فیل در پرونده

شهر «ک» دارای یکهزار و شش کوچه، سه کشیش، هفت قهوه‌خانه، یک بخشدار، دو مهمانخانه‌چی، هفده زن بیوه، سه معلم، دو معلمه، یک رئیس انجمن شهر، دو بازار، چهار حزب سیاسی و غیره است.
ممکن است عده‌ای بخاطر چنین مقدمه‌ای که بی‌شباهت به احصائیهٔ کتب رهنمای جهانگردی و یا کتاب درسی جغرافیا نیست، نگارنده را مورد سرزنش قرار دهند، بهمین علت بهتر است بمنظور فرار از چنین سرزنشی، از ذکر بقیهٔ جزئیات صرف نظر کنیم و به نقل فوری داستان عجیبی که در شهر «ک» رخ داده بود، بپردازیم.
داستان از اینقرار است که علاوه بر چیزهائی که در بالا بدان اشاره شد، شهر «ک» یک باغ وحش هم دارد. این باغ وحش سیار در مراجعت از بازار مکاره‌ای که موفقیت زیادی در آن کسب نکرده بود، چند روزی در این شهر متوقف شد. گرچه بمحض ورود باغ وحش، آقای پایا اظهار داشته بود: «بدون اینهم شهر ما بقدر کافی حیوان دارد»، معذلک آن مرد محترم – یعنی متصدی باغ وحش ناچار بود راهش را بطرف شهر «ک» کج کند، زیرا برای ادامهٔ سفرش، دیگر آهی در بساط نداشت.
ساوای[۱] بقال مقداری تخته و میخ نسیه باو فروخت، نیچکوی[۲] صابون‌پز هم مقداری الوار و گوشت برای حیواناتش باو قرض داد. بدین ترتیب سیرکچی مهربان ما موفق شد با قرض و قوله‌ای در ظرف یک روز خیمه‌اش را علم کند. سحرگاه روز بعد هم دایره زنگی‌اش را بدست گرفت و در شهر براه افتاد تا در نبش هر کوچه‌ای بایستد و عبارت مشهور: «مناژری[۳] باشکوه جهانی! بشتابید برای تماشای آنچه تاکنون ندیده‌اید!» و غیره را اعلام کند.
در این حال چنانچه شما واقعاً هم سری به این باغ وحش که بجاست بگوئیم فقط از شش حیوان تشکیل شده است، بزنید، صاحب آن قبل از هرکاری شما را بطرف یکی از قفس‌های بدبو و متعفن رهنمائی نموده توضیحاتی بشرح زیر خواهد داد: «خرس. در علم بنام Urrus Belliccosus معروف است. هیولای بی‌نظیری است. تاکنون دو مأمور باغ وحش را خورده است. از باغ وحش مسکو خریداری شده است. سال گذشته، وقتی که هنوز در باغ وحش مسکو به سر می‌برد، قفسش را شکست و پس از خوردن صاحب باغ وحش و بلعیدن یکی از کارمندان باغ، به جنگل بولون[۴] که در حوالی مسکو است پناه برد… سه روز تمام دکان‌های مسکو را بستند و متمولین شهر به ایرکوتسک[۵] که نزدیکی‌‌های مسکو است فرار کردند. فقط ژنرال گورکو[۶] در شهر باقی ماند. روزی چندین بار از پطروگراد تلگرافی سؤال می‌کردند: «خرس کجاست؟»، ژنرال گورکو در چه حال است؟»، «ژنرال ربیکین[۷] کجاست؟» «در اینجا شایع است که خرس ژنرال بیچایف[۸] را بلعیده است…» و غیره.
با توجه بظواهر امر ممکن بود فرض کرد که خرس مورد بحث که با عده کثیری از ژنرالهای روس طرف شده بود، واقعا هم روزی در مسکو زیسته، اما نه در تابستان گذشته، بلکه در سال ۱۸۱۲ همراه ناپلئون اول و موقع هجوم وی بروسیه. این خرس چنان لاغر و زهوار دررفته و پشم ریخته بود که هر بیننده‌ای با مشاهدهٔ آن بیاد کلاهبرداری که تازه از زندان آزاد شده باشد می‌افتاد.
بهتر بود انسان از تماشای فیل صرف‌نظر کند، زیرا این حیوان از فرط پیری و بدبختی به‌ عادی‌ترین سائلی که در مدخل کلیسا دست تکدی دراز می‌کند، شباهت داشت. بدیهی است فیل هم مانند خرس یک اسم لاتین و حتی یک حماسه داشت. در این حماسه گفته میشد که «اعضای یک هیأت انگلیسی»، «راجهٔ بخارا» را برای سوزاندن وی، روی همین فیل بسوی شعله‌های آتش برده بودند. بنظر می‌رسد که انگلیسیها با کمال میل حاضر شوند فیل را بعنوان یادبود آن واقعه تاریخی بخرند.
در قفس بعدی پرنده‌ای قرار داشت که «کشف جدیدی در علم» بشمار میآمد و بهمین علت هنوز فاقد «اسم عامیانه» بود، اما در علم بنام Socsocus Dulicivitoperus خوانده میشد.
شهرت این پرنده در این بود که «برای تولید مثل تخم نمی‌گذاشت، بلکه مانند حیوانات پستاندار می‌زائید.» اما کافی بود تماشاچی با دقت بیشتری باین Socsocus Dulicivitoperus بنگرد و بدون هیچ زحمتی شباهت فوق‌العاده‌ای بین این پرنده که معلوم نیست بچه علتی دمش را برنگ آبی رنگ آمیزی کرده بودند، با اردک خانگی معمولی، بیابد. اما دم این پرنده نبود که تماشاچیان را تحت تاثیر قرار میداد، بلکه «زائیدن» آن بیش از هر چیز دیگری، توجه آنان را بخود معطوف میکرد.
علاوه بر اینها، باغ‌ وحش دارای یکی سمور آبی و یک روباه بود که گوشهایش را تعمداً بریده بودند تا بتوانند آنرا «روباه سوئدی» بنامند؛ همچنین میمونی که فقط شباهتی به میمون حقیقی داشت و انگار با دریافتن این موضوع بالاقیدی آشکاری یهمهٔ ساکنان باغ وحش و حتی تماشاچیان می‌نگریست.
بعنوان هفتمین جاندار تماشائی میتوان از همسر صاحب باغ وحش نام برد. این مخلوق بسیار لاغر با کلاه گیس کثیفش، چنان نحیف و شفاف بود که بنظر میرسید بتوان او را چون برگ کاغذی در دست گرفت و مچاله کرد. وقتی انسان به لباسهایش نگاه میکرد گمان میبرد که Socsocus Dulicivitoperus ها به او هجوم آورده و پرهایش را کنده‌اند. موهای او آنقدر آشفته و نامنظم بود که بنظر میرسید آنها را با شانهٔ کشاورزی بر سرش ریخته‌اند.
زن، در گیشهٔ کوچکی که به کمک چند پرده تعبیه شده بود قرار داشت و بنظر میرسید که او نیز (مانند حیوانات دیگر) در قفس نشسته باشد. وقتی نگاهش میکردم، هر لحظه منتظر بودم صاحب باغ وحش، یعنی شوهرش، با اشاره به زن بگوید:‌ «اسم علمی این یکی Mulier Feminus‏‏[۹] است! حیوانی است که زیاد یافت میشود. به سهولت بدست میآید، اما رام کردنش دشوار است…» و الی آخر.
اهالی شهر «ک» به تماشای باغ وحش میرفتند. اما پس از اینکه همهٔ آنها از برابر قفسها گذشتند، مرد سیرکچی میزان مداخلش را محاسبه کرد و متوجه شد بااینکه هر تماشاچی یک گروش[۱۰] بعنوان حق ورود پرداخته است، درآمدش از دویست و ده گروش تجاوز نمی‌کند. اگر ورودیهٔ باغ وحش حتی نیم گروش هم تعیین میشد، مسلماً شهر «ک» نمیتوانست تماشاچیان بیشتری برای باغ وحش تأمین کند.
در این حال، در عرض هشت روز، میزان بدهی ارباب محترم باغ وحش بابت بهای گوشت به پانصد و هجده گروش رسیده بود، زیرا که بهرحال حیوانات باغ وحش باید چیزی میخوردند و ارباب آنها نیز باید چیزی مینوشید.
نیچکوی صابون‌پز، چند روز متوالی گوشت نسیه باو میفروخت، ولی پس از یکهفته وقتی که متوجه شد که جناب سیرکچی بهیچوجه در فکر تأدیه قروضش نیست، بوی مراجعه کرد و گفت:
– قبض بنویس!
– با کمال میل!
و سیرکچی با گفتن اینحرف، قبضی بمبلغ پانصد و هجده گروش نوشت و بدست نیکچوی صابون‌پز داد.
عصر روز نهم، وقتی سیرکچی مشاهده کرد که قروضش بمیزان پنج برابر سریعتر از درآمدش افزایش مییابد، همسرش را صدا کرد. آنها دو نفری نشستند، یک بطر شراب روی میز نهادند و بطور جدی دربارهٔ خود، حیوانات خود و اینکه نمیتوان بدین‌ترتیب زندگی را ادامه داد بحث کردند. در پایان این جلسهٔ مشورتی، قطعنامهٔ خاصی که صبح روز بعد اهالی شهر از متن آن اطلاع حاصل کردند، بتصویب رسید.
صبح روز بعد، همزمان با باز شدن دکانها، در سرتاسر شهر شایع شد که شب گذشته صاحب محترم «مناژری با شکوه جهانی» فرار کرده و زن و سمور آبی و میمون را نیز با خود برده است. گفته میشد که او بقیهٔ چیزها یعنی قروض، خرس، فیل، روباه سوئدی، و Socsocus Dulicivitoperus را برای اهالی شهر بجای گذاشته است.
تمام شهر با شنیدن این خبر بهت‌زده شد. البته همهٔ اهالی شهر «ک» میتوانستند مبهوت شوند و میتوانستند هم اصولا موضوع فرار را با خونسردی و بی‌اعتنائی تلقی کنند، اما ساوای بقال و نیچکوی صابون‌پز واقعاً و از صمیم قلب متأثر و مبهوت بودند.
بدیهی است مقامات دولتی، همانطوریکه وظیفه‌شان ایجاب میکند، فوراً «اقدامات مقتضی» بعمل آورند، زیرا بالاخره فلسفهٔ وجود دولت هم همین است که پس از وقوع حادثه‌ای در فکر اقدامات مقتضی باشد.
دولت، بلافاصله کارمندی را مأمور تنظیم فهرستی از باقیماندهٔ اموال میکند.
آقای پایا، یک برگ کاغذ میگیرد، به تعداد لازم ستون باز میکند، بباغ‌وحش میرود و پس از استقرار در گیشه، فهرست اموال را تنظیم میکند. این فهرست پس از تنظیم شدن، تقریبا به شکل زیر بود:
۱ – فیل بزرگ …………………………………………….. یک رأس
۲- دمپائی پاره…………………………………………….. یک جفت
۳- روباه. بدون گوش. درون قفس…………………………… یک رأس
۴- میز آبی‌رنگ. با کشو……………………………………. یک عدد
۵- پرنده‌ای با دم آبی‌رنگ، شبیه اردک. درون قفس…………… یک عدد
۶- جوراب مردانه. کاملاً پاره……………………………….. یک لنگه
۷- خرس، با پوست مستعمل. درون قفس……………………. یک رأس
۸- میخ معمولی……………………………………………. نیم کیلو
۹- دایره زنگی. مستعمل. با جفجفه…………………………. یک عدد
۱۰- کتان معمولی. بزرگ. کثیف……………………………. یک پارچه
۱۱- پرده‌ٔ قرمز. معمولی. ………………………………….. یک جفت
۱۲- بطری بزرگ که با توجه به بوی ……………………….
آن محتوی درد شراب بوده…………………………………. یک عدد
۱۳- سطل. دسته دار………………………………………. دو عدد
۱۴- چوب دراز …………………………………………… یک اصله
۱۵- تسمه. سوراخ دار…………………………………….. یک عدد
۱۶- چراغ. بدون لوله……………………………………… یک عدد
۱۷- تابلو با نوشتهٔ «مناژری باشکوه جهانی»……………….. یک عدد
حکومت، پس از تنظیم فهرست، باغ‌وحش را مهر و موم کرد. اما حیوانات معصوم با مشاهدهٔ اینکه پایای منشی بهیچوجه در نظر ندارد شکمشان را سیر کند، چنان ناله‌ای سر دادند که اشک در چشمان همهٔ کسانی که زاریشان را شنیدند، حلقه زد. فیل مانند بیوه‌زنی که در مراسم یادبود مرگ شوهرش بگرید زار میزد، اما خرس از شدت گرسنگی آنقدر لاغر شده بود که مانند قناری جیرجیر میکرد. ولی بدیهی است که آقای پایا حق نداشت احساسات خود را بروز دهد، زیرا در حال انجام وظایف اداری بود.
تا فهرست تنظیمی آقای پایا شماره بخورد، تا تصمیمی روی آن گرفته شود و بالاخره تا دستور اجرا گردد، یک روز گذشت و در طی همین یک‌روز «روباه سوئدی» لعنتی که با چنین رفتاری خو نگرفته بود، حاضر نشد حتی این یک روز را هم تحمل کند و بدون دلیل و عذر موجه سقط شد. فردای آنروز قبل از آغاز حراج،‌ آقای پایا با دست مبارک خود، در برابر اسم روباه، در ستون «ملاحظات» نوشت: «بمرگ طبیعی سقط شد» تا بعدها احیاناً کسی نتواند ادعا کند که آنرا کشته‌اند.
عدهٔ کثیری (و حتی میتوان گفت تقریباً همهٔ اهالی شهر) در مراسم حراج شرکت کردند و این امر بهیچوجه تعجب‌‌آور نبود، زیرا که این حراج یکی از جالبترین حراجها بشمار میرفت. همه می‌خندیدند، بیکدیگر چشمک می‌زدند و متلک میگفتند، در این بین فقط آقای پایا، مملو از شرافت نفس و وقار، با تکبر تمام مانند کسی که بکار خود مسلط باشد، در گیشه مستقر شده بود.
میز آبی رنگ و کشوی آن بمبلغ هفت گروش، نیم کیلو میخ بمبلغ سی پارا و قطعهٔ بزرگ کتان به نوزده گروش بفروش رسید. لنگه جوراب مردانه را بدور انداختند، اما در موقع حراج پرده های قرمز رنگ مباحثهٔ مختصری در گرفت، زیرا عده‌ای اصرار داشتند که رنگ قرمز پرده‌ها «غیر اخلاقی» بوده و بهمین علت در شأن پنجره‌ های یک خانهٔ درست و حسابی نیست. بالاخره هم قهوه‌چی شهر پرده‌ ها را بمبلغ سه گروش خریداری کرد. کولی ها با پرداخت چهل و دو گروش دایره زنگی را خریدند. تابلوئی را که «مناژری با شکوه جهانی» بر آن نوشته شده بود، بقال شهر به بهای هشت گروش خرید تا بعداً کلمهٔ «بقالی» را جانشین «مناژری» سازد. ضمن ابتیاع آن، تمام زیبائیهای تابلوئی را که «بقالی با شکوه جهانی» بایستی روی آن نوشته شود، در برابر دیدگانش مجسم کرد. یک جفت دمپایی را به چهارده گروش و پرندهٔ نادرالوجود یعنی Socsocus Dulicivitoperus را بقمیت یک اردک معمولی فروختند، زیرا که خریدار در نظر داشت فقط شامی از آن تهیه کند. پس از حراج اشیاء فوق‌الذکر جنب و جوش ناشکیبانه‌ای بین جمعیت آغاز شد، آقای پایا انگشتش را روی فهرست گذاشت و با لحن بسیار جدی و رسمی در حالیکه روی کلمهٔ «فیل» تکیه میکرد، گفت: «فیل را بیآورید!»
در اینجا همهمهٔ غیرقابل تصوری برخاست. از هر طرف صدای شوخی و استهزاء شنیده میشد. مردم قهقهه میزدند و فریاد میکشیدند، بطوریکه صدای آقای پایا که میکوشید دربارهٔ چیزی توضیحاتی بدهد، بهیچوجه شنیده نمیشد. بهمین علت آقای پایا لازم دانست مردم را برعایت نظم و آرامش دعوت کند، پس خطاب بجمعیت، نطق متقاعدکنندهٔ زیر را ایراد کرد:
– چتونه؟ چرا شیهه میکشید؟ مگر نمی‌بینید که فیل هم مثل چیزهای دیگر است؟ پس چرا نمیشود فیل را فروخت؟ مگر شما نبودید که مثلا در موقع حراج دمپائیها یا میخها نمی‌خندیدید؟ چرا؟ چون آنها میخ یا دمپائی بود. خوب، حالا هم ما فیل میفروشیم. کجای اینکار خنده‌دار است؟ اگر فیل من درآوردی بود، باز حق با شما بود، اما من که از خودم نساخته‌ام. ایناهاش اسمش در فهرست نوشته شده و هر کسی هم که میل داشته باشد میتواند بفهرست مراجعه کند و متقاعد شود که در اینجا نوشته شده است «فیل». بنابراین هیچ دلیلی برای خنده وجود ندارد.
پس از یک چنین نطق مدبرانه‌ای، خنده مردم قطع شد و فقط وقتی که دو ژاندارم فیل را بمیدان آوردند «آه» متعجبانه و هیجان‌ آمیزی از جمعیت برخاست.
فیل، با خونسردی ظاهری و باطنی غیرعادی اجازه داد که بحراج گذاشته شود. فقط در همان آغاز حراج، وقتی که اعلام کردند که بهای آن مبلغ دویست گروش تعیین شده است غرورش جریحه‌دار شد و چیزی نمانده بود که با یک حرکت تند خرطوم، ضربتی بسر آقای پایا وارد آورد، لیکن کارمند با تجربهٔ پلیس با اینکه منتظر چنین یورشی نبود، دست و پایش را گم نکرد و با یک جهش برق‌آسا خود را در پشت پرده مخفی ساخت. البته حاضرین نتوانستند از خنده خودداری کنند، اما آقای پایا که رنگش چون گچ سفید شده بود، با چهره‌ای بسیار رسمی روی صندلی‌اش قرار گرفت و گفت:
– علت اینکه من نمیخندم همین است! در اینجا هیچ‌ چیز خنده‌داری وجود ندارد!
بالاخره حراج شروع شد. گه‌گاه بعضی‌ها یک پارا یا یک گروش بقیمت فیل میافزودند. کاملا معلوم بود که کسی نیازی بفیل ندارد، فقط محض خنده قیمتش را بالا میبردند، زیرا هر افزایشی با کنایه و شوخی و متلک توأم میشد.
نیچکوی صابون‌پز بیش از هر کس دیگری بجریان حراج علاقمند بود، زیرا که او عمده‌ترین طلبکار صاحب فراری باغ‌ وحش بشمار میآمد. و بالطبع برداشت او از درآمد حراج بیش از سایر طلبکاران میشد. بهمین دلیل نیچکوی نگون بخت تلاش میکرد هر شیئی، حتی نیم گروش هم که شده گرانتر فروخته شود. او در حالیکه مواظب بود شئی مورد فروش بیخ ریش خودش نماند، مرتباً قیمتها را بالا میبرد. در مورد فیل نیز همین کار را کرد. وقتی بهای فیل را شوخی کنان تا دویست و شش گروش بالا بردند، نیچکو یک گروش بر آن افزود. کسی از بین جمعیت دو گروش، بعد یکنفر دیگر ده پارا و بالاخره هم سومی نیم گروش بر بهای فیل افزود، بطوریکه قیمت آن به دویست و ده گروش رسید. نیچکوی صابون پز یک گروش دیگر بالا رفت، سپس یک نفر دیگر یک پارا افزود و بعد سکوتی بر جمعیت حکمفرما گشت. نیچکو بمنظور بازارگرمی یک پارا هم اضافه کرد. همه ساکت شدند.
طبل حراج صدا میکند، فیل با بی صبری تمام چشمک میزند، آقای پایا بچهره حاضرین خیره شده است، و میخواهد بداند آیا کسی حرفی ندارد. نیچکوی صابون پز میکوشد مردی را که در کنارش ایستاده است، برای افزودن لااقل یک پارا راضی کند، اما او حاضر نمیشود. خواهی نخواهی خود نیچکو نگاهی به فیل، بعد بجمعیت و سپس به آقای پایا میافکند و با نگاه خویش استدعای ترحم میکند. «دو!..!» نیچکو پشت گردنش را میخاراند، دانه های درشت عرق بر پیشانیش ظاهر میشود. و «سه…». صابون پز دستهایش را حرکت میدهد و نگاه معصومانهٔ خود را به فیل که خرطومش را تکان میدهد و با لطف و مهربانی به صابون پز می‌نگرد، میدوزد – دور و بر آنها وقایع غیرقابل تصوری رخ میدهد – مردم میخندند، فریاد میکشند، به صابون پز تبریک میگویند و مسخره‌اش میکنند. نیچکو هنوز بخود نیامده بود که ژاندارمی طناب فیل را بدستش داد و او که هنوز مالکیت فیل را درست درک نکرده بود متضرعانه گفت:
– ای مردم، به بدبختی‌ام نخندید!
نیچکو بسوی خانه‌اش رهسپار شد، فیل هم با خونسردی و با اطمینان باینکه نیچکوی صابون پز بایستی آدم خوبی باشد، بدنبالش راه افتاد.
سیل جمعیت پشت سر آن دو بحرکت درآمد، بطوریکه میدان حراج خالی ماند و کولی‌ها موفق شدند خرس را تقریباً به رایگان بخرند و نیچکو مانند اشخاص کتک خورده در کوچه ها سرگردان است. با کمال میل حاضر بود بجای اینکه راهبر فیل باشد، کسی طنابی بر گردنش اندازد و او را بدنبال خودش بکشد، علاوه بر این نیمهٔ او یعنی همسرش سویکا[۱۱] که اکنون سه ماه است اجازه نمیدهد نیچکو کلاه نوی برای خود بخرد، چه خواهد گفت؟
بفرض اینکه سویکا هم اعتراضی نکند، آخر فیل بچه دردش میخورد؟ خدایا، خداوندا، ای مریم مقدس؛ آخر چه‌کسی در خانه‌اش فیل نگه میدارد؟ معمولا قناری یا خرگوش یا سگ و یا بز کوهی در منزل نگه میدارند، اما لطفاً بفرمایید ببینم فیل در خانه بچه درد میخورد؟ باز آقای بخشدار بعنوان آدمی که لوس و ننر بار آمده، ممکن است یک چنین شکوه و اسرافی را بخود اجازه دهد، اما نیچکو، نیچکوی صابون پز فیل بچه دردش میخورد؟ آیا تاکنون شنیده شده است که صابون پزی چون او در خانه‌اش فیل نگهدارد؟
در اینجا نیچکو بخاطر آورد که حیاطش هم کوچک است و محلی برای نگهداری فیل نخواهد داشت و باز بخاطر آورد که فیل هر روز حداقل به سی من کاه احتیاج دارد، آنهم در صورتیکه خوراکش کاه باشد، ولی چنانچه این حیوان لعنتی گوشتخوار باشد در اینصورت خوراک روزانه‌اش حتماً کمتر از یک گوسفند نخواهد بود.
نیچکوی صابون پز با چنین افکار حزن انگیزی بخانه‌اش نزدیک میشد، پشت سر او فیل و بدنبال فیل انبوه جمعیت و دسته‌ای از پسربچه‌ها روان بودند. ناگهان احساس کرد پاهایش به دو قطعه سرب تبدیل شده و زانوهایش هم دیگر خم نمیشوند. نیمهٔ او سویکا، که پسربچه ‌ها داستان فیل را برایش تعریف کرده بودند، جلو خانه ایستاده بود. در اینجا لازم است خاطر شما را مستحضر سازم که این خانم سویکا نیمه‌ٔ معمولی یک صابون پز معمولی نبود، این زن آنچنان نیمه‌ای بود که صابون پز ما در مقام قیاس با وی بیش از یک چهارم بحساب نمیآمد و تازه آنهم در مواقعیکه سویکا حرف نمیزد، اما کافی بود این زن لب بسخن بگشاید تا نیچکوی بدبخت بیک شانزدهم تنزل کند.
صابون پز ما در افکار حزن‌انگیز خود دست و پا میزد، به سوی چنین نیمه‌ای میرفت. پشت سر او فیل که طنابی بگردن داشت با خونسردی و آرامش قدم برمیداشت، مردم هم بدنبال فیل میرفتند. چنانچه فیل در پاسخ اولین «آه» تعجب‌آمیز خانم سویکا خرطومش را تکان نمیداد، نیچکوی بیچاره مجبور میشد در انظار تمام مردم نقش فیل را انجام دهد. اما او با استفاده از فرصت مناسب با عجله بزنش توضیح داد که به چه بهای نازلی موفق بابتیاع فیل شده و چه استفادهٔ کلانی از این معامله نصیبش خواهد شد، زیرا که «از پیه‌ فیل گرانبهاترین و مرغوبترین صابون‌ها را تهیه میکنند». وقتی که خانم سویکا بدون ابراز کلمه‌ای اجازه داد نیچکو فیلش را داخل حیاط کند، مردم فوق‌العاده متعجب شدند.
بدین ترتیب همهٔ این ماجرا بخوبی و با مسالمت پایان پذیرفت. حراج بیش ار آنچه انتظار می‌رفت با موفقیت خاتمه یافت.
آقای پایای منشی، مانند کسی که موفق شده است در عمر خود «فیل بفروشد» در شهر قدم برمیداشت؛ کولیها دایره‌ای را که هم اکنون خریده بودند، بصدا درمیآوردند؛ بقال تابلوی جدید «بقالی با شکوه جهانی» را بر بالای دکانش نصب کرده بود، خرس را بیکی از بازارهای مکاره برده بودند؛ همچنین به طور یقین پرندهٔ Socsocus Dulicivitoperus را پخته و با ترشی کلم خورده بودند، در این بین فقط رنجها و مرارتهای نیچکوی سیه‌بخت بود که پایانی نداشت.
او سه روز اول را از خانه بیرون نیآمد، خودش هم بدرستی نمیدانست که آیا بیرون رفتنش بهتر است یا در خانه ماندنش. در شهر او را به «نیچکو – فیل» ملقب کرده و بمناسبت «بدبختی»اش هزاران لطیفه و داستان شاخدار ساخته بودند. در خانه هم زنش یعنی سویکا که نیچکو بالاخره مجبور شده بود به وی اعتراف کند که از پیه فیل هیچ نوع صابونی تهیه نمیشود، روحش را سوهان میزد. و با اینکه این زوج پا از خانه بیرون نمیگذاشتند، شایعات مختلف بخانه‌شان راه مییافت.
مثلا خانم پرسا[۱۲] همسر زرگر شهر میگفت:
– سویکا،‌ بهرحال تو که بچه نداری…
– خدایا! چه میگوئی پرسا؟ زن رئیس پلیس هم بچه ندارد، پس چرا فیل نگه نمیدارد؟ اصلا از هر کدبانوی حسابی میخواهی بپرس، قسم بده که حقیقتش را بگوید که اگر شوهرش فیل بخانه میآورد، چه عکس‌العملی نشان میداد؟
تسانکا[۱۳] زن یانکوی[۱۴] قصاب نزد سویکا میآمد و میگفت:
– خوب سویکا، چه تفاوتی میکند، بالاخره چهار پا چهار پاست، مثلا خود ما هم گاو نگه میداریم و من خیلی هم دوستش دارم…
– ترا بخدا بیش از این حرف نزن! باز اگر این حیوان گربهٔ ملوسی بود، روی زانویم مینشاندم و جلو دکان می‌نشستم… باز عیبی نداشت… یا مثلا اگر پرنده‌ای بود هر روز صبح ارزن میخورد و آواز میخواند… یا مثلا اگر بوقلمون…
نیچکو برای اثبات اینکه او نیز در بحث آنها شرکت میکند، با ظاهری متفکر صحبت زنش را قطع میکند:
– بنظر من بوقلمون بهتر از هر چیز دیگر است.
لازم است بدانید که گفتگوی ایندو فقط در مواقعی که مهمان داشتند چنین بود، اما وقتی که مهمانی در کار نبود، یعنی نیچکو و سویکا تنها میماندند… اصلا بهتر است نپرسید… بهرصورت گاهی در تنهائی نیز اتفاق می‌افتاد که مثل آدم با یکدیگر صحبت کنند.
گفتگوی آنها تقریبا چنین بود؛ معمولا سویکا باظریفترین صدای یک همسر، سر صحبت را باز میکند و میگوید:
– خوب نیچکو، حالا دیگر لابد بمیزان حماقت خودت پی برده‌ای.
– سویکا، نمی‌فهمم چرا بمن احمق میگوئی.
– چرا؟‌ خوب، ما با این فیل چکار خواهیم کرد؟
– بگذار برای خودش بنشیند… بگذار… من خودم هم نمیدانم چکارش کنیم.
– هیچ فکرش را کرده‌ای که چه افتضاحی برای خودمان ببار آورده‌ایم؟ اسم ما سر زبان‌هاست، به تو لقب «نیچکو – فیل» داده‌اند.
صابون پز نگون‌ بخت با حزن و اندوه تأیید میکند:
– بله لقب داده‌اند.
و درست مانند شاگرد مبتدی گنهکاری که در برابر معلمی جدی قرار گرفته باشد، جمع و جور میشود.
– حالا کجایش را دیدی، ممکن است به منهم لقب ماده فیل بدهند،‌ همه‌اش تقصیر توست، توی لعنتی، الهی که دچار صاعقه شوی، الهی که بزیر زمین فرو بروی. اگر این ماجرا همینطور ادامه پیدا کند، از زور خجالت مجبور خواهم شد تا آخر عمرم خانه‌نشین شوم.
– سویکا، چرا باید خجالت بکشی؟ در این ماجرا نه تو گنهکاری، نه من. معلوم میشود سرنوشت ما چنین بوده. بخانهٔ بعضیها بیماری راه مییابد، در خانه دیگران اشباج سرگردان وجود دارند، بعضیها هم گرفتار مادرزنند و ظاهرا چنین مقدر شده که ما هم فیل داشته باشیم. از چنگ تقدیر نمیتوان گریخت. بیخود نبود که چندی پیش خواب وحشتناکی دیدم؛ خواب دیدم یک‌تکه ابر، میفهمی، ابر خیلی بزرگ… دائما پایین میآید… بالاخره این ابر درست روی خانهٔ ما فرود آمد و ناگهان داخل لولهٔ بخاریمان شد. بخانه‌های دیگر نگاه کردم دیدم از لوله بخاریشان دود خارج میشود، اما به لوله بخاری ما دود وارد میشد. این خواب را چهار سال پیش، درست شب دمیتری مقدس دیدم.
سویکا، همسر صابون‌پز، روی سینه‌اش دو بار صلیب رسم میکند، نگاهی بدرون بخاری میافکند و بعد با مسالمت میگوید:
– نیچکو، با همهٔ اینحرفها، تو احمقی!.
مکالمهٔ انسانی ایندو چنین بود.
اما وقتی مثل آدم صحبت نمیکردند،‌ بهتر است حرفش را هم نزنیم. بکبار چمچمه‌ای را که با آن دیگ صابون‌پزی را بهم میزنند، شکستند، بکبار دیگر شش قالب بزرگ صابون را خورد کردند و یکروز هم پس از پاره کردن شمایل، سه شیشه و سیخ آهنی را شکستند. همهٔ اینکارها هم مربوط بعادت احمقانه‌ای بود که وقتی صحبتشان شکل غیرانسانی می‌گرفت باید چیزی دردست داشته باشند. خوب، معلوم است که اگر انسان در چنین مواقعی شیئی در دست داشته باشد، حتماً آنرا بشکلی مورد استفاده قرار خواهد داد.
و اما فیل، مثل همه‌ٔ فیلها بود، یعنی کاری بکار مشاجرات و امور خانوادگی نداشتت و در عالم خودش خساراتی بارباب وارد میکرد:‌‌ آنچه را که به چشمش میخورد می‌بلعید، تمام محوطه حیاط را اشغال کرده بود بطوریکه جائی برای عبور از حیاط باقی نمانده بود، برگهای درخت توت را کنده و آنرا بشکل مرغ پرکنده‌ای در‌آورده بود و درخت کوچک آلبالو را که خانم سویکا فردای روز عروسی خود کاشته بود، شکسته بود (در آنروزها خانم سویکا امیدوار بود بچه‌دار شود و فکر میکرد وفتی بچه‌هایش بزرگ شوند،‌ آنرا «درخت آلبالوی مادر» خواهد نامید).
نیچکو، معمولا صابونهای خود را روی پشت‌ بام کوتاه خانه‌اش خشک میکرد، فیل این صابونها را تکه تکه با خرطومش برمیداشت و آنها را بسر پسربچه‌هائی که از پشت پرچین اذیتش میکردند، می‌انداخت. باین ترتیب مقدار شش ئوک[۱۵] صابونی را که روی پشت بام قرار داشت بدور انداخت و بعد مقداری آب در خرطومش جمع کرد، خرطوم را پشت پرچین برد و داخل پنجرهٔ باز خانه‌ای که ژیوکوی[۱۶] کفاش در آن سکونت داشت نمود و آب را بدرون اطاق پاشید. این واقعه درست سر ظهر رخ داد. همه تا مغز استخوان خیس شدند و بچه‌های ژیوکو چنان ترسیدند که کوچکترین‌ آنها از هوش رفت، سر وسطی به گوشهٔ میز گرفت و شکست و اما بزرگترین آنها که در آنموقع چنگال را با غذا بدهانش برده بود، سقش را سوراخ کرد. مادرزن ژیوکو سر خورد و بجای اینکه بطرف در بدود بسمت آئینه دوید، آن را خرد کرد و سرش را نیز زخمی کرد. پسرک شاگرد کفاش که در کنار میز بخدمت مشغول بود گوشت سرخ‌کرده را با دیسش روی سر ژیوکوی کفاش سرازیر کرد بطوریکه چند نقطه از موهای سر کفاش نگون‌بخت ریخت. بدیهی است که ژیوکو بلافاصله بدادسرا شکایت کرد.
اما کار بهمین جا خاتمه نیافت. روز یکشنبه که معمولا همه‌ٔ مردم به خیابان‌گردی میپردازند، معلمه‌ای از کنار پرچینی که فیل پشت آن ایستاده بود میگذشت. در همین موقع فیل خرطومش را پشت پرچین انداخت و بهمهٔ اطراف آب پاشید. خانم معلمه ترسید، پا بفرار گذاشت و بطور کاملا زشتی زمین خورد. در همین موقع شاگردهای خانم معلمه نیز در کوچه بودند و خود آقای بخشدار هم شاهد این منظره بود – گرچه این آقای بخشدار هنوز متاهل نشده، اما با توجه به موقعیتش موظف است مراقب باشد که فیلها با زمین خوردن «غیراخلاقی» معلمه‌ها، اصول اخلاقی را زیر پا نگذارند.
نیچکوی بیچاره دائماً بسر میکوفت و خانم سویکا که بوظایف همسری خود آگاهی کامل داشت در این کار به او کمک میکرد، یعنی او هم بسر شوهرش میکوفت.
فیل را چه‌کند؟ بفروشد؟ کسی حاضر نیست بخردش. هدیه کند؟ نیچکو حاضر شده بود آن را به هر کس که شده تقدیم کند، منتها هیچ کس هدیه‌ای باین بزرگی را نمی‌پذیرفت. بامان خدا ولش کند؟ آنوقت جواب پلیس را چه بدهد؟
نیچکو دربارهٔ همه‌ٔ این مسائل اندیشید و اشکال گوناگون رهائی از شر فیل را مورد بررسی قرار داد.
بکشدش؟ اما بچه وسیله؟ با تفنگ نمیتوان کشت، با گلوله نمیتوان آن را از پا درآورد، با اینکارها فیل عصبانی‌تر و دیوانه‌تر خواهد شد و در چنین وضعی بدا بحال کسی که گرفتار خرطومش شود.
البته میتوان با توسل به‌توپ فیل را کشت، اما بیچاره نیچکو! خرید فیل کم بود، حالا بایستی توپ هم بخرد؟!
مسمومش کند؟ این فکر از مدتها پیش او و همسرش را بخود مشغول کرده بود و بهمین علت در مدتی قلیل حداقل سه‌کیلو مرگ‌موش و تقریباً همانقدر هم زاج بخورد فیل داده بودند. اما از قرار معلوم این سموم کوچکترین تأثیری در وضع مزاجیش نکرد و فیل هم اصلا برویش نمیآورد که دارد زاج میبلعد. علاوه بر این، از روزی که خوراکش را به سم آلوده کردند، بجای پرت کردن صابونها به پشت پرچین، آنها را میخورد و آنقدر از مزهٔ صابون خوشش آمده بود که تا یکساعت پس از خوردن نیز لبهایش را می‌لیسید.
کاش لااقل یک بابای خیری پیدا میشد و برای رفع این بدبختی کمکی به نیچکوی نگون‌بخت میکرد! اما کسی قادر نبود راه‌حلی برای این مشکل بیابد. چیزی نمانده بود نیچکوی بیچاره دیوانه شود.
ولی بالاخره روزی فرا رسید که او خوش و خندان بخانه آمد. از قهوه‌خانه برمیگشت، در آنجا باو یاد داده بودند که با فیل چه کند.
میلان[۱۷] خیاط (که شش سال تمام در بلگراد شاگرد خیاط بود)، به نیچکو اظهار داشته بود که سهل‌ترین طریقه برای رهائی از چنگ فیل، اهداء آن بدبستان شهر است، زیرا اولا بچه‌های مدرسه بایستی جانوران را تحت مطالعه قرار دهند و ثانیاً بر کسی پوشیده نیست که مارکو[۱۸] معلم مدرسه، تمام شاگردان دبستان را به جمع‌آوری پروانه و کرم مشغول کرده است. میلان خیاط میگفت: «او که با چنین حرارت و اشتیاقی پروانه‌های ناقابل را جمع میکند، باحتمال قوی باکمال میل حاضر خواهد شد کلکسیون فیل هم درست کند.»
میلان خیاط حتی طریقهٔ تقدیم هدیه را نیز به نیچکو آموخت. و نیچکوی ما فردای آن روز نامه‌ای بشرح زیر بآدرس آقای مارکو فرستاد:
«آقای عزیز!
همانطور که تمام اهالی محترم شهر مسبوقند و شما نیز مطلعید، شغل من صابون‌پزی است، یعنی صابون میپزم و میفروشم. علاوه بر این با همسرم بانو سویکا ازدواج کرده و از روز عروسی تا کنون بطور جدائی‌ناپذیری با او بسر میبرم. گرچه ما صابون‌پزیم اما بهرحال معنی فرهنگ را که بوسیلهٔ آن بچه‌ها با علوم و چیزهای دیگری که برای شهرمان و بطور کلی برای بشریت مفید است آشنا میشوند، درک میکنیم و چون بمفهوم کلمهٔ فرهنگ پی برده‌ایم، بدیهی است که از لزوم وجود پروانه‌ها، کرمها و حیوانات مختلف برای فراگرفتن علوم، وقوف کامل داریم. بمنظور کمک بفرهنگ ملی میل داریم یک‌چنین حیوان مفید یعنی فیلی را به مؤسسهٔ فرهنگی شهرمان اهداء کنیم و این کار را با طیب‌خاطر و از روی احساس عشق عمیق نسبت بمدرسه انجام میدهیم. در ازاء اینکار یگانه تقاضای ما این است که ذکر شود که نیچکوی صابون‌پز و همسرش سویکا بخاطر نجات و سلامت ارواح خود، فیلی را بمدرسهٔ محلی اهداء کرده‌اند.
در خاتمه از آن مقام عالی متمنی است کسی را برای بردن فیل بفرستید تا همین امروز آنرا بمدرسه منقل نمایند.
ارادتمند شما
نیچکو یوکسیچ[۱۹] صابون‌پز و دوستدار فرهنگ».
و لیکن عاقبت این کار، حتی میلان خیاط را نیز بتعجب واداشت:
آقای مارکوی معلم در نامهٔ جوابیهٔ خود نوشته بود که از پذیرفتن فیل بعلت عدم احتیاج بآن معذور است و در پایان نامه، به نیچکو، بعنوان «دوستدار فرهنگ» توصیه نموده بود از نظر مالی کمکی به شاگردان بی‌بضاعت مدرسه بکند. رفتار مارکوی معلم، میلان خیاط را فوق‌العاده متعجب ساخت، زیرا او میدانست (و حتی یقین داشت) که در دانشگاه بلگراد حتی ریزترین حلزونها و صدفها را جمع میکردند تا چه برسد به فیل باین گندگی.
بالاخره نیچکوی صابون‌پز کاملا دچار یأس شد. یکبار فکر جنون‌آمیزی بسرش زد. در واقع این فکر از آن خانم سویکا بود؛ بله، به سرش زد فیل را به‌خارج شهر ببرد و در آنجا ولش کند. بگذار حیوان بکوهها برود و در همانجاها زندگی کند. تصمیم گرفته شد و این تصمیم جزو اسرار مگوی نیچکو و خانم سویکا گشت.
شبی، پس از نیمه‌های شب نیچکو و خانم سویکا رختخواب خود را ترک گفتند.
راستش را بخواهید، آنشب اصلا توی رختخواب هم نرفته بودند، بلکه برای حفظ ظاهر چراغ اتاق را خاموش کردند تا همسایه‌ها گمان کنند آنها بخواب عمیقی فرورفته‌اند.
بدین ترتیب آن دو برخاستند و بآهستگی داخل حیاط شدند. ابتدا سویکا، برای حصول اطمینان از خلوت بودن کوچه، بااحتیاط بیرون را نگریست. سپس نیچکو با حزم زیاد و بدون ایجاد کوچکترین سر و صدا، طناب فیل را باز کرد و بیاری حق باتفاق حیوان بدرون کوچه لغزید و در تاریکی شب ناپدید گشت.
تا مراجعت نیچکو، همسرش سویکا مانند اشخاص تب‌دار میلرزید. فقط پس از گذشتن یک‌ساعت بود که نیچکو خوش و خرم انگار که سنگ بزرگی را از روی قلبش برداشته باشند، بخانه برگشت. وقتی پا بدرون اطاق نهاد، سویکا پرسید:
– خوب، چطور شد؟ ولش کردی؟
– ولش کردم.
– رفت؟
– رفت.
در اینجا چشمان زن از فرط سرور و سعادت پر از اشک شد. او موهای نیچکو را به‌چنگ گرفت، پنج شش کشیده بگردنش زد و گفت:
– حالا برو برای من شتر بخر!
– اما نیجکو مقاومتی نمیکرد و ضمن دریافت ظریف، بااحساس رضایت از خود، لبخند می زد و صلیب بر سینه‌اش رسم می‌کرد و از درگاه خداوند تقاضا میکرد فیل را نصیب هیچیک از بندگانش مگر دشمنان خونی نیچکو نکند (او در دعای خود حتی از یکی از دشمنان خونی خود اسم برد و گفت: «مثلا لوکای[۲۰] صابون‌پز».
آن شب صابون‌پز و زنش خواب راحت و شیرینی کردند. نیچکو حتی در خواب دید که دود از لولهٔ بخاریشان خارج میشود. همین یک دلیل کافی بود تا ایندو یقین حاصل کنند که خداوند مهربان آنها را از قید بلا و بدبختی نجات داده است. صبح روز بعد وقتی نیچکو بیدار شد، قبل از هر کاری تصمیم گرفت در برابر شمایل تریفون[۲۱] مقدس، یعنی حامی خود، زانو بزند و سه بار صلیب رسم کند…
اما هنوز فرصت نکرده بود صلیب اول را رسم کند که صدای ضربهٔ شدیدی به در حیاط او را بخود آورد دست راست نیچکو در کنار شانهٔ راستش منجمد شد و کلمات دعا، از «…. و روح‌القدس» به بعد، بر زبانش خشک شد.
ژاندارمی دق‌الباب میکرد، اما نه یک ژاندارم معمولی، مثلا با سبیلهای دراز و اخطاریه‌ای کوتاه، یا مثلا ژاندارمی با مشتهای بزرگ که با نگاههای دقیق و کنجکاو بر ورقه‌ هویت بنگرد، بلکه ژاندارمی که سر طنابی را بدست داشت و انتهای دیگر طناب بگردن فیل بود. اما داستان بهمین‌جا ختم نمیشود. ژاندارم به نیچکو اطلاع داد که فیل او تمام مزرعهٔ دیکای[۲۲] نقاش را لگدمال کرده، چهار خرمن کاه پروی[۲۳] حلاج را درهم‌ریخته، دو گوسفند یوتسا[۲۴] صاحب باغ انگور را له کرده، بام کاهی خانه‌ای را که در باغ انگور «پرو»ی صاحب پانسیون قرار داشت خورده و گاومیش‌های زارعی را چنان بوحشت انداخته است که آنها بدرون گودالی پرت شده و گاری زارع را خرد کرده‌اند
آه خدایا، خداوندا! خودت بداد نیچکوی گناهکار و همسر نگون‌بختش سویکا برس! چشمان این زوج از خون پر شده بود. آنها فیل، خودشان و حتی روز تولدشان را بباد نفرین گرفتند!
نیچکوی بیچاره با یأس و حرمان میپرسید:
– اصلا نمی‌فهمم خدا چرا فیل خلق کرده؟!‌ شاید بخاطر علاقه‌ای که به باغ‌وحش دارد خلق کرده باشد، اما من که باغ‌وحش ندارم، من صابون‌پزم! خدایا، من گنهکار را ببخش، اما بگو چرا فیل خلق کرده‌ای؟
خانم سویکا جواب میدهد:
– خدا خودش میدانست که در دنیا احمقهائی مثل تو وجود دارند و بهمین علت فیل خلق کرده است.
– پس اگر من واقعاً احمقم، بگذار مرا بکشد، نه اینکه شکنجه‌ام دهد. خدا دارد مسخره‌ام میکند و من دارم معتقد میشوم که چنانچه بتوانیم از شر این فیل لعنتی خلاص شویم، او یک شتر یا نهنگ یا گراز یا چیزی نظیر اینها برای ما خواهد فرستاد. خدایا، آخر چرا، مگر نه این است که من هر روز یکشنبه مرتباً به کلیسا میروم، عیدافتخار[۲۵] را شرافتمندانه برگزار میکند، هر ماه در خانه‌ام آب مقدس وجود دارد، تا بسینه‌ام صلیب رسم نکنم و دعایم را نخوانم هرگز نه میخوابم و نه بر میخیزم…
در اینجا چشمان نیچکو، چون چشمان کودکی خردسال پر از اشک شد.
اما مقارن ظهر، آنها اخبار ناگوارتری شنیدند: روی میز بخشدار هفت فقره شکایت علیه نیچکوی صابون‌پز بشرح زیر قرار داشت:
۱- عرض حال آقای پرو، صاحب پانسیون، که مبلغ شصت دینار بعنوان خسارت کاههای پشت بام، مطالبه کرده بود.
۲- عرض حال «ن.» زارع که بنا بمفاد آن وی مبلغ یکصد دینار برای خرد شدن گاری و نقص عضو، مطالبهٔ خسارت کرده بود.
۳- عرض حال پروی حلاج بمبلغ شصت دینار، بابت از بین رفتن چهار خرمن کاه.
۴- عرض حال دیکای نقاش بمبلغ دویست دینار، بابت لگدمال شدن مزرعه.
۵- عرض حال آقای یوتسا، صاحب باغ انگور، بمبلغ دوازده دینار بابت بهای دو گوسفند.
۶- عرض حال ژیوکوی کفاش، همسایهٔ نیچکوی صابون‌پز که طی آن بابت خرد شدن یک عدد آئینه، پاره شدن یک کت، شکستن مقداری ظروف، حق ویزیت طبیب بابت معالجهٔ یک سر شکسته، یک سق سوراخ شده، صرع فرزند کوچک و پانسمان جراحت مادر زنش ادعای خسارت کرده بود.
۷- عرض حال خانم لپوساوا[۲۶]، معلمهٔ شهر که طی آن به اطلاع مقامات دولتی میرسانید که دانش‌‌آموزان در راه مدرسه از عبور از برابر خانهٔ نیچکوی صابون‌پز وحشت دارند و خود او نیز «یکبار دچار چنین وحشتی شده» و حتی بخاطر این فیل معلوم‌الحال «دچار وضع نامطلوبی» گردیده است.
بدین ترتیب کار بجائی که از آنجا آغاز شده بود برمیگشت، یعنی آقای پایا که فیل را فروخته بود، اینک مأموریت یافت به این پرونده رسیدگی کند.
جای هیچگونه درنگ نبود. نیچکو، بمنظور اجتناب از بدبختیهای جدید، پس از مشورت با زنش نزد وکیل رفت.
وکیل، قبل از هر کاری مبلغ بیست دینار از نیچکو حق‌الوکاله مطالبه نمود و پس از دریافت اسکناسها، آنها را بدقت تا کرد، در جیب جلیقه‌اش گذاشت و بعد به بحر تفکر فرو رفت.
مدت زیادی فکر کرد و بالاخره اعلام کرد که بهرصورت راه حلی وجود دارد، و به نیجکو توصیه کرد که اموالش را هر چه زودتر به همسرش منتقل کند. مسلماً نیچکوئی که از مدتها قبل تمام اختیارات خود را به سویکا تفویض کرده بود، بدون کمترین تردیدی تن باین تشریفات داد.
پس آقای وکیل دعاوی گفت که بمحض خروج فیل از حیات، خانم سویکا بایستی فوراً در حیاط را ببندد و موقتاً به شهر دیگری سفر کند.
راهنمائی مدبرانه‌ای بود و نیچکو دودستی بآن چسبید.
بعد از ظهر، مقارن ساعت سه، هفت فقره اخطاریهٔ کوتاه بدست صابون‌پز رسید. روی هر یک از این اخطاریه‌ها، سه خط قرمز[۲۷] یعنی مجموعاً بیست و یک خط قرمز کشیده شده بود.
نیچکو چندین بار این خطوط را شمرد و کشف کرد که در واقع بیست خط و نیم کشیده شده‌است، و نه بیست و یک خط، زیرا طول یکی از آنها خیلی کوتاهتر از بقیهٔ خطوط بود. بهرحال این مسئله تغییری در اصل مطلب بوجود نمیآورد، چون ساعت هشت صبح فردای آنروز، نیچکوی صابون‌پز موظف بود به حضور بخشدار برسد.
اما بنا بر توصیهٔ وکیل دعاوی، بمنظور ایجاد پیچیدگی هر چه بیشتر، نیچکو بهمراهی فیل عازم بخشداری شد. در همین حال تمام اموال صابون‌پز به همسرش منتقل شده بود. سویکا نیز بمحض خروج فیل و شوهرش، در خانه را قفل کرد و عازم سفر شد.
آقای پایای منشی دو گروه در برابر خود داشت؛ گروه اول مرکب بود از هفت نفر شاکی و گروه دوم نیچکوی صابون‌پز و فیلش.
بدیهی است که مردم دسته‌دسته بطرف بخشداری سرازیر شده بودند.
بازجوئی مقدماتی عبارت بود از مکالمهٔ طویل بین آقای پایای منشی و نیچکوی صابون‌پز. این گفتگو که با مرکبی سیاه بر کاغذ نوشته شده‌است، تاکنون نیز در آرشیوهای بخشداری شهر «ک» محفوظ است و چون اطلاع از آن ممکن است برای سیاحان، جانورشناسان و صابون‌پزها جالب باشد، ما تصمیم گرفتیم آنرا عیناً نقل کنیم.
روی میز در برابر آقای پایا چهار فنجان خالی قرار دارد محتوی آنها قهوه بوده‌است. بر روی تخته‌ای در کنار هر فنجان مبلغ یک گروش بود که آنها را مراجعین آقای پایای منشی مانند پولی که در برابر شمایل نهاده باشند، بجا گذاشته بودند. نیچکو در کنار در اطاق ایستاده است. از او بوی نفرت‌انگیز پیه پخته بمشام میرسد. تدریجاً خود او هم با فیل شباهتی بهم زده است.
آقای پایای منشی پس از اینکه ناخنهای چهار انگشت خود را با قیچی بزرگ کاغذبری میچیند، سیگاری آتش میزند، دود غلیظ آن را از دهانش خارج میکند و محو شدن دود را در زیر سقف با نگاهش تعقیب میکند. سپس نگاه جدی خود را به نیچکوی صابون‌پز میدوزد و با لحن رسمی و اداری آغاز سخن میکند:
– پس اینطور… خوب… نیچکوی صابون‌پز!
نیچکوی صابون‌پز: – (با صدای زیری که فقط در مواقع مواجهه با مقامات دولتی از آن استفاده میکنند). چه فرمایشی دارید؟
آقای پایا: – نیچکو یوکسیچ توئی؟
نیچکو: – کاملا صحیح است؛ من صابون‌پز شهر نیز هستم.
آقای پایا: – علاوه بر صابون‌پزی، به چه کار دیگری مشغولی؟
نیچکو: – شمع نیز میسازم، آقای پایا.
آقای پایا: – منظورم این نیست. میپرسم کارهای فرعی دیگری نیز داری؟
نیچکو: – خدا نکند، آقای پایا، همهٔ اهالی شهر میدانند که من آدم باشرفی هستم. چطور ممکن است که کارهای فرعی دیگری داشته باشم؟
آقای پایا: – اما علیرغم اظهاراتت، اطلاعاتی که از جریان تحقیقات مقامات دولتی بدست آمده، (آقای پایا آنقدر از عبارت بالا خوشش آمد که درحالیکه صدایش را تا حد نجوا پائین میآورد آن را تکرار کرد)، … میفهمی، علیرغم اظهاراتت، اطلاعاتی که از جریان تحقیقات مقامات دولتی بدست آمده، حاکی است که تو فیل نگه میداری.
نیچکو: – (با عجله و در حالیکه صدایش تقریباً میگیرد). اما ببخشید، خود مقامات دولتی فیل را بمن فروخته‌اند. الحمدالله خودتان که میدانید آقای پایا، خود شما فیل را بمن فروخته‌اید.
آقای پایا: – (قیافهٔ عصبانی بخود میگیرد). از تو نمیپرسم فیل را چه کسی بتو فروخته است، میگویم چرا فیل نگه میداری؟ بر همه روشن است که فیل حیوانی است که نگهداری آن در شهری متمدن و در انظار مقامات دولتی جایز نیست. خوب، آدم بدبخت تو فیل را میخواهی چه کنی؟ تو پیشه‌ور ساده‌ای هستی، تو که داروساز یا کنسول نیستی که در خانه‌ات فیل یا از این قبیل چیزها نگهداری. خوب بود از روی مردم خجالت میکشیدی! تعجب میکنم چطور تا حالا بسرت نزده‌است که با فیلت در شهر بگردی… آقا را ببینید، کار و کاسبی‌اش را ول کرده، میخواهد فیل نگهدارد! عجیب است که تا کنون دایره زنگی هم نخریده‌ای تا با فیلت در کوچه‌ها نمایش بدهی! خجالت بکش!
نیچکو: – آقای پایا، خواهش میکنم بیائید مثل آدم با هم حرف بزنیم.
آقای پایا: – (در حالیکه صدایش را بلند میکند). ما نمیتوانیم با تو مثل آدم حرف بزنیم، میفهمی؟ تو باید به سؤالاتم جواب‌های درست و حسابی بدهی، نه اینکه از این شاخ به آن شاخ بپری! منظورت از نگهداری فیل چیست؟
نیچکو:- (با صدای خفه) هیچی، آقای پایا، هیچ منظور و هدفی ندارم.
آقای پایا:- خوب، فرض کنیم تو هیچ منظوری نداری… اما آیا میدانی که فیل یک حیوان است؟
نیچکو: – بله، آقای پایا، میدانم.
آقای پایا: – خوب، میدانی اصلا حیوانات را برای چه در خانه نگه میدارند؟
نیچکو:- بله، برای اینکه، آقای پایا، شبها پارس کنند.
آقای پایا:- چطور؟ چی‌ها پارس کنند؟
نیچکو:- سگها، آقای پایا.
آقای پایا:- (کلمه زشتی نثار نیچکو میکند و سپس با لحن ملایمتری ادامه میدهد). مگر دیوانه شده‌ای؟ یا واقعاً نمی‌فهمی چه میگویم؟ میفرمائید با چه زبانی با جنابعالی صحبت کنم؟ من دارم با تو بزبان ساده، بزبان یک صابون‌پز حرف میزنم. علیه تو هفت فقره شکایت وجود دارد، میفهمی؟ فیل تو خدا میداند چه‌ها که نکرده است. تو پول کافی برای جبران خسارت نخواهی داشت، بیچاره خواهی شد، میفهمی؟
نیچکو:- من پول پرداخت خسارت ندارم.
آقای پایا:- توقیفت خواهم کرد!
نیچکو:- فیل را چطور؟
آقای پایا:- آنرا پیش زنت میفرستم تا او که از داشتن فیل اینقدر خوشش میآید، نگهداریش را هم بعهده بگیرد.
نیچکو:- کسی در منزلمان نیست. زنم به مسافرت رفته و در را هم قفل کرده است. از طرفی خانه هم مال زنم است.
آقای پایا:- هوم…
و پس از این «هوم»، آقای پایای منشی بطور بسیار جدی خود را گرفتار یافت، زیرا در برابر مسأله‌ای جدید و بغرنج قرار گرفته بود: فیل را چه کند؟ فرض کنیم صابون‌پز را بشود بازداشت کرد، (آقای پایا در اینکار تأمل نکرده بود) اما فیل، فیلی را که همچنان به یکی از تیرهای حیاط اداره بسته شده بود چه کند؟ آیا آن‌را هم توقیف کند؟ اما این غیرممکن است؛ اولا بقدر کافی ژاندارم در اختیار خود ندارد و ثانیاً برای توقیف فیل هیچ مجوز قانونی وجود ندارد.
بدین ترتیب فیل و تمام بدبختیهای مربوط بآن اکنون بسر آقای پایا هوار شده بود. با فیل چه کند؟ چگونه میتواند با حفظ موقعیت یک کارمند با استعداد پلیس، خود را از این موقعیت ناراحت کننده نجات بخشد؟
آن شب نیچکوی صابون‌پز با اینکه بازداشت بود خواب راحتی کرد، اما پایای منشی نتوانست لحظه‌ای بخوابد. بجرات میتوان ادعا کرد که او تا صبح چشمانش را رویهم نگذاشت و بالاخره هم صبح روز بعد به این نتیجه رسید که ماجرای فیل بضررش تمام شده‌است، زیرا که حیوان عظیم‌الجثه بیخ ریشش مانده بود و پیش‌بینی میکرد که رهائی از چنگ آن کار بس دشواری خواهد بود. در گذشته وزراء و فرماندارها و بخشدارها نیز بسرش هوار میشدند، اما او همیشه موفق میشد به شکلی از شرشان خلاص شود. ولی – خدایا!- او تاکنون هرگز با فیل طرف نشده بود.
خوب، با همهٔ اینحرفها، بالاخره با فیل چه کند؟ چطور است آنرا بعنوان پیوست پروندهٔ نیچکوی صابون‌پز ضمیمهٔ پرونده کند؟ ظاهرا این صحیح‌ترین و عاقلانه‌ترین راه حل مشکل بود، اما در اینجا نیز آقای پایا در برابر یک سلسلهٔ مسائل بغرنج قرار میگیرد: آیا ممکن است فیل را «پیوست» نامید؟ از طرف دیگر چگونه میتوان پوشه‌ای یافت که بتوان فیل را در کنار اوراق پرونده درون آن قرار داد؟
میگویند هفت بار ذرع کن و یکبار پاره کن، ولی آقای پایا بیش از هفت بار ذرع کرده بود و بالاخره مصمم شد پروندهٔ نیچکو را با ضمیمه‌اش به ادارهٔ فرمانداری بفرستد. فکر بکری بود و پایای محرر بلافاصله دست بکار اجرای آن شد.
او با زیرکی زیاد صورت مجلسی تنظیم و دو فقره «پیوست» ضمیمهٔ آن نمود؛ پیوست اول تحت شمارهٔ ۱ هفت فقره شکایت علیه نیچکوی صابون‌پز و پیوست دوم تخت شمارهٔ ۲ یک رأس فیل بود. آقای پایا ضمن اشاره بدلایل احالهٔ پرونده بفرمانداری، با حیله و موذیگری متذکر شد که اداره فرمانداری دارای بیطار است و او نظریهٔ بیطار را در مورد پرونده‌ٔ مورد بحث، فوق‌العاده ضروری و مهم میداند. آقای پایا با اقدام موذیانه خود نه فقط این بار گران را از دوش خود به گردهٔ اداره فرمانداری مینهاد، بلکه جداً معتقد بود که توانسته است راه حل عاقلانهٔ «مسألهٔ فیل» را بیابد.
آقای «پایا» چنین میاندیشید:
«ادارهٔ فرمانداری کارمندان زیادی دارد و تا پرونده دست بدست بگردد، یعنی از دفتر به ضباط، از ضباط برای شور، از شور برای امضاء و باز از امضاء بدفتر و همینطور الی غیرالنهایه گردش کند، بامید خدا پیوست شمارهٔ ۲ سقط خواهد شد».
و اکنون همهٔ این پرونده، در بست، به ریستای[۲۸] ژاندارم محول شده بود. پس از حل این مشکل، آقای پایا نیز موفق شد مانند نیچکوی صابون‌پز خواب راحت و شیرینی بکند.
ریستای ژاندارم معمولا پرونده و ضمایم آنرا زیر بغلش حمل میکرد. اما این دفعه چنانچه میکوشید با فیل نیز همین معامله را بکند، ضمیمهٔ خود او را در بغل میگرفت و حمل میکرد. بنابراین لازم بود برای حل مسألهٔ بغرنجی که بوی محول شده بود، بطور جدی چاره‌ای بیندیشد. همان جمعیتی که در مراسم حراج شرکت کرده و سپس نیچکوی نگون‌بخت را تا پشت در زندان مشایعت کرده بود، اکنون بدنبال ریستای ژاندارم که پرونده‌ای زیر بغل و سر طنابی بدست داشت، براه افتاده بود. واضح است که از هر سو باران توصیه و راهنمائی‌های گوناگون به سر ریستای ژاندارم میبارید، ولی عقیده اکثر آنها بر این بود که لازم است وی بجای پیاده‌روی، سوار پیوست پرونده شود. اما ریستا که ژاندارم با هوش و کهنه‌کاری بود، متوجه شد که در اینصورت بجای اینکه او حامل پیوست باشد، پیوست حامل وی خواهد بود. علاوه بر این ممکن بود ضمیمهٔ عظیم‌الجثه او را نزد رئیس مربوطه هدایت نکند.
بهرحال مسألهٔ اینکه بالاخره پرونده بچه شکلی باداره فرمانداری ارسال شد، قلب پایای منشی آرام گرفت، نیچکوی صابون‌پز توانست نفس راحتی بکشد و خانم سویکا نیز راحت شد، زیرا نیچکو وقتی هنوز توقیف بود تلگرام زیر را برای وی فرستاده بود:‌ «نجات یافتیم، فوری حرکت کن!»
***
اینکه نیچکوی صابون‌پز از دست فیل عاجز شده، پایای منشی نیز به‌همان بدبختی دچار شده بود و اکنون نوبت بادارهٔ فرمانداری رسیده است، همهٔ اینها نصف بدبختی است. و اینک ما بوحشتناکترین مرحلهٔ داستان رسیده‌ایم، زیرا من، نویسندهٔ این داستان، درمانده‌ام که فیل را چکار کنم و این ماجرا را چگونه بپایان برسانم. بدیهی است که میتوانستم فیل را از اداره‌ای به ادارهٔ دیگر و بالاخره هم نزد خود آقای وزیر بفرستم. ولی بهرحال لازم است هر طوری شده سر این پرونده را بهم آورد.
خوب، فیل را چکار کنم؟ نویسنده در ناموفقیت‌آمیزترین موقعیت ممکن قرار گرفته است، زیرا بنظر او هم نیچکو، هم آقای پایا و هم ادارهٔ فرمانداری نجات یافته‌اند و اینک پروندهٔ مورد بحث بر دوش نویسنده قرار گرفته‌است. من نمیتوانم فیل را بکشم یا مسمومش کنم این طرق را، همزنجیر بدبختی‌ام، یعنی نیچکوی صابون‌پز آزموده است من نمیتوانم آنرا بیک مؤسسهٔ فرهنگی اهداء کنم؛ نیچکوی صابون‌پز باین حیله هم متوسل شده بود.
چطور است فیل را بخوانندگان داستان تحویل دهم؟ بگذارم خوانندگان عزیز هر کاری میخواهند با فیل بکنند، اما …
***
زمانیکه با این افکار، رنج میکشیدم و شبهای متوالی خواب بچشمانم راه نمییافت، واقعهٔ غیرقابل‌تصوری رخ داد. و این «واقعه» آرامش از دست رفته‌ام را بمن بازگردانید. میدانید چه اتفاقی افتاد؟ تمام اوراق پرونده با ضمایم آن در آرشیوهای فرمانداری مفقود شد.
آه،‌ آرشیوهای خجستهٔ ما!
این آرشیوها چه پرونده‌های بزرگ و کوچکی را که در طی این مدت موجودیت خود نبلعیده‌اند! بنابراین بهیچوجه جای تعجب نیست که فیل، یعنی معمولیترین ضمیمه‌ها نیز با اوراق پرونده در آرشیوها مفقود شده باشد.
پاورقی‌ها

1^ Savva
2^ Nitchko
3^ Menagerie سیرک حیوانات (به فرانسه)
4^ Boulone چنین جنگلی در حوالی مسکو وجود ندارد و ساختهٔ فکر نویسنده است.
5^ Irkoutsk از شهرهای سیبری که با مسکو فاصلهٔ چندانی ندارد.
6^ ‏‎‏‏(Gourko ۱۸۲۸ – ۱۹۰۰) ژنرال روسیهٔ تزاری که در جنگ با عثمانی‌ها به فتوحات درخشان نائل آمد و در 1879 استاندار پترزبورگ بود.
7^ Robikine و Bitchaiev این دو ژنرال را متصدی باغ وحش از خودش درآورده است.
8^ Robikine و Bitchaiev این دو ژنرال را متصدی باغ وحش از خودش درآورده است.
9^ ماده قاطر (در اصطلاح علمی)
10^ Grovje از اجزاء پول صربستان… هر گروش برابر است با بیست پارا.
11^ Soyka
12^ Persa
13^ Tsanka
14^ Yanko
15^ Ok واحد قدیمی وزن در صربستان، برابر با یک گرم و یک ثلث.
16^ Jivco
17^ Milane
18^ Marko
19^ Nitchko Yoksitch
20^ Louka
21^ St. Trifoune
22^ Dika
23^ Pero
24^ Yosta
25^ عید مقدس حمایت خانه و خانواده
26^ Leposava
27^ سه خط قرمز روی نامه‌های رسمی، نشانهٔ فوریت داشتن آنها بود.
28^ Rista.

 

برانیسلاو نوشیچ:داستان‌نویس بزرگ یوگسلاو در سال ۱۸۶۴ در شهر بلگراد در خانوادهٔ بازرگانی ورشکسته به دنیا آمد. تحصیلاتش را در رشتهٔ حقوق به پایان رسانید، لیکن پیشهٔ وکالت هرگز نتوانست علاقهٔ او را به خود معطوف دارد. به کارهای گوناگونی چون هنرپیشگی، کارمندی، و آموزگاری دست زد، اما سرانجام ادبیات و تآتر بود که توانست او را در حیطهٔ بیکران خود نگاهدارد.
نوشیچ در داستانها و نمایشنامه‌های انتقادی بسیاری که نوشته است خنده‌انگیزترین و در عین حال دردناک‌ترین پرده‌های زندگی انسانها را در برابر خواننده می‌گشاید. اجتماع خود را خوب می‌شناسد، دردها و رنجها را می‌بیند، و با شیرین‌ترین کلام آنها را تصویر می‌کند. طبقات مرفه اجتماع را که «وقار و شخصیتشان» در کلمهٔ «ثروت» خلاصه می‌شود، بیرحمانه بباد استهزاء و انتقاد می‌گیرد، با دقت خاص و زیرکانه‌ای دانشمندانی را که عقاید و نظریه‌هاشان با مسائل واقعی زندگی فاصلهٔ زیادی دارد، رسوا می‌سازد و انبوه بیکاره‌ها، دلالها و خوش‌پوشان متظاهر را که در ادارات، رستوران‌ها و کافه‌ها می‌لولند، معرفی می‌کند.

در آثار او خندهٔ بی‌کینه و طنز خشم‌آلود، طعنهٔ ملایم و شوخی کنایه‌دار، بهم می‌آمیزد. از این حیث نوشته‌هایش رنگی از آثار مارک تو‌این، چخوف و گوگول دارد. شوخی و هجای سخن او با واقع‌بینی درخشانی صورت می‌گیرد. حتی در مواردی که به اوج طنز و طعنهٔ سیاسی می‌رسد و در صراحت لهجه تا حد امکان پیش می‌رود، کوشش می‌کند که تأثیر «نامطبوع» قلمش را با بیان عبارات دوپهلو و گفتارهای مهمل‌نما و تغییر شکل خطوط ظاهری و غیرواقعی پدیده‌ها، جبران کند.
دربارهٔ هنر و محیط هنری زمان خود، در نخستین جلسهٔ انجمن دانشمندان، نویسندگان، و هنرمندان یوگسلاوی که اندکی قبل از مرگش، در سال ۱۹۳۸ تشکیل شده بود، چنین گفت «فرهنگ جوان ما برای رشد خود نیازمند به هوائی پاک‌تر از هوای آسمان ما است. در زیر آسمان که غالبا گرفته و تیره است هیچ نهالی ممکن نیست خود را به سوی نور بکشاند، یا شکوفه دهد بهمین ترتیب خلاقیت معنوی نیز در زیر چنین آسمانی نمیتواند چنانکه باید و تا حد کمال به بیان آید، و از این روی، بسیاری سخن ناگفته میماند و اندیشه‌های فراوانی احتمالا بر زبان جاری نمی‌گردد.»

نوشیچ افکار انقلابی و عقاید سیاسی مشخصی نداشت، اما از صمیم قلب نسبت به پستی‌ها و دنائت‌های زندگی نفرت می‌ورزید. این نویسندهٔ شهیر که معاصرانش او را «جادوگر بزرگ خنده» می‌خواندند تا اوج بیان خواست‌ها و اندیشه‌های مردم پرواز کرد و آثار خود را فراموش‌ناشدنی ساخت.
در این کتاب نه داستان از بهترین داستان‌های کوتاه او را می‌خوانید.

دریافت مطلب در فورمت کتاب الکترونیکیدریافت مطلب در فورمت کتاب الکترونیکی

برانیسلاو نوشیچ

برانیسلاو نوشیچ

برانیسلاو نوشیچ داستان‌نویس بزرگ یوگسلاو در سال ۱۸۶۴ در شهر بلگراد در خانوادهٔ بازرگانی ورشکسته به دنیا آمد. تحصیلاتش را در رشتهٔ حقوق به پایان رسانید، لیکن پیشهٔ وکالت هرگز نتوانست علاقهٔ او را به خود معطوف دارد. به کارهای گوناگونی چون هنرپیشگی، کارمندی، و آموزگاری دست زد، اما سرانجام ادبیات و تآتر بود که توانست او را در حیطهٔ بیکران خود نگاهدارد.

نوشیچ در داستانها و نمایشنامه‌های انتقادی بسیاری که نوشته است خنده‌انگیزترین و در عین حال دردناک‌ترین پرده‌های زندگی انسانها را در برابر خواننده می‌گشاید. اجتماع خود را خوب می‌شناسد، دردها و رنجها را می‌بیند، و با شیرین‌ترین کلام آنها را تصویر می‌کند. طبقات مرفه اجتماع را که «وقار و شخصیتشان» در کلمهٔ «ثروت» خلاصه می‌شود، بیرحمانه بباد استهزاء و انتقاد می‌گیرد، با دقت خاص و زیرکانه‌ای دانشمندانی را که عقاید و نظریه‌هاشان با مسائل واقعی زندگی فاصلهٔ زیادی دارد، رسوا می‌سازد و انبوه بیکاره‌ها، دلالها و خوش‌پوشان متظاهر را که در ادارات، رستوران‌ها و کافه‌ها می‌لولند، معرفی می‌کند.

در آثار او خندهٔ بی‌کینه و طنز خشم‌آلود، طعنهٔ ملایم و شوخی کنایه‌دار، بهم می‌آمیزد. از این حیث نوشته‌هایش رنگی از آثار مارک تو‌این، چخوف و گوگول دارد. شوخی و هجای سخن او با واقع‌بینی درخشانی صورت می‌گیرد. حتی در مواردی که به اوج طنز و طعنهٔ سیاسی می‌رسد و در صراحت لهجه تا حد امکان پیش می‌رود، کوشش می‌کند که تأثیر «نامطبوع» قلمش را با بیان عبارات دوپهلو و گفتارهای مهمل‌نما و تغییر شکل خطوط ظاهری و غیرواقعی پدیده‌ها، جبران کند.

دربارهٔ هنر و محیط هنری زمان خود، در نخستین جلسهٔ انجمن دانشمندان، نویسندگان، و هنرمندان یوگسلاوی که اندکی قبل از مرگش، در سال ۱۹۳۸ تشکیل شده بود، چنین گفت «فرهنگ جوان ما برای رشد خود نیازمند به هوائی پاک‌تر از هوای آسمان ما است. در زیر آسمان که غالبا گرفته و تیره است هیچ نهالی ممکن نیست خود را به سوی نور بکشاند، یا شکوفه دهد بهمین ترتیب خلاقیت معنوی نیز در زیر چنین آسمانی نمیتواند چنانکه باید و تا حد کمال به بیان آید، و از این روی، بسیاری سخن ناگفته میماند و اندیشه‌های فراوانی احتمالا بر زبان جاری نمی‌گردد.»

نوشیچ افکار انقلابی و عقاید سیاسی مشخصی نداشت، اما از صمیم قلب نسبت به پستی‌ها و دنائت‌های زندگی نفرت می‌ورزید. این نویسندهٔ شهیر که معاصرانش او را «جادوگر بزرگ خنده» می‌خواندند تا اوج بیان خواست‌ها و اندیشه‌های مردم پرواز کرد و آثار خود را فراموش‌ناشدنی ساخت.
منبح : اینترنت

آرشیو

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *