فردریک انگلس

ترجمه از عبداله باوی
چه مشعلی از خِرَد که خاموش شد
چه قلبی که از طپش باز ماند (1)

در تاریخ 5 اوت 1895 فردریک انگلس در لندن درگذشت. پس از رفیقش کارل مارکس (که در سال 1883 درگذشته بود) انگلس بزرگترین دانشمند و آموزگار پرولتاریا در همه جهان متمدن بود. از آن لحظه‌ای که سرنوشت کارل مارکس و فردریک انگلس را به هم رسانیده بود، هر دو رفیق تمام زندگی خود را وقف یک چیز مشترک کردند. برای اینکه بدانیم که انگلس چه خدماتی به پرولتاریا کرده است باید اهمیت آموزش مارکس در رشد جنبش نوین کارگری را درک بکنیم. مارکس و انگلس اولین کسانی بودند که نشان دادند طبقه کارگر و خواستهای آن نتیجه ضروری نظام اقتصادی موجودند که بورژوازی ایجاد کرده و به صورت ناگزیر باعث سازمانیابی آنها میشود. آنان نشان دادند که نه تلاشهای خیرخواهانه افرادی شرافتمند بلکه مبارزه طبقاتی پرولتاریای سازمان یافته است که بشریت را از روابطی که بر اساس ستم بنيان گذاشته شده رهایی خواهد بخشید. مارکس و انگلس اولین کسانی بودند که با کارهای علمی خود مشخص کردند که سوسیالیسم نه محصول رویای خیالپردازان بلکه نتیجه لازم تکامل نیروهای مولده در جامعه معاصر است. همه تاریخ ثبت شده پیش از این، تاریخ مبارزه طبقات که به دنبال آن سیطره و پیروزی طبقات اجتماعی معین بر سایر طبقات بوده است. و این تا زمانی خواهد بود که اساس مبارزه طبقاتی و سیره طبقاتی یعنی مالکیت خصوصی و تولید لجام گسیخته اجتماعی نابود شوند. منافع پرولتاریا خواستار براندازی این پایه‌هاست بنابر این مبارزه طبقاتی آگاهانه کارگران سازمان یافته باید علیه آنها بسیج شود. و هر مبارزه طبقاتی یک مبارزه سیاسی است.

همه پرولترهایی که به خاطر رهایی خود مبارزه می کنند این نظریات مارکس و انگلس را اکنون پذیرفته‌اند. اما در سالهای دهه 1840 هنگامی که این دو رفیق وارد جنبش سوسیالیستی و ادبیات سوسیالیستی زمان خود شدند چنین نظریاتی کاملاً تازه و جدید بودند. در آنزمان بودند خیلی، چه با قریحه و چه بدون استعداد، چه درستکار و چه دغلباز، که عمیقاً در مبارزه برای آزادی سیاسی علیه استبداد شاهان، پلیس و روحانیون درگیر بودند ولی تضاد منافع بورژوازی و منافع پرولتاریا را نمی‌توانستند ببینند. چنین اشخاصی به پتانسیل عمل کارگران به مثابه یک نیروی مستقل اجتماعی وقعی نمی‌گذاشتند. از طرف دیگر بودند خیلی‌ها، از جمله نوابغ خیالپرداز که فکر می کردند تنها کافی است فرمانروایان و طبقات حاکمه در مورد بی‌عدالتی‌های نظام موجود اجتماعی قانع شوند تا صلح و رفاه عمومی بر روی زمین برقرار گردد. آنان رویای سوسیالیسم بدون مبارزه را می دیدند. و همچنین تمامی سوسیالیستهای آن زمان و دوستان طبقه کارگر که به صورت عموم پرولتاریا را یک “غده چرکین” می‌پنداشتند و هراسان می دیدند که چگونه با رشد صنعت این “غده چرکین” نیز بزرگ میشود. بنابراین آنان همه درصدد وسیله‌ای بودند تا از رشد صنعت و پرولتاریا جلوگیری کنند و “چرخ تاریخ” را متوقف کنند. مارکس و انگلس در این ترس همگانی از رشد پرولتاریا اشتراک عقیده نداشتند. آنان برخلاف دیگران تمام امیدهای خود را به رشد مداوم پرولتاریا بسته بودند. هر اندازه پرولتاریا بیشتر باشد به همان اندازه نیرویش به مثابه یک طبقه انقلابی بیشتر است و به همان اندازه سوسیالیسم نزدیکتر و امکانپذیرتر می گردد. خدماتی را که مارکس و انگلس به طبقه کارگر انجام دادند در چند کلمه چنین می توان بیان کرد: آنان به طبقه کارگر آموختند تا خود را بشناسد و آگاهی طبقاتی بیابد. آنان دانش را جایگزین رویاها کردند.

به همین سبب است که نام انگلس باید برای هر کارگری آشنا باشد. به همین سبب است که در مجموعه حاضر که هدف آن مانند تمام نشریات دیگر ما بیدار ساختن آگاهی طبقاتی در کارگران روس بوده ، باید تصویری از زندگی و کارنامه فردریک انگلس، یکی از دو آموزگار کبیر پرولتاریای معاصر ارائه دهیم.

انگلس در سال 1820 در برمن(Barmen) در ایالت “راین” کشور پادشاهی پروس به دنیا آمد. پدرش کارخانه دار بود. در سال 1838 شرایط فامیلی انگلس را مجبور ساخت تا بدون اینکه تحصیلات دبیرستانی را تمام کرده باشد به عنوان منشی در یکی از تجارتخانه‌های برمن (Bremen) شمال غربی آلمان به کار مشغول شود. اشتغال به کار مانع از کسب آموزش علمی و سیاسی انگلس نشد. وی حتی زمانیکه شاگرد دبیرستان بود نفرتی از نظام خودکامه و بوروکراتها به دل گرفته بود. مطالعه فلسفه این نفرت را تعمیق بخشید. در آن روزگار تعلیمات هگل بر فلسفه آلمان حاکم بود و انگلس نیز به پیروان وی پیوست. گرچه هگل خود از هواخواهان دولت خودکامه پروس بود و در خدمت آن با عنوان پروفسور در دانشگاه برلین ایفای وظیفه می کرد، ولی آموزشهای هگل انقلابی بودند. ایمان هگل به خرد انسانی و حقانیت آن و تز اساسی فلسفه هگلی که جهان را دستخوش روند تغییر و تکامل مداوم می دید منجر به آن شد که عده‌ای از پیروان این فیلسوف برلینی که نمی‌توانستند وضعیت موجود را بپذیرند به این عقیده برسند که مبارزه علیه وضعیت موجود یعنی مبارزه علیه بیعدالتیهای موجود نیز در قانون همگانی تکامل ریشه دارد. اگر همه چیز تکامل می يابد، اگر نهادهایی از یک نوع جای خود را به نهادهایی از نوع دیگر می دهند، چرا باید استبداد پادشاه پروس یا تزار روسیه، یا ثروتمند شدن اقلیتی ناچیز از کار اکثریت وسیع و یا تسلط بورژوازی بر مردم برای همیشه ادامه داشته باشد؟ فلسفه هگل از تکامل شعور و ایده‌ها صحبت می کرد که ایده‌آلیستی بود. این فلسفه تکامل طبیعت، انسان و مناسبات اجتماعی انسانی را از پی آمد تکامل شعور استنتاج می کرد. مارکس و انگلس در حالیکه روند ابدی تکامل را از اندیشه هگل می پذیرفتند(2). نظریه ایده‌آلیستی او را رد می کردند. با روآوردن به زندگی آنان می دیدند که این نه تکامل شعور است که تکامل طبیعت را توضیح می دهد بلکه برعکس، تکامل شعور باید از تکامل طبیعت و ماده توضیح داده شود. برخلاف هگل و سایر هگلی‌ها مارکس و انگلس ماتریالیست بودند. آنان با دید ماتریالیستی به جهان و جامعه بشری کشف کردند که همانطور که در پس همه پدیده‌های طبیعی علل مادی نهفته‌است. تکامل جامعه انسانی نیز منوط است به تکامل نیروهای مادی یعنی نیروهای مولده. مناسباتی که بین انسانها در حین تولید نیازمندی‌های مادی برقرار می کردند براساس تکامل نیروهای مولده، شکل می گیرند. توضیح تمام پدیده‌های زندگی اجتماعی، آرمانهای انسانی، اندیشه‌ها و قوانین در همین مناسبات نهفته است. تکامل نیروهای مولده، مناسبات اجتماعی مبتنی بر مالکیت خصوصی را به وجود می‌آورد ولی در اینجا دیده میشود که همین تکامل نیروهای مولده، باعث هدر رفتن مالکیت از دست اکثریت و تمرکز آن به دست اقلیت ناچیز می گردد. تکامل نیروهای مولده باعث الغای مالکیت یعنی اساس نظام اجتماعی معاصر گردیده و خود به طرف هدفی پیش می رود که سوسیالیستها برای خود گذاشته‌اند. آن چه بر سوسیالیست‌هاست این است که دریابند کدام نیروی اجتماعی بنابر موقعیت خود در جامعه معاصر در برقراری سوسیالیسم ذینفع است و چون این نیروی اجتماعی را تشخیص دادند آن را به آگاهی در مورد منافع و وظیفه تاریخی‌اش برسانند. این نیرو همانا پرولتاریا است. انگلس در شهر منچستر مرکز صنایع انگلستان پرولتاریا را شناخت، جایی که در سال 1842 اقامت گزید و در یک شرکت تجارتی که پدرش در آن سهامدار بود به کار آغاز کرد. در اینجا انگلس تنها در دفتر کارخانه نمی‌نشست بلکه در کوچه‌ها و محلات فقیرنشین که کارگران در آن بسختی زندگی می کردند می گشت و با چشمان خود فقر و فلاکت آنان را مشاهده می کرد. ولی او خود را منحصر به مشاهدات شخصی نکرد. وی همه آنچه را که قبل از وی در مورد وضعیت طبقه کارگر انگلیس نوشته شده بود را خواند و به دقت تمام اسناد رسمی را که بدستش می رسید مطالعه کرد. ثمره این مطالعات و مشاهدات کتابی بود به نام “وضعیت طبقه کارگر در انگلستان” که در سال 1845 به چاپ رسید. قبلاً تذکر دادیم که خدمت عمده انگلس در نوشتن وضعیت طبقه کارگر در انگلستان چه بود. قبل از انگلس خیلی‌ها دردهای پرولتاریا را وصف کرده و بر ضرورت کمک به آن اشاره کرده بودند. انگلس اولین کسی بود که تشخیص داد که پرولتاریا تنها یک طبقه رنجبری نیست بلکه در واقع همین وضعیت اقتصادی رنج آور پرولتاریاست که آن را به پیش میراند و مجبورش میکند تا برای رهایی سرنوشت ساز خود مبارزه کند. و پرولتاریای مبارز به کمک خویش خواهد آمد. جنبش سیاسی طبقه کارگر ناگزیر منجر بدان خواهد شد که کارگران درک کنند که راه نجاتشان فقط در سوسیالیسم نهفته است. از طرف دیگر سوسیالیسم فقط زمانی به نیرو تبدیل خواهد شد که هدف مبارزه سیاسی طبقه کارگر قرار گیرد. چنین بودند اندیشه‌های عمده مطروحه در کتاب انگلس درباره وضعیت طبقه کارگر در انگلستان، اندیشه‌هایی که امروز مورد قبول و پشتیبانی همه پرولترهای مبارز قرار دارد ولی در آن زمان بسیار جدید بودند. اندیشه‌های فوق در کتابی با مستندترین و تکاندهنده ترین تصویرها از فلاکت پرولتاریای انگلستان و با نوشتاری پرجاذبه ارائه گردیدند. کتاب مذکور سند محکومیت علیه سرمایه‌داری و سرمایه‌داران بوده و اثر عمیقی به جای گذاشت. در همه جا از این کتاب انگلس به مثابه واقعی‌ترین تصویر پرولتاریای معاصر نقل قول می شد و در واقع نه قبل از 1845 و نه بعد از آن تصویری چنین واقعی و گیرا از فلاکت طبقه کارگر به چاپ نرسیده است.

انگلس وقتیکه به انگلستان آمد سوسیالیست شد. در منچستر وی با کسانی که در جنبش کارگری انگلستان آن زمان فعال بودند ارتباط برقرار کرده برای نشریات سوسیالیستی انگلیسی به نوشتن آغاز کرد. در سال 1844 حین برگشت به آلمان در پاریس با مارکس که با وی قبلاً مکاتبه را آغاز کرده بود آشنا شد. مارکس هم در پاریس تحت تاثیر سوسیالیستهای فرانسوی و زندگی فرانسوی سوسیالیست شده بود. در اینجا این دو رفیق مشترکاً کتابی را به نام “خانواده مقدس” یا نقدی بر نقد انتقادی نوشتند. این کتاب که بخش بیشتر آن توسط مارکس نوشته شده بود و یکسال قبل از وضعیت طبقه کارگر در انگلستان از چاپ برآمد حاوی پایه‌های سوسیالیسم ماتریالیستی انقلابی است که اندیشه‌های عمده آن در فوق توضیح گردیدند. “خانواده مقدس” لقب طنزآمیز برای برادران فیلسوف بائور (Bauer) و پیروان آنان بود. این آقایان نقدی بالاتر از همه واقعیتها، احزاب و سیاستها را موعظه کرده و هرگونه فعالیت عملی را رد می کردند و تنها به صورت “انتقادی” جهان پیرامون و حوادث آنرا مورد نظر قرار می دادند. آقایان بائورها به پرولتاریا به مثابه عقب ماندگانی فاقد قوه تشخیص به دیده تحقیر می نگريستند. مارکس و انگلس با تمام توان خود با این گرایش منحط و زیانبخش مخالفت می کردند. آنان از انسانی زنده، یعنی کارگری که توسط دولت و طبقه حاکمه زیر پا له شده بود، نه تفکر در مورد وضعیت، بلکه مبارزه برای نظام بهتر اجتماعی را طلب می کردند. آنان البته به پرولتاریا به مثابه نیروی قادر به پیشبرد این مبارزه، نیرویی که منافعش در چنین مبارزه‌ای حتمی است، باور داشتند. انگلس حتی قبل از تالیف خانواده مقدس، “مقالات انتقادی درباره اقتصاد سیاسی” (3) خود را در یک مجله آلمانی ـ فرانسوی (4) که توسط مارکس و روگه منتشر میشد به نشر رسانده بود که در طی این جزوه‌ها، پدیده‌های اساسی نظام اقتصادی معاصر را از دیدگاه سوسیالیستی مورد ارزیابی قرار داده و آنها را به مثابه پی آمدهای ضروری حاکمیت مالکیت خصوصی خاطر نشان کرده بود. تماس با انگلس بدون شک عاملی در تصمیم مارکس برای مطالعه اقتصاد سیاسی بود، دانشی که با آثار خود در آن، انقلاب واقعی را به وجود آورد.

از 1845 تا 1847 انگلس در بروکسل و پاریس زندگی کرد و کار علمی را با فعالیت عملی در بین کارگران آلمانی در این دو شهر با هم ‌آمیخت. در اینجا مارکس و انگلس با سازمان مخفی “اتحادیه کمونیستهای آلمان” (5) ارتباط برقرار کردند که وظیفه تشریح اصول اساسی سوسیالیزمی را به عهده آنان گذاشت. بدین ترتیب نوشته معروف “مانیفست حزب کمونیست” نوشته مارکس و انگلس که در سال 1848 نشر شد به رشته تحریر درآمد. این جزوه کوچک ارزشی برابر با کتابهای کامل دارد. روح این جزوه تا به امروز پرولتاریای سازمان یافته و مبارز در سراسر جهان متمدن را رهنمایی می کند.

انقلاب سال 1848 که ابتدا در فرانسه برپا شد و بعداً به سایر کشورهای اروپای غربی سرایت کرد مارکس و انگلس را دوباره به زادگاهشان برگرداند. در اینجا در منطقه راینی پروس آنان اداره نشریه دموکراتیک “روزنامه راین جدید”(6) را که در کلن نشر می شد به عهده گرفتند. این دو رفیق روح و قلب آمال دموکراتیک انقلابی در راین پروس بودند و تا آخرین سنگر در دفاع از آزادی و منافع مردم علیه نیروهای ارتجاع مبارزه کردند. چنانکه می دانیم در این رویارویی، ارتجاع پیروز شد. روزنامه راین جدید ممنوع شد و مارکس که در طی زمان تبعید قبلی‌اش تابعیت پروسی خود را از دست داده بود اخراج گردید. انگلس در قیام مسلحانه مردمی شرکت کرد، برای آزادی در سه نبرد جنگید و بعد از شکست اغتشاش گرایان از راه سوئیس دوباره به لندن برگشت.

مارکس هم در لندن اقامت گزید. انگلس به زودی در شرکت تجارتی منچستر، جایی که در طی سالهای دهه چهل کار می کرد، بار دیگر ابتدا به عنوان منشی و سپس به عنوان سهامدار به کار مشغول شد. تا سال 1870 وی در منچستر زندگی می کرد در حالیکه مارکس در لندن بود. اما این فاصله مانع آن نشد که آنان به روابط اندیشمندانه خود نپردازند. آنان تقریباً روزانه با هم تبادل نامه داشتند. در طی مکاتبات مذکور این دو رفیق نظریات و دانش خود را مورد بحث و ارزیابی قرار داده و به کمک هم سوسیالیسم علمی را شکل دادند.. در سال 1870 انگلس به لندن نقل مکان نموده زندگی مشترک فکری‌شان که از کار سخت مایه می گرفت تا سال 1883 که مارکس چشم از جهان فرو بست، ادامه داشت. ثمره این اشتراک فکری از جانب مارکس کتاب “سرمایه” بزرگترین اثر اقتصاد سیاسی دوران ما بود و از طرف انگلس تعدادی از آثار مختلف کوچک و بزرگ. انگلس در آثاری که با بیان ساده می‌نوشت و اکثراً طبیعت جدلی داشتند در پرتو درک ماتریالیستی تاریخ و تئوری اقتصادی مارکس به مسایل عمومی‌تر و پدیده‌های مختلف مربوط به گذشته و حال می پرداخت. از آثار انگلس می توان از اینها نام برد : “آنتی دورینگ”(7) اثر جدلی علیه دورینگ (که در آن مسایل مهمی در عرصه‌های فلسفه، علوم طبیعی و علوم اجتماعی تجزیه و تحلیل شده‌اند)، “منشاء خانواده، مالکیت خصوصی و دولت”، “لودویگ فوئرباخ و پایان فلسفه کلاسیک آلمان”(8)، مقاله‌ای درباره سیاست خارجی حکومت روسیه(9)، مقالات رسایی درباره مسئله مسکن(10) و بالاخره دو مقاله کوچک ولی خیلی با ارزش پیرامون انکشاف اقتصادی روسیه. (11) مارکس قبل از اینکه بتواند به آخرین ویرایش‌ها به اثر پرارزش خود، سرمایه بپردازد وفات یافت. نوشته آن اما قبلاً تکمیل شده بود و انگلس پس از مرگ دوستش کار پر مشقت آماده سازی و نشر جلد 2 و 3 سرمایه را به عهده گرفت. وی جلد 2 را در سال 1885 و جلد 3 را در سال 1894 نشر کرد(مرگ وی مانع تهیه جلد 4 گردید) (12)، این دو جلد زحمت زیادی را برای انگلس باعث شدند. سوسیال دموکرات اتریشی ادلر بدرستی بیان داشته است که با نشر جلدهای 2 و 3 کاپیتال، انگلس بنای یادگار پرشکوهی را برای رفیق نابغه خود افراشت و بر آن بدون آنکه خود بخواهد نام خود را هم حک کرد. در واقع این دو جلد کاپیتال اثر دو نفر مارکس و انگلس هستند. افسانه‌های باستانی نمونه‌های پرشور دوستی و رفاقت را در سینه دارند. پرولتاریای اروپا می تواند بانگ دهد که کاپیتال به دست دو دانشمند مبارزی آفریده شده که مناسباتشان شورانگیزترین افسانه‌های باستانی دوستی و رفاقت انسانی را بیرنگ می نمایاند. انگلس همواره ـ و در مجموع به حق ـ خود را پس از مارکس قرار میداد. او به یکی از دوستان قدیمی خود نوشت “در زمان حیات مارکس من بازیگر دست دوم بودم”.(13) محبت انگلس به مارکس آن دورانی که مارکس زنده بود و ارجگزاری‌اش به یاد وی آن زمانی که مارکس درگذشت بیکران بود. این مبارز جدی و اندیشمند بی تجمل، روحی عمیقاً پر محبت داشت.

بعد از جنبش 1849 ـ 1848 مارکس و انگلس خود را به پژوهشی علمی در تبعید محدود نساختند. مارکس در سال 1864 “انترناسیونال اول” را بنيان گذاشت و آنرا به مدت یک دهه رهبری کرد. انگلس هم سهم فعالی در امور آن به عهده می گرفت. کار “انترناسیونال اول” که بر اساس اندیشه مارکس پرولترهای همه کشورها را در خود متحد می ساخت در رشد جنبش طبقه کارگر دارای اهمیت بی‌اندازه بود. نقش وحدت دهنده مارکس و انگلس حتی با انحلال “انترناسیونال اول” در سالهای 70 پایان نیافت، بلکه اهمیت آنان به مثابه رهبران معنوی جنبش همواره در افزایش بود زیرا که رشد جنبش طبقه کارگر بی‌وقفه ادامه داشت. پس از مرگ مارکس، انگلس به تنهایی به دادن آگاهی و رهبری سوسیالیستهای اروپایی ادامه داد. هم سوسیالیستهای آلمان که نیروی‌شان علی‌رغم پیگرد حکومتی به سرعت و مداوماً در افزایش بود و هم نمایندگان سوسیالیستهای کشورهای عقب مانده‌تر چون اسپانیایی‌ها، رومانی‌ها و روسها که مجبور بودند اولین گامهای خود را به دقت بسنجند سراغ رهنمودهای انگلس را گرفته و همه از گنجینه غنی دانش و تجربه او در پائیز عمرش بهره می‌بردند.

مارکس و انگلس که هر دو روسی می دانستند و کتابهای روسی می خواندند علاقه مفرط به این کشور داشتند و جنبش انقلابی روس را با دلسوزی تعقیب کرده و با انقلابیون روسی روابط داشتند. این هر دو رفیق پس از دموکرات بودن سوسیالیست شدند و این احساس دموکراتیک تنفر در مقابل استبداد سیاسی نزد آنان خیلی قوی بود. این احساس بلاواسطه سیاسی یکجا با درک عمیق تئوریک از ارتباط بین استبداد سیاسی و ستم اقتصادی، و نیز تجربه غنی آنان از زندگی، مارکس و انگلس را از نظر سیاسی به گونه غیرعادی حساس ساخته بود. به همین دلیل مبارزه قهرمانانه دسته‌ای از انقلابیون روس در مقابل حکومت مقتدر تزاری پژواکی بس همنوا در قلبهای این انقلابیون مجرب برمی‌انگیخت. از سوی دیگر تمایل به روگردانی ـ به خاطر کسب امتیازات واهی اقتصادی ـ از مهمترین و عاجلترین وظایف سوسیالیستهای روسی یعنی بدست آوردن آزادی سیاسی، طبیعتاً برای آنان مشکوک بود و حتی خیانت مستقیم به امر انقلاب سوسیالیستی تلقی میشد.

مارکس و انگلس همواره یاد می دادند که “رهایی کارگران باید کار خود طبقه کارگر باشد”(14). اما به خاطر مبارزه برای رهایی اقتصادی، پرولتاریا باید ابتدا حقوق معین سیاسی را برای خود بدست آورد. اضافه بر آن مارکس و انگلس با وضوح می دیدند که انقلاب سیاسی در روسیه دارای اهمیت زیادی برای جنبش طبقه کارگر اروپای غربی هم خواهد بود. روسیه خودکامه همواره دژ ارتجاع اروپایی بود. موقعیت فوق العاده مساعد بین المللی که روسیه بعد از جنگ 1870 از آن برخوردار بود (15)، جنگی که برای مدت زمانی مایه نفاق بین آلمان و فرانسه بود، البته فقط اهمیت روسیه استبدادی را به مثابه یک نیروی ارتجاعی تقویت کرد. تنها روسیه‌ای آزاد، روسیه‌ای که نیاز نداشت نه بر لهستانی‌ها، فنلاندی‌ها، آلمانی‌ها، ارمنی‌ها یا هیچ ملت کوچکتر ستم کند و نه همواره فرانسه و آلمان را مقابل هم قرار دهد می توانست به اروپای معاصر، اروپایی که از بار جنگ رها شده بود توانایی بخشد تا آزادانه نفس بکشد. تنها چنین روسیه‌ای عناصر ارتجاعی اروپا را یکسره ناتوان ساخته، طبقه کارگر اروپا را قوی کند. به همین دلیل هم انگلس مشتافانه آرزوی استقرار آزادی سیاسی در روسیه را به امید پیشرفت جنبش طبقه کارگر در غرب داشت. با مرگ وی انقلابیون روسیه بهترین رفیق خود را از دست داده‌اند.

بیایید همواره یاد فردریک انگلس، این مبارز کبیر و آموزگار پرولتاریا را گرامی بداریم.

زیرنویس ها :

1ـ لنین این دو جمله را از شعر “بیاد دوبرول یوبوف” نوشته نیکولای نکراسوف، برای مقاله اش اخذ نموده است.

2ـ مارکس و انگلس بارها خاطرنشان کردند که در روند تکامل فکری خود، آنان مدیون فلاسفه بزرگ آلمان به خصوص هگل بودند. انگلس می گفت ” بدون فلسفه آلمان، سوسیالیسم علمی هیچگاه پا به عرصه ظهور نمی‌گذاشت”. (یادداشت انگلس بر مقاله “جنگ دهقانی در آلمان، سال 1870، نوشته مارکس و انگلس، جلد 18)

3ـ در اینجا منظور اثر انگلس “مقالات انتقادی درباره اقتصاد سیاسی” است.

4ـ منظور لنین مجله Deutsch – Französische Jahrbücher بود.

5ـ “اتحادیه کمونیستها” نخستین سازمان بین المللی انقلابی پرولتاریا بود. در آغاز سال 1847 مارکس و انگلس به انجمن مخفی “اتحادیه عدالتخواهان” پیوستند. در ماه ژوئن 1847 کنگره “اتحادیه عدالتخواهان” را برگزار کردند. در آنجا این انجمن “اتحادیه کمونیستها” نام گرفت و شعار “همه انسانها برادرند” به شعار بین المللی “پرولتاریای جهان، متحد شوید!” تبدیل شد.

هدف “اتحادیه کمونیستها” نابودی سیستم سرمایه‌داری و جانشینی آن با جامعه‌ای بدون طبقه و مالکیت خصوصی بود. از طرف “اتحادیه کمونیستها” مارکس و انگلس “مانیفست حزب کمونیست” را نوشتند. “اتحادیه کمونیستها” نقش بزرگی در آموزش پرولتاریای انقلابی داشت که در تشکیل احزاب کارگری و انترناسیونال اول نقش داشتند. اتحادیه کمونیستها تا نوامبر 1852 به موجودیت خود ادامه داد.

6ـ Neue Rheinische Zeitung در شهر کلن از اول ژوئن 1848 تا 19 ماه مه 1849 منتشر شد.

7ـ اشاره به کتاب “تحول علوم آقای ایوژن دورینگ” یا “آنتی دورینگ” نوشته انگلس است.

8ـ اشاره به کتاب “لودویگ فوئرباخ و فلسفه کلاسیک آلمان” نوشته انگلس

9ـ اشاره به کتاب ” سیاست خارجی تزار روس” نوشته انگلس

10ـ اشاره به اثر “مسئله مسکن” نوشته انگلس

11ـ اشاره به مقاله انگلس ” درباره روابط اجتماعی در روسیه” و مقاله پایانی برای این نوشته که در ژنو در سال 1894 منتشر شد.

12ـ لنین با اشاره به توضیحات انگلس در مورد نوشته مارکس “تئوریهایی درباره ارزش اضافه” که در سال 1863 ـ 1862 نوشته شد آنرا جلد چهارم سرمایه به حساب می‌آورد. انگلس در پیشگفتاری برای جلد دوم می نویسد ” هدف من، بعد از فصلهایی که در جلدهای دوم و سوم کاپیتال آمده‌اند، انتشار “تئوریهایی در مورد ارزش اضافه” به عنوان جلد چهارم می باشد. انگلس موفق نشد که جلد چهارم را برای چاپ آماده کند و اولین بار که این اثر چاپ شد به زبان آلمانی و با کوشش کارل کائوتسکی بین سالهای 1910 ـ 1905 بود. در این اثر خواسته‌های پایه‌ای برای درک این اثر کنار نهاده شده بود. اولین بار که “تئوریهایی درباره ارزش اضافه” که کاملاً با نوشته اولیه سالهای 1863 ـ 1862 تطبیق داشت در سالهای 1961 ـ 1955 چاپ شد.

13ـ اشاره به نامه انگلس به آی بکر (I. Becker) بتاریخ 15 اکتبر 1884 دارد.

14ـ کارل مارکس “اساسنامه بین المللی برای انجمنهای بین المللی کارگران”.

15ـ اشاره به جنگ فرانسه و پروس.

دریافت مطلب در فورمت کتاب الکترونیکیدریافت مطلب در فورمت کتاب الکترونیکی

ولادیمیر لنین

ولادیمیر لنین

نین در ۲۲ آوریل سال ۱۸۷۰ در شهر کوچک سیمبرسک (اولیانوفسک) در خانواده‌ای مرفه و تحصیل‌کرده چشم به جهان گشود. در سده نوزدهم روسیه با ساختار مسلط فئودالی نسبت به اروپا کشوری عقب مانده به شمار می‌رفت. برادر بزرگ‌تر لنین در سال ۱۸۸۷ به جرم شرکت در توطئه‌ای برای ترور تزار الکساندر سوم دستگیر و اعدام شد. گفته‌اند که اعدام برادر، بر لنین جوان تأثیر عمیقی باقی گذاشت. در دانشگاه با دانشجویان مخالف حکومت آشنا شد و به مبارزه سیاسی روی آورد. به خاطر فعالیت سیاسی غیرقانونی و همکاری با دانشجویان چپ گرا، چند بار دستگیر و سرانجام از دانشگاه اخراج شد.

وبلاگ
آرشیو

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *