تاریخ بدون قهرمان

تفکر عامه در پی استخراج یک داستان جذاب از تاریخ است و به دنبال قهرمان می گردد. وجود قهرمان برای ایجاد یک داستان جذاب لازم است. اما واقعیت این است که تاریخ هیچ قهرمانی ندارد. اگر ارسطو می گوید همه چیز را همگان می دانند، درباره تاریخ نیز می توان گفت که پیشرفت را همگان پیش می برند. بنابراین فکر می کنم با رجوع مجدد به لحظات دراماتیک پیشرفت علم، می توانیم درسی آموختنی از تاریخ و نحوه پیشرفت بشریت بگیریم.
علم به تدریج و ذره ذره پیشرفت می کند، آنچه تضمین کننده پیشرفت علمی و معرفت بشری است، نه افراد بلکه پیدا کردن متد و روش علمی صحیح است. به همین خاطر علم در یک محیط مناسب پیشرفت می کند و هیچ چیزی به نام نبوغ یک دانشمند خاص در کار نیست. اجازه بدهید دو تا از قهرمانان بارز پیشرفت علم یعنی گالیله و داروین را مثال بزنیم. تصور عامه بر این است که آنها ایده ها و نظریاتی کاملا خلاف باور عمومی مطرح کردند. اینطور نیست. آنها فقط ذره ای بر ذره دیگر افزودند. اگر سهم این دو را در پیشرفت معرفت بشری در نظر بگیرید، خواهید دانست که سهم آنها بسیار اندک است. این به معنای بی ارزش دانستن کار ایشان نیست، بلکه نشان می دهد که تاریخ پیشرفت بشری، قهرمانی ندارد و با نبوغ فردی پیش نمی رود. برعکس، معرفت بشری با دیالوگ و ایجاد زنجیره ای از مطالعات و پژوهش ها که بر یکدیگر مبتنی باشند، به پیش خواهد رفت.

مثال گالیله را در نظر بگیرید. به اشتباه تصور می شود گالیله اولین کسی بود که اثبات کرد زمین گرد است. معلوم نیست این باور غلط از کجا آمده است. از هزار سال پیش از گالیله مردم می دانستند که زمین گرد است. در مکتوبات اولین کسی که زمین را گرد در نظر می گیرد پارمنیدس است. اما مسلم است که قبل از وی نیز چنین تصوری وجود داشت. درک گرد بودن زمین اصلا سخت نبوده است. دریانوردان از مدتها به عینه می دیدند که وقتی جزیره ای در افق ظاهر می شود، اول نوک کوه پدیدار می شود و بعد خود جزیره ظاهر می شود. همین به سادگی می تواند فرد را به این نتیجه برساند که زمین گرد است. البته نظریه دیگری نیز وجود داشت که زمین را دیسک مانند تصور می کرد.

گالیله حتی اولین کسی نبود که نشان داد زمین به دور خورشید می چرخد. قبل از وی، کوپرنیک این را نشان داده بود. منتها برای اثبات قضیه، توضیحات و شواهدی لازم بود که کوپرنیک آن را ارائه نکرد. مردمان گذشته آنچنان که تصور می رود آنقدر احمق نبودند که به این فکر نیافتاده باشند که ممکن است زمین دور خود بچرخد و نه اینکه اجرام سماوی دور زمین بچرخند. آنها براحتی می توانستند تصور کنند که همانطور که شما دور خود می چرخید، گویا جهان و اطراف دور شما می چرخد، پس زمین نیز دور خود می چرخد. اما این با مشاهده دقیق و به سادگی با رصد کردن ستارگان رد می شود. دلیل به سادگی این است که اگر زمین دور خود بچرخد، پس اجرام سماوی باید حرکت یکسانی در آسمان طی کنند. اینطور نیست پس این فرضیه به درستی رد شد.

قدیمیان برای این تصور که اجرام سماوی دور زمین می چرخد خیلی هم در اشتباه نبودند. نزدیک ترین جرم سماوی یعنی ماه واقعا دور زمین می چرخد، منتها استقرای عامیانه باعث می شد تصور کنند که اگر ماه دور زمین می چرخد، پس دیگر اجرام یعنی ستارگان و خورشید نیز دور زمین می چرخند. در واقع، درک حرکت زمین دور خورشید بسیار دشوار بود، زیرا حرکت اجرام سماوی در آسمان محصول ترکیب چند حرکت متفاوت است: یعنی حرکت زمین به دور خود، حرکت ماه به دور زمین، حرکت زمین و سیارات دیگر به دور خورشید و اینکه دیگر ستارگان اصلا حرکتی در این منظومه ندارند و در اصل خارج از منظومه هستند.

در زمان گالیله، مهمترین مخالفت با نظریه کوپرنیک یعنی حرکت زمین به دور خورشید، از سوی فردی به نام تیکو براهه مطرح می شد. وی به سادگی استدلال می کرد که اگر زمین دور خورشید می چرخد پس ما باید در طول این چرخش سالیانه، تغییر فواصل بین ستارگان را مشاهده کنیم. یعنی فاصله ستارگان نسبت به هم باید تغییر کند زیرا موقعیت زمین تغییر کرده است. چنین تغییری (با امکانات آن زمان مشاهده نمی شد)، پس نتیجه این بود که زمین ثابت است. طرفداران کوپرنیک به درستی (البته از روی تامل و حدس) استدلال می کردند که تغییر مشاهده نمی شود زیرا فاصله ستارگان از ما بسیار زیاد است. براهه در مقابل استدلال می کرد که اگر اینطور باشد یعنی فاصله ستارگان انقدر زیاد است که این تغییر مشاهده نمی شود، پس این ستارگان باید بسیار عظیم و بزرگ باشند امری که البته واقعیت دارد!
بنابراین، آنطور که داستان های عامیانه ذکر می کنند، مسئله به سادگی یک تعصب مذهبی در مقابل یک کشف علمی نبود. اما گالیله چطور فهمید که زمین به دور خورشید می چرخد یا در واقع چطور توانست آن را نشان دهد؟ همانطور که قبلا گفتم ماه یک عامل گمراهی بشر بود. ماه واقعا دور زمین می چرخد و این باعث شده بود که مردم تصور کنند دیگر اجرام سماوی نیز مانند ماه عمل می کنند. گالیله با تلسکوپی که ساخته بود توانست سه قمر مشتری را مشاهده کند. وی دید که این قمرها پشت مشتری در مواقعی پنهان می شوند، پس نتیجه گرفت که آنها دور مشتری می چرخند. به طعنه می توان گفت که گمراهی قمر زمین، را قمرهای مشتری جبران کرد. اگر مشتری اجرامی دارد که دور آن می چرخند، پس حساب ماه هم از دیگر اجرام سماوی جداست. با جدا کردن ماه در محاسبات، بقیه مسائل ساده تر شد. وقتی مشاهده شد که سه اقمار مشتری (گالیله بعدا چهارمی را هم کشف کرد) دور مشتری می چرخند، پس از محاسبات رابطه متقابل بین ماه، زمین و خورشید، گالیله توانست بفهمد که زمین به دور خورشید می چرخد.

درسی که از این قضیه می گیریم اهمیت اندازه گیری و مشاهده است. گالیله در محاسبات ناشی از مشاهدات نسبت به دیگر دانشمندان آنزمان برتری نداشت. برتری او، استفاده از یک ابزار قوی تر مشاهده یعنی تلسکوپ بود تا توانست قمرهای مشتری را کشف کند. گالیله قهرمان علمی نبود، علم به سادگی به این شکل پیشرفت نمی کند.

فرگشت یا تکامل به داروین نسبت داده می شود. خوب البته درست تر این است که بگوییم اولین توضیح علمی یا منطقی فرگشت یا تکامل را داروین ارائه داد. پیش از داروین، همه جانورشناسان می دانستند که جانوران تکامل پیدا می کنند و نیز می دانستند که جانوران پیچیده از جانوران ساده نشات گرفته اند. آنها حتی می دانستند که ویژگی های جانوری از نسلی به نسل دیگر منتقل می شود (البته نه داروین و نه دیگران چیزی از ژنتیک و انتقال وراثت ژنتیکی نمی دانستند). انها حتی از وجود نوعی تکامل یا انتخاب اصلح هم خبر داشتند! منظور من تکامل یا فرگشت مصنوعی است. آنها به خوبی می دانستند که پرورش دهندگان گیاهان و احشام، با انتخاب اصلح (مثلا پشم بیشتری برای گوسفند)، باعث تغییرات مصنوعی در جانوران به مرور زمان شده اند. منتها آنها نمی توانستند توضیح دهند که در شرایط طبیعی، این انتخاب اصلح چگونه صورت می گیرد. در شرایط پرورشی، مشخصا انسانها در طول زمان، باعث شده اند که گیاهان و جانوران تغییر ویژگی دهند یعنی به سادگی آن گیاهی که بزرگتر، شیرین تر یا خوشمزه تر بود را پرورش داده اند. اما در شرایط طبیعی چطور؟ کاری که داروین کرد صرفا نشان دادن این بود که چگونه در شرایط طبیعی نیز انتخاب اصلح در کار است. در واقع، داروین تنها کاری کرد انتخاب مصنوعی پرورش دهندگان را به فرآیند انتخاب طبیعی اصلح در طبیعت تسری داد. به همین سادگی!
نه داروین و نه گالیله و نه حتی اینشتین (البته اینشتین شاید بزرگترین استئنا برای ما باشد)، نظریاتی بی اندازه عجیب و بدیع مطرح نکردند، آنها صرفا تکمیل کننده و پیش برنده نظریات دیگران بوده اند. به سادگی، آنها فقط چند گام به جلو نهادند. نام آنها در تاریخ علم بیش از همه یادگار مانده است به خاطر اینکه همین یک گام آنها باعث باز شدن چشم انداز بزرگی روی بشریت شده است. به عنوان قیاس فرض کنید که پیشرفت علم بشریت مانند گام برداشتن شما در کوهستان است. یافته و اختراع و اکتشاف هر دانشمندی مانند یک گام است، نه بزرگتر و نه کوچکتر از بقیه گام‌ها. اما گاهی گامی هست که ناگهان برمی دارید و بر ستیغ کوه می روید و منظره ای بدیع را تماشا می کنید. این گام کوچک شما مانند بقیه گام هاست اما ناگهان اکتشاف و گشایش جدیدی برای شما حاصل می شود. پیشرفت های علمی توسط گالیله یا داروین نیز مانند این گامی است که به یک گشایش و حل یک معمای غامض منجر شده است. اما این بدان معنا نیست که آنها همه این کار را یک تنه به انجام رسانده اند. پیشرفت بشریت، یک قهرمان اسطوره ای ندارد. آنها فقط ذره ای از دانش به دانش ها افزوده اند هرچند گشایشی ناگهانی حاصل شده باشد.

دریافت مطلب در فورمت کتاب الکترونیکیدریافت مطلب در فورمت کتاب الکترونیکی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *