رزیتا در ترکیه! قسمت دوم

کامیون حمل اسباب و اثاثیه ی منزل، در کوچه ای هشت متری مقابل خانه ای قدیمی که درش سفید بود، متوقف شد. راننده و چهار پنج کارگر از کامیون نارنجی رنگ پیاده شدند. راننده در ِ آهنی پشت کامیون را گشود. یکی از کارگرها که بطرف خانه رفته بود تا زنگ بزند، با باز شدن در منزل مورد نظر، و بیرون آمدن پیرمردی با عصا، به او سلام داد و گفت: « حاج آقا! منزل آقای فدایی اینجاست»؟

پیرمرد سر تکان داد و گفت: «بله. اینجاست. اثاث را آورده اید؟ هرچه هست ببرید بگذارید در زیرزمین». بعد زیرزمین را نشان داد که آنسوی حیاط بود. بخشی از سقف زیرزمین را بالکن بزرگ طبقه ی بالا تشکیل می داد و قسمت جنوبی آن با پنجره های کوچکی بطرف حیاط و باغچه ی پر از گل و درخت باز می شد.

کارگر به طرف کامیون برگشت و به همراه بقیه کارگرها شروع کردند به جابجایی اسباب و لوازم . هنوز چند دقیقه از توقف کامیون و انتقال لوازم به زیرزمین خانه ی آقای فدایی نگذشته بود که رزیتا با اتومبیلش وارد کوچه شد و نزدیکی های همان خانه ، ماشین را پارک کرد. وارد حیاط که شد پدرش را دید و به گرمی سلام داد و وی را بوسید. پدرش گفت: «دخترم! تو برو داخل خانه پیش مادرت. من اینجا مراقبم». رزیتا با دیدن منتقل کردن اسباب و اثاثیه به زیرزمین منزل پدر، تعجب کرد و با ناراحتی گفت: « اما بابا! چرا اینها دارند اثاث را به زیرزمین می برند؟؟ من که به شما گفته بودم! همه را برای استفاده ی شما آورده ام». بعد بی آنکه منتظر پاسخ پدرش بماند به دوتا از کارگرهایی که از پله های زیرزمین بیرون آمده و داشتند بطرف کامیون می رفتند، با صدای بلند گفت: «برگردید! برگردید! هرچه هست را از زیرزمین به طبقه ی بالا ببرید! هیچی در زیرزمین نگذارید! طبقه ی بالا! طبقه ی بالا! از اینجا»!

بعد پله ها و راه پله را نشان داد و خودش زودتر از آنها وارد ساختمان شد. کارگرها هاج و واج مانده بودند و نمی دانستند چکار کنند. به پیرمرد نگاه کردند و با نگاهشان از او می پرسیدند که حالا چکار کنیم؟ بالاخره زیرزمین یا طبقه ی بالا؟

پیرمرد ته ِ عصایش را به نرمی دو بار بر زمین کوبید. زیر لب گفت:« با اینکه اینقدر مهربان است اما هیچوقت نتوانستم نظرش را تغییر دهم! از بچگی حریفش نشدم»! بعد رو کرد به کارگرها و گفت: «خب. گویا «دوباره کاری» شد! ببخشید! همه را ببرید طبقه ی بالا»! بعد همانموقع دوتا از کارگرها که داشتند یخچال فریزر بزرگ را وارد حیاط می کردند، با اشاره ی پیرمرد به درون ساختمان راهنمایی شدند.

رزیتا درحالیکه کنار مادرش روی مبل کهنه ی چرمی نشسته بود، گاهی با هیجان برای مادرش تعریف می کرد که چطور و چگونه و با چه قیمتهایی بقیه ی اثاثیه را در حراج و با قیمت نازل فروخته، و گاه به کارگرها می گفت که وسایل را دقیقاً کجای خانه یا آشپزخانه بگذارند. گاهی هم نق می زد که: «چرا بابا در حیاط ایستاده؟ خسته می شود»! یکساعت بعد، تمام لوازم به درون ساختمان و به اتاقها و آشپزخانه منتقل شده بود. بخشی از اسباب و اثاثیه را نیز که فعلاً برایشان جایی وجود نداشت، در مسیر ِ طبقه ی دوم و در راه پله ها و همچنین در گوشه ای از زیر خرپشته – ورودی پشت بام – قرار دادند.

رزیتا طبق قرار داد شرکت خدماتی بعد از پرداخت پول مشخص به راننده ی کامیون ، مبلغی اضافی نیز به کارگران داد و تشکر کرد. کامیون نارنجی رنگ با صدایی گوش خراش و دود خاکستری تیره ای که از اگزوزهایش برمیخاست، کوچه ی هشت متری را ترک کرد.

رزیتا نگاهی به کوچه انداخت…. خانه ها با تغییراتی جزئی، هنوز فرم قدیمی خود را حفظ کرده بودند. رزیتا می دانست که تعدادی اندک از همسایه ها هنوز همان همسایه های قدیمی هستند، از جمله خانواده ی مهرانه و مهرداد یادگاریزاد ، همبازی های دوران کودکی اش. یاد خاله بازی با مهرانه و محبوبه و طاهره افتاد. یاد یه قل دو قل بازی کردن . یاد لیله بازی. الا کلنگ. یاد الک دولک بازی کردن ِ دوران بچگی اش با بقیه ی بچه ها چه دخترها و چه پسرها…… که چقدر هیجان انگیز بود… یاد بازی هفت سنگ… وسطی…. تشتک بازی…. یاد جرزنی هایی که در بازیها می کرد و هنگامی که همبازی هایش به او اعتراض می کردند ، حتی مهرانه هم که اعتراض می کرد…این مهرداد – برادر مهرانه – بود که از رزیتا طرفداری می کرد، با اینکه می دانست رزیتا جرزنی می کند! یاد آنموقع هایی افتاد که پسرها در رقابت با دخترها توی کوچه دم می گرفتند که: «پسرا شیرند، مثل شمشیرند! دخترا موشند! مثل خرگوشند»! و این مهرداد بود که هیچوقت با همسن و سالهای پسرش ، چنان شعرهایی را نخواند و رزیتا را نرنجاند. رزیتا با خود گفت: «چقدر زود گذشت… همه بزرگ شدیم… هرکداممان رفتیم سراغ زندگی خودمان»…. سپس در را بست و نزد مادر و پدرش برگشت. مادر یک چای خوش عطر و خوشرنگ برایش ریخت. رزیتا به مادرش گفت: «مامان! شما یخچال و اجاق گاز کهنه تان را دور بیندازید. عمرشان را کرده اند. بقیه لوازم دور ریختنی و آشغال را هم بریزید بیرون. مثلاً همین مبل های چرمی. دیگر پوسته پوسته شده اند! به چه دردی می خورند؟ ببینید آخر»! … بعد با انگشتانش چرم های فرسوده و ریش ریش شده را کند و ریخت گوشه ی سینی چای! سپس باز گفت: «آنچه از اثاث که فکر کردم به دردتان می خورد را نگه داشتم. بقیه را حراج کردم. اثاث و بقیه لوازمم از جمله لباسها و کفش ها را! آن لباسها و کفش های لعنتی»!

مادرش گفت:« دخترم. ما به وسایل تو احتیاجی نداریم. همه را برایت نگه می داریم تا برگردی. راستی خانه را چکار کردی؟ قراردادت تمام شده بود»؟ رزیتا گفت: «اجاره ی بقیه ی ماهها را هم تا پایان قرداد ، پرداختم و خانه را تخلیه کردم. چند هفته یا فوقش دو ماه اینجا پیش شما می مانم و بعد می روم دنبال پویا. دکتر قاطع وکیل سابق شرکت را که یادتان هست؟ – مادر سرش را به علامت تایید تکان داد – دکتر قاطع قرارست ویزای فرانسه را هرچه سریعتر برایم آماده کند. کلی هم خرج کردم. کلی رشوه دادیم و پارتی خریدیم. اما خب! می ارزید! دنیا بگونه ای شده که بدون پول و پارتی نمی توان موفق شد! چه دنیای نکبتی! این چیزها را همین تازگی ها فهمیدم! طلاق برای من چندان هم بد نبود! طلاق باعث شد با چهره ی زشت و وحشتناک زندگی از نزدیک آشنا شوم! بهرحال تمام کارهای ویزا را انجام داده ایم و فقط چند هفته ی دیگر باید صبر کنم تا دریافت ویزا. هرچه از اثاث خانه هم که آوردم لازم نیست نگه دارید! همه را استفاده کنید! برای شما آوردم! همه نو هستند. استفاده کنید و این آشغال ها را بریزید دور»!

پدر رزیتا درحالیکه روبروی او نشسته بود اما هنوز عصایش در دستش بود گفت: «دخترم! اسباب زندگی ما هم مثل «خود ِ ما» کهنه شده اند، اما نه آشغالند و نه دور ریختنی»!

رزیتا بطرف پدر رفت و پیش پاهای او روی زمین زانو زد و گفت: «بابا جان! قصد بدی نداشتم. خودتان که میدانید! چرا بیخودی ناراحت شدید؟ من میگویم که مبلمان اینجا کهنه هستند. یخچال همینطور. اجاق گاز همینطور. اغلبشان هم خرابند یا ایجاد دردسر می کنند. برای زندگی و راحتی شما و مادر مناسب نیستند! اذیت تان میکنند! بهترست از وسایل نو استفاده کنید و چون کمبود جا هست، این کهنه ها را بریزید دور. فقط همین! من خودم به اندازه ی کافی ناراحت هستم، شما هم بیشتر از این ناراحتم نکنید»!

پدرش در حالی که دستهای چروکیده اش را روی سر و موهای رزیتا می گذاشت، چشمهایش که بخاطر سن و سال بالا، کمرنگ و تا حدودی خاکستری روشن شده بود پر از اشک شد و گفت: « دخترم! تو هنوز نمی توانی بفهمی که تحمل رنج شکست زندگی تو برای ما چقدر سختست. تو هنوز نمی توانی بفهمی که دوری ِ تو از پویا، تنها نوه ام ، چقدر برای من و مادرت جانسوزست. و تو نمی فهمی که برای من و مادرت، چقدر سختست که بعد از طلاقت از وسایل زندگی تو استفاده کنیم! تو هنوز اینطور چیزها را نمی فهمی»!!!

رزیتا آزرده از حرف پدر، گفت: «اما بابا جان! من مادر پویا هستم. دردم از شماها سنگینترست. تمام تلاش و هدفم ماههاست که برای باز گرداندن بچه ام پویاست. برای پس گرفتن حقم که قانون از من سلب کرد و حالا دچار بن بستم نموده. باید این بن بست را بشکنم. مانعم نشوید! این اثاث را هم خودم بعد از جدا شدن، و موقع اجاره کردن خانه، خریده ام! هیچی از زندگی ساسان با خودم نیاورده ام! هرچه هم که جزو جهیزیه ام بود بخاطر خاطرات ناگواری که همراهشان داشتند، حراج کردم و فروختم! اینهایی که اینجا آوردم همه را برای خانه ی خودم نوی نو خریده بودم. با پول خودم. دلم نیامد بفروشمشان. گفتم شما استفاده کنید. هیچی از زندگی شکست خورده ام با خودم برنداشتم بجز آلبوم عکسهای پویا….بجز ویدئوهای جشن تولد پویا…»!

زنگ خانه به صدا درآمد و رشته ی کلام دردآلود رزیتا را گسست. مادر از جا برخاست و از آیفون پرسید کیست. رزیتا شنید که مادر می گوید: «سلام. بفرما. بفرما مهرانه جان».

رزیتا از شنیدن نام مهرانه – همبازی و همکلاسی دوران کودکی و نوجوانی اش – خوشحال شد. از آخرین باری که مهرانه را دیده بود، سه چهار سال می گذشت. یک نگاه به آینه انداخت و در دلش گفت: «رزیتا! حق نداری پیش مردم ناله کنی ها! یادت باشد»! بعد به سمت در اتاق رفت. مهرانه از حیاط گذشته، وارد راهرو شده و می خواست کفشهایش را درآورد. رزیتا با صدایی شاد سلام کرد و گفت: «به به! خوش آمدی مهرانه جانم»!

مهرانه بمحض دیدن رزیتا برق خوشحالی در چشمهایش درخشید. رزیتا را بغل کرد و بوسید. رزیتا وی را به اتاقی که حکم اتاق پذیرایی را هم داشت، راهنمایی کرد. بعد از روبوسی و تعارفات مرسوم، و احوالپرسی بین مهرانه و رزیتا و مادر و پدر رزیتا، مهرانه گفت: « مادرم در تلفن گفت که از پنجره دیده تو به اینجا آمده ای! قرار بود امروز بعد از ظهر برای آزمایش چربی خون ببرمش بیمارستان . وقتی شنیدم تو آمده ای، گفتم زودتر بیایم و تو را هم ببینم»!

مادر رزیتا به مهرانه گفت: «خیلی خوش آمدی»!

رزیتا گفت: «خیلی خوشحالم کردی عزیزم. دلم برایت تنگ شده بود. خوبی؟ بگو ببینم مادرت چطورست؟ امیدوارم آزمایش چربی خون، بمعنای وجود مشکل در سلامتی اش نباشد».

مهرانه جواب داد: « فشار خون بالا دارد. میدانی که!؟ این آزمایش ها هم همیشه جزو تجویزات دکتر است برای کنترل و مراقبت بیشتر. در مجموع بدک نیست. نسبت به سن و سالش مشکل نگران کننده ای ندارد. خودت چطوری؟ چکار می کنی؟ پویا کجاست؟ مادر گفت که با خودت اسباب اثاثیه آورده ای! خیر باشد! چه خبرست»؟

رزیتا که با کنجکاوی های مهرانه – که از مادر به ارث برده بود – آشنایی داشت، بی آنکه خم به ابرو بیاورد، گفت: «لابد خبر داری که من و ساسان از هم طلاق گرفتیم»؟ مهرانه گفت: «بله. یک چیزهایی از مادرم شنیدم ولی باور نکردم». رزیتا با لبخند گفت: «حالا باور کن! بهرحال ما جدا شدیم! دادگاه هم سرپرستی و حضانت پویا را به ساسان سپرد و بر اساس حکم دادگاه قرار شد پویا هر هفته یکروز از صبح تا غروب پیش من باشد. یکمدت ساسان مرتب پویا را پیش من آورد اما یکدفعه و بیخبر، پویای مرا برداشته و از ایران در رفته است! به دادگاه و همه جا که به فکرم رسید شکایت کردم. به اداره گذرنامه رفتم. از آنها هم شکایت کردم. وکیل گرفتم و هفته ها پرونده را پیگیری کردیم، اما مسئولین قضایی هیچ همراهی و مساعدت نشان ندادند. هیچ قانونی در این مملکت از من حمایت نکرد. هیچ مقام مسئولی برای یافتن محل ساسان و بازگرداندن پسرم پویا اقدام اساسی و کمک موثری نکرد. در این خراب شده همه چی بر طبق منافع مردان است. ما زنان از هرگونه حق انتخابی محرومیم. حق درخواست طلاق، ، حق تک همسری شوهران، حق حضانت فرزند، حق پرداخت حقوق یکسان در شرایط کاری یکسان، حق انتخاب پوشش، حق ورود به تمام مجامع عمومی مثل ورزشگاه ها و خلاصه از بخش اعظم زندگی محروم هستیم. در چارچوب خانواده هم مدام مورد ظلم قرار می گیریم چون قانون پشت سرمان نیست. اما پویا پیش من بود و می خواستم از ایران ببرمش، هزار جور مانع سر راهم سبز می شد! هیچ بعید نبود بنا به درخواست ساسان حتی ممنوع الخروجم کنند! اما بهمین سادگی اجازه دادند که او بچه ام را بردارد و بیخبر برود و همه شان هم لال شده اند که لااقل بگویند بچه ام را کجا برده و یا از او بخواهند که تلفن بزند و اجازه دهد من با فرزندم حرف بزنم و صدایش را بشنوم و از سلامتش مطلع شوم».

مهرانه پرسید: « خانواده اش چطور؟ سراغ آنها رفتی؟ مطمئناً خانواده و فک و فامیلش خبر دارند، لااقل مادر و خواهرانش خبر دارند»!

رزیتا جواب داد: «مادر و پدرش که سالها پیش از دنیا رفته اند، اما پیش تک تک خانواده ی ساسان رفتم. پیش همین دوتا خواهر و یک برادرش. برادر دیگرش که در دسترس نبود چون در ایران نیست. به فامیلهایش نیز تلفن زدم. به همه و همه … حتی به تعدادی از دوستان تجاری اش. از همگیشان سوال کردم، خواهش کردم، التماس کردم، اشک ریختم، اما هیچکدامشان به من خبر درست و حسابی ندادند. مخصوصاً خانواده اش که همه چی را از من پنهان می کنند. گویا ساسان دهن همه ی آنها را با پول بسته است. خانه را هم با تمام وسایلش به خواهرش سپرده و حالا خواهرش آنجا را به یک مرد ژاپنی که مهندس است، اجاره داده است. این خانواده همگی وجدان و انسانیت خود را در خدمت پول قرار داده اند و نه پول را در خدمت انسانیت! بهرحال همه شان خفه شده اند و از ساسان خبر و اثری به من ندادند. حتی دادگاه هم نتوانست قفل دهانشان را باز کند، هرچند که در اینراه زیاد هم تلاشی بخرج نداد. فقط از طریق اداره ی گذرنامه و فرودگاه پی بردیم که آنها از تهران اول به ترکیه رفته اند و بعد از پیگیری و جستجوهای زیاد، فهمیدیم که حدس دکتر قاطع درست بوده و آنها بعد از چند روز اقامت در ترکیه، به پاریس رفته اند».

مهرانه پرسید: «ترکیه؟؟؟ حالا چرا اول رفته اند ترکیه؟ ساسان خان که ماشاء الله هرجای اروپا اراده می کرد می توانست برود. در ترکیه چه خبر بوده»؟

رزیتا گفت: « نمیدانم. اما یکی از برادرهای ساسان بنام ماهان، در استانبول زندگی می کند. تا زمانی که در ترکیه حکومت لائیک برقرار بود، وضع مالی او هم خوب بود اما بعد زندگی و شغلش دچار مشکل شد. معلوم نیست فعلاً شغل و زندگی اش چیست اما طی این سالها مدام درخواست کمک مالی می کرد و ساسان از مساعدت و پرداخت مبالغ سنگین به برادرش دریغ نداشت. حالا باز هم شاید رفته به او کمک مالی برساند و چند روز آنجا مانده اند و بعد رفته اند». رزیتا آهی کشید و اضافه کرد: « بهرحال ردَ پایشان به پاریس منتهی می شود و من آنقدر می گردم تا پیدایشان کنم و بالاخره پویایم را پس می گیرم».

مهرانه گفت: « رزیتا جان. به حساب فضولی ام نگذار خواهش می کنم! اما علت طلاقت چه بود»؟

رزیتا با خنده ای تلخ و گزنده جواب داد: « ساسان ماهها با یک دختری که از خودش بیست سال کوچکتر بود، ازدواج کرده بود، حتی بخشی از سهام شرکت را بنام او سند زده بود. بعد دخترک را به عنوان مستخدمه وارد خانه ام کرد اما خیلی زود مشتشان باز شد. من هم درخواست طلاق دادم و جدا شدم».

مهرانه گفت: «عجب!… از ساسان بعید بود!… چقدر بی لیاقت بوده که تو را رها کرده و رفته سراغ کسی دیگر. اما رزیتا! خانواده ی آن دختر چه؟ از آنها سوال کرده ای؟ پرس و جو کرده ای؟ حتماً آنها خبر دارند»!

رزیتا گفت: « وکیل ما دنبال خانواده ی عسل رفت… – مهرانه: «عسل»!؟ – رزیتا گفت : «اسم دختر «عسل» است! … بله… رفت اما نتیجه ای که کمک مان کند، حاصل نشد. گویا پدر دختر، خیلی سالها قبل ، زمانی که عسل ده یازده ساله بوده، به جرم قاچاق مواد مخدر دستگیر می شود. در آن شهرستان مثل بسیاری دیگر از شهرها و شهرستانهای مناطق محروم کشور، شغل درست و حسابی و امکانات زندگی ساده و معمولی وجود نداشته و اغلب ساکنین آن، دچار فقر و تنگدستی های مختلف بوده وهستند. بهرصورت پدر عسل هم نه شغل قابل قبولی داشته و نه سواد و تخصصی. قبلاً کار کشاورزی می کرده اما بخاطر خشک شدن رودخانه و بی آبی، کشاورزی را رها کرده بوده. بنا به گفته ی همسر و چند تن از همشهری هایشان، پدر عسل پس از بیکاری و اوج گرفتن فقر و گرسنه ماندن فرزندانش، وقتی گرفتار دوستان ناباب شده ، خیلی زود فریب خورده و تن به قاچاق مواد مخدر داده است. بعد هم دستگیر و زندانی، سپس اعدام شده است، بیچاره جوان هم بوده. یکی دو سال پس از آن، مادر عسل با مردی دیگر که قهوه خانه داشته، ازدواج کرده و عسل که بچه ی بزرگتر بوده را همراه با دو پسر کوچکترش با خود به منزل شوهر جدید برده است. مرد قهوه خانه چی بلافاصله برادرهای عسل را بکار گرفته و از آنها برای شستشو و نظافت قهوه خانه استفاده کرده. برخورد و رفتارش با عسل هم گویا چندان مناسب نبوده چون بعد از دو سه سال عسل از نزد مادر و برادرانش، و از خانه ی شوهر مادرش فرار کرده و از شهرستان به تهران آمده است. معلوم هم نیست که طی اینهمه سال کجا زندگی می کرده و چکار می کرده، اما بهرحال سر آخر از زندگی ساسان سر درآورده و کاخ خوشبختی مرا فرو پاشیده. مادر دختر و پسرانش هرچند خیلی مشکوکند اما ظاهراً حتی چهره ی عسل را درحال حاضر بدرستی نمی شناسد. همان روز نخست، دکتر قاطع چندتا از عکسهای عسل را نشانش داده، مادرش اول نشناخته! زندگی عجیبی دارند، البته بر اساس تحقیقات دکتر قاطع و وکیل دیگری که گرفتیم، مشخص شد که وضع مالی شان برخلاف سالهای قبل که در موردش تحقیق شده، خیلی فرق کرده و از این رو به آنرو شده! گویا گنج پیدا کرده اند! اما بجز موضوع اقتصادیشان که شک برانگیزست، دیگر هیچ موردی برای اینکه ثابت شود آنها از دختر، خبری دارند، وجود نداشت. ما توانستیم مادر را هم به دادگاه بکشانیم و من در دادگاه گفتم که عسل یکبار و البته فقط همان یکبار را مرخصی گرفته و نزد خانواده اش رفته و حتی سبزی خشک محلی با خودش آورده بود. اما مادر ِ عسل بکلی انکار کرد و گفت شهر ما هیچ نوع سبزی خاص محلی ندارد، عسل هم پیش ما نیامده. مهرانه جان! آن زن موجود عجیبی بود! در راهروی دادگاه با پسرانش می گفت و می خندید اما در جلسه ی دادگاه مثل آبشار اشک می ریخت و ورق های قرآن را از درون جلد کتاب پاره می کرد و به خدا و پیغمبر و هرچه که راه دستش بود قسم می خورد و می گفت از عسل سالهاست که خبری ندارد! تازه طلبکار هم شده بود!! مدام ساسان را نفرین می کرد و می گفت که چه بلایی سر دخترش آورده!؟ از من هم شاکی بود که چرا شوهرداری بلد نبوده و مراقب شوهرم نبوده ام و اینکه چرا آنها را به دادگاه فرا خوانده ام و باعث شده ام داغ فراموش شده ی شان دوباره تازه شود. پسرانش نیز در چشم غره رفتن و زیرلب توهین کردن کم نمی آوردند!؟ مسئولین قضایی هم تمام این چیزها را می دیدند و البته هیچ احترامی هم برایشان قائل نبودند اما واکنشی به رفتار عجیب و دروغها و شیطنتهای خبیثانه ی آنها نشان نمی دادند».

رزیتا خندید و افزود: « مهرانه! کار بجایی کشید که من ناچار شدم موضوع مرخصی رفتن و سفر عسل نزد خانواده اش را مورد تردید قرار دهم و شک کنم که شاید عسل در آنزمان به پیش خانواده اش نرفته بوده، و شاید همانموقع با ساسان به آلمان رفته است. مهرانه جان. آن مراحل دادگاه های قبلی در رابطه با طلاق و حضانت بچه، که فکر می کردم بدترین روزهای زندگی من بوده، پیش اینسری دادگاه « هیچ» بود! آن قاضی دادگاه خانواده که آنقدر توهین می کرد و ذره ای قدرت درک و تشخیص نداشت و بچه ام را از من گرفت و به ساسان سپرد، آن قاضی که هرگز نمی بخشمش ، پیش این قاضی و بازپرس های جدید باید لنگ بیندازد! گویا همگی آنها برای سردر گم کردن من و بی نتیجه ماندن پرونده ی شکایتم، تبانی کرده بودند». رزیتا سرش را روی پشتی مبل تکیه داد و با خستگی گفت: « خلاصه مهرانه ! وکیلم گفت که پیگیری از ناحیه ی این خانواده، بیفایده است. من هم رضایت دادم و پرونده بسته شد و خانواده ی عسل خوشحال و خندان به شهرشان برگشتند! بازپرس و مسئولین دادگاه هم فقط جویای پاسخ یک سوال بودند و آن اینکه «بسته ی سبزی خشک چه شد؟»!! بازپرس و قاضی در فکر سبزی خشک محلی بودند، نه در فکر بچه ی من»!!! اما نکته ی مهم برای من اینست که مأیوس نشوم. در برابر هر قدرتی که مرا از حقم محروم کرده خواهم ایستاد. میلیونها سال پیش دایناسورها قدرت مطلق بودند اما همگی حذف شدند، با اینکه چندین تن وزن داشتند. اما انسان هنوز پس از هزاران سال پابرجاست. چرا؟ چون رمز بقا، رمز پایداری، رمز استقامت انسان در این صدهزار سال نه وزن او بوده و نه قدرت بدنی اش. بلکه انسان یاد گرفت نجات پیدا کند، چون از مغز خودش استفاده کرد. استفاده از هوش که هدف غائی است. من خیال ندارم شکست بخورم و تسلیم قدرت هایی شوم که خواهان محو و نابودی ام هستند».
نقاشی: هنرمند گیتی نوین
مهرانه که از شنیدن این مطالب متأثر شده بود، اما در دلش رزیتا را تحسین می کرد، گفت: «رزیتا جان ! چه روزهای پر تلاطمی را گذرانده ای! نمیتوانم تمام ماجرای زندگی ات را خوب درک کنم اما دردهایت را می فهمم. ولی از آنچه که گفتی بنظر من مادر این دختر دروغ می گوید. موضوع خیلی ساده است. اینطور که تو می گویی، دختر به دیدن مادرش رفته! لابد پول کلانی از سوی ساسان به مادر و برادرانش داده. بعد هم جریان ازدواجش را برایشان تعریف کرده. آنها هم مزه ی پول ِ هنگفت به دهانشان خوش آمده، بهمین دلیل حاضر به همراهی و راستگویی نیستند. بهرحال من فکر می کنم مادر آن دختر از مقصد سفر و محل زندگی دخترش خبر دارد. باید از زیر زبانش بیرون کشید. عجب خانواده ی شارلاتان و ناتویی»!

رزیتا گفت: « هیچ معلوم نیست! شاید واقعاً عسل در آنزمان که مرخصی خواست، با ساسان در آلمان بوده! نمی توان بسادگی راجع به دختر و خانواده اش قضاوت کرد، هرچند برخوردشان بسیار زننده بود.اما هر امری قبل از هر چیز، امری انسانی و این جهانی ست. روباه به تنهایی روباه نیست. شیر به تنهایی شیر نیست. موش به تنهایی موش نیست. مجموعه ی اینها در محیطی بنام جنگل، هویت دارند. محیط و شرایط به اینها چنین هویتی داده . بهرحال دخترک بیچاره چندان تقصیری ندارد. سواد که نداشته! از تربیت و پرورش فکری و معنوی مطلوبی هم برخوردار نبوده! خانواده و فامیل حمایتگر و دلسوزی هم که نداشته. در مجموع زندگی نابسامانی را گذرانده. اگر خوب نگاه کنیم متوجه می شویم که قوانین و مسئولین کشور مقصرند. اگر خانواده ها دچار فقر اقتصادی و فرهنگی نباشند، مرتکب کارهای خطا نمی شوند. تصورش را بکن مهرانه جانم! ببین! اگر پدر عسل در کار کشاورزی اش موفق بود، اگر زمین و محصولش خشک نمی شد، اگر گرفتار فقر و نکبت نمیشد، تن به قاچاق مواد هم نمی داد. درست است!؟ بنابراین دستگیر هم نمی شد. اعدام هم نمی شد و آنهمه مصیبت بر آن خانواده فرود نمی آمد و متعاقب آن اینهمه درد و اندوه و ناکامی، دامن من و خانواده ام را نمی گرفت».

مهرانه سرش را تکان داد و گفت: « بله درستست . حالا می خواهی چکار کنی؟ چه کار و کمکی از من و خانواده ام برمی آید»؟

رزیتا از بشقاب میوه ای که مادرش روی میز گذاشته بود ، یک سیب برداشت و به مهرانه هم تعارف کرد که میوه بخورد. بعد جواب داد: « ممنونم عزیز دلم! از مهربانی ات که مرا باز به یاد بچگیهایمان انداخت… یادت هست ؟!!!… به مامان و مهرداد از طرف من سلام برسان. خیلی هم زیاد».

مهرانه گفت: «تعارف نکن دختر! من جدی گفتم! اگر کاری از ما ساخته باشد ، دریغ نمی کنیم»!

رزیتا کیفش را از گوشه ی اتاق برداشت. از داخل کیفش پاکت سیگار را درآورد. در مقابل نگاه های متعجب مهرانه و چشم های حیرت زده ی مادر و پدرش، یک نخ سیگار را به لب گذاشت و با فندکی که شبیه یک توت فرنگی قرمز بود، روشنش کرد… بعد گفت: «همه چی «اینجا» تمام شده! من دارم از ایران می روم! برای یافتن و برگرداندن پویا! باور کن آنقدر، همه ی این اتفاقات پیچیده و بغرنج شده است که واقعاً گیج شده ام. اما بهرحال راهی بجز حرکت ندارم! باید بروم و بزودی خواهم رفت»!

گوشی موبایل مهرانه زنگ خورد. – « الان می آیم مادر جان! شما بیا پایین جلوی در، با هم می رویم»!

مهرانه برای بردن مادرش به آزمایشگاه ، از رزیتا و خانواده اش خداحافظی کرد و رفت. هنگام رفتن شماره تلفنش را هم به رزیتا داد و گفت: « عزیزم. روی کمک من و داداش مهراد و مامان حساب کن! هر کمکی که باشد! ما همراهت هستیم».

***

رزیتا تصمیم خود را گرفته بود. از همان روز نخست که شنید ساسان و عسل، بچه اش را برداشته و از ایران رفته اند، دیگر قصد ماندن در ایران نداشت. دیگر ایران برایش تنگ و تاریک شده بود. بعد از طلاق، تلخی های تازه ای را چشیده بود، تلخی هایی که ریشه در فقر فرهنگی جامعه داشت، تلخی هایی که تا کسی زن نباشد هرگز نمی تواند بفهمد، اما همه ی آن تلخی ها قابل تحمل بودند اگر که می توانست کودکش را در کنار خود داشته باشد. لااقل همان هفته ای یکروز بر طبق رأی دادگاه خانواده، اگر می توانست ساعتها را با فرزندش حرف بزند و برایش کتاب بخواند و نوازشش کند و اگر می توانست همچنان صدای فرزندش را بشنود و خیالش راحت باشد که فرزندش حالش خوب است و روز به روز دارد بزرگ می شود، و خوب درس می خواند، و در مدرسه خوشحال و راضی و در خانه ی پدری هم راحت و در امان است. چنانچه احیاناً کمبودی هم می داشت برایش تأمین می کرد و از مادیات گذشته، از توجه و عشق و حمایت لبریزش می ساخت. رزیتا دلش می خواست شخصیت فرزندش محکم و قوی و سالم باشد. هیچ خلأ و نارسایی در زندگی پویا وجود نداشته نباشد و هیچ موضوعی در شکل گیری و تربیت کودکش اثر منفی نگذارد. در اینراه حتی چند ماهی که از جدایی اش از ساسان گذشته بود، هرگز پیش فرزندش از پدر، بد نگفته بود. هرگز فرزندش را بر علیه پدر ترغیب و تحریک نکرده بود و در حضور فرزندش در مواجهه با ساسان، همواره با نهایت احترام و صمیمیت برخورد کرده و هرگز ساسان را مورد بی احترامی قرار نداده بود. اما حالا که می دید قوانین این مملکت همه بر ضدَ او – و زنانی دیگر همچون خودش – توطئه کرده اند، حالا که تا آن لحظه تمام تلاش هایش برای حفظ و سرپرستی؛ و بعد هم برای یافتن فرزندش بیفایده مانده بود، حالا دیگر نه از ساسان بلکه از هر عامل و عواملی که باعث ساخته شدن شخصیت هایی مثل ساسان می شوند، بیزار شده بود. او که طی هفته ها ی متوالی، از تمام کانال های حقوقی و قانونی پیگیر شده بود و چندین نامه و شکایت از ساسان نوشته و تسلیم مراجع قضایی کرده بود، دیگر راه های درون کشور را به روی گشایش مشکلش کاملاً بسته می دید و دیگر کشورش برایش جای زندگی نبود. بدون پویا ، بدون جگر گوشه اش، ایران برایش غربتی تیره و تاریک بود. خیابانها و پارکها و سینماها و فروشگاه ها و همه ی جاهایی که با پویا به آنجاها رفته بودند، برایش پر از خاطره بود و بدون پویا، تمام آن مکانها و تمام کوچه ها و خیابان ها و شهر تهران، حتی شهرهای شمالی و جنگل ها و ساحل دریا، و حتی شیراز و اصفهان و تبریز و مشهد و همه و همه… برایش غم انگیز و غیرقابل تحمل شده بودند.
نقاشی: هنرمند گیتی نوین
آنشب رزیتا با افکار پریشان دست و پنجه نرم کرد و تا نزدیک صبح، خواب به چشمانش راه نیافت. حدود ساعت پنج و نیم – شش صبح بود که از اوج خستگی خوابش برد.

هنوز دو سه ساعت از خوابیدنش نگذشته بود که مادرش با عجله بیدارش کرد. رزیتا یک لحظه از دیدن مادر بالای سرش و اتاقی که در آن خوابیده بود، جا خورد. ولی فوری یادش افتاد که به خانه ی مادر نقل مکان کرده. مادر به رزیتا گفت: «دخترم! پاشو بیا پایین! دکتر قاطع تلفن کرده. می خواهد با خودت صحبت کند. می گوید خیلی فوری ست»!

رزیتا سریع از جا برخاست. پله ها را دوتا یکی به پایین دوید و گوشی تلفن را از روی میز برداشت: – بله. سلام.

دکتر قاطع: – «سلام خانم فدایی. صبح بخیر. ببخشید مزاحم شدم. به تلفن همراهتان زنگ زدم، خاموش بود. ناچاراً مزاحم مادر و پدرتان شدم. شرمنده»!

رزیتا گفت: « نه. خواهش می کنم. اختیار دارید».

دکتر قاطع: «خانم فدایی! همین دقایقی پیش یک فاکس خیلی مهم دریافت کردم! از سفارت ترکیه است! بر اساس اسناد پلیس ترکیه، در هفته ی گذشته زنی بنام نسرین مکرسلطان در ترکیه دستگیر شده است. این بمعنای آنست که عسل و ساسان هنوز به فرانسه نرفته اند و از قرار معلوم هنوز در ترکیه و در شهر استانبول هستند. بنابراین پویا را در ترکیه میتوانید پیدا کنید و دیگر نیازی به انتظار برای ویزا و رفتن به فرانسه نیست».

رزیتا: « واقعاً ؟ مطمئن هستید؟ آیا در آن فاکس هیچ نامی از پویا برده شده است؟ حال بچه ام خوبست؟ سلامتست»؟

دکتر قاطع جواب داد: «فاکس فقط در رابطه با دستگیری نسرین است. حتی نامی از ساسان هم برده نشده. اما دوستان ما همچنان پیگیر موضوع هستند تا از همین کانال، هرچه زودتر محل اقامت ساسان را پیدا کنند و از سلامتی حال پویا خبر بدهند. شما نگران پویا نباشید. به شما قول می دهم که سلامتست. حالا لااقل عمو و زنعمویش هم آنجا هستند و زیاد احساس غریبی نمی کند».

رزیتا گفت: « با این حساب دیگر نیازی به ویزا ندارم. همین فردا به استانبول می روم»!

وکیل گفت: « من برایتان بلیط رزرو می کنم و باز با شما تماس می گیرم». سپس خداحافظی کرد.

رزیتا پس از ماه ها، صبح شاد و قشنگی را آغاز کرد. از یافتن ردَ پای پر رنگی از ساسان، امید و شوق ِ دیدار پویا در دلش جوانه زد و آنقدر خوشحال بود که بنظرش رسید آنروز هوا شفافتر و آسمان آبی تر و زندگی هم برخلاف دیروز، بسیار زیباست. بلند گفت: «بله. باید از رودخانه جدا شده و به دریا پیوست. ماهی سیاه کوچولو! دریا آنقدرها هم مبهم و دور از دسترس نیست. همین فردا جویبار را بسوی دریا ترک میکنم»!

رزیتا نمی توانست پیش بینی کند که حقیقتاً بسوی دریایی وسیع روانه است. دریایی که او را به اقیانوس ها پیوند خواهد داد. رزیتا هنوز خام بود، اما دریا تصمیم داشت او را پخته و آبدیده کند.

***

هواپیما ، تهران را به مقصد استانبول ترک کرد. در واقع این اولین سفر خارجی رزیتا محسوب می شد.

رزیتا در طول ده سال زندگی زناشویی هرگز همراه ساسان به خارج از کشور نرفته بود. نه تنها ساسان به وی پیشنهاد نکرده بود، بلکه خودش هم هیچ اشتیاقی نشان نداده بود بخصوص که ساسان تمام سفرهایش را «کاری» و «تجاری» معرفی می کرد و نه تفریحی و توریستی.

و حالا رزیتا جدا شده از ساسان، به دنبال فرزندش به کشور همسایه می رفت. به سوی باز پس گرفتن عشق. باز پس گرفتن حق زندگی اش.

در کمتر از سه ساعت بلندگوی هواپیما اعلام کرد که وارد آسمان استانبول شده اند و دقایقی بعد هواپیما فرود خواهد آمد و درضمن ساعت به وقت استانبول نیز اعلام شد که مسافرین ساعتهایشان را یکساعت و نیم به عقب کشیدند.

رزیتا وقتی وارد سالن ترانزیت فرودگاه آتاتورک شد، وقتی سالن را بطرف فضای خارج از فرودگاه ترک می کرد، یک عده آدم را دید با تابلوهایی در دست. روی پلاکاردها به انگلیسی و به ترکی استانبولی چیزهایی نوشته شده بود. اما رزیتا نمی توانست تشخیص دهد. اصلاً نمی توانست محیط تازه را درک کند! احساس می کرد روی ابر راه می رود. زمین زیر پایش بهیچوجه برایش قابل لمس و حس کردن نبود. همه ی آدمهایی که می دید، بنظرش تمیز بودند. بسیار تمیز. انگار جنس پوست شان از جنسی دیگر بود و پارچه ی لباس هایشان از جنس پارچه هایی که در عمرش هم ندیده! زنان و دختران بدون روسری و کاملاً بدون حجاب خیلی راحت و عادی در حرکت بودند. رزیتا با خود گفت: «خوش بحالشان! چقدر راحتند. کسی کاری به کارشان ندارد. یادش افتاد که باید ابتدا دلارش را به لیر واحد پول ترکیه تبدیل کند. با گیجی از چند تن محل چنج دلار را پرسید. پس از تبدیل پول ، از سالن فرودگاه خارج شد. بیرون تاکسی و اتوبوس هایی ایستاده بودند. کارت ویزیت هتلی که دکتر قاطع به وی معرفی کرده بود را از کیفش درآورد و به یک راننده نشان داد. راننده چمدان رزیتا را در صندوق عقب اتومبیل گذاشت و در ِ عقب تاکسی را برای سوار شدن رزیتا گشود.

ساعتی بعد رزیتا در هتل باله بود. هتلی شیک و مرتب و تمیز. هتل تقریباً روبروی سفارت آمریکا بود و پرچم های آمریکا در هوا بدست باد سپرده شده و درحال رقص بودند. رزیتا وقتی از پنجره ی اتاقش، رقص پرچم ها را دید ناخودآگاه یاد نماز جمعه های ایران و شعار مرگ بر آمریکا افتاد. کنار پنجره داخل اتاق بزرگ و مجلل هتل، یک یخچال بود. درب آنرا باز کرد. چند بسته پسته و فندق در قفسه های یخچال بود و تعدادی شیشه های نسبتاً کوچک ِ قهوه ای رنگ و یک شیشه ی بلند و بزرگ که روی آن نوشته شده بود: سو (Su). معنی سو را می دانست. یعنی آب. رزیتا به زبان ترکی ایرانی تا حدود بسیار کمی آشنایی داشت اما ترکی استانبولی با ترکی ایرانی خیلی متفاوتست. دکتر قاطع یک دیکشنری ترکی استانبولی – انگلیسی در اختیار رزیتا قرار داده بود. یک کتاب جیبی کوچک که رزیتا آنرا در کیفش گذاشته بود تا هر لحظه در دسترسش باشد. گوشی تلفن را برداشت که به ایران، اول به والدینش و سپس به دکتر قاطع تماس بگیرد و رسیدن و مستقر شدنش در هتل را به اطلاعشان برساند. همین لحظه مستخدم هتل که پسری جوان و بسیار مودب بود در زد. رزیتا هنوز حواسش نبود. به فارسی گفت: بفرمایید! مستخدم وارد شد با یک میز چرخدار، چیزی مثل چهار چرخه ی شیشه ای با پایه هایی فلزی و به رنگ نقره. درست مثل همانها که در هتل شرایتون تهران دیده بود. روی سینی قوری چای و یک قندان زیبا و یک دست فنجان نعلبکی بود، در طبقه ی زیر آن میز شیشه ای، چند نوع شیرینی وجود داشت. مستخدم ابتدا به ترکی استانبولی و بعد که دید رزیتا متوجه نمی شود به انگلیسی از رزیتا پرسید که از کدامیک میل دارد؟ رزیتا شیرینی تر را انتخاب کرد و مستخدم سه نوع شیرینی ِ تر در رنگهای مختلف در پیشدستی چینی نهاد و همه را همراه با سینی چای روی میز هتل کنار تختخواب گذاشت. درحال خارج شدن از اتاق از رزیتا پرسید که آیا کار دیگری دارید؟ رزیتا تشکر کرد و گفت: «می خواهم به ایران تلفن کنم»! مستخدم کاغذی که کنار میز تلفن چسبانده شده بود را به وی نشان داد. یکسری شماره های دو و سه رقمی، که بیانگر طرز تماس با شماره های داخلی هتل و شماره های خارج از هتل بود. یکی از آنها را گرفت. بوق آزاد را که شنید فوری شماره تلفن منزل مادرش را گرفت و با او صحبت کوتاهی کرد و گفت نگران نباشید. رسیذم و در هتل هستم. بعد هم با دکتر قاطع تماس گرفت….. همه چی رو براه بود. دکتر قاطع گفت که بزودی یکی از همکارانش در استانبول به دیدنش خواهد آمد و رزیتا تا ملاقات او بهترست که کمی گردش کرده و هوایی تازه کند تا خستگی این چند ماه اخیر از تنش درآید. رزیتا لبخند زد… گفت: چشم!

بعد برای گردشی کوتاه در اطراف هتل، آماده شد. اینجا – استانبول – شهری بود که تنفس در آن برایش دشوار نبود. نه فقط بخاطر پاکی هوایش، بلکه بخاطر اینکه با خود فکر می کرد فرزندش پویا نیز در همین شهر نفس می کشد. اما دقیقاً کجا؟…. تا چند روز دیگر خواهد فهمید و سپس کودکش را در آغوش خواهد گرفت….

در عرض چند دقیقه دوش گرفت. شلوار جین ایتالیایی اش را پوشید. بلوز قرمزش را تن کرد. موهایش که هنوز نم داشتند را شانه زد. کیفش را هم که در آن پاسپورت و مقداری پول بود به روی سرشانه اش انداخت و هتل را ترک کرد…. دلش شاد بود و لبریز از امید….

پایان قسمت دوم

ستاره . تهران
اشرف علیخانی
March 12, 2015

دریافت مطلب در فورمت کتاب الکترونیکیدریافت مطلب در فورمت کتاب الکترونیکی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *