعهها از نظرش هرچه بيشتر غيرمحتمل شدند يعنى شروع كرد هم نظرشدن با فرضيه قابل بحث و بررسى وجدآميز برنشتاين. ( ۲۸ )
سابقهى تاريخى برملاكننده چيست؟ دو جنگ جهانى، بحران اقتصادى سال ۱۹۲۹ و بعد از آن، فاشيسم، هيروشيما، جنگهاى استعمارى بى شمار و گرسنگى و بيمارى در جهان سوم، فاجعه زيست محيطى كنونى، ركود اقتصادى طولانى جديد، اشاره نميشود كه اين روزا لوكزامبورك بود كه صحت نظرش ثابت شد. نه برنشتاين وتاريخ صحت نظر كائوتسكى ۱۹۰۷ و نه كائوتسكى معتقد به “اولترا امپرياليسم” در سال۱۹۱۴ را ثابت كرد. امروزه فرمول معروف ژان ژورس از هر زمان ديگرى درستتر مينمايد: اينكه سرمايهدارى متاخر همانند ابر طوفانزا پى درپى حامل بحرانها و فاجعههاى ناگوار است. ( ۲۹) اين حقيقت آشكار – آشكار به اين معنى كه شواهد محكم تاريخى به مدت سه ربع قرن صحت آنها را به اثبات رسانده است- زمانيكه تلويحا گفته شود كه ماركسيستهاى انقلابى فاجعههاى مداومى را هر ساله و در هركشور امپرياليستى پيشگوئى يا پيشبينى ميكنند، به كاريكاتور بى معنائى تبديل ميشود. يك گروه تندرو به كنار، ماركسيستهاى جدى هرگز چنين موضعى را اخد نكردهاند، و هرگز در خصوص كشورهاى مشخصى مرتكب تحليل اشتباه و ارزيابى نادرست نشدهاند. اگركسى پيچيدگيهاى بحران اقتصادى،اجتماعى و سياسى در غرب و ژاپن از سال ۱۹۱۴ به اين سو را به گونهى معقولى تجزيه و تحليل كند، برآيند آن ايستار غليانات ادوارى مبارزات تودهها در پارهاى از كشورهاى متروپل است، مبارزاتى كه گهگاه روندهاى انقلابى را در برنامه خود ملحوظ داشتهاند. از نظر ما سازوكارهائى كه در آن راستا عمل ميكنند امروزه هم همانند دوره افت تاريخى وجه توليد سرمايهدارى كارآئى دارد كه ماركسيستها ارزيابى كرده بودند. زحمت اثبات اينكه قضيه ديگر چنين نيست بر عهدهى كسانى است كه معتقدند جامعه بورژواى امروزى به نوعى از پايه با سال ۱۹۳۶ متفاوت است، اگر نخواهيم از جامعه سال ۱۹۶۸ سخنى به ميان آورده باشيم. هنوز برهان قانع كننده اى در آن خصوص نديدهايم.
مفهوم انفجارهاى انقلابى محتمل ادوارى و نه مداوم در كشورهاى امپرياليستى منطقا به شناسايى جايگاه انقلابات ممكن در غرب منتهى ميشود. شناخت اين جايگاه، اين انقلابات را اساسا ” فراگشتار” كيفى مبارزات و تجارب تودهاى زمانهاى غيرانقلابى ميداند. ما اغلب اين روند ” زود رس” را نه مبتنى بر گمانه زنى يا خيال خام بلكه بر تجربه خيزشهاى پيشا انقلابى و انقلابى ميدانيم كه واقعا در غرب اتفاق افتادهاند.( ۳۰ ) بنابر اين ميتوانيم خود را به خلاصه كردن اين فرايند در سلسله رويدادهاى زير محدود كنيم: اعتصابات تودهاى، اعتصابات عمومى- سياسى، يك اعتصاب عمومى، يك اعتصاب عمومى نشسته، همآهنگى و تمركز كميتههاى اعتصاب كه به روش دموكراتيك انتخاب شدهاند، دگرگونى اعتصاب عمومى “منفعل” به اعتصاب عمومى “فعال” كه در آن كميتههاى اعتصاب با برعهده گرفتن كاركردهاى دولت در درجه نخست در بخش عمومى و مالى آغاز ميكنند (كنترل حمل و نقل عمومى، دسترسى به ارتباط از راه دور، دسترسى به حسابهاى بانكى و حسابهاى پسانداز كه به اعتصاب كنندگان محدود ميشود، خدمات درمانى رايگان تحت همان مقام [كميتههاى اعتصاب]، به موازات آن تدريس معلمان در مدارس تحت مسئوليت “اعتصابكنندگان” همگى نمونههائى هستند از دستاندازى به قلمرو كاركردهاى شبه دولتى كه از دل يك اعتصاب عمومى “فعال” بيرون ميآيد). اين وضعيت به موقعيت قدرت دوگانهى عملى عمومى منتهى ميشود كه با برآمد دفاع از خود تودهها همراه است.
اين سلسله رويدادها گرايشاتى را تعميم ميدهد كه در نقطه اوج مبارزات تودهها در غرب آشكار شده است: ايتالياى شمالى در سال ۱۹۲۰، جولاى سال ۱۹۲۷ در اطريش، ژوئن ۱۹۳۶ در فرانسه، جولاى ۱۹۴۸ در ايتاليا، مه ۱۹۶۸ در فرانسه، “پائيز داغ” ۱۹۶۹ در ايتاليا و مراحل تعيينكنندهى انقلاب پرتقال در سال ۷۵-۱۹۷۴. ديگر تجارب اعتصاب عمومى (۳۱ ) هم سلسله رويدادهاى مشابهى را درآلمان ۱۹۲۰ واسپانياى (مخصوصا كاتالونى) سال۱۹۳۷ -۱۹۳۶ را شامل ميشود.(هرچند بر زمينهى اجتماعى بسيار متفاوت، گرايش پرولتارياى صنعتى به عمل به همان مفهوم عام در موقعيتهاى انقلابى را ميتوان در مجارستان سال ۱۹۵۶، چكسلواكى سال۶۹-۱۹۶۸ و لهستان ۸۱-۱۹۸۰ مشاهده كرد).
چنين نظرى در بارهى رفتار انقلابى پرولترى در كشورهاى امپرياليستى حل مسالهاى را آسان ميكند كه از آغاز قرن بيستم به بعد به دغدغهى فكرى ماركسيستهاى انقلابى تبديل شده است. مساله از اين قرار است: رابطهى بين مبارزه براى رفورم (رفورمهاى اقتصادى و سياسى- دموكراتيك ) و تدارك انقلاب. پاسخى كه روزا لوكزامبورك در همان شروع اين بحث ارائه داد همچنان درستى و اعتبار خود را حفظ كرده است. (۳۲ ) تفاوت بين اصلاح طلبان و انقلابيون به هيچ وجه اين نيست كه انقلابيون اصلاح را رد ميكنند و اصلاح طلبان براى اصلاح مبارزه ميكنند. سهل است: در مبارزه براى [دستيابى] به همهى اصلاحاتى كه با نيازها و دلمشغوليهاى تودهها خوانائى دارد، انقلابيون مصممترين و كارآترين مبارزا ن به شمار ميروند. بنابراين تفاوت واقعى بين اصلاحطلبان و ماركسيستهاى انقلابى را ميتوان اينگونه خلاصه كرد:
۱- سوسياليستهاى انقلابى بدون رد يا به حاشيه راندن ابتكارات قانونى، مبارزه براى رفورم از طريق فعاليتهاى گسترده و كامل فراپارلمانى را در اولويت قرار ميدهند.
۲- سوسياليستهاى انقلابى بدون نفى ضرورت توجه به تناسب قواى اجتماعى- سياسى، از اينكه خود را به اصلاحات قابل قبول بورژوازى يا بدتر از آن به اصلاحاتى محدود كنند كه بنيان مناسبات اجتماعى و سياسى قدرت را در هم نريزد، اجتناب ميكنند. به همين دليل است كه اصلاحطلبان هرگاه كه نظام دچار بحران ميشود مبارزهى آنها براى اصلاح ضعيفتر و ضعيفتر ميشود، زيرا آنها هم همانند سرمايهداران راستاى “بيثبات كننده” چنين مبارزاتى را درك ميكنند. از نظر انقلابيون مبارزه در راه نيازها و منافع تودهها و نه دفاع از نيازها يا منطق نظام يا حفظ اتفاق نظر با سرمايهداران در اولويت قرار دارد.
۳- از منظر اصلاحطلبان محدود كردن يا از ميان بردن مصائب سرمايهدارى روندى تدريجى است. انقلابيون، برعكس، به تودهها اجتنابناپذيرى بحرانها را ميآموزند و اين كه بحرانها انباشت تدريجى اصلاحات را قطع و هر- از – گاهى به تهديدى براى نفى آنها يا از بين بردن واقعى آنها تبديل ميشوند.
۴- گرايش اصلاحطلبان بر اين امر استوار است كه مانع همه شكلهاى كنش مستقيم تودهها شوند يا حتى سركوب كنند، گرايشهائى كه از نهادهاى بورژوايى فراتر ميرود يا آنها را تهديد ميكند. انقلابيون، برعكس، به گونه منظم از خودفعاليتى و خود سازماندهى تودهها، حتى در مبارزات روزمرهى آنها براى اصلاحات بلاواسطه بدون در نظر گرفتن پيآمدهاى “بى ثباتكنندهى” آنها، پشتيبانى و در راه بسط و شكوفائيشان تلاش ميكنند؛ و بدين ترتيب سنت و تجربه مبارزه تودهاى گستردهترى را به وجود ميآورند، و به پديدارى موقعيت قدرت دوگانه، زمانى يارى ميرسانند كه مبارزات تودهاى عمومى- يك اعتصاب عمومى – اتفاق ميافتد. از اين رهگذر آن نوع انقلابات پرولترى كه در بالا ترسيم شد را ميتوان حاصل انداموار يا اوج- مبارزات گستردهتر تودهها براى اصلاحات در دوران پيشا انقلابى يا حتى غير انقلابى دانست.
۵ – اصلاحطلبان معمولا خود را به تبليغ اصلاحات محدود ميكنند. ماركسيستهاى انقلابى مبارزه براى اصلاح را با تبليغ مداوم و منظم مبارزهى ضد سرمايهدارى تلفيق ميكنند. آنها به تودهها مصائب نظام را ميآموزند و از سرنگونى انقلابى آن طرفدارى ميكنند. صورتبندى و مبارزه براى خواستهاى انتقالى در اين جا نقشى كليدى دارد كه درعين حال كه با نيازهاى تودهها منطبق است، اما در چارچوب نظام تحققپذير نيست.
آيا چنين ديدى درمورد “انقلاب واقعا امكانپذير” در غرب كم بها دادن جدى به مانعى نيست كه دلبستگى آشكار پرولتارياى غرب به دموكراسى پارلمانى در راه سرنگونى نهادهاى بورژوازى به وجود آورده است و بدون از بين بردن آنها هيچ انقلاب ظفرمندى ممكن نيست ؟ به گمان من چنين نيست.
در درجهى نخست، جنبههاى بسيارى از دلبستگى مشروع تودهها به حقوق و آزاديهاى دموكراتيك به هيچ وجه به معنى دلبستگى آنها به نهادهاى دولتى بورژوائى نيست. اين دلبستگى، با استفاده از صورتبندى روشنگر تروتسكى، عبارت است از هستههاى دموكراسى پرولترى در دولت بورژوائى ( ۳۳ ) هرچه خودفعاليتى، خود بسيجى و خود سازماندهى تودهها گستردهتر باشد، پروانهى قدرت دموكراتيك كارگران بيشتراز پيلهى تولد “بورژوائى” خود فاصله ميگيرد و خود را نشان ميدهد. مساله اساسى عبارت خواهد بود از رو-در-روئى فزاينده بين “هسته عريان” قدرت حاكميت بورژوائى (دولت مركزى، دستگاه سركوب وغيره ) و دلبستگى تودهها به نهادهاى دموكراتيكى كه آنها خود كنترل ميكنند.
در درجه دوم، هيچ دليلى دركار نيست كه به شيوهى مطلق و جزمى با ارگانهاى قدرت مستقيم كارگران و تودهها و ارگانهايى كه در نتيجهى حق راى همگانى يكپارچه به وجود آمدهاند، مخالفت كرد. كارگران و شوراهاى مردمى و همآهنگى متمركز آنها (در سطح كنگرههاى شورائى محلى، منطقهاى، ملى،و بينالمللى) ميتوانند شكلهاى موثرتر و دموكراتيكتر اعمال قدرت اجتماعى، اقتصادى و سياسى مستقيم ميليونها زحمتكش را ممكن سازند. بنابراين اگر رد بلاهت پارلمانى ضرورت دارد، به همان اندازه هم ضرورى است بلاهت ضد پارلمانى را نيز مردود بدانيم. هر وقت و هر كجا تودهها با حق راى همگانى خواستند نوع ارگانهاى پارلمانى قدرت را داشته باشند- مثل مورد مجارستان، لهستان و نيكاراگوئه- انقلابيون موظف اند آن راى را بپذيرند. ضرورتى ندارد كه اين ارگانها جايگزين شوراها (سوويتها) شوند، يعنى تا آنجائيكه تودهها با تجربهى خود آموختهاند كه شوراهايشان ميتواند حقوق دموكراتيك و قدرت واقعى بيشترى از گستردهترين دموكراسى پارلمانى برايشان فراهم كند، و تا آنجائيكه تقسيم دقيق كاركردى كار بين ارگان نوع شورايى (سويتهاى نوع شوروى سابق) و نوع ارگانهاى پارلمانى به قانون اساسياى تحت شرايط قدرت كارگران فرا برويد.
البته نهادهاى شورايى را نيز ميتوان و بايد براساس حق راى همگانى انتخاب كرد. تفاوت اساسى بين دموكراسى پارلمانى و دموكراسى شورائى را نه در نحوهى انتخاب كه در شيوهى كاركرد آنها سراغ بايد گرفت. دموكراسى پارلمانى اساسا دموكراسى نمايندگى است، يعنى دموكراسى غيرمستقيم است و تا حد زيادى به حوزهى قانونى محدود ميشود. دموكراسى شورايى عيار بسيار بالاترى از دموكراسى مستقيم را در بر دارد از جمله اينكه انتخابكنندگان نسبت به نمايندگان خود از “حقى” برخوردار اند كه “تعهد و الزام” به همراه دارد و انتخاب كنندگان حق دارند آنها را [براى پاسخگوئى] هر آن فرا بخوانند. افزون برآن، دموكراسى شورايى به معنى سطح بالائى از وحدت كاركرد هاى قانونى و اجرائى است كه در تلفيق با اصل گردشى بودن در واقع اكثريت شهروندان را قادر ميسازد وظائف حكومتى را به عهده بگيرند. برگزارى مرتب مجامع همراه با تقسيم مهارتها نيز در خدمت همان هدف قرار دارد. يكى از ويژگيهاى اساسى دموكراسى شورايى اين است كه تجلى دموكراسى توليد كنندگان است، يعنى تصميمگيريهاى اقتصادى را به محيطهاى كار و محيطهاى فدراتيو كار ( در سطوح محلى، منطقهاى و سطح شعبهها) پيوند ميزند و به كسانى كه كار ميكنند در مورد حجم كار و ميزان توليدات و خدماتشان حق تصميم گيرى اعطا ميكند. چرا كارگران بايد موظف باشند فداكارى كنند، وقت و اعصاب و قدرت بدنى خود را صرف محصول بيشتر كنند زمانى كه عموما از اين احساس برخوردارند كه اين كوششهاى اضافى به نفع آنها نيست و به هيج وجهى نميتوانند درباره توزيع ثمرهى كار خود تصميم بگيرند؟ اگر سخنى از اقتصاد در كليت آن در بين نباشد كه مشخصهى بازار سرمايهدارى و اقتصاد بوروكراتيك دستورى است. دموكراسى توليد كنندگان هرچه بيشتر تنها راه غلبه بر كم شدن انگيزه (احساس مسئوليت) براى توليد به نظر ميرسد.

– – – – – – – – – – – – – – – – – – – –
اين نوشته بخش از يك مقاله طولانى است كه همراه با ترجمه مقالاتى ديگر در باره قهر، جنبش و رهبرى از اين مترجم به زودى در نشر بيدار به چاپ ميرسد.

زير نويس ها
۱- دقيقا به اين دليل كه مفهوم ماركسيستى انقلاب در برگيرندهى بُعد ضرورى كنش تودههاست، مفهوم “انقلاب از بالا” اگر چه انگلس نيز آن را بكار برده است و البته معناى نسبتا محدودى دارد، آنچنان كه بايد دقيق نيست. رفورمهاى ژوزف دوم در اطريش، الغاء نظام فئودالى به دست تزار الكساندر دوم [در روسيه]، اتحاد آلمان به دست بيسمارك، “انقلاب مى جى در ژاپن همگى تلاشهاى تاريخى است كه از طريق رفورمهاى راديكال از بالا براى جلوگيرى از انقلاب از پائين انجام گرفته شده است. نسبت موفقيت يا شكست اين انقلابات در رابطه با هدف تاريخى كه داشتهاند، مى بايد در هر مورد مشخص تجزيه و تحليل شود. همين امر را ميتوان با در نظر گرفتن شرايط متفاوت در مورد مسير رفورم گورباچف در اتحاد شوروى امروزه به كار گرفت.
۲- اين لطيفه مجلهى هفتگى ” رولوسيون دو پارى ” بود كه از پايان ماه اوت ۱۷۸۹ در پاريس منتشرشد.
۳- نگاه كنيد به “پايههاى اجتماعى اطاعت و عصيان ” اثر برينگتون مور . ام . اى. شارپ ، وايت پلينز. نيويورك . ۱۹۷۸.
۴- چنين بود وضعيت طى روزهاى پيش از سرنگونى شاه در خيابانهاى تهران، صحنهى تماشائى كه به علت رويدادهاى بعدى در ايران به فراموشى سپرده شد.
۵- اين امر به طور خود به خودى از تلاشى و خلع سلاح ارتش پيشين حاصل نميشود. طبقه حاكم ميتواند تلاش كند ارتش بورژوائى جديدى را به جاى ارتش قديم بگمارد، همانگونه كه پس از سقوط باتيستا در كوبا و سوموزا در نيكاراگوئه چنين تلاشى، البته بدون موفقيت، صورت گرفت.
۶ – توضيحى كه پيرامون سقوط شاه (ايران) شايع است از اين قرار است: مجموعهى “انقلاب سفيد “، بى ثباتى جامعهى سنتى ايران و وحشيگرى ساواك.
۷- در روسيه علت انقلاب فوريه تا مارس ۱۹۱۷ عبارت بود از پوسيدگى تزاريسم و وزن انگلى فوقالعاده بالاى استثمار دهقانان بر تكامل همه جانبهى اقتصادى روسيه. عواملى كه آغازگر آن انقلاب بود، عبارت بود از شورشهاى ناشى از گرسنگى زنان كارگر پتروگراد كه قزاقها از سركوبشان خوددارى ورزيدند. اين وضعيت توضيح دهندهى به وجود آمدن نوعى اتحاد واقعى بين طبقهى كارگر و دهقانان بود كه عكس وضعيتى بود كه طى سركوب انقلاب ۱۹۰۵ اتفاق افتاده بود. با اين همه، رابطهى ديالكتيكى عميقترى بين ساختار و تركيب رويدادها وجود دارد. نظم اجتماعى- سياسى ويژهى روسيهى تزارى تعيين كنندهى شركت آن در جنگ جهانى اول و نشاندهندهى ناتوانى فزايندهى آن در پرداختن به شروط مادى و سياسى لازم در پيشبرد يك جنگ موفقيت آميز بود. اين ناتوانى به نوبهى خود بحران اجتماعى را به نحو شگفتآورى شدت بخشيد و به كمبود مداوم مواد غذائى، شورشهاى ناشى از گرسنگى و در نتيجه به روزهاى تعيين كنندهى شروع انقلاب فوريه – مارس سال ۱۹۱۷ منتهى شد. براى درك لحظات انقلابى دوران معاصر- ازجمله انقلابات ناموفقى چون انقلاب ماه مه ۱۹۶۸ در فرانسه – به يك چنين تجزيه وتحليل چند جانبه نياز است. جاى آن دارد كه آنچه در فرانسه در اوج خيزش تودهاى و اعتصاب عمومى رخ داد را، على رغم شكست آن، يك انقلاب بدانيم. و عامل آغازگر شورش دانشجوئى در پاريس را بايد بر متن بحران ساختارى عميقتر مناسبات اجتماعى و سياسى بررسى كرد. در اين مورد مطلب مفيد بررسى ارزندهى جامعه شناس روسى، الكس دى. كلوپين است تحت عنوان “جنبشهاى جديد اجتماعى در غرب: علل و چشماندازهاى توسعهى آنها” كه تجزيه تحليلهاى ماركسيستى غربى را تكميل ميكند.
۸- در روسيه منافع مادى قزاقها به عنوان فرزندان دهقانان، پيوندهاى اين منافع با آگاهى سياسى از يك سو و با بحران انفجارى روابط توليدى در حومهى كشور از ديگر سو، همگى توضيح دهندهى تغيير مشخص رفتار قزاقها در لحظه و محل معين است.
۹- البته امكان دارد كه اين شروع ناگهانى فقط موقت باشد و تنها چند هفته يا چند ماه طول بكشد. اما اين امر واقعى بودن فروپاشى را كاهش نميدهد. درآلمان – و نه فقط آنجا بلكه مخصوصا در برلين- چنين اتفاقى در ماههاى نوامبر و دسامبر ۱۹۱۸ رخ داد. در فرانسه چنين وضعيتى در اوج [ شورش] ماه مه سال ۱۹۶۸ پيش آمد. در حقيقت، اخيرا تاييد شد كه در آن لحظه ژنرال دوگل نتوانست به ژنرال ماسو، فرمانده ارتش فرانسه در آلمان، تلفن بزند: ژنرال دوگل در اثر اعتصاب عمومى موثرى كه وجود داشت كنترل خود بر كل سيستم ارتباط دور را از دست داده بود. يك زن متصدى تلفن كه ژنرال دوگل بالاخره موفق شد با او تماس بگيرد ، از دستور او سرپيچى كرد. تصميم كميتهى اعتصاب دست بالا را پيدا كرد. اينها هستند قهرمانان گمنام انقلاب.از جنس اينهاست كه انقلابات پرولترى ساخته ميشود.
۱۰- نگاه كنيد به “تكنيك كودتا” نوشته ى ادوارد لوتواك ( ۱۹۶۸ ) و مصاحبه با استامپا سرا در هشتم اوت سا ل ۱۹۸۸ .
۱۱ – با اين همه، اسپينوزا كه خود نسبت به پيآمد انقلابات بدبين بود، بيش از يك قرن پيش از آنكه ابتدا حق مردم به انقلاب در مقدمه اعلاميه استقلال امريكا و سپس در منشور حقوق مردان و شهروندان فرانسه تثبيت شود، به طور آشكارى حق مردم به انقلاب را اعلام كرد. تا آنجا كه ما ميدانيم، قانون اساسى يوگسلاوى امروزه تنها قانونى است كه نه تنها آشكارا آن حق [حق مردم به انقلاب] را شامل ميشود بلكه به آن وظيفهى انقلاب كردن تحت شرايط مشخصى را اضافه مى كند.
۱۲- اصل جزمى “گناه ” اصلى بشر بر پايهى خرافهى گناه اوليه گذاشته شده است. اخيرا هم اين اصل جزمى با پيدايش مكتب كنراد لورنتس ظاهر علمى به خود گرفته است. طبق اين مكتب بشرعموما خصلت پرخاشگرى دارد. گرايش پارهاى از روانشناسان اين است كه اين مكتب را به گرايش بشر به خودتخريبى تعميم دهند. روانشناسان معروفتر، در درجه اول زيگموند فرويد، خاطر نشان ميكنند كه ذات بشر گرايش به همكارى و گرايش به خودتخريبى (اروس و تاناتس )، عشق ورزيدن و كشتن، را با هم تركيب ميكند. اگر در ذات بشر به جاى گسترش موثر جمعيتى – زيستى كشتن غالب بود، نوع بشر مدتهاى مديدى بود از ميان رفته بود
۱۳ – دو هزار سال پيش يك فيلسوف يهودى به نام هيلل تناقض بدبينى فرد را مختصرا اين گونه توضيح داد: “اگر من به فكرخودم نباشم، چه كسى ميتواند باشد؟ و اگر من فقط به فكر خودم باشم، پس من چه موجودى هستم؟ و اگر حالا به فكر خودم نباشم، پس كى ميتوانم باشم ؟ “. كانت تلاش كرد به كمك دستور مطلق اين مشكل را حل كند ولى نتوانست دستور مطلق را به روش قانعكنندهاى در مورد درگيريهاى اجتماعى مورد استفاده قرار دهد.( نگاه كنيد به درك او از انقلاب فرانسه) راه حل اين مشكل را ماركس با دستور مطلق خود در مبارزه عليه تمامى شرايط اجتماعى يافت كه بشر را خوار و بى مقدار ميكند، به او ستم روا ميدارد و از خود بيگانهاش ميكند.
۱۴- طرفداران تداوم انقلابى تعداد معدودى از پيروان بابف بودند. آنها بكه مك شخص بناروتى الهام بخش آگوست بلانكى در نوشتن اثرش: “جامعهى فصلها” شدند. اين اثر موجب پيدايش يك سازمان انقلابى در دههى سى قرن نوزدهم شد. البته حدود چهل سال سازمانهاى انقلابى سازمانيافته بسيار اندكى وجود داشت كه طى يك قرن شاهد پنج انقلاب بود.
۱۵- اين بحث البته ادامه دارد. رنت سديلوت (” هزينهى انقلاب فرانسه” پاريس، پرين سال ۱۹۸۷) از وقيحترين اژدها كشان اخير است كه جنگ درست و حسابى عليه انقلاب فرانسه را پس از دو قرن ادامه ميدهد. بر ملا كنندهى سفسطههائى كه ا ستدلالش را برآن پايهگذارى كرده است، اين حقيقت است كه او قربانيان ضد انقلاب و در درجهى نخست قربانيان جنگهاى ناپلئون را به هزينههاى انقلاب اضافه ميكند. اما اين ” هزينهها” با جنگهاى سلسلههاى گذشته [پيش از انقلاب فرانسه] مقايسه ميكند: ويرانى يك چهارم آلمان، قحطى بزرگ در فرانسه در آغاز قرن هيجدهم و غيره و غيره.
۱۶ – گنجاندن دنگ شيائوپينگ در اين فهرست البته با چالشى جدى رو-در-روست. مائو لنين نبود. او تركيب بى نظيرى بود از ويژگيهاى معينى از لنين و استالين. بنابراين، دنگ سيائو پينگ عليرغم گرايشات جناح راستى فراوانى كه در سياستهاى خود داشت را نميتوان همتاى ترميدورى استالين انقلاب چين دانست.
۱۷ – اتفاقا اين يكى از پايههاى عينى دومين “قانون انقلاب مداوم بود كه تروتسكى تدوين كرد. براى اين كه فرايند انقلاب پس از اين كه شروع به فروكش كردن ميكند، ادامه يابد بايد مركز جاذبهاش به انقلاب ديگرى منتقل شود.
۱۸ – نمونههاى كلاسيك كودتاهاى شكست خورده عبارتند از: كودتاى شكست خورده ى كورنيلف در اوت۱۹۱۷ در روسيه، كودتاى كپ فن لوتويچ در آلمان در سال ۱۹۲۰ و قيام نظامى – فاشيستى اسپانيا در ژوئيه ۱۹۳۶ در كاتالونيا، مادريد، والنسيا، مالاگا و كشور باسك و غيره.
۱۹- يك ضد انقلاب دموكراتيك ضد انقلابى است كه تلاش ميكند ويژگيهاى اساسى دموكراسى بورژوائى از جمله جنبش تودهاى قانونى كارگرى، حق راى همگانى و مطبوعات آزاد در سطح گسترده را پس از سركوب تلاشهاى كارگران براى فتح قدرت و مسلح كردن خود، حفظ كند. البته ابرت، نوسكه و شركا در عين حالى كه انقلاب آلمان را سركوب ميكردند، به طور منظم آزاديهاى دموكراتيك را از ميان بردند، احزاب سياسى را ممنوع كردند، روزنامهها را تعطيل كردند، اعتصاب كنندگان را احضار كردند و حتى اعتصابات را غيرقانونى اعلام كردند تا بتوانند دولت بورژوائى را حفظ كنند. ابرت در كنگرهى سراسرى كارگران و شوراهاى سربازان (دسامبر ۱۹۱۸) به طرز تمسخرآميزى به دروغ پردازى پرداخت و انكار كرد كه سربازان را به قصد سركوب به برلين آورده است. او در واقع چنين كارى را در ارتباط مستقيم با فرمان عالى ارتش سلطنتى در غياب هم قطاران خود در “كميسارهاى مردم” (وزرا ) حزب سوسياليست مستقل انجام داده بود. سركوب چند روز بعد شروع شد.
۲۰ – اين وضعيت در سراسر كشور در آلمان پيش آمد و در ماه ژانويه در برلين آغاز شد و در بارسلونا پس از روزهاى مه در سال ۱۹۳۷، در يونان درماه دسامبر ۱۹۴۴ و در اندونزى در سال ۱۹۶۵ شروع شد. سوسياليستهاى شجاع چپ همچون سوسيال دموكراتهاى اطريش پيش از جنگ [جهانى دوم] و سالوادور النده در شيلى از مبارزه با ضد انقلاب و اسلحه به دست خوددارى نكردند، اما از سازمان دادن و آماده كردن تودهها به طور منظم براى اين زورآزمائى نهائى اجتناب ورزيدند و به عمد ابتكار را به دست دشمن سپردند كه معنياش فاجعهى خورد كننده بود.
۲۱ – انقلابيون نميتوانند “سبب انقلاب شوند و نميتوانند هم آنها را به طور مصنوعى “برانگيزند” (اين تفاوت اساسى بين انقلاب و كودتاست). انگلس حتى از آن هم فراتر رفت و گفت: ” آنهائى كه لاف زنانه ميگويند كه انقلاب كردهاند، هميشه روزهاى بعد ازآن [انقلاب] درك كردهاند كه نميدانستهاند چه كردهاند و اين كه آن انقلاب “انجام” شدهاى كه ميخواستهاند انجام دهند، به هيچ وجه شبيه اين انقلاب نبوده است.” (نامه به ورا ساسوليچ در ۲۳ آپريل ۱۸۸۵ آثار ماركس وانگلس جلد ۳۶ ص ۳۰۷)
۲۲- مفهوم “انقلاب مركب” را در مورد پارهاى كشورهاى امپرياليستى نيز به كار برد، اما با انديشهى متفاوتى از عناصر تركيب كنندهاى كه در كشورهاى جهان سوم هست. مثلا تركيب انقلاب پرولترى و خودمختارى اقليتهاى ملى تحت ستم در اسپانيا. تركيب انقلاب پرولترى و آزادسازى سياهان و اسپانيايى و پرتقالى زبانان در ايالات متحده.
۲۳- براى نمونه: در فنلاند درسال ۱۸-۱۹۱۷ ، در اطريش در سالهاى ۱۹-۱۹۱۸ و ۱۹۳۶-۱۹۲۷ ، درآلمان در سال۲۳-۱۹۱۸ و در ايتاليا در سال ۲۰-۱۹۱۹ و ۴۵-۱۹۴۴ و ۱۹۶۹ ، در اسپانيا در سال ۳۷-۱۹۳۱ ودر فرانسه در سال ۱۹۳۶ و ۱۹۶۸ و درپرتقال در سال ۷۵-۱۹۷۴.
۲۴- برخى اينگونه استدلال ميكنند كه ناممكن بودن فرار از “اجبار فنآورى” امروزه مانع غير قابل عبورى بر سر راه انقلاب پرولترى و “سوسياليسم ماركسى” قرار ميدهد. اين يك فرض تاييد نشده است كه مبتنى است بر مصادره به مطلوب، بدين ترتيب كه فنآورى تا حدودى بسط پيدا ميكند و مستقل از منافع اجتماعى كسانى مورد استفاده قرار ميگيرد كه ابزار استفاده از آن را (تحت توليد كالائى انبوه سرمايه) دارند.
۲۵ – “پيش شرطهاى سوسياليسم و وظائف سوسيال دموكراسى. (۱۸۹۹) ” اثر ادوارد برنشتاين .
۲۶- پيرامون تحولات كائوتسكى و فاصله گرفتن از ماركسيسم انقلابى در سالهاى ۱۹۰۹ و ۱۹۱۰ ، اوج اين تحولات (تسليمش به مسئولين حزب در مورد سانسور جزوهاش تحت عنوان “راه رسيدن به قدرت”) و پيآمد سياسى آن در مخالفتش با كارزار روزا لوكزامبورك به نفع اعتصابات سياسى تودهاى. نگاه كنيد به كتاب: “كارل كائوتسكى و انقلاب سوسياليستى ” اثر ماسيمو سالوادورى. ان. بى. ال. لندن سال ۱۹۷۹ صص ۱۲۳.
۲۷ – نگاه كنيد: “سه منبع ماركسيسم” اثر كارل كائوتسكى (۱۹۰۷) پاريس سال ۱۹۶۹ ص ۱۳- ۱۲.
۲۸- نگاه كنيد به مقالات كائوتسكى پيرامون اولترا امپرياليسم. در اين مقالات كائوتسكى جنگهاى بين امپرياليستى را هرچه بيشتر غيرمحتمل ارزيابى ميكند. اين مقالات از سال ۱۹۱۲ به بعد منتشر شد. آخرين اين مقالات اين بد شانسى را داشت كه در روزنامه “دى نوى سايت” منتشر شود كه در زمان پيآمدهاى پس از آغاز جنگ جهانى اول بود.
۲۹ – ما اين ايده را در مقاله “دلائل بنيان گذارى انترناسيونال چهار و اعتبار آن تا به امروز” بيشتر بسط دادهايم. مجلهى اينترنشنال ماركسيست رويو تابستان و پائيز سال ۱۹۸۸ .
۳۰- “ماركسيسم انقلابى امروز” اثر ارنست مندل، مطبوعات نيو لفت. لندن، سال۱۹۷۹.
۳۱- مورد پاسخ كارگران آلمان به كودتاى كپ ليتويچ در سال ۱۹۲۰ و پاسخ به مجله سوسياليست رجيستر شمارهى ۱۸۴ سال ۱۹۸۹. پاسخ كارگران اسپانيا به قيام نظامى فاشيستى ژوئيه سال ۱۹۳۶، و به نوع محدودترى قيام كارگران ايتاليا در سال ۱۹۴۸ به اين تيپ شناسى مسالهى ظرفيت پرولتاريا در پاسخ به ابتكارات ضد انقلابى گستردهى بورژوازى كمك ميكند. اين مساله در آينده در غرب، همانطوريكه در گذشته مطرح بود، در برنامه باقى خواهد ماند. اما اين امر هيچ ردى را نميپذيرد ، رد به رسميت شناختن اين كه فرايند انقلابات پرولترى كه احتمال دارد در غرب و ژاپن رخ دهد، به احتمال بسيار قوى با اين مثالهايى كاملا تفاوت داشته باشد كه [در اين جا] ارائه شد و همينطور با روندى كاملا متفاوت باشد كه در يوگسلاوى، چين، اندونزى، كوبا و نيكاراگوئه درخلال و پس از جنگ جهانى دوم شاهدش بوديم.
۳۲- نگاه كنيد به “ميراث روزا لوكزامبورك” اثر نورمن جراس (مطبوعات نيولفت، لندن، سال ۱۹۷۶) در اين مورد و درباره روزا لوكزامبورك كه همراه با تروتسكى از بنيانگذاران تئورى قدرت دوگانهاى بودند كه از اعتصابات تودهاى كارگران پديد ميآيد.
۳۳-“اكنون چه بايد كرد؟ پرسشهاى سرنوشت ساز در مورد پرولتارياى آلمان ” اثر تروتسكى ژانويهى ۱۹۳۲ .

دریافت مطلب در فورمت کتاب الکترونیکیدریافت مطلب در فورمت کتاب الکترونیکی

ارنست ماندل

ارنست ماندل

ارنست مندل (زاده ۱۹۲۳-درگذشته ۱۹۹۵) اقتصاددان، نظریه‌پرداز و مبارز کمونیست بلژیکی و یکی از رهبران جنبش تروتسکیستی بود.

مندل در سال ۱۹۲۳ در شهر فرانکفورت آلمان در یک خانواده کمونیست و انقلابی به دنیا آمد. پدرش عضو گروه اسپارتاکیست‌ها بود و هم‌رزم رزا لوکزامبورگ و کارل لیب نخشت. طی سال‌های دهه ۱۹۳۰ گروه اسپارتاکیست‌ها از زاویه کمونیستی - انقلابی و با سر سختی هم با فاشیزم هیتلری در آلمان مبارزه می‌کرد و هم علیه ضد انقلاب استالینی در اتحاد شوروی. دقیقاً در این تاریک ترین سال‌های قرن بیستم بود که افکار مندل جوان شکل می‌گرفت.

وبلاگ
آرشیو

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *