فرح دیبا و جایزه امید ☰ محمد غزنویان

اینکه “فرح دیبا” بعنوان ” بانوی سال ” جایزه ی امید دریافت می کند بخوبی نشان میدهد که ” سیاستِ امید ” نزد بنگاههای قدرت معنایی جز تشویق پفیوزها به سرکوب دوباره ی مردم ندارد. امید به بازگشت . امید به جابه جایی صوری آدمهای روی صندلی و له شدن واقعیِ جمعیت زیر پایه های صندلی. چیزی شبیه درونمایه ی ضرب المثلی سخت نامیدانه که می گوید: ” خر همون خره و فقط پالان اش عوض شده “. چیزی مثل اینکه یک انقلاب مردمی را چنان از معنا سافط کنی که با شنیدن نوای نومیدی مردم کف خیابان که می گویند ” بیکار بودیم انقلاب کردیم ها . رژیم قبلی بهتر بود . نور به قبر شاه بباره ” شادمان شوی که خلقی را در دور باطل امید انداخته ای. همچون بلایی که بر سر مردم لیبی و سوریه و مصر آوردند. همچون نزول داعش برای نمایش نیکی های اسد -قصاب دمشق. همچون سکه ی رایج شدن وقاحت تا آنجا که فلان شکنجه گر ساواک بیاید و توی دوربین زل بزند و بگوید شکنجه های ما با شکنجه های جمهوری اسلامی قابل قیاس نبود. ما خیلی انسانی شکنجه می کردیم.
جایزه ی امید بدهی به کسی که برای قریب به چهار دهه با دلارهای غارت شده ی یک ملت پایداری کرده و با کمک هزار و یک پزشک شخصی و ویلا و جزیره ی خصوصی کمرش راست مانده و باز امیدوار مانده تا بازگردد به سرزمینی که او را با لگد اخراج کرده . جایزه ی امید به او بدهی تا دیکتاتورهای سرمست از قدرت خیالشان راحت باشد که حتا در صورت از کف دادن تاج و تخت و ارتش ، می توانند در غربتی تسهیل سازی شده ، منتظر بازگشت باشند. اصلا منتظر قدردانی و جایزه و کف و سوت حضار باشند.
جایزه ی امید! جایزه ی نوبل ! جایزه فلان و بهمان. باید به تمام جایزه های متعفن این دوران تردید کرد. باید به امیدی که پرزیدنت تحول خواه آمریکا، رئیس دولت اعتدالی ایران و ملکه سرنگون شده ی پهلوی زبان مشترک آن شده اند تردید کرد.
امید بمثابه ی ترانه ای که زندانی و زندانبان هر دو زمزمه کنند یک امر دروغین است . آنچه برای مطرودان حقیقت دارد رنج است و نا امیدی. نا امیدی را نزد آن تهیدست ساکن مرتضی گرد و گود خزانه یافت بایست کرد که در درازای یک تاریخ پنجاه ساله از ژندامری تحت امر بانوی امید تا استانداری های تحت امر دولت تدبیر و امید، چهل متر زاغه اش را خراب می کنند و فرزندان اش سر پارک وی و فتحی شقاقی آدامس می فروشند و رهگذارن به آنها صد تومان جایزه می دهند و گاهی شهرداری یک پنجه بوکس مهمان شان می کند ولی باز متروی تهران را به نفع حاکم ترک نمی کند. سیاست امید اسم رمز یک خوانش عوامفریب از صبوری آخرالزمانی و انتظار فرج است. برای فهم دروغین بودن امید باید به زخمها و آوازهای شبانه و کبودی دور گردن آن بچه ای که به خاطر پنج هزار تومان خودش را حلق آویز میکند رجوع کرد. سیاست امید جز از مجرای دو گانه ی هویج و چماق نمی گذرد. آنچه هنوز انقلاب پنجاه و هفت را به نام هراس آوری برای حاکمان دیروز و امروز تبدیل می کند ، فهم آنها از میزان ناامیدی انباشت شده است. فهم آنهاست از اشک مادران و کودکان خاوران و کودکان کارگر.
ناامیدی جوهر عصیان در خود دارد و سیاست امید جوهر انتظار. سیاست امید به تعبیر ژیژک ؛ کورسویی در انتهاي تونل است که مي تواند نور چراغ قطاري باشد كه از روي ما خواهد گذشت.

دریافت مطلب در فورمت کتاب الکترونیکیدریافت مطلب در فورمت کتاب الکترونیکی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *