برنامه نظامی انقلاب پرولتری

در هلند، اسکانديناوى و سوئيس از ميان سوسيال دمکراتهاى انقلابى، که بر ضد اکاذيب سوسيال شووينيستها راجع به “دفاع از ميهن” در جنگ امپرياليستى فعلى مبارزه ميکنند، نغمه‌هايى بگوش ميرسد بنفع اين که ماده جديدى درباره “خلع سلاح” جانشين ماده قديمى برنامه حداقل سوسيال دمکراسى درباره “ميليس” يا “تسليح مردم” گردد. روزنامه “Jugend-International”(انترناسيونال جوانان) در اطراف اين مسأله باب مباحثه را گشوده و در شماره سوم خود سرمقاله‌اى بنفع خلع سلاح درج نموده است. متأسفانه ما در تزهاى نوين ر. گريم هم گذشتى نسبت به ايده “خلع سلاح” مشاهده مينماييم. در مجله‌هاى “Neues Leben” (زندگى نوين) و “Vorbote” (مبشر) هم باب مباحثه گشوده شده است.
اينک نظرات مدافعين خلع سلاح را از نزديک بررسى نماييم:

١

برهان اساسى عبارت از اين است که خواست خلع سلاح واضحترين، قطعى‌ترين و پيگيرترين مظهر مبارزه بر ضد هر گونه ميليتاريسم و هر گونه جنگ است.

ولى گمراهى اساسى طرفداران خلع سلاح هم در همين برهان است. سوسياليستها، چنانچه از سوسياليست بودن خود دست نکشيده باشند نميتوانند با هر نوع جنگى مخالف باشند.

اولا سوسياليست‌ها هرگز مخالف جنگهاى انقلابى نبوده و نميتوانند باشند. بورژوازى کشورهاى “معظم” امپرياليستى” سراپا جنبه ارتجاعى بخود گرفته است و جنگى که اکنون اين بورژوازى به آن مشغول است ما يک جنگ ارتجاعى، برده‌دارى، و جنايتکارانه ميدانيم. ولى آيا در مورد جنگ بر ضد اين بورژوازى قضيه از چه قرار است؛ مثلا در مورد جنگى که ملتهاى مورد ستم اين بورژوازى يعنى ملتهاى وابسته يا مستعمره اين بورژوازى براى رهايى خود ميکنند؟ در تزهاى گروه “انترناسيونال” در بند پنجم چنين ميخوانيم: “در عصر اين امپرياليسم لجام‌گسيخته ديگر وقوع هيچگونه جنگ ملى امکانپذير نيست” – اين نکته مسلما نادرست است.

تاريخ قرن بيستم، اين قرن “امپرياليسم لجام‌گسيخته” پُر از جنگهاى مستعمراتى است. ولى آنچه را که ما اروپايى‌ها، ما ستمگران امپرياليستى اکثريت ملتهاى جهان با شووينيسم پليد اروپايى ذاتى خود “جنگ مستعمراتى” ميناميم، اغلب همان جنگهاى ملى يا قيامهاى ملى اين ملل ستمکش است. اتفاقا يکى از مهمترين خصوصيات امپرياليسم اين است که سير تکامل سرمايه‌دارى در عقب‌مانده‌ترين کشورها تسريع نموده و به اين طريق بر وسعت دامنه مبارزه بر ضد ستمگرى ملى ميافزايد و آن را حدت ميدهد. اين يک واقعيت است. و از اينجا ناگزير اين نتيجه بدست ميآيد که امپرياليسم بايد در موارد عديده موجب پيدايش جنگهاى ملى بشود. يونيوس[١٨٩] که در جزوه خود از “تزهاى” نامبرده دفاع مينمايد، ميگويد در عصر امپرياليستى هر نوع جنگ ملى بر ضد يکى از دولتهاى معظم سرمايه‌دارى، به دخالت دولت ديگرى منجر ميشود که با اولى رقابت ميکند و خود نيز دولت معظم امپرياليستى است و به اين طريق هر جنگ ملى به جنگ امپرياليستى مبدل ميگردد. ولى اين برهان هم نادرست است. چنين چيزى ممکن است، ولى نه هميشه. بسيارى از جنگهاى مستعمراتى در سالهاى ١٩٠٠-١٩١٤ از طريق ديگرى بوقوع پيوسته است. و اصولا خنده‌آور است اگر بگوييم مثلا پس از جنگ فعلى، چنانچه در نتيجه آن کشورهاى محارب بکلى از پاى در آيند “ممکن نيست” “هيچ گونه” جنگ ملى، ترقيخواهانه و انقلابى از طرف مثلا چين به اتفاق هندوستان، ايران، سيام و غيره بر ضد دول معظم بوقوع بپيوندد.

نفى هر گونه امکان وقوع جنگهاى ملى در شرايط امپرياليسم، از لحاظ تئورى غلط، از لحاظ تاريخى اشتباه آشکار و از لحاظ عملى برابر است با شووينيسم اروپايى؛ ما که متعلق به ملتهايى هستيم که صدها ميليون از افراد اروپا، آفريقا، آسيا و غيره در چنگ ستم آنهاست بايد به ملتهاى ستمکش بگوييم که جنگ آنها بر ضد ملتهاى “ما” “غير ممکن است”!

ثانيا جنگهاى داخلى هم جنگ است. کسى که مبارزه طبقات را قبول دارد نميتواند جنگهاى داخلى را که در هر جامعه طبقاتى بمثابه ادامه و تکامل و تشديد طبيعى و در موارد مخصوص اجتناب‌ناپذير مبارزه طبقاتى است قبول نداشته باشد. تمام انقلابهاى کبير مؤيد اين اصلند. نفى يا فراموش کردن جنگهاى داخلى معنايش دچار شدن به منتها درجه اپورتونيسم و عدول از انقلاب سوسياليستى است.

ثالثا سوسياليسم پيروزمند در يک کشور، به هيچ وجه دفعتا هر جنگى را بطور کلى از بين نميبرد. بر عکس وقوع آن را محتمل ميشمرد. تکامل سرمايه‌دارى در کشورهاى مختلف بطور بينهايت ناموزونى انجام ميگيرد. طور ديگرى هم در شرايط توليد کالايى نميتواند باشد. از اينجا يک نتيجه مسلم و قطعى بدست ميآيد: سوسياليسم نميتواند در آن واحد در تمام کشورها پيروز گردد. سوسياليسم ابتدا در يک يا چند کشور پيروز خواهد شد و بقيه تا مدتى در دروران بورژوازى و يا ماقبل بورژوازى باقى خواهند ماند. اين امر ناچار نه تنها موجب اصطکاک خواهد گرديد بلکه بورژوازى ساير کشورها را وادار به کوشش مستقيم براى قلع و قمع پرولتارياى پيروزمند کشور سوسياليستى خواهد نمود. در چنين مواردى جنگ از طرف ما مشروع و عادلانه است. اين جنگ در راه سوسياليسم يعنى در راه رهايى ملتهاى ديگر از قيد بورژوازى است. انگلس که در نامه مورخه ١٢ سپتامبر سال ١٨٨٢ خود به کائوتسکى، وقوع “جنگهاى تدافعى” سوسياليسم پيروز شده را صريحا ممکن ميشمارد، کاملا محق است. منظور او همان دفاع پرولتارياى پيروزمند بر ضد بورژوازى ساير کشورها بود.

جنگ فقط زمانى غير ممکن ميگردد که ما بورژوازى را نه تنها در يک کشور بلکه در تمام کشورها سرنگون سازيم و بطور قطع بر آن غالب آييم و از آن سلب مالکيت نماييم. از نقطه نظر علمى سراپا غلط و کاملا ضد انقلابى است اگر آنچه را که اتفاقا از همه مهمتر است يعنى سرکوب مقاومت بورژوازى را – که دشوارترين کارها و در موقع انتقال به سوسياليسم بيش از همه مستلزم مبارزه است – ناديده انگاريم يا روى آن سايه بيفکنيم. راهبان “اجتماعى” و اپورتونيست‌ها هميشه براى خيالبافى درباره سوسياليسم مسالمت‌آميز آتيه آماده‌اند ولى فرق آنها با سوسيال دمکراتهاى انقلابى اتفاقا در همين است که نميخواهند درباره مبارزه شديد طبقاتى و جنگهاى طبقاتى بمنظور عملى نمودن اين آينده درخشان، تفکر و تعمق کنند.

ما نبايد بگذاريم با حرف اغفالمان کنند. مثلا مفهوم “دفاع از ميهن” براى خيليها نفرت انگيز است، زيرا اپورتونيستهاى علنى و کائوتسکيست‌ها به کمک آن دروغ بورژوازى را در جنگ غارتگرانه فعلى استتار و پرده‌پوشى مينمايند. اين يک واقعيت است. ولى از اين واقعيت چنين نتيجه نميشود که ما بايد از تفکر درباره اهميت شعارهاى سياسى دشت بکشيم. “دفاع از ميهن” را در جنگ فعلى فقط و فقط وقتى ميتوان تصديق کرد که جنگ “عادلانه” يعنى مطابق با مصالح پرولتاريا باشد، زيرا هيچ جنگى امکان هجوم را منتفى نميسازد. سفاهت صِرف بود هر آينه “دفاع از ميهن” از طرف ملل ستمکش در جنگ آنها بر ضد دولتهاى بزرگ امپرياليستى يا از طرف پرولتارياى پيروزمند، در جنگ وى بر ضد فلان گاليفه {نام ژنرال فرانسوى. هـ.ت.} نفى ميشد.

از نقطه نظر تئورى کاملا اشتباه بود هرآينه فراموش ميشد هر جنگى فقط ادامه سياست با وسايل ديگر است؛ جنگ امپرياليستى فعلى ادامه سياست امپرياليستى دو گروه از کشورهاى بزرگ است و اين سياست معلول مجموعه مناسبات عصر امپرياليستى بوده و از آن نيرو ميگيرد. ولى همان عصر ناگزير بايد موجب پيدايش سياست مبارزه بر ضد بورژوازى گردد و به آن نيرو بخشد و به همين جهت اولا، قيامها و جنگهاى ملى انقلابى و ثانيا جنگها و قيامهاى پرولتاريا بر ضد بورژوازى و ثانيا وحدت هر دو نوع جنگهاى انقلابى و غيره را ممکن و ناگزير سازد.

٢

ملاحظه کلى زير هم به اين مطلب افزوده ميشود.

طبقه ستمکشى که براى آموختن طرز استعمال اسلحه و بدست آوردن آن نکوشد فقط شايسته آن است که با وى همانند برده رفتار کنند. زيرا اگر ما به پاسيفيستهاى بورژوا و يا اپورتونيست مبدل نشده باشيم نميتوانيم اين نکته را فراموش نماييم که در جامعه طبقاتى زندگى ميکنيم و جز مبارزه طبقاتى راه خروج ديگرى از آن وجود ندارد و نميتواند داشته باشد. در هر جامعه طبقاتى، اعم از اينکه بنايش بر بردگى يا سرواژ باشد و يا، مانند امروز، بر کار مزدى، در هر حال طبقه ستمگر مسلح است. نه تنها ارتش دائمى فعلى بلکه ميليس فعلى هم – حتى در دمکراسى‌ترين جمهوريهاى بورژوازى مثل سوئيس – تسليح بورژوازى بر ضد پرولتاريا است. اين حقيقت آنقدر ساده و روشن است که تصور نميرود به مکث در روى آن نيازى باشد. همينقدر کافى است يادآور شويم که چگونه در کشورهاى سرمايه‌دارى از ارتش بر ضد اعتصاب کنندگان استفاده ميشود.

تسليح بورژوازى بر ضد پرولتاريا يکى از بزرگترين، اساسى‌ترين و مهمترين واقعيات جامعه معاصر سرمايه‌دارى است. آنوقت در مقابل يک چنين واقعيتى به سوسيال دمکراتهاى انقلابى پيشنهاد ميشود “خواست” “خلع سلاح” را مطرح نمايند! اين کاملا برابر است با عدول کامل از نقطه نظر مبارزه طبقاتى و دست کشيدن از هر انديشه انقلابى. شعار ما بايد تسليح پرولتاريا براى پيروزى بر بورژوازى، سلب مالکيت از آن و خلع سلاح آن باشد. اين يگانه تاکتيک ممکن طبقه انقلابى و تاکتيکى است که از تکامل عينى ميليتاريسم سرمايه‌دارى ناشى شده و معلول اين تکامل است. پرولتاريا فقط پس از آنکه بورژوازى را خلع سلاح نمود، ميتواند، بدون خيانت به وظيفه تاريخى-جهانى خود، اصولا هر نوع سلاحى را دور اندازد و شکى نيست که پرولتاريا همين کار را هم خواهد کرد ولى – فقط آنوقت و به هيچ وجه نه زودتر از آن.

اگر جنگ کنونى در بين سوسياليست‌هاى مسيحى مرتجع و خرده بورژواهاى نُدبه و زارى کن فقط دهشت و هراس و فقط انزجار از هر نوع استعمال اسلحه، خونريزى، مرگ و غيره توليد ميکند، ما در مقابل آن بايد بگوييم جامعه سرمايه‌دارى هميشه دهشت بى پايان بوده و هست. لذا اگر اين ارتجاعى‌ترين جنگها، پايان دهشتبارى براى اين جامعه تهيه ميبيند دليلى نيست که نوميد شويم. و حال آنکه بميان کشيدن “خواست” خلع سلاح – يا بعبارت صحيحتر آرزوى خلع سلاح – در يک چنين موقعى که نيروهاى خود بورژوازى در برابر چشم همه موجبات را براى يگانه جنگ مشروع و انقلابى يعنى جنگ داخلى بر ضد بورژوازى امپرياليستى فراهم مينمايند – از لحاظ معناى واقعى خود، چيزى نيست جز مظهر يأس و نوميدى.

هر کس بگويد اين يک تئورى دور از زندگى است، ما دو واقعيت تاريخى-جهانى را به او يادآور خواهيم شد: نقش تراستها و کار زنان در کارخانه‌ها از يک طرف و کمون سال ١٨٧١ و قيام دسامبر ١٩٠٥ در روسيه از طرف ديگر.

کار بورژوازى عبارت است از بسط و توسعه تراستها، کشاندن کودکان و زنان به کارخانه‌ها، شکنجه و عذاب آنان در آنجا، فاسد نمودن آنان و محکوم کردنشان به منتهاى فقر و نياز. ما “خواهان چنين بسط و توسعه‌اى نيستيم و از آن “پشتيبانى” نکرده بلکه عليه آن مبارزه ميکنيم. ولى چگونه مبارزه ميکنيم؟ ما ميدانيم تراستها و کار زنان در کارخانه‌ها پديده‌هايى مترقى هستند. ما نميخواهيم بعقب يعنى بسوى صنايع دستى و سرمايه‌دارى ماقبل انحصارى و به دورانى که زنان بکار خانگى مشغول بودند باز گرديم. از طريق تراستها و غيره به پيش و از آن نيز پا فراتر نهاده بسوى سوسياليسم!

اين استدلال، با تغييرات لازمه، در مورد نظامى کردن فعلى مردم هم صدق ميکند. امروز بورژوازى امپرياليست نه تنها کليه مردم بلکه جوانان را هم نظامى ميکند. فردا شايد به نظامى کردن زنان هم اقدام نمايد. ما بايد در اين باره بگوييم: چه بهتر! هر چه سريعتر به پيش! هر قدر اين عمل سريعتر باشد به همان نسبت هم قيام مسلحانه بر ضد سرمايه‌دارى نزديکتر ميشود. اگر سوسيال دمکراتها نمونه کمون را فراموش نکرده باشند، چگونه ميتوانند از نظامى کردن جوانان و غيره ترس بخود راه دهند؟ اين يک “تئورى دور از زندگى” نيست، اين آرزو نيست، بلکه واقعيت است. و حقيقتا خيلى بد بود اگر سوسيال دمکراتها، عليرغم کليه واقعيات اقتصادى و سياسى، در اين مورد بخود شک و ترديد راه ميدادند که عصر امپرياليستى و جنگهاى امپرياليستى ناگزير بايد به تکرار اين واقعيات منجر گردد.

يکى از بورژواهاى ناظر جريانات کمون در ماه مه سال ١٨٧١ در يکى از روزنامه‌هاى انگليسى چنين نوشته بود: “اگر ملت فرانسه فقط از زنان تشکيل ميشد چه ملت دهشتناکى از کار در ميآمد!”… زنان و کودکان از سيزده سال به بالا در موقع کمون دوش بدوش مردان ميجنگيدند. در نبردهاى آتيه براى سرنگون ساختن بورژوازى نيز جز اين نخواهد بود و هنگامى که بورژوازى خوب مسلح شده کارگران بد مسلح شده يا بى سلاح را مورد شليک قرار خواهد داد، زنان پرولتر دست روى دست نگذاشته و مانند سال ١٨٧١ دست به سلاح خواهند برد و از ملتهاى مرعوب فعلى – يا بعبارت صحيحتر از جنبش کارگرى فعلى که اپورتونيستها – بيش از دولت – سازمان آن را مختل ساخته‌اند – بدون شک، دير يا زود ولى مطلقا بدون شک، اتحاد بين‌المللى پرولتاريايى انقلابى “ملتهاى دهشتناک” بوجود خواهد آمد.

امروز نظامى کردن در تمام شئون زندگى اجتماعى رخنه ميکند. امپرياليسم عبارت است از مبارزه شديد دولتهاى بزرگ براى تقسيم و تجديد تقسيم جهان و به همين جهت هم ناگزير بايد در کليه کشورها خواه بيطرف و خواه کوچک بطور روزافزونى نظامى کردن را تشديد نمايد. ولى زنان پرولتر در مقابل اين عمل چه خواهند کرد؟ آيا فقط به هر جنگى و هر چيزى که به جنگ مربوط است لعنت خواهند فرستاد و فقط خلع سلاح را مطالبه خواهند کرد؟

زنان طبقه ستمکش که طبقه واقعا انقلابى است هرگز به چنين نقش ننگينى تن نخواهند داد. آنها بفرزندان خود خواهند گفت: “تو بزودى بزرگ ميشوى. به تو اسلحه خواهند داد. بگير و عمليات نظامى را بخوبى بياموز. اين علم براى پرولتاريا ضرورى است، اما نه براى آنکه نظير جنگ کنونى و طبق نصايحى که خائنين سوسياليسم به تو ميکنند آن را بر ضد برادران خود يعنى کارگران ساير کشورها بکار بَرى بلکه براى آنکه بر ضد بورژوازى کشور خود مبارزه کنى و به استثمار و فقر و جنگ، نه از طريق تمايلات حسنه، بل از طريق پيروزى بر بورژوازى و خلع سلاح آن، خاتمه دهى”.

اگر از اجراى يک چنين تبليغات و بويژه يک چنين تبليغاتى در مورد جنک فعلى، امتناع گردد، در اين صورت بهتر است کلماتى پُر آب و تاب درباره سوسيال دمکراسى انقلابى بين‌المللى و انقلاب سوسياليستى و جنگ بر ضد جنگ به هيچ وجه بر زبان رانده نشود.

٣

هواداران خلع سلاح با ماده “تسليح مردم” در برنامه مخالفند زيرا بنا به ادعاى آنها گويا خواست اخير با سهولت بيشترى راه را براى گذشت نسبت به اپورتونيسم هموار ميکند. ما فوقا مهمترين نکات يعنى رابطه خلع سلاح با مبارزه طبقاتى و انقلاب اجتماعى را مورد بررسى قرار داديم. حال موضوع رابطه ميان خلع سلاح و اپورتونيسم را مورد بررسى قرار ميدهيم. يکى از مهمترين دلايل غير قابل پذيرش بودن اين خواست، همانا اين است که خواست مزبور و توهمّات ناشى از آن ناگزير موجب ضعف و ناتوانى مبارزه ما با اپورتونيسم ميشود.

شکى نيست اين مبارزه مهمترين مسأله روز انترناسيونال است. اگر مبارزه عليه امپرياليسم، بطور لاينفکى با مبارزه عليه اپورتونيسم توأم نباشد، جز عبارت‌پردازى پوچ يا فريب چيز ديگرى نخواهد بود. يکى از نقائص عمده زيمروالد و کينتال[١٩٠] و يکى از دلايل اساسى ورشکستگى احتمالى اين نطفه‌هاى انترناسيونال سوم همانا اين است که مسأله مبارزه با اپورتونيسم، بطور علنى حتى مطرح هم نشد تا چه رسد به حل آن از لحاظ لزوم گسيختگى پيوند با اپورتونيسم. اپورتونيسم – موقتا – در درون جنبش کارگرى اروپا پيروز شده است. در بزرگترين کشورها همه جا اپورتونيسم دو سايه روشن عمده بخود گرفته است: يکى سوسيال-امپرياليسم بى پرده و وقيح و به همين جهت کمتر خطرناک که نمايندگان آن عبارتند از حضرات پلخانف‌ها، شيدمان‌ها، لژين‌ها، آلبر توما‌ها وسامباها، واندرولدها، هايدمان‌ها، هندرسون‌ها و الخ. و ديگرى اپورتونيسم پوشيده يعنى کائوتسکيستى: کائوتسکى، هاآزه و “گروه سوسيال دمکرات کار” در آلمان [١٩١] لونگه، پرسمان، مايراس و سايرين در فرانسه؛ رمزى مکدونالد و ساير پيشوايان “حزب مستقل کارگر” در انگلستان؛ مارتف، چخيدزه و سايرين در روسيه؛ تروس و ساير رفرميستهاى به اصطلاح چپ در ايتاليا.

اپورتونيسم بى پرده، با انقلاب، جنبشها، و انفجارهاى انقلابى آغاز شونده آشکارا و صريح مخالف و با دولتها به شکلهاى مختلف، از شرکت در کابينه گرفته تا شرکت در کميته‌هاى صنايع جنگى [١٩٢] (در روسيه) در اتحاد مستقيم است. اپورتونيستهاى پوشيده، يعنى کائوتسکيست‌ها، براى جنبش کارگرى بس مضرّتر و خطرناکترند، زيرا دفاع خود را از اتحاد با اولى‌ها در زير جملات ظاهر فريب و ظاهرا “مارکسيستى” و پاسيفيستى پنهان مينمايند. عليه اين دو شکلِ اپورتونيسمِ حکمفرماى کنونى بايد در کليه عرصه‌هاى سياست پرولتاريايى يعنى در پارلمان، اتحاديه‌هاى صنفى، اعتصابها، در مسائل مربوط به جنگ و غيره مبارزه شود. خصوصيت عمده‌اى که اين دو شکل اپورتونيسم حکمفرما را متمايز ميسازد اين است که مسأله مشخص رابطه جنگ فعلى با انقلاب و ساير مسائل مشخص انقلاب مسکوت گذارده و پرده‌پوشى ميشود و يا با کنايه و اشاره به قدغن پليسى مورد تفسير قرار ميگيرد. و اين عمل هم عليرغم تذکرات بيشمارى است که قبل از جنگ خواه مِن غير رسم و خواه در مانيفست بال بطور رسمى در مورد رابطه اين جنگ قريب‌الوقوع با انقلاب پرولتاريايى داده شده بود. نقص عمده خواست خلع سلاح هم اين است که در اينجا کليه مسائل مشخص انقلاب ناديده انگاشته ميشود. شايد هواداران خلع سلاح طرفدار يک نوع کاملا جديد انقلاب يعنى انقلاب بى سلاح هستند؟

بارى ما به هيچ وجه مخالف با مبارزه براى رفرم نيستيم. ما نميخواهيم اين امکان اسف‌انگيز را ناديده بگيريم که در بدترين شرايط يعنى چنانچه با وجود انفجارهاى کثير ناشى از خشم و عدم رضايت توده‌ها و عليرغم تمام مساعى ما، از جنگ کنونى، انقلاب پديد نيايد – بشريت به دومين جنگ جنگ امپرياليستى دچار خواهد شد. ما طرفدار برنامه رفرمى هستيم که آن هم عليه اپورتونيستها متوجه باشد. اپورتونيستها خيلى شاد ميشدند اگر ما مبارزه در راه رفرم را تنها به آنان واگذار ميکرديم و خود در ماوراء ابرهاى مرتفع يک “خلع سلاح” مبهم مفقود ميشديم و با فرار از يک واقعيت اسف‌انگيز خود را نجات ميداديم. “خلع سلاح” به هيچ وجه مبارزه بر ضد يک واقعيت نامطلوب نبوده بلکه فرار از آن است.

آنچه ما در چنين برنامه‌اى خواهيم گفت تقريبا به اين قرار است: “شعار دفاع از ميهن و تصديق آن در جنگ امپرياليستى سالهاى ١٩١٤-١٩١٦ چيزى نيست جز فاسد ساختن جنبش کارگرى با اکاذيب بورژوازى”. دادن يک چنين پاسخ مشخصى به پرسشهاى مشخص، از نقطه‌نظر تئورى صحيحتر از خواست خلع سلاح و امتناع از “هر نوع” دفاع از ميهن و براى پرولتاريا بسى مفيدتر و براى اپورتونيستها تحمل ناپذيرتر است. و ما ميتوانستيم اين نکته را هم اضافه کنيم که: “بورژوازى کليه کشورهاى بزرگ امپرياليستى، اعم از انگلستان، فرانسه، آلمان، اتريش، روسيه، ايتاليا، ژاپن و ايالات متحده آمريکا، بقدرى جنبه ارتجاعى بخود گرفته و بقدرى براى احراز سلطه بر جهان به تلاش افتاده است که هر گونه جنگى از طرف بورژوازى اين کشورها فقط ميتواند جنگى ارتجاعى باشد. پرولتاريا نه تنها بايد با هر نوع جنگى از اين قبيل ضديت ورزد بلکه بايد خواستار شکست دولت “خود” در چنين جنگهايى باشد و چنانچه قيام بمنظور جلوگيرى از جنگ به موفقيت نيانجامد، از اين شکست براى قيام انقلابى استفاده نمايد”.

در مورد مسأله ميليس ما بايد اينطور بگوييم: ما با ميليس بورژوازى موافق نيستيم و فقط طرفدار ميليس پرولتاريايى هستيم. بنابراين نه فقط براى ارتش دائمى بلکه براى ميليس بورژوازى هم حتى در کشورهايى مثل ايالات متحده آمريکا يا سوئيس، نروژ و غيره نبايد “يک پول و يک فرد” مصرف شود. بخصوص که ما ميبينيم در آزادترين کشورهاى جمهورى هم (مثلا مانند سوئيس) ميليس روز بروز و بويژه در سال ١٩٠٧ و ١٩١١ بيشتر جنبه پروسى بخود گرفته، و نيز ميبنيم که روز بروز از آن براى بسيج نيرو بر ضد اعتصاب کنندگان بيشتر استفاده شده است. ما ميتوانيم طلب کنيم: افسران از طرف مردم انتخاب شوند، هر گونه دادگاه نظامى منحل گردد، حقوق کارگران خارجى و بومى برابر باشد (اين ماده بويژه براى آن کشورهاى امپرياليستى حائز اهميت است که نظير سوئيس به تعدادى روزافزون و با بيشرمى هر چه بيشترى کارگران خارجى را استثمار و آنها را از کليه حقوق محروم مينمايند)، سپس: فرضا، هر صد نفر از اهالى يک کشور معيّن حق داشته باشند براى فراگرفتن عمليات نظامى اتحاديه‌هاى آزاد تشکيل دهند و مربيان خود را آزادانه انتخاب نمايند و حقوق اين مربيان از بودجه دولتى پرداخت شود و غيره. فقط با وجود چنين شرايطى است که پرولتاريا ميتواند فن جنگ را حقيقتا براى خود و نه براى برده‌داران خود بياموزد و مصالح پرولتاريا بدون شک چنين تعليماتى را ايجاب ميکند. انقلاب روس نشان داد هر موفقيت جنبش انقلابى ولو موفقيت جزئى آن – مثلا تصرف يک شهر، يک کوى صنعتى و يا قسمت از ارتش – ناگزير پرولتارياى فاتح را مجبور خواهد کرد بويژه يک چنين برنامه‌اى را اجرا کند.

بالاخره بديهى است که تنها با برنامه نميتوان عليه اپورتونيسم مبارزه کرد، بلکه بايد بدون انحراف نظارت نمود تا برنامه‌ها واقعا بموقع اجرا گذاشته شود. بزرگترين اشتباه شوم انترناسيونال ورشکسته دوم اين بود که گفتارش با کردار مطابقت نداشت و در آن عادت به سالوسى و عبارت‌پردازى‌هاى بيشرمانه انقلابى نشو و نما مييافت (روش فعلى کائوتسکى و همکارانش را نسبت به مانيفست بال در نظر بگيريد). خلع سلاح بمثابه يک ايده اجتماعى – يعنى ايده‌اى که زاييده محيط معيّن اجتماعى است و در محيط اجتماعى معيّنى ميتواند مؤثر واقع شود و البته بصورت يک هوس شخصى باقى نخواهد ماند – ظاهرا زاييده شرايط “آرام” مخصوصى است که استثنائا در زندگى برخى از کشورهاى کوچک وجود داشته است. اين کشورها مدتى بس طولانى از سر راه جهانى جنگهاى خونين برکنار بوده و اميدوارند به همين منوال نيز برکنار بمانند. براى حصول اطمينان به اين موضوع کافى است مثلا کمى در استدلال هواداران نروژى خلع سلاح تعمق شود، آنها ميگويند: “ما کشور کوچکى بيش نيستيم، ارتش ما کوچک است و در مقابل کشورهاى بزرگ هيچ کارى از دستمان ساخته نيست” (و به اين جهت در مورد جلب اجبارى به اتحاد امپرياليستى با هر يک از گروههاى کشورهاى بزرگ هم ناتوانيم)… “ما ميخواهيم در گوشه دور افتاده خود آسوده زيسته و سياست کناره‌جويى خود را ادامه دهيم و به اين جهت طلب ميکنيم خلع سلاح عملى گردد و دادگاههاى حکميت حتما تشکيل شود و بيطرفى دائمى ما محفوظ بماند و غيره” (“دائمى” – لابد نظير بيطرفى بلژيک؟).

کوشش مذبوحانه کشورهاى کوچک براى برکنار ماندن، تمايل خرده بورژوايى براى حتى‌الامکان دور بودن از نبردهاى عظيم تاريخ جهانى، استفاده از وضعيت نسبتا انحصارى خود براى باقيماندن در يک وضعيت مطلقا پاسيفيست – اين است آن شرايط عينى اجتماعى که ميتواند تا حدود معيّنى موفقيت ايده خلع سلاح و اشاعه آن را در برخى از کشورهاى کوچک تأمين کند. بديهى است اين تمايل يک تمايل ارتجاعى و تماما مبتنى بر اوهام است زيرا امپرياليسم به هر نحوى شده کشورهاى کوچک را به گرداب اقتصاد و سياست جهانى خواهد کشاند.

مثلا شرايط عينى امپرياليستى سوئيس موجب پيدايش دو خط مشى در جنبش کارگرى اين کشور شده است: اپورتونيستها، که با بورژوازى متحد شده‌اند ميکوشند از سوئيس يک فدراسيون جمهورى دمکراتيک انحصارى تشکيل بدهند تا به اين طريق از توريستهاى بورژوازى امپرياليستى تحصيل سود نمايند و از اين موقعيت انحصارى “آرام و بى سر و صدا” حتى‌المقدور با مزاياى بيشتر و آرامش بيشترى استفاده کنند.

سوسيال دمکراتهاى واقعى سوئيس ميکوشند از آزادى نسبى سوئيس و موقعيت “بين‌المللى” آن براى کمک به پيروزى اتحاد بهم فشرده عناصر انقلابى احزاب کارگرى اروپا استفاده کنند. سوئيس از قضا به زبان “خصوصى خود” صحبت نکرده بلکه به سه زبان جهانى و آنهم به زبانهاى کشورهاى محارب همسايه خود صحبت ميکند.

اگر ٢٠ هزار عضو حزب سوئيس هر يک ٢ سانتيم در هفته بعنوان “ماليات فوق‌العاده جنگى” ميپرداختند، ساليانه ما ٢٠ هزار فرانک دريافت ميداشتيم و اين مبلغ بيش از حد – کافى بود براى اينکه با وجود ممانعت ستادهاى ارتش، تمام حقايق مربوط به خشم و غضبى که هم اکنون در بين کارگران آغاز شده است و نيز حقايق مربوط به اخوّت بين آنها در سنگرها و اميدوارى‌هاى آنان به استفاده انقلابى از اسلحه بر ضد بورژوازى امپرياليستى کشورهاى “خودى” و غيره متناوبا به هر سه زبان چاپ و در بين کارگران و سربازان کشورهاى محارب پخش شود.

اينها هيچيک تازگى ندارد. اين درست همان کارى است که بهترين روزنامه‌ها از قبيل Berner Tagwacht، Volksrecht، La Sentinelle انجام ميدهند ولى متأسفانه بميزان غير کافى، فقط از راه يک چنين فعاليتى است که قرار درخشان کنگره حزبى آرائو [١٩٣] ميتواند به چيزى عاليتر از يک قرار صرفا درخشان تبديل شود.

مسأله‌اى که اکنون مورد توجه ماست اين است که آيا خواست خلع سلاح با خط مشى انقلابى موجوده در بين سوسيال دمکراتهاى سوئيس مطابقت دارد يا نه؟ “خلع سلاح” از نظر عينى – برنامه کاملا ملى و اختصاصا ملى کشورهاى کوچک بوده و به هيچ وجه برنامه بين‌المللى سوسيال دمکراسى انقلابى بين‌المللى نيست.

در سپتامبر ١٩١٦ به رشته تحرير در آمد. نخستين بار در سپتامبر و اکتبر سال ١٩١٧ به زبان آلمان در شماره‌هاى ٩ و ١٠ روزنامه “انترناسيونال جوانان با امضاى لنين بچاپ رسيد.

به زبان روسى نخستين بار در سال ١٩٢٩ در جلد ١٩ چاپهاى دوم و سوم کليات آثار لنين بطبع رسيد.

بازنويسى براى انتشار در اينترنت “آرشيو عمومى لنين”، اکتبر ٢٠٠٧ – از روى منتخب يکجلدى آثار لنين صفحات ٤٤١ تا ٤٤٥.
توضيحات هيأت تحريريه

[١٨٩] يونيوس – نام مستعار روزا لوکزامبورگ.
[١٩٠] منظور کنفرانسهاى سوسياليستى بين‌المللى انترناسيوناليست‌ها است که در زيمروالد و کينتال (در سوئيس) انعقاد يافت.

نخستين کنفرانس سوسياليستى از ٥ تا ٨ سپتامبر سال ١٩١٥ در زيمروالد تشکيل گرديد. در اين کنفرانس بين انترناسيوناليستهاى انقلابى به رهبرى لنين و اکثريت طرفداران کائوتسکى مبارزه در گرفت. لنين از انترناسيوناليست‌هاى چپ، گروه زيمروالد را تشکيل داد که در آن فقط حزب بلشويکها بود که از يگانه خط مشى صحيح و پيگير انترناسيوناليستى بر ضد جنگ پيروى ميکرد.

کنفرانس بيانيه‌اى تصويب کرد که در آن جنگ جهانى جنگ امپرياليستى شناخته شده بود؛ کنفرانس روش “سوسياليست‌ها” را که بر له اعتبارات جنگى رأى داده و در حکومت بورژوازى شرکت کرده بودند مورد تقبيح قرار داد و کارگران اروپا را به مبارزه بر ضد جنگ و در راه صلح بدون الحاق‌طلبى و غرامت دعوت کرد.

کنفرانس قطعنامه‌اى هم درباره همبستگى با آسيب‌ديدگان از جنگ تصويب نمود و کميسيون سوسياليستى بين‌المللى (I.S.K) را انتخاب کرد.

دومين کنفرانس بين‌المللى سوسياليستى از ٢٤ تا ٣٠ آوريل سال ١٩١٦ در کينتال بر پا بود در اين کنفرانس جناح جپ کنفرانس زيمروالد متحدتر و قويتر بود. لنين موفق شد قطعنامه‌اى را به تصويب رسانَد که در آن سوسيال پاسيفيسم و فعاليت اپورتونيستى دفتر بين‌المللى سوسياليستى مورد انتقاد قرار گرفته بود. بيانيه و قطعنامه‌هايى که در کينتال بتصويب رسيد، در رشد جنبش بين‌المللى بر ضد جنگ، گامى به پيش بود.

کنفرانسهاى زيمروالد و کينتال به مجزا شدن عناصر انترناسيوناليست و متحد شدن آنان کمک کردند ولى اين کنفرانسها داراى خط مشى انترناسيوناليسم پيگير نبودند و تزهاى اساسى سياست بلشويکها يعنى تبديل جنگ امپرياليستى به جنگ داخلى و کوشش براى شکست دول امپرياليستى خودى و تشکيل انترناسيونال سوم را نپذيرفتند.

[١٩١] “گروه سوسيال دمکرات کار” Arbeitsgemeinschft (اتحاد کار) سازمان مرکزيون آلمان که در مارس ١٩١٦ توسط نمايندگان رايشتاک که از فراکسيون سوسيال دمکرات در رايشتاک جدا شده بودند، تشکيل گرديد. اين گروه هسته اصلى حزب مستقل سوسيال دمکرات مرکزيون آلمان بود که در سال ١٩١٧ تشکيل شد. اين حزب سوسيال شووينيستهاى آشکار را تبرئه ميکرد و از حفظ وحدت با آنان دم ميزد.

[١٩٢] “کميته‌هاى صنايع جنگى” – اين کميته‌ها در سال ١٩١٥ در روسيه از طرف بورژوازى بزرگ امپرياليستى تشکيل گرديد. بورژوازى براى تحت نفوذ در آوردن کارگران و برانگيختن روحيه دفاع‌طلبى در آنان بفکر افتاد سازمانى از “گروههاى کارگر” در جنب اين کميته‌ها تشکيل دهد. منافع بورژوازى ايجاب ميکرد نمايندگان کارگران را در اين گروهها جلب نمايد تا در بين کارگران براى بالابردن بازده کار در کارخانه‌هاى نظامى به تبليغ بپردازند. منشويکها در اين فعاليت باصطلاح ميهن‌پرستانه که بورژوازى بدان دست زده بود، شرکت جدى داشتند. بلشويکها فعاليت اين کميته‌ها را تحريم نمودند و با پشتيبانى اکثريت کارگران با موفقيت اين تحريم را عملى نمودند.

[١٩٣] منظور کنگره حزب سوسيال دمکرات سوئيس است که در ٢٠-٢١ نوامبر سال ١٩١٥ در آرائو بر پا گرديد. مهمترين مسأله دستور روز کنگره مسأله مربوط به روش سوسيال دمکراسى سوئيس در مورد اتحاد انترناسيوناليستهاى زيمروالد بود. در پيرامون اين مسأله بين سه جريان در حزب سوسيال دمکرات سوئيس مبارزه در گرفت: ١) ضد زيمروالديست‌ها (هريليخ و پفلوهر و ديگران)، ٢) طرفداران جناح راست زيمروالد (گريم و ديگران) و ٣) طرفداران جناح چپ زيمروالد (پلاتتن و ديگران).

ر. گريم قطعنامه‌اى به کنگره داد که در آن به حزب سوسيال دمکرات سوئيس پيشنهاد ميشد به اتحاد زيمروالد بپيوندد و صحت خط مشى سياسى زيمروالديست‌هاى دست راست را تصديق کند. سوسيال دمکراتهاى دست چپ سوئيس در قعطنامه گريم اصلاحى وارد کردند. در اين اصلاحيه پيشنهاد شده بود لزوم بسط مبارزه انقلابى توده‌اى بر ضد جنگ تصديق گردد و نيز گفته ميشد که فقط انقلاب پيروزمند پرولتاريا قادر است به جنگ امپرياليستى پايان بخشد.

کنگره به اکثريت آراء اصلاحيه سوسيال دمکراتهاى دست چپ را قبول کرد.
بازنويسى براى انتشار در اينترنت: “آرشيو عمومى لنين”، اکتبر ٢٠٠٧ – از روى منتخب يکجلدى آثار لنين بفارسى، صفحات ٤٤١ تا ٤٤٥.

دریافت مطلب در فورمت کتاب الکترونیکیدریافت مطلب در فورمت کتاب الکترونیکی

ولادیمیر لنین

ولادیمیر لنین

نین در ۲۲ آوریل سال ۱۸۷۰ در شهر کوچک سیمبرسک (اولیانوفسک) در خانواده‌ای مرفه و تحصیل‌کرده چشم به جهان گشود. در سده نوزدهم روسیه با ساختار مسلط فئودالی نسبت به اروپا کشوری عقب مانده به شمار می‌رفت. برادر بزرگ‌تر لنین در سال ۱۸۸۷ به جرم شرکت در توطئه‌ای برای ترور تزار الکساندر سوم دستگیر و اعدام شد. گفته‌اند که اعدام برادر، بر لنین جوان تأثیر عمیقی باقی گذاشت. در دانشگاه با دانشجویان مخالف حکومت آشنا شد و به مبارزه سیاسی روی آورد. به خاطر فعالیت سیاسی غیرقانونی و همکاری با دانشجویان چپ گرا، چند بار دستگیر و سرانجام از دانشگاه اخراج شد.

وبلاگ
آرشیو

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *