رزیتا در ترکیه – قسمت اول

رأی نهایی دادگاه خانواده ، مُهری بود بر پایان امیدهایش. دادگاه بعد از طلاق، تنها امید زندگی رزیتا را ، ثمره ی ده سال زندگی شکست خورده ی زناشویی وی را، یگانه فرزندش را از او ربوده و به آن مرد بی عاطفه سپرده بود. البته رزیتا پیش از دادگاه نیز می دانست که بر اساس قوانین جاری در ایران، حضانت فرزند پسر بالای هفت سال تا سن پانزده سالگی با پدر است، اما او امیدوار بود که با اثبات بی کفایتی و بی لیاقتی و خیانت پیشگی شوهر سابقش، بتواند پسرک هشت ساله اش را ، دلبندش را، نزد خود نگهدارد، ولی قوانین حقوقی مردسالار، همیشه به نفع مردان قضاوت می کند، و بهمین خاطر مسئولین قضایی به هیچکدام از اسناد و استدلال های رزیتا توجهی نکرده بودند و حتی دلایل رزیتا را مسخره شمرده و به آن خندیده بودند! حتی قاضی به رزیتا با لحنی زننده گفته بود که: « خانم! اگر شما واقعاً اینقدر دوستدار فرزندتان بودید که اصلاً طلاق نمی گرفتید»!

رزیتا در جواب قاضی گفته بود که: « آقای قاضی! اگر از نوشیدن الکل و قمار بازی و کشیدن کوکائین و هزار کوفت و مرض توسط این مرد هم بگذرم، شما به من بگویید که با مردی که به همسرش خیانت می کند و دختر جوان بیسوادی را با کلک و حقه بازی به عنوان خدمتکار، وارد خانه می کند و بعد جلوی روی همسرش که ده سال آزگار تمام رفتارهای اشتباه شوهرش را تحمل کرده و در همه ی شرایط با او زندگی پاک و صادقانه داشته، و حتی جلوی فرزند خردسالش، آنطور بیشرمانه آن دختر را می بوسد، چگونه می توان زندگی کرد»؟
قاضی هم جواب داده بود: « خانم محترم! لطفاً تهمت نزنید! شما نتوانسته اید شرب خمر شوهر سابقتان را ثابت کنید! در ضمن آن دختر نیز، همسر دوم و قانونی شوهرتان بوده! شوهرتان خطایی نکرده »!
آنگاه رزیتا با خشم فرو خورده ، داد زده بود که: « همسر دوم!؟ همسر دوم!؟ بعد از ده سال زندگی، این مرد اگر شعور داشت باید صادقانه حقیقت را به من می گفت و من از او جدا می شدم تا او با هرکسی که دوست دارد، زندگی کند»!
قاضی جواب داده بود: « اتفاقاً شوهرتان کمال صداقت را بخرج داده و همسر جدیدش را به خانه ای آورده که شما هم در آن بودید، وگرنه او می توانست یک خانه ی دیگر هم برای زندگی جداگانه با همسر دومش تهیه کند. هم تمولش را داشت و هم بی دردسرتر بود. پس ببینید چقدر صادق بوده»!
با شنیدن این حرف، رزیتا دیگر نتوانست خشمش را مهار کند، با عصبانیت گفت: « ولی او کلک زده! شما چرا متوجه نیستید؟ کلک زده و بار اولش هم نبود. از همان دومین سال زندگی، همینگونه خیانت کرده و من هر بار او را بخشیدم… ولی حالا هرچه وقیحانه تر، گستاخانه تر و بیشرمانه تر از همیشه، دختری را وارد منزلم کرده. دختری بسیار زیبا اما همان اندازه بیسواد را وارد خانه و کاشانه ام کرده. به بهانه ی اینکه کارهای خانه زیادست، به بهانه ی اینکه وضع مالی ما خیلی خوبست و در شأن من نیست که کارهای خانه را انجام دهم! او با دروغ و فریب مرا گول زد و گفت که «می ترسم در سنین بالا دیسک کمر بگیری، دست درد و پا درد بگیری، …» و هزار جور بامبول زد تا من پذیرفتم که خدمتکار استخدام کنیم. بعد… بعد… این مرد رذل… جلوی چشم من و پسرش…… »….
رزیتا دیگر نتوانسته بود حرفهایش را ادامه دهد… اشک ریخته بود و دلش می سوخت از اینکه اینطور به بازی گرفته شده….
در عرض چند ثانیه تمام صحنه ها از مقابل چشم رزیتا رژه رفت…..

***

آنروز …. اوایل اسفند ماه، شوهرش زودتر از همیشه شرکت را تعطیل کرده و به منزل آمد. رزیتا در اتاق نشیمن روی کاناپه نشسته و درحال خواندن کتاب زوربای یونانی نوشته ی نیکوس کازانتزاکیس بود. از آمدن ساسان در این ساعت تعجب کرد ولی در عین حال خوشحال از اینکه ساعات بیشتری را میتواند با او گذراند، کتاب را کنار گذاشت. سلام و خوش آمد و خسته نباشید گفت. ساسان لبخند زد و گفت: «عزیزم. خسته بودم و زودتر از ساعت معین اداری، کارمندان را مرخص کردم، خواستم زودتر به خانه بیایم. در راه هم فکر کردم که شب عیدست و تو هنوز رخت و لباس تازه نخریده ای، پویا هم همینطور. بهترست آماده شوی که با هم برای خرید بیرون برویم».
رزیتا گفت: « ساسان! کجا شب عیدست؟؟؟ هنوز اوایل اسفندیم! در ضمن از پاریس آنهمه لباس برایم آورده ای. کمد و تمام طبقه ی سوم این خانه پر از لباسهاییست که هنوز یا اصلاً نپوشیده ام و یا فقط یکبار تنم کرده ام. اینهمه لباس و کیف و کفش را می خواهم چکار»؟ بعد از جا بلند شد و بطرف آشپزخانه رفت تا برای ساسان یک لیوان شیر کاکائوی خنک بیاورد. ساسان از نوشیدن یک شیر کاکائوی خنک در ساعات عصر، لذت می برد. اما آنروز ساسان گفت: « رزی جان! هیچی برام آماده نکن! فقط خودت زودتر آماده شو. پویا را هم لباس بپوشان و آماده کن. میدانم لباسهای زیادی داری، اما سوغاتی، با خریدن لباس به انتخاب خودت، فرق می کند. دوست دارم خودت لباس بخری. اسفند ماه به یک چشم بهم زدن تمام میشود. حالا اگر هم نخواستی خرید کنی، می رویم گردشی می کنیم و شام هم در رستوران می خوریم».
رزیتا که همچنان وسط سالن پذیرایی ، ایستاده بود، جواب داد: « اما ساسان جان. برای شام خوردن هنوز خیلی زودست. پویا هم لباس نو که خودت سوغات آورده ای، زیاد دارد. البته لازم است برایش کفش بخریم و اسباب بازی. کفشهایی که برایش آورده ای، اندازه ی پایش نیست». ساسان راضی از این تصمیم، گفت:« عالیست». بعد درحالیکه کتش را در می آورد، اضافه کرد: «بهرحال زودتر آماده شوید… راستی.. پویا کجاست؟…. تا شما دوتا حاضر شوید ، من هم سریع یک دوش می گیرم». سپس از پلکان مارپیچی چوبی که طراحی یک مهندس اتریشی بود، بالا رفت…. در طبقه ی بالا صدای سوت زدنش هم بلند شد… یکی از آهنگهای قدیمی ویگن را با سوت می نواخت… قد و بالای تو رعنا رو بنازم…..
ساسان هر وقت خیلی سرحال بود، آهنگهای مورد علاقه اش را با سوت اجرا می کرد. در طول ده سال زندگی مشترکش با رزیتا، این تنها ویژگی ساسان بود که برای رزیتا دوست داشتنی بود و او را دلشاد و خوشنود میساخت و هربار که ساسان سوت میزد و آهنگی می نواخت، رزیتا با لبخندی گرم و با تمام وجود ، گوش می کرد و لذت می برد و همیشه تشویقش می کرد.
آنروز….. دم دمای پنج بعد ازظهر، هرسه – ساسان، رزیتا و فرزندشان پویا – سوار اتومبیل پورشه ای که ساسان به تازگی خریده بود، شدند. یک پورشه با هشت سیلندر و بسیار زیبا. با رنگ نوک مدادی که وقتی سوارش می شدند و وارد خیابان می گشتند، تمام چشمها به طرف اتومبیل بر میگشت. این اتومبیل از گرانترین خودروهای موجود در ایران بود که مردم می دانستند مالک آن مسلماً یک فرد عادی نیست، بلکه بسیار بسیار ثروتمند است. البته ساسان با توجه به پارتی های گردن کلفتی که داشت موفق شده بود این پورشه را با حداقل قیمت یعنی با قیمت هفتصد میلیون تومان خریداری کند.
آنروز…. آن عصر عجیب، بعد از خرید مقداری لباس و چند جفت کفش رسمی و ورزشی و مقداری اسباب بازی برای پویا، در یک گردش اطراف شهری، به منطقه ی لواسان رفتند. در یکی از چایخانه های مسقف، چای نوشیدند، با کلی تنقلات تشریفاتی . بعد از تاریک شدن هوا هم در یکی از رستوران های بسیار مجلل و گرانقیمت شمال تهران، شام خوردند.
پس از بازگشت به خانه، ساسان در حالیکه به موهای رزیتا زل زده بود، گفت: « رزی. تو از موهای سیاهت خسته نشده ای؟ بنظرم بهترست رنگشان کنی. طلایی کن. تو هیچوقت موهایت را طلایی نکرده ای».
رزیتا درحالیکه می خندید جواب داد: « باشد عزیزم. بخاطر تو همین فردا موهایم را طلایی می کنم، فقط لطف کن و دیگر مرا رزی صدا نکن. مثل همیشه و مثل همه ی این دهسال مرا رزیتا صدا بزن. رزی نیمی از نامم است و من هیچی در زندگیم بطور «نصفه نیمه» را دوست ندارم»!
ساسان گفت: « رزی!…» بعد بلافاصله تصحیح کرد: « رزیتا . بنظرم کمی تغییر در زندگیمان و حتی در ظاهرمان لازم داریم. من چند هفته دنبال یک متخصص کاشت مو بودم و بالاخره هفته ی گذشته موفق شدم زبده ترین متخصص پوست و مو که تحصیلکرده ی امریکاست را پیدا کنم. به مطبش رفتم و گفتگو کردیم. قرار شده از فردا کارش را شروع کند».
رزیتا با حیرت پرسید:« یعنی می خواهی بالا و وسط سرت که موهایش ریخته، مو بکاری؟ چه جالب»!
ساسان گفت:« آره عزیزم. البته تو میدانی که من از طاسی سرم زیاد هم ناراحت نیستم و برایم مهم نیست، اما بخاطر تو و پویا می خواهم مو بکارم و از طاسی در بیایم»!

رزیتا – قسمت اول
نقاشی : هنرمند گیتی نوین
رزیتا نزدیک ساسان شد و دستهایش را دور شانه ی ساسان حلقه کرد. با نگاهی پر محبت به او گفت: «اما عزیزم. برای من داشتن یا نداشتن موی سرت، هردو یکسانست. بخاطر من خودت را به دردسر نینداز».
ساسان درحالیکه به بهانه ی در آوردن کتش، از حلقه ی آغوش رزیتا خارج می شد، جواب داد: « اگر من موی سرم پر و انبوه باشد جوانتر و خوش تیپ تر می شوم و این برای تو هم بهترست و میدانم خوشحال میشوی. بنابراین فردا اولین جلسه ی کاشت مو را با پزشک جراح و متخصص آغاز می کنم. خواستم در جریان باشی».
رزیتا گفت:« خیلی هم خوبست! چراکه نه!؟ اما می خواهم بدانی که تو برای من و پویا بخاطر ویژگی های مثبتی که داری، محبوبی. نه بخاطر ظاهرت. تو محبوبی بخاطر مهربانی های غیرمنتظره ات، نواختن موسیقی با سوت، کمک های فکری ات به من و دیگران، استعداد و خلاقیت هایت در امور مختلف علمی و حتی تجاری. خوش اخلاقی و روی گشاده ات و اینجور چیزها….، وگرنه طاس باشی یا نباشی، برای من و فرزندت فرقی نمیکند. منتها بخاطر خودت اگر دوست داری مو بکاری، خیلی هم عالیست. فقط شگفتی من ازینست که چرا در این بقول خودت چند هفته ای که در فکر و دنبال این قضیه هستی، تا این لحظه به من هیچ حرفی نزده بودی»!
ساسان یک لحظه اخم کرد اما سریع درحالیکه سعی می کرد خونسرد و عادی باشد، گفت: «می خواستم سورپرایزت کنم رزی… تا……. خب. پس موافقی…. ».
سپس در حالتی که معلوم نبود چرا نگران و ملتهب است، به اتاق خواب رفت که بخوابد….
رزیتا که هیچگاه کوچکترین حالات و رفتارهای ساسان را از نظر دور نمی داشت و به آنها بی توجه نبود، به یاد بعضی دوره های تلخ این دهسال زندگی زناشویی شان افتاد. یاد دورانی که ساسان به او خیانت کرده بود، و با زنهای دیگر دوست شده و معاشرت کرده بود. اما هربار خیلی زود از آنها بریده و اوضاع دوباره عادی شده بود. رزیتا نخواست به آن خاطرات اجازه ی نفوذ در ذهنش را بدهد، بهمین دلیل این نگرانی و اضطراب ساسان را به حساب استرس وی برای کاشت مو و تحول و تغییری گذاشت که قرار بود در ساسان بوجود آید. اما از اینکه چند روز بود ساسان برخلاف ده سال اخیر، مرتب او را رزی صدا میکند، خیلی دلخور و متعجب شده بود.
پویا کوچولو هم که از صبح زود بیدار شده بود، حالا خسته از مدرسه و خسته از خرید و گردش، روی مبل بزرگ سالن پذیرایی خوابش برده و ریموت کنترل هواپیمایی که با باتری کار می کرد، در کف دست نیمه گشوده اش، باقی مانده بود…..
رزیتا پویا را به آرامی بغل کرد، آهسته طوری که بیدار نشود کودکش را به اتاق خواب مخصوصش برد. لباسهای او را در آورده و لباس راحتی تنش کرد و پتو را به نرمی رویش کشید. سپس چراغ خواب کوچک که نور ملایم آبی رنگی داشت را روشن، و لامپ بزرگ را خاموش کرد و خود نیز برای خوابیدن آماده شد. هنگام خواب، به نفس های ساسان گوش داد… نفس هایش تند بود… اما چهره اش آرام .
رزیتا با خود می اندیشید که مطمئناً برای مردی با خصوصیات ساسان، و با این سن و سال، تغییر قیافه و چهره و ظاهر ، ساده نیست و امریست که در عین حال که شادیبخش است اما می تواند پیامدهای عاطفی در پیش داشته باشد. رزیتا به برخوردهای فامیل و اطرافیان هم فکر کرد که بعد از دیدن ساسان با موهای تازه روی سرش کاشته شده، چه واکنشی نشان خواهندداد. مسلماً خوشحال می شدند، اما ممکن بود از روی شوخی دستش بیندازند … رزیتا با این افکار به خواب رفت…
فردای آنروز و فرداهای دیگر… رزیتا موهایش را طلایی کرده بود و ساسان هم انبوه موهای قهوه ای – بلوطی روی سرش بچشم می خورد. چهره ی ساسان با موهایی که حالا روی کله اش خودنمایی می کرد، به او جوانی و شادابی بیشتری بخشیده بود…. تا اینکه…

هنوز چند روز به چهارشنبه سوری باقی مانده بود. صبح روز شنبه ، ساسان از شرکت به رزیتا تلفن زد و گفت که: « عزیزم. امروز ظهر آماده شو و بیا با هم ناهار بخوریم. من ساعت یک و نیم در رستوران لوکس طلایی منتظرت هستم».
رزیتا هاج و واج مانده بود… اما پذیرفت…. ساعت یک و سی و سه دقیقه ی بعدازظهر جلوی رستوران لوکس طلایی اتومبیلش را کمی پایینتر از پورشه ی ساسان پارک کرد و وارد رستوران شد. وقتی با یک نگاه در میان میزها و مشتری ها به دنبال ساسان می گشت، یک لحظه احساس کرد که دختری سریع از کنار میز ساسان گذشت و ساسان هم صندلی اش را جابجا کرد و بعد به رزیتا دست تکان داد. رزیتا بطرف میزی رفت که ساسان آنجا نشسته بود. ناهار خوردند و در حین ناهار، ساسان به رزیتا پیشنهاد کرد که بهترست برای امور داخل خانه یک مستخدم بیاورند. رزیتا شگفتزده از این پیشنهاد، دلیلی برای استخدام یک خدمتکار نمی دید. اما اصرارهای پیاپی ساسان آنروز و دو روز بعد ادامه داشت، تا اینکه بالاخره رزیتا موافقت کرد و صبح روز سه شنبه که شب چهارشنبه سوری بود، زنگ خانه ی اشرافی و شیک به صدا درآمد. ساسان که آنروز شرکت را تعطیل کرده بود، از آیفون تصویری نگاه کرد و با خوشحالی وصف ناپذیری که سعی داشت پنهانش کند، با صدای بلند گفت که: «رزی…رزیتا جان. مستخدم هم آمد… بعد ازین تو دست به سیاه و سفید هم نمیزنی. این خانم همه ی کارها را انجام می دهد»!!!
بعد دخترکی گیسو طلا ، دخترکی جوان و بسیار زیبا، وارد ساختمان شد. صورت گردی داشت، با چشمهایی به رنگ عسل. حدوداً 22 ساله. یک ساک سیاه در دستش بود که بعدها رزیتا متوجه شد که بجز دوتا بلوز، یک شلوار راحتی، چند قلم لوازم آرایش و یک آینه ی کوچک ، و یک گوشی موبایل چیز دیگری در آن نیست.
دختر بمحض وارد شدن به داخل ساختمان و دیدن ساسان، لبخند زد و سلام کرد. رزیتا از طبقه ی دوم به پایین آمد و دید که ساسان به دختر تعارف می کند که روی مبل سالن پذیرایی بنشیند. دختر هم نشست. رزیتا نزدیک رفت. دختر با دیدن رزیتا صورتش سرخ شد، زود از جایش برخاست و سلام داد. خودش را «عسل» معرفی کرد و گفت که برای کارهای خانه تجربه ی کافی دارد و سعی میکند به وظایف خود بخوبی عمل کند. صدایش کمی می لرزید. اما رزیتا سعی کرد به او آرامش ببخشد. رزیتا متوجه شد که دخترک حدود پانزده سال از وی کوچکترست. رزیتا 37 ساله بود. بعد از آوردن یک چای و بشقابی از کیک کشمشی، از او در خصوص خانواده و زادگاهش و گذشته اش سوال کرد. مستخدمه ی جوان، کوتاه و شکسته بسته جواب می داد. مدام هم به ناخنهایش ور می رفت و یا به کفشهایش نگاه می کرد. البته حتی اگر مدام به آنها نگاه هم نمی کرد، کفشهایش خودبخود جلب توجه می کردند. او که قدَ کوتاهی داشت، حدود 150 سانتیمتر، اما کفشهای پاشنه بلندی پوشیده بود. طوری که قدش را هشت تا ده سانتیمتر بیشتر نشان می داد.
بعد از دقایقی گفتگو، ساسان اعلام کرد که بدلیل اینکه خانواده ی عسل در شهرستانی دور زندگی میکنند، بنابراین عسل جایی برای زندگی ندارد. اجاره خانه ها هم بالاست و اگر این دختر جایی را اجاره کند، تمام حقوقش را باید بابت اجاره خانه بپردازد. پس بهترست عسل در همین خانه و در یکی از چندین اتاق اضافی خانه، زندگی کند تا مشکل کارهای صبح زود، و فراهم کردن صبحانه و اینجور چیزها هم پیش نیاید.
رزیتا دهان باز کرد که اعتراض کند، اما چهره ی معصوم و زیبای عسل، او را منصرف کرد. دخترک واقعاً خواستنی بود و بنظر می رسید که خیلی هم خجالتی و کم حرفست. حتی وقتی روسری اش از سرش روی شانه هایش افتاد و معلوم شد موهایش ، آن آبشار طلا تا بالای شانه هایش و تا زیر گوشهایش بیشتر ادامه ندارد، دختر با شرم و حیایی مخصوص دختران روستایی، روسری را فوری محکم به سر کشید و گره ی آنرا محکم کرد.

شب چهارشنبه سوری با خوشی برگزار شد… شام را عسل بتنهایی پخته و میز را به قشنگترین شکل آراسته بود. فقط برای پاره ای تزئینات از رزیتا سوال می کرد تا مبادا اشتباهی از وی سر زند.
اثر : گیتی نوین
ایام نوروز و تعطیلات هم فرا رسید. رفت و آمدها و مهمانی ها و مجالس پرشکوه بین فامیل و اقوام دور و نزدیک آغاز و بعد هم بپایان رسید. در طول این مدت دختر مستخدم – عسل – هم به کارهای منزل و پذیرایی از مهمانان نوروزی و وظایف پخت و پز و نظافت رسیدگی می کرد و هرچه رزیتا می گفت را بخوبی انجام می داد و هم با پویا حسابی دوست و همبازی شده بود. رفتار معصوم این دخترجوان 22 ساله با بچه ها – حتی با بزرگسالان – بقدری کودکانه و محجوبانه بود که پویا خیلی زود با او مأنوس شد و اغلب روزهای تعطیل، پویا را در باغ و پارک و هرجا می رفتند، سرگرم می کرد. فقط در مورد درس و مشق و تکالیف مدرسه ی پویا هیچ دخالتی نمی کرد و خودش اعتراف کرد که فقط دو کلاس درس خوانده و بجز بعضی کلمات ساده، قادر به خواندن و نوشتن نیست. رزیتا هم از بیسوادی عسل نه تنها ایراد نگرفت بلکه به او قول داد که در موقعیتی که فراهم شود، او را برای یادگیری فارسی و ریاضی کمک خواهد کرد. مستخدمه همیشه رفتارش تسلیم آمیز و سازشگر بود، بهمین دلیل رزیتا را هیچوقت از خودش نمی رنجاند. بخصوص که رزیتا می دید عسل در انجام کارهای منزل بسیار تمیز و با سلیقه است و همچنین با پویا خیلی زود انس گرفته و سرگرمش میکند و خلاصه حسابی در دل پویا جا خوش کرده بود… البته رزیتا خبر نداشت که همانگونه که در دل پویا جا خوش کرده… در دل پدر پویا نیز!

سه ماه بهار سپری شد. با شروع تابستان، یکروز ساسان به رزیتا گفت که برای یک مسافرت کاری عازم آلمان است. همانشب دخترک مستخدم – عسل – برای دیدار از خانواده اش در شهرستان از ساسان و رزیتا دو سه هفته اجازه ی مرخصی خواست. رزیتا پذیرفت اما همزمانی سفر همسرش و مرخصی مستخدمه برایش عجیب بود. بعد از سفر ساسان و مرخصی رفتن عسل، رزیتا گاهی شک می کرد که مبادا آندو با هم باشند…. اما فوری به این تردید خود می خندید و آنرا شوخی ذهن خود می پنداشت…

در طول سالهایی که رزیتا با ساسان ازدواج کرده و زندگی می کرد، معمولاً موقع مسافرتها و در نبود ساسان، معاون و منشی مخصوص شرکت، گاهی با رزیتا تماس می گرفتند و در خصوص مواردی که فقط در حیطه ی اطلاع ساسان و همسرش بود، از رزیتا سوال و مشورت می کردند. رزیتا با بخشی از پروژه ها و امور تجاری ساسان آشنایی داشت و از جزئیاتشان مطلع بود و بهمین خاطر تا جاییکه ممکن بود، در مواقع خیلی فوری و اورژانسی ، بجای ساسان تصمیم گیری میکرد و در عین حال تلفنی هم با ساسان مطرح می کرد و از وی تایید می گرفت. وکیل حقوقی شرکت، یک وکیل قدیمی بود که از دوستان خانوادگی رزیتا و ساسان محسوب میشد.
ساسان هنوز در آلمان بود که یکروز وکیل شرکت، با رزیتا تماس گرفت و درخواست ملاقات حضوری کرد. رزیتا هم برای صبح فردای آنروز وقتی را تعیین نمود و گفت که در شرکت منتظر دیدار اوست. وکیل که نامش دکتر قاطع بود، به شرکت رفت. با کلی اوراق و پرونده های مربوط به شرکت. وارد دفتر کار ساسان که حالا رزیتا آنجا نشسته بود، شد. به گرمی و متانت از رزیتا احوالپرسی کرد. سپس برگه ها و پوشه هایی از پرونده های مالیاتی و قراردادها را به رزیتا نشان داد و در بعضی جاها ابهاماتی را عنوان کرد و درضمن راجع به بودجه و مسائل مالی سال گذشته، مشکلاتی که پیش آمده بود را مطرح ساخت. در مورد چند تعهد صادراتی هم دو سه نقض پیمان پیش آمده بود که اگر برطرف نمی شد ممکن بود برای آینده ی شرکت و برای ساسان گرفتاری هایی را تولید کند و برای وجهه و پرستیژ صاحب شرکت، مخاطره آمیز باشد.
درحین توضیح و بررسی مقدار سرمایه و درآمد و میزان سودهای سرشار و مسائلی ازیندست، به موضوعی اشاره کرد که برای رزیتا تازگی داشت و بهیچوجه در جریان آن نبود.
ماجرا از اینقرار بود که ساسان در زمستان سال گذشته، بخشی از سهام شرکت را بنام خانمی کرده بود که معلوم نبود که بود! دکتر قاطع وکیل شرکت، اوراق مربوط به این واگذاری سهام را به رزیتا نشان داد. نام آن خانم که سهام بنامش شده بود «نسرین مکرسلطان» بود. فتوکپی شناسنامه ی وی نیز نشان می داد که این زن 22 ساله است. برای رزیتا جای تاسف داشت که در برگه ی فتوکپی هیچ عکسی از آن خانم وجود ندارد. گویا شناسنامه اش هنوز عکسدار نشده بود و این درحالیست که بر طبق قوانین، بالای هجده سال ملزم به عکسدار کردن شناسنامه هایشان هستند. هیچ سندی هم از کارت ملی او نبود بجز یک کاغذ کپی که نشاندهنده ی شماره ملی بود.
درخواست دکتر قاطع این بود که با این خانم نیز گفتگو کنند. رزیتا که تا آن لحظه از این ماجرا خبر نداشت، حسابی شوکه شده بود و با شگفتی تمام و هاج و واج ، عدم اطلاعش را در اینمورد، با دکتر قاطع در میان گذاشت.
آقای وکیل وقتی دید رزیتا نه تنها در جریان انتقال سهام و واگذاری آن نیست، بلکه بشدت حیرت کرده و خیلی هم ناراحتست، موضوع را سریع ماستمالی کرد و برگه ها و پوشه ها را از روی میز جمع کرد و با نهایت پوزش از اینکه وقت رزیتا را گرفته، شرکت را ترک کرد.

رزیتا هم دقایقی بعد، از شرکت خارج شد. ولی یکساعت بعد با دکتر قاطع تماس گرفت و از وی خواهش کرد که در مورد دیدار و گفتگوی امروز و آنچه گفته و شنیده شده، بعد از بازگشت ساسان از آلمان، به او حرفی نزند و انگار که اصلاً چنین دیداری صورت نگرفته است. دکتر قاطع نیز قول مساعد داد.
رزیتا به خانه برگشت. وارد اتاق ساسان که اتاق کارش در منزل بود، شد. کشوهای میز و همه ی دراورها را جستجو کرد. اما هیچی که بتواند وی را برای درک و حل معمای خانم نسرین مکر سلطان یاری کند، نیافت.
از روزی که مستخدمه ی خانه – عسل – به مرخصی رفته بود، باز خودش ناهار و شام می پخت. برای رهایی از افکار تنش آور، تصمیم گرفت برای ناهار و بخاطر پویا لازانیا که خیلی دوست دارد، درست کند. با سالاد و همچنین دسر خوشمزه ی توت فرنگی که پویا عاشقش بود.

ساعتها و روزها گذشتند… ساسان از سفر آلمان به ایران بازگشت. باز با کلی سوغاتی و هدیه های گوناگون. و اینبار بیشتر از همیشه.
برای پویا مقدار زیادی لباس و اسباب بازی و لوازم تحریر جالب و بسیار مرغوب آورده بود.
برای رزیتا هم تعدادی عطر و چند بسته ی بزرگ تزئینات دکوراسیون منزل، و مقدار انبوهی از انواع پوشاک و تعدادی صندل و کفش و همچنین بدلیجات گرانبها
منتها رزیتا متوجه شد که بین آن لباسها و شلوار جین ها و شلواراک ها و لباس خوابها، تعدادیشان در سایز کوچکتر هستند، آنچه که به سایز او مناسب نیست. درحالیکه ساسان همیشه لباسهای سایز مناسب رزیتا را خریداری می کرد. وقتی این موضوع را با ساسان مطرح کرد، ساسان تعجب کرد و گفت فکر نمی کند چنین اشتباهی رخ داده باشد. اما رزیتا آن لباسها و سایزهای کوچکتر را نشانش داد. ساسان هم با ظاهری ناراحت، کلی به فروشنده ی فروشگاه آلمانی بد و بیراه گفت. بعد با صدایی ملایم گفت که: «حالا زیاد هم بی استفاده نیستند. تو میتوانی آنها را به عسل بدهی»!
رزیتا با تعجب بسیار ، با صدایی نسبتاً عصبانی پرسید: «به عسل»!!؟؟؟
ساسان با بی تفاوتی شانه هایش را بالا انداخت و گفت: «به هرکسی دوست داری…به دوستانت. به هرکسی دلت خواست… من چه میدانم!؟ اگر فروشنده سایز مناسب نگذاشته و تقلب کرده، تقصیر من نیست عزیزم. از من دلخور نشو»!
رزیتا بطرف ساسان رفت و بر گونه ی او بوسه ای زد و گفت: «عزیزم. من که از تو دلخور نیستم! اصلاً موضوعی برای دلخور شدن وجود ندارد. سوغاتی هایت هم بسیار قشنگند. مخصوصاً آن مجسمه های برنز و آن اشیاء دکوری شیشه ای. پوشاک هم همه قشنگند… چرا باید دلخور باشم و اشتباه فروشنده را گردن تو بیندازم؟ بنظرم سوء تفاهم شده…» بعد باز ساسان را بوسید.
فردای آنروز ساسان به شرکت رفت. رزیتا برای محکم کاری، دوباره با دکتر قاطع – وکیل شرکت – تماس گرفت و از وی خواست که در مورد گفتگوی آنروز و بیان کردن موضوع واگذاری سهام به خانمی ناشناس را به ساسان نگوید. وکیل هم مجدداً قول داد و نیز از وی دلگیر شد که چرا تصور می کند که قول قبلی اش را فراموش کرده و ممکنست ازینکه موضوع را با رزیتا مطرح کرده، به ساسان حرفی بزند!؟
رزیتا هم از تکرار خواهش خود عذرخواهی و از همراهی وکیل سپاسگزاری کرد. غروب آنروز ساسان بعد از بازگشت از محل کار به منزل، بنظر می رسید که مشغله ی فکری مهمی دارد اما با رزیتا حرفی نزد و رزیتا هم از او چیزی نپرسید.
در سومین روز بازگشت ساسان، ساعت حدود ده صبح زنگ خانه بصدا درآمد. رزیتا در منزل بود. از آیفون تصویری نگاه کرد. عسل بود. مستخدمه ی جوان به سر کارش برگشته بود. بمحض ورود به خانه بابت مرخصی از رزیتا تشکر کرد و بعد با همان ساک سیاه کهنه ای که روز اول با خودش آورده بود، به اتاقی رفت که حالا مختص او شده بود. سپس برای نظافت و کارهای منزل مهیا شد. بعد از ظهر هم بعد از شستن ظرفهای ناهار، با پویا در باغچه ی بزرگ خانه، توپ بازی کردند و صدای شادمانی و خنده هایشان فضا را پر کرده بود.

چند روز بعد اتفاق غریبی افتاد….
جمعه بود. ساسان روی کاناپه لم داده بود و چرت میزد. پویا به اصرار از مادرش می خواست که به پارک بروند. رزیتا هم وعده داد که بمحض اینکه پدر از خواب و چرت زدن دست بردارد، او را برای پارک رفتن راضی می کند.
ساسان که صدای رزیتا و پویا را می شنید، همچنان با چشمهای بسته، گفت: «الان هوا خیلی گرم است، اما ساعت هفت عصر که کمی خنکتر میشود، به پارک می رویم»!
پویا شاد از این وعده، پرسید که: «بابا! عسل را هم با خودمان ببریم»؟ ساسان جواب داد: «هر طور تو بخواهی پسرم»! پویا از خوشحالی جیغ زد و بطرف اتاق عسل دوید تا به او خبر دهد که قرارست که به پارک بروند.
ساعت هفت عصر، عسل آماده بود. حتی لباس های پویا را هم تنش کرده و آماده اش نموده بود. ساسان از رزیتا پرسید: «تو چرا حاضر نشده ای»؟
رزیتا گفت: «شما سه تایی بروید. من کمی سردرد دارم و ترجیح می دهم در خانه استراحت کنم». ساسان گفت: «چت شده است؟ می خواهی برویم دکتر»؟ رزیتا گفت: « نه عزیزم. چیز مهمی نیست. فقط قدری… خیلی کم… سرم درد می کند… تا یکی دو ساعت دیگر هم خوب میشود. شماها بروید. من می مانم خانه». ساسان هم اصرار نکرد. هر سه – ساسان، پویا، و مستخدمه ی جوان -سوار پورشه شدند و از در پارکینگ خانه خارج گشته و رفتند….
رزیتا چند دقیقه کنار پنجره ایستاد… خیابان را نگاه کرد… درختها را… آسمان را… بعد انگار نیرویی بجز خواست خودش، او را به اتاق مستخدمه ی خانه، دعوت و هدایت می کند! سعی کرد با این کشش مقابله کند اما آن حسَ خیلی قوی تر بود. حسَ تازه ای هم نبود. یک حس سرکوب شده بود که حالا سربرآورده بود…. رزیتا چند بار آه کشید و رفت روی یکی از مبل ها نشست و سرش را به تلویزیون گرم کرد. اما آن نیروی مرموز دست بردار نبود. رزیتا چندبار از این مبل به آن مبل جابجا شد… ولی در نهایت تسلیم شد… آهسته بطرف اتاق عسل رفت. اتاق عسل!؟ نه. این اتاق ِ خانه ی خودش بود! رزیتا این جمله را چند بار برای خودش تکرار کرد: « این اتاق ِ خانه ی خودم است! خانه ی خودم! این تجسس نیست! خانه ی خودم است! حق دارم ببینم چه خبرست»!
دستگیره را چرخاند ولی در ِ اتاق، قفل بود. تعجب کرد. چه دلیلی داشت عسل در را قفل کند؟
رزیتا به اتاق کار ساسان رفت. از کشوی دراور، دسته کلیدهای زاپاس را پیدا کرد. بطرف اتاق مستخدمه برگشت و چند کلید را امتحان کرد. سرانجام کلید دوم آن اتاق را پیدا کرد و قفل را گشود.
اتاق از روز اولی که آنرا به عسل داده بودند، چندان تغییری نکرده بود. فقط چند شیء تزئینی اضافه شده بود و روی دیوار هم چندتا از نقاشی های پویا به چشم می خورد.
رزیتا کمد را باز کرد. تعدادی لباس. بخشی از لباسهایی که خودش به او بخشیده بود و دو سه تا از لباسهای خود عسل که همراه خویش آورده بود. و چند روسری و شال.
رزیتا بطرف میز آرایش رفت. چند رژلب تازه و گرانبها در کنار دو سه رژلب کهنه و نامرغوب. ریمل. خط چشم. جعبه ی سایه ی چشم. بجز رژهای کهنه، بقیه را خودش به عسل داده بود. دوتا بادی اسپری و یک شیشه عطر ماگنولیا. اینها هم هدیه های خودش به عسل بود.
کشوهای میز آرایش را گشود و نگاه کرد… چندتا از کتابهای داستان پویا آنجا بود. و باز تعدادی از نقاشی های پویا.
کشوهای دیگر هم خالی بودند….
یک لحظه فکری مثل برق در ذهن رزیتا درخشیدن گرفت… ساک سیاه…. بله. ساک سیاه! رزیتا دنبال ساک سیاه مستخدمه گشت. آنرا نه در کمد دیده بود و نه هیچ کجای اتاق. همه جا را گشت اما پیدایش نمی کرد. پس این ساک لعنتی کجاست؟
تختخواب هم از نوع چوبی و قسمت زیرینش دیواره دار بود. نمی توانست ساک زیر تخت باشد. پس کجاست؟ رزیتا احساس می کرد باید هرطور شده ساک را پیدا کند. حس خیلی بدی داشت و از خودش شرمنده بود اما یک کنجکاوی موذی و یک حس متناقض در وجودش او را به یافتن ساک سیاه تحریص می کرد.
پشت گلدان بزرگ و کناره های تخت و بغل میز آرایش و خلاصه همه جا را گشت ولی از ساک سیاه خبری نبود که نبود…
با خشم و ناامیدی بطرف پنجره رفت ، پرده را کنار زد تا چشم انداز بیرون که مشرف به باغچه ی بزرگ بود را نگاه کند. همینکه پرده را کنار زد، ساک سیاه روی کفه – سکوی- پنجره پیدایش شد! رزیتا با حس غریب و زننده ای روبرو شده بود. احساس می کرد یک سارق است. خود را تحقیر شده می یافت. از یافتن ساک نه تنها خوشحال نشده بود، بلکه از خودش هم بدش آمده بود، اما آن حس متناقض، نجوا کرد که: بازش کن! بازش کن!
رزییتا زیپ ساک را کشید و بازش کرد. یک بسته آب نبات در آن بود و یک روسری که در وسطش چیز نرمی نهاده شده و مثب بقچه دو سوی روسری بهم گره خورده بود. گره ها را باز کرد. آنچه داخلش بود سبزی خشک بود در میان یک کیسه پلاستیک. باز داخل ساک را جستجو کرد. دیگر هیچی درونش نبود. سبزی خشک داخل نایلون پلاستیکی را بو کرد ولی متوجه نشد چیست. با خودش گفت لابد سبزی محلی شهرستانشان است. دوباره آنرا وسط روسری گذاشت و گره زد. سپس همراه با بسته ی آب نبات در ساک نهاد و زیپ را کشید و بست و آن ساک سیاه را همانجایی که بود گذاشت.
از اتاق خارج شد و در را دوباره قفل کرد. دسته ی کلیدها را هم سر جای اصلی گذاشت. حالت تهوع به او دست داده بود… از خودش متنفر شده بود… از اینکه به آن دختر معصوم مشکوک شده بود، از خود بیزار بود…
دقایقی بعد در وان آب نیمه گرم خود را رها کرد. چشمهایش را بست و به نجوای موسیقی گوش سپرد….
صدای فرزندش که داد می زد: « مامان! مامان! مامان کجایی»؟ او را از خواب بیدار کرد. هنوز در وان حمام بود. آنها برگشته بودند. حوله ی حمام را تن کرد و از حمام خارج شد. پویا بدو بدو پله ها را بالا می آمد و همچنان صدا می زد: « مامان! مامان»! رزیتا دستهایش را برای در آغوش گرفتن فرزندش گشود و گفت: «دلبرکم. من اینجا هستم. خوش گذشت عزیزم»؟ پویا خود را به بغل مادر انداخت و غرق بوسه اش کرد. رزیتا درحالیکه عشق فرزند، وجودش را لبریز کرده بود، لبخند تابناک لبهایش با بوسه بر موهای پسر کوچولویش آمیخته شد و گفت: « چه خبرتست پسرم؟ سفر قندهار که نرفته بودی! دو ساعت رفتی پارک بدون من! اینقدر دلت تنگ شده برایم؟ عزیزم. عشق من پویا جانم». بعد گونه ها و چشمها و نوک بینی و موهای پسرش را بویید و بوسید. پویا از آغوش مادر دل نمی کند اما رزیتا به او گفت: «عزیزم! فکر کنم هر سه خسته و گرسنه هستید. بیا برویم تا به عسل بگوییم شام درست نکند. از بیرون ساندویچ سفارش می دهیم. موافقی»؟
پویا در حالیکه دلش نمی خواست از آغوش مادر بیرون بیاید، بمحض اینکه رزیتا دستش را گرفت که به طبقه ی پایین بروند، دستش را از دست مادرش بیرون کشید و بطرف اتاق خودش دوید و محکم در را بست.
رزیتا بطرف اتاق پویا رفت. آهسته در زد. بعد در را باز کرد و دید پویا روی تختخوابش نشسته. تا مادرش را دید، دوباره بطرفش دوید و باز بغلش کرد. بعد از او خواست که برایش قصه ی ماهی سیاه کوچولو را بگوید. رزیتا قصه را شروع کرد… پویا در حالیکه آهسته تکرار میکرد: «آخر جویبار کجاست»؟… از خستگی خوابش برد. مادر لباس راحتی تنش کرد و او را روی تختخوابش به خواب شیرین کودکی سپرد و از اتاق خارج شد.
بمحض خارج شدن از اتاق پویا، صدای ساسان را شنید که به جستجویش آمده بود. رزیتا آهسته گفت: «پویا خوابیده! بلند حرف نزن»! بعد سوال کرد که آیا خوش گذشت؟ ساسان هم جواب داد : «بدک نبود. کاش تو هم می آمدی». بعد اضافه کرد: «دوش گرفته ای؟ برو لباس بپوش، پایین می بینمت». سپس از پلکان مارپیچ و خوش طرح اشرافی، پایین رفت. رزیتا بطرف اتاقش رفت که لباس بپوشد اما یادش افتاد که باید به عسل بگوید شام تهیه نکند و از بیرون سفارش غذای سبک بدهند. بهمین دلیل به طرف راهرو، سپس از پلکان رفت. صندل های سبک و نرمی پایش کرده بود… صدای پایش را نشنیده بودند… چه منظره ی خفت باری…. شوهرش آن مستخدمه ی جوان را در آغوش گرفته و می بوسید و دخترک مستخدمه هم موهای کاشته شده ی ساسان را نوازش می کرد! رزیتا ماتش برده بود…. سرش گیج می رفت… زیر لب گفت: «خاک بر سرها! چقدر وقیح! بی شرم ها»! سپس با تنی لرزان ، ناباورانه از آنچه که با چشمهای خود دیده بود، دوباره به اتاق فرزندش رفت. روی تخت، کنار پسر کوچولویش، کنار تنها مایه ی زندگیش، کنار یگانه دلبندش دراز کشید، با افکاری پریشان…. خوابش برد.

***

صدای قاضی دوباره بلند شد: « خانم! شوهر شما کار خلاف شرع نکرده….» – رزیتا در میان حرف قاضی ، فریاد زد که: «انقدر نگویید شوهر شما! شوهر شما! او دیگر شوهر من نیست»! – قاضی با پوزخندی زننده، جمله اش را تصحیح کرد: « خیلی خوب! خانم! شوهر سابق شما کار خلافی نکرده! مرد مسلمان حق دارد در صورت تمول مالی و رعایت عدالت ، چهار همسر قانونی و رسمی داشته باشد و این حکم شرع مقدس است»!
رزیتا گفت: «من کاری به او ندارم. من می گویم فرزندم را به من بدهید»!
قاضی گفت: « فرزندتان هفت سال دیگر می تواند انتخاب کند که پیش شما باشد، یا پیش پدرش! اما تا هفت سال نزد پدرش خواهد بود و این هم حکم شرع است. شما هم به زندگی او برگردید و سعی کنید علاقه اش را جذب کنید و همسر دوم یا احیاناً سوم و چهارم را هم بپذیرید. حسادت را کنار بگذارید و زندگی از هم متلاشی شده ی خود را دوباره سرهمبندی کنید. شوهر شما… منظورم شوهر سابق شماست… این آقا مرد بدی نیست. وضع مالی اش هم ماشاء الله خیلی خوبست! چه مشکلی دارید؟ کمی معقول باشید و تحمل پذیر. لااقل بخاطر بچه ی تان که اینقدر خواهانش هستید، نظر شوهرتان را برای برگشت بطرفش جذب کنید. آن دختر جوان علاقه ی شوهرتان… ببخشید…شوهر سابقتان را جذب کرده… همسرتان… همسر سابقتان از همان ابتدا می گوید که همسر جدیدش را به هیچ قیمتی نمی خواهد از دست بدهد. ولو به قیمت از دست دادن همیشگی شما. بعد دیدید که با طلاق شما هم موافقت کرد. بهترست سدَ راه آنها و همچنین سدَ راه خودتان نشوید. صلاح در اینست که بچه نزد پدرش باشد. تازه برای شما هم بهترست. شرع مقدس برای شما مانع ایجاد نکرده تا شما بتوانید با خیال راحت در صورت تمایل به ازدواج با مردی دیگر، مسئولین فرزند را نداشته باشید و شانس ازدواج مجدد را از دست ندهید ….»
رزیتا که احساساتش از حرفهای نیشدار و گزنده و تاسفبار قاضی جریحه دار شده بود، اجازه ی ادامه ی صحبت به قاضی نداد و گفت: « ببینید آقای قاضی. من اصلاً با علاقه ی او به آن دختر، هیچ مشکلی ندارم! او برای پایداری و ثبات عشقش نمیتوانسته به من تضمین بدهد. هیچکس برای ثبات عشقش قادر نیست به دیگری تضمین بدهد. امروز عاشق آن دختر شده، همانطور که دو سال پیش عاشق زنی دیگر شده بود، و پنجسال قبل همینطور. شش و هفت و هشت سال پیش همچنین، و دهسال پیش هم عاشق من. مسئله ی من عواطف ساسان نیست! مسئله ی من عدم صداقت اوست. طی اینهمه سال با خودم می گفتم که شاید با گذشت سالها، با بالا رفتن سنش، اینهمه دروغگویی و فریبکاری را رها کند و مردی صادق و شرافتمند شود و کارهای اشتباهش را تکرار نکند، اما نه تنها بهتر نشد، بلکه بدتر هم شد… خیلی هم بدتر… هربار آنچه رخ داد را نادیده گرفتم.. به روی خودم نیاوردم. همیشه از خوبیهایش گفتم و روی بدیهایش پرده کشیدم تا خودش شرم کند و دست بردارد و مثل انسان صاف و صادق باشد. ولی نشد. نخواست. شما هم با این قوانینتان از خیانت او حمایت می کنید. از بازی با عواطف حمایت می کنید. از نظر منطقی هم با هیچ عقلی جور نمی آید که مردی لاابالی سرپرستی بچه ای را به عهده بگیرد. اینچنین پدرهایی، شخصیت بچه را خرد خواهندکرد. در بهترین صورتش، افرادی مثل خود را به جامعه تحویل خواهندداد. این در مدت زمان طولانی بحال جامعه مضرست. به سلامت روانی اجتماع آسیب می رساند. به سلامت و بهداشت فکری و عاطفی جامعه صدمه می زند. اصلاً شما از جایگاه انسانی زنان هیچ درکی ندارید. بهرحال حالا واقعیت اینست که من نیز دیگر ذره ای علاقه به او ندارم و بهمین خاطر طلاق گرفتم، اما فرزندم… فرزندم عزیزترین و تنها امید زندگی ام است و پدرش هر شرطی بگذارد می پذیرم، فقط بچه ام را به من بسپارید »!
قاضی بی آنکه توجهی به حرفهای رزیتا کند، با اشاره ی دستیار و معاونینش، جلسه را مختومه اعلام کرد و رأی نهایی را به نفع ساسان اعلام و از جا برخاسته و اتاق دادگاه را ترک کرد… رزیتا رفتن قاضی و دستیاران و ساسان و همه را نگاه می کرد…. دیگر حتی اشکی نداشت که ببارد…. مثل مسخ شده ها پله های ساختمان دادگاه را پایین رفت… ساعتها هاج و واج در خیابانها قدم زد… انگار جان غریبه ای کالبدش را اینسو و آنسو می کشید… خودش نبود…. خودش آنجا نبود… او هنوز روی تخت کنار فرزند کوچولوی دلبندش بود. بچه اش را بغل می کرد… موهای نرم و ابریشمین بچه اش را شانه می کرد. گونه های همچون گلبرگ گلش را می بوسید. دندانهای شیری کودکش را نگاه می کرد و می گفت: «عزیز دلم. به این لق شده ها دست نزن. خودش می افتد! به دندانهای تازه هم با زبانت ور نرو، کج می شوند! دلبرکم. تکالیف مدرسه ات را انجام دادی؟ بیا هم مرورشان کنیم! پسرم دوست داری فردا ناهار چی بخوری؟ عزیز دلم ! امروز بستنی وانیلی دوست داری بخوری یا میوه ای؟ آخ عشق من! کجا زمین خوردی؟ چرا زانوت زخمی شده؟………»…. رزیتا فرزندش را می خواست… فقط او را و نه هیچ چیز و هیچکس دیگر را….

***
بعد از چند روز از آخرین دادگاه، رزیتا اگرچه هرروز تلفنی با پویا صحبت می کرد و سعی داشت داستانی که ساسان برای نبودن رزیتا در خانه اختراع کرده بود را درست و واقعی جلوه دهد، اما اندوه بزرگ دوری از کودکش جسم و جانش را فرسوده می کرد. بخش مهمی از اندوهش نیز بخاطر این بود فرزندش حالا که سرپرستی اش به پدر واگذار شده، با آن سن و سال کم، و جان و روان نونهالش بایستی هر روز و هر شب شاهد آن باشد که غریبه ای، بجای مادرش نشسته… غریبه ای که باعث شده پیوند پدر و مادر از هم بگسلد و حالا این غریبه تمام مهر و محبت پدر را جذب کرده است.
رزیتا از اینکه فرزندش، تصویر واقعی و زشت پدرش را در این سنین کودکی، بشناسد، بسیار وحشت داشت و آنرا ضربه ای می دید بر روان و شخصیت کودکش. اما برای رفع این معضل، هیچ فکری به ذهنش نمی رسید و راه حلی پیدا نمی کرد بجز اینکه در اولین دیدار بعد از رأی دادگاه و در دیدارهای بعدی و در حضور فرزند، مثل سابق – مثل آنروزها که هنوز آن مرد اینطور وقیح نشده بود – به مرد احترام بگذارد و با وی دوستانه صحبت کند تا آسیبی به فکر و جان و روان « پویا » وارد نشود.

رزیتا تا پیش از صدور رأی قطعی دادگاه، در آخرین روزهای امیدواری و کوشش، برای جلب رضایت آن مرد جفاکار حاضر شده بود از دریافت مهریه صرفنظر کرده و حتی افزون بر قانون مردسالار، امتیازات بیشتری را برای جلب رضایت شوهر سابقش به وی بدهد تا بتواند پدر فرزندش را راضی کند که کودک هشت ساله اش را به مادر بسپرد، اما مرد برای شکنجه دادن هرچه بیشتر رزیتا، پیشنهاد وی را نپذیرفته بود و گفته بود که: «حالا که در طول مراحل دادگاه آنقدر سعی کردی مرا خائن، لاابالی و فاقد صلاحیت جلوه دهی، من هم انتقامم را از تو می گیرم و حتی بعد از این ، حسرت دیدن بچه را به دلت می گذارم»!
رزیتا با یادآوری جلسات دادگاه برای گرفتن حق حضانت، همیشه با خود می اندیشید که اگر قاضی زن بود بهتر قادر بود که صلاحیت نگهداری فرزند را نزد پدر یا مادر تشخیص دهد و چنانچه قاضی، زن می بود، احساسات و عواطف مادری را به درستی درک می کرد. اما نه قاضی زن بود و نه در قوانین حقوقی و قضایی، هیچ جایی و جایگاهی برای زنان در نظر گرفته شده بود! نه محلی برای درک عواطف بشری وجود داشت و نه قوه ی تشخیص برای آینده نگری فرزندان طلاق. هرچه بود و هرچه هست قوانین ضد زن است و بس. قوانین اجحاف آمیز، تبعیض آلود، و احکام و شرایط نابرابر.

***

چند هفته گذشت… هر هفته طبق رأی دادگاه، ساسان در یک روز مشخص و در یک ساعت مشخص شده و هماهنگ شده با رزیتا، پویا را نزد وی می آورد. پویا بمحض دیدن مادرش محکم وی را بغل می کرد و ساعتهایی که مثل برق و باد می گذشت را به بوسیدن و بوییدن و صحبت و بازی با مادرش می گذراند. وقتی ساعت ملاقات مادر و فرزند به پایان می رسید و ساسان برای بردن پویا به در خانه ای که رزیتا حالا بتازگی آنجا را اجاره کرده بود، می آمد، وقتی از خیابان و جلوی منزل رزیتا، بوق اتومبیل پورشه را به صدا در می آورد تا پویا پایین رفته و سوار ماشین شود، اشک و تمنا وجود پویا و رزیتا را لبریز می کرد. مادر اما با هزار درد و حسرت، پویا را آماده و تشویق به رفتن نزد پدرش می کرد و می گفت: « عزیزم . باز بزودی می بینمت. فقط پنج شش روز دیگر صبر کنیم تا همرا ببینیم. باشد نازنینم؟ برو. برو پسر گلم. بعد او را تا جلوی در خانه مشایعت می کرد. اتومبیل نوک مدادی را تا پیچ خیابان با نگاه تعقیب می نمود. سپس با گم شدن اتومبیل در پیچ خیابان، زانوهایش سست می شد، توی مغز استخوانش خالی می شد… توان ایستادن را از دست می داد… کشان کشان خود را به خانه و به اتاق و به تختخوابش می رساند… اشک می ریخت… آنقدر اشک می ریخت که بالش خیس خیس می شد… چشمهایش ورم می کرد… چشمه ی اشکهایش همچنان زلال می جوشید تا وقتی که صبح شود و آفتاب طلوع کند….

اما چند ماه بعد، اتفاقی که نمی توانست پیش بینی شود، چشمه ی اشکهای رزیتا را خشک کرد. در آخرین قرار تعیین شده برای ملاقات پویا، رزیتا هرچه انتظار کشید، خبری نشد. هرچقدر هم با گوشی تلفن پویا تماس گرفت، پویا گوشی را جواب نداد. تلفن منزل ساسان هم بوق آزاد می زد. شب گذشته، با پویا صحبت کرده بود و قرار بود فردا ببیندش. ساسان هم ساعت دیدار مادر و فرزند را با رزیتا هماهنگ کرده بود. اما آنروز هرچه منتظر شد نه از آمدن پویا خبری شد و نه کسی هیچکدام از تلفنها را جواب داد.
رزیتا ناراحت و وحشتزده از اینکه مبادا اتفاقی برای پویا افتاده باشد، سوار ماشینش شد و به درب منزل ساسان رفت. هرچه زنگ زد کسی در را باز نکرد. حتی کسی از آیفون نپرسید کیست. خیلی نگران شده بود. از آنطرف خیابان خانه را نگاه کرد. پنجره ها همه بسته و پرده ها همیشه کشیده شده بودند. هیچ چراغی هم روشن نبود. باز برای بارها و بارهای مداوم، موبایل و تلفن منزل را گرفت… باز کسی جواب نداد….
زنگ یکی از همسایه ها را زد. همسایه ی بغلی که از روی تراس قادر بود داخل باغچه و بخشی از حیاط خانه ی ساسان را ببیند. همسایه که خانواده ی محترمی بودند و از سالها پیش رزیتا و ساسان را می شناختند، به جلوی در آمدند. زن مسن به همراه شوهرش هر دو. رزیتا را به خانه دعوت کردند اما رزیتا نپذیرفت و فقط خواهش کرد که اگر ممکنست از روی تراس نگاه کنند ببینند داخل خانه چه خبرست و چه اتفاقی افتاده که هیچکسی از آنها تلفنها را جواب نمی دهد؟
خانم همسایه، دستهای چروکیده و مهربانش را روی دست رزیتا گذاشت. گفت: «دخترم. بیا تو. بیا یک چای با ما بنوش! بعد نگاه می کنیم ببینیم چه خبرست»! رزیتا که بیشتر وحشت برش داشته بود با هراس و اضطراب پرسید: «راستش را بگویید! چه شده؟ شما خبر دارید چه شده؟ برای پسرم اتفاقی افتاده؟ تصادف کرده؟ مریض شده؟ چه شده؟ بگویید! جانم به لب رسید… اگر خبری دارید بگویید»! زن همسایه به شوهرش نگاه کرد. چشمهایش پر از اشک شده بود… پیرمرد با مهربانی گفت: «دخترم! اینقدر نگران نباش. پویا حالش خیلی هم خوبست و جای نگرانی نیست. فقط …فقط… موضوع اینست که آنها به سفر رفته اند. از ایران رفتند… صبح امروز و گفتند که خیال بازگشت به ایران هم ندارند»!
رزیتا به دیوار خانه ی همسایه تکیه داد…. هیچ اشکی نریخت…. ناله ای هم نکرد… بهت زده به فضای روبرویش نگاه می کرد… به نقطه ای نامعلوم….
خانم همسایه، بازوی رزیتا را گرفت و گفت: «دخترم. بیا برویم داخل خانه. اینجا خوب نیست. بیا یک چای بنوش عزیز. خودت را از بین نبر. راهی پیدا می کنی برای دیدار بچه ات».
رزیتا دست آن مادر مهربان را بوسید. دعوتش را با نهایت احترام ردَ کرد. بطرف اتومبیلش رفت. سوئیچ را از داخل کیفش درآورده، در ماشین را باز کرد. سوار شد. به همسایه های محترم و پر مهر دست تکان داد و بوسه فرستاد و بعد بطرف خانه اش رفت.

***

ساسان نمی توانست فرزندش را از او جدا کند! هیچ قدرتی نمی توانست!
ساسان می توانست تا ابد با آن دختر مستخدمه زندگی کند، اما حق نداشت پویا را، فرزندش را، جگرگوشه اش را اینگونه بدزدد و به خارج فرار کند.
رزیتا بعد از تماس با دکتر قاطع وکیل شرکت و دوست خانوادگی سابقشان، و اطمینان از سفر ساسان و عسل و پویا به خارج از کشور، از وی در خصوص وضعیت آتی شرکت و آنچه گذشته بود سوال کرد. دکتر قاطع نیز توضیح داد که ساسان شرکت را بکلی فروخته و هرچه زمین و سرمایه داشته به دلار تبدیل کرده. درضمن به رزیتا گفت که آن زن که ساسان مقداری از سهام را بنامش کرده بود، آن نسرین مکرسلطان، همین خانم فعلی اش است که عسل نامیده می شود! دکتر قاطع از مقصد نهایی ساسان و عسل و پویا هیچ اطلاعی در دست نداشت اما حدس می زد که آنها به فرانسه رفته باشند. رزیتا پس از مکالمه ی تلفنی با وکیل سابق شرکت، تصمیم گرفت از ایران برود و برای بازپس گیری فرزندش از آن دزدان عواطف، از آن زوج سارق، با چنگ و دندان با ساسان و عسل و با هرچه قوانین تبعیض آمیز و نابرابریست، بجنگد و تا بدست آوردن برابری ، تا در آغوش گرفتن حقوق انسانی اش، تا بغل کردن و بوسیدن فرزندش، از پا ننشیند!

پایان قسمت اول

هشت مارچ روز جهانی زن بر همگان بویژه بر زنان آزادیخواه و برابری طلب خجسته و پیروز باد

ستاره.تهران

(اشرف علیخانی)

دریافت مطلب در فورمت کتاب الکترونیکیدریافت مطلب در فورمت کتاب الکترونیکی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *