ارزیابی انقلاب روسیه

اکنون دیگر هیچکس در روسیه خیال برپا کردن انقلاب به شیوۀ مارکس را به خود راه نميدهد. این و یا چیزی شبیه آنرا اخیراً “استولیچنايا پوچتا”[٢]، یک روزنامۀ لیبرال – حتی تا حدی دمکرات و حتی تا حدی سوسیال-دمکرات (منشویک) – اعلام داشته است. برای اینکه با نویسندگان این افاضات منصفانه رفتار کرده باشیم باید بگوييم که آنها موفق شده‌اند تا جوهر جوّ سیاسی حاضر و طرز برخورد نسبت به درسهای انقلابمان را دریابند، جوّی که بيشک اکنون در میان محافل وسیع روشنفکران، بيمایگانی که نیمچه سوادی دارند و احتمالا در بسیاری از گروه‌های بيسواد خرده بورژوازی نیز حاکم است.

چنین اظهار نظری در درجۀ اول انزجار عمیقی را نسبت به مارکسیسم بطور کلی نشان ميدهد. همان مارکسیسمی که اعتقاد خدشه ناپذیری به رسالت انقلابی پرولتاریا داشته و با تمام وجود حاضر است از هر جنبش انقلابی توده‌ها پشتیبانی نموده، به مبارزات آنان حدت بخشیده و در آن پایداری ورزد. ولی این اظهار نظر همچنین بیانگر انزجاری است نسبت به روشهای مبارزه، اَشکال کار و تاکتیکهايی که در همين اواخر در پراتیک عملی انقلاب روسیه آزمایش شده‌اند. تمام پیروزیهايی که انقلاب ما بدان نائل شد – یا به بیان بهتر نیمه پیروزی یا ربع پیروزی – تماماً و منحصراً مدیون تعرض پرولتاریايی بود که پیشاپیش عناصر زحمتکش غیر پرولتر قدم برميداشت. و تمام شکستها هم معلول تضعیف این تعرضات بود، معلول تاکتیکهايی بود که برای اجتناب از این تعرضات، برپایۀ فقدان آنها و گاهی مستقیماً (در میان کادتها) در جهت حذف آنها اتخاذ ميشد.
و امروز، در دورۀ سرکوب بی امان ضدانقلاب، بيمایگان جبونانه به اربابان جدید خود تمکین ميکنند، فرصت طلبانه چاپلوسی سلاطین جدید را کرده، گذشته را مردود ميشمارند، ميکوشند آنرا از یاد ببرند و خود و دیگران را قانع سازند که دیگر هیچکس در روسیه خیال برپا کردن انقلاب به شیوۀ مارکس را به خود راه نميدهد، هیچکس خواب “دیکتاتوری پرولتاریا” را نميبیند و قس علیهذا.
در انقلابات دیگر بورژوايی، تفوق فیزیکی حاکمان سابق بر مردمی که قیام کرده بودند باعث افسردگی و دلسردی محافل کثیری از جامعۀ “روشنفکران” ميشد. ولی میان احزاب بورژوايی که برای آزادی واقعاً جنگیده و سهم قابل ملاحظه‌ای در انقلاب داشتند، همیشه آثار توهّماتی را ميشد دید که امروزه درست عکس آنها میان خرده بورژوازی روشنفکرمآب روسیه رایج است. توهّمات آن دوران دربارۀ پیروزی ناگزیر، فوری و کامل “آزادی، برابری و برادری” بود، توهّماتی دربارۀ جمهوری، نه جمهوری بورژوازی بلکه جمهوری همۀ انسانها، جمهوريی که قادر بود صلح را بر روی زمین و صفا را در بین مردمان برقرار سازد، توهّماتی دربارۀ از بین رفتن اختلافات طبقاتی بین مردمی که تحت فشار سلطنت و نظام قرون وسطايی بودند، دربارۀ اینکه نميتوان با روشهای قهرآمیز بر یک “ایده” غلبه کرد، دربارۀ ماهیت کاملاً متضاد فئودالیسمی که دورانش به سر آمده بود و سیستم جمهوری آزاد جدیدی که ماهیت بورژوايی آن فهمیده نشده و یا حداکثر به صورتی گنگ و مبهم فهمیده شده بود.
بنابراین در دوران ضدانقلاب، نمایندگان پرولتاریا که راهشان را به سَمت پایگاه سوسیالیسم علمی پیموده بودند، مجبور بودند علیه این توهّمات مبارزه کنند (همانند مبارزاتی که مثلا مارکس و انگلس در سال ١٨٥٠ انجام دادند)، مبارزه‌ای علیه توهّمات بورژواهای جمهوریخواه، علیه درک ایده‌آلیستی از سنتهای انقلابی و ماهیت این درک، علیه جمله پردازیهای سطحی که جایگزین کار پیگیر و جدی در میان هر طبقه ميشد[٣]. ولی جریان در روسیه کاملاً برعکس است. در اینجا ما هیچگونه اثری از این توهّمات جمهوریخواهی ابتدايی نميبینیم که سد راه کار اساسی عمل متداوم انقلابی در شرایط جدید و متفاوت باشد. دیگر هیچ اغراقى در معنی جمهوری نميبینیم، و شعار جمهوری که برای مبارزه علیه فئودالیسم و سلطنت اساسی بود دیگر به شعار عام یکایک مبارزات رهايی‌بخش تمام کسانی که کار ميکنند و استثمار ميشوند بدل نميشود. سوسیالیست-رولوسیونرها[٤] و گروههايی از این قبیل، که به عقاید مشابهی دامن ميزنند، همچنان معدود باقی مانده و نصیبشان از دورۀ سه سالۀ توفان انقلابی (٧-١٩٠٥) – بجای اشتیاق همه‌گیر جمهوریخواهانه – یک حزب اپورتونیست جديد خرده بورژوايی، سوسیالیستهای خلقی، و افزایشی جدید در شورشگری ضد-سیاسی و آنارشیسم بوده است.

در آلمانِ خرده بورژوا، در روز بعد از اولین خیزش انقلاب سال ١٨٤٨، تصورات خوش غالب در میان دمکراتهای جمهوریخواه خرده بورژوا وضوح چشمگیری داشت. در روسیۀ خرده بورژوا، در روز بعد از خیزش انقلاب ١٩٠٥، در عوض، نشانه‌های چشمگیری از اپورتونیسم خرده بورژوايی دیده ميشد – و هنوز هم دیده ميشود – که به سازش بدون هیچ مبارزه‌ای امید بسته، از مبارزه هراسیده، و پس از اولین شکست شتابان گذشتۀ خود را نفی کرده و با این کار فضای عمومی را با افسردگی، بزدلی و ارتداد مسموم ساخته است.
این اختلاف مسلماً از اختلاف سیستم‌های اجتماعی و شرایط تاریخی دو جامعه نشأت ميگیرد. ولی مسأله این نیست که تودۀ خرده بورژوای روسیه مخالفت کمتری با نظم قدیم دارد. قضیه درست برعکس است. دهقانان ما در همان اولین مرحلۀ انقلاب روسیه چنان جنبش دهقانی برپا نمودند که از لحاظ قدرت، قاطعیت و آگاهی سیاسی از تمام جنبشهای مشابه در انقلابات قرن ١٩، بطور وصف‌ناپذیری شدیدتر بود. اِشکال در این است که قشری که هستۀ دمکراتهای انقلابی را در اروپا تشکیل ميداد – استادکاران شهرهای کوچک، بورژوازی شهری و خرده بورژوازی – در روسیه مجبور بودند به سَمت لیبرالیسم ضد‌انقلابی بروند. آگاهی طبقاتی پرولتاریای سوسیالیست که دست در دست ارتش جهانی انقلاب سوسیالیستی پیش ميرود، روحیۀ فوق‌العاده انقلابی موژیک‌ها که به دلیل یوغ دیرپای اربابان فئودال به اوج نا امیدی رسیده و خواستار مصادرۀ املاک بودند، اینها موجباتی بودند که لیبرالیسم روسیه را با فشاری بسیار بیشتر از آنچه که در مورد لیبرالهای اروپا اتفاق افتاد، در آغوش ضدانقلاب انداختند. از اینرو، در حالى که روشنفکران و خرده بورژوازی شتابان در پی انکار سنتهای مبارزات انقلابی هستند، وظیفۀ خطیر و مبرم حفظ این سنن، توسعه و تحکیم آنها، پیوند دادن آگاهی توده‌های وسیع مردم به این سنن، و پیش بردن آنها تا خیزش محتوم جنبش دمکراتیک آتی به عهدۀ طبقۀ کارگر روسیه قرار گرفته است.
کارگران به خودیِ خود درست به چنین مبارزاتی برخاسته‌اند. آنها با شوری بیش از حد مبارزات عظیم اکتبر و دسامبر را تجربه کرده‌اند، تغییراتی را که در زندگیشان صرفاً به دلیل چنین مبارزۀ انقلابيی رخ داد، با وضوح بسیار دیدند. اکنون آنها همصدا، یا لااقل هم احساس با آن کارگر نساجی هستند که در نامه‌ای به روزنامۀ سندیکا چنین نوشت: “کارخانه‌داران حاصل پیروزیمان را از ما پس گرفته‌اند، سرکارگر دوباره برای ما رَجَز ميخواند، فقط صبر کنید، ١٩٠٥ باز خواهد گشت.”
فقط صبر کنید، ١٩٠٥ باز خواهد گشت. کارگران بدین گونه به اوضاع مينگرند. برای آنها مبارزات آن سال سرمشقی از آنچه باید بشود به دست داد. برای روشنفکران و مرتدین خرده بورژوا آن سال “سال دیوانگی” بود و الگويى شد برای آنچه نباید بشود. برای پرولتاریا کار بر روىِ و قبول نقادانۀ تجارب انقلاب باید از يادگيرى اين تشکيل شود که چگونه آن روشهای مبارزه را ميشود موفقيت‌آميزتر عملى کرد، به نحوى که همان مبارزه اعتصابى اکتبر و مبارزه مسلحانه دسامبر توده‌اى‌تر، متمرکزتر و آگاهانه‌تر بشود. برای لیبرالیسم ضدانقلابی، که افسار روشنفکران تواب را در دست دارد، جذب تجربۀ انقلاب ناگزير از اين تشکيل ميشود که بايد به از کوره در رفتنهاى “ساده‌لوحانه” مبارزۀ توده‌ای “افسار گسیخته” براى هميشه پايان داد، و آن را با کار با قانون اساسى سازگار “با فرهنگ و با تمدن”، بر مبناى “مشروطه خواهى” استولیپین جايگزين کرد.
امروز همه از هر قماشى دربارۀ جذب و بررسی انتقادی تجارب انقلاب صحبت ميکنند. سوسیالیستها و لیبرالها درباره‌اش صحبت ميکنند. سوسیاليست‌ها و ليبرالها درباره‌اش صحبت ميکنند. اپورتونيست‌ها و سوسيال-دمکراتهاى انقلابى درباره‌اش صحبت ميکنند. ولی همه نميفهمند که درست در بین اين دو قطبِ مخالفِ فوق‌الذکر است که تمام نسخه‌هاى مختلف‌الشکل برای جذب تجربۀ انقلاب نوسان ميکنند. همه اين سؤال را بصراحت مطرح نميکنند: آیا این تجربۀ مبارزۀ انقلابی است که باید بياموزيم و کمک کنیم تا توده‌ها هم برای تحقق مبارزه‌ای پیگیرتر، سرسختانه‌تر و مصمم‌تر بیاموزند، یا این “تجربۀ” خیانت کادتها به انقلاب است که باید جذب کنيم و به توده‌ها انتقال بدهيم؟
کارل کائوتسکی به این سؤال از جنبۀ اساسی تئوریک آن پرداخته است. در چاپ دوم اثر شناخته شده‌اش “انقلاب اجتماعی”، که به تمام زبانهای اصلى اروپايی ترجمه شده است، او در رابطه با انقلاب روسیه اضافات و ملحقاتى افزوده است. تاريخ پیشگفتار چاپ دوم اکتبر ١٩٠٦ است؛ بنابراین نویسنده فى‌الحال برای قضاوت، ماتريال در اختیار داشته است، نه فقط در مورد Sturm und Drang [توفان و تنش] ١٩٠٥ بلکه همچنين وقایع مهم “دورۀ کادتی” انقلاب ما، دورۀ اشتیاق همه‌شمول (تقریباً همه‌شمول) برای پیروزیهای انتخاباتی کادتها و دومای اول.
پس به نظر کائوتسکی کدام مسائل تجربۀ انقلاب روسیه به اندازۀ کافی برجسته و اساسی و یا حداقل به اندازۀ کافی مهم بوده‌اند تا ماتريال جدید به دست مارکسیستی بدهند که دارد “شکل‌ها و سلاح‌هاى انقلاب اجتماعی” را بطور کلى مطالعه ميکند؟ (اين عنوان پاراگراف هفتم اثر کائوتسکی است که به قصد پرداختن به تجربه ٦-١٩٠٥ به اصل کتاب اضافه شده است).
نویسنده به دو سؤال پرداخته است.
اول، سؤال ترکیب طبقاتی نیروهايی که قادرند در انقلاب روسیه به پیروزی برسند، آن را به انقلابی واقعاً پیروزمند تبديل کنند.
دوم، سؤال اهمیت آن اَشکال عاليتر مبارزۀ توده‌ای است – عاليتر به لحاظ سَمت و سوى انرژی انقلابی و ماهيت تهاجمی‌شان – که انقلاب روسیه به همراه آورده، مشخصاً، مبارزات ماه دسامبر، به عبارت ديگر، قیام مسلحانه.
هر سوسیالیستی (و بخصوص يک مارکسیست) که با دقت وقایع انقلاب روسیه را مطالعه ميکند بايد تشخيص بدهد که در حقیقت سؤالات ريشه‌اى و پايه‌اى در ارزیابی انقلاب روسیه همين‌ها هستند، و همچنین در ارزیابی سلسله تاکتیک‌هايی که بخاطر وضعيت حاضر به حزب کارگران تحمیل ميشود. تا وقتی که کاملاًً و بروشنی درک نکنيم که کدام طبقات قادرند، در پرتو شرایط عینی اقتصادی، انقلاب بورژوايی روسیه را به پیروزى برسانند، تمام حرفهايمان دربارۀ راهيبابى براى پیروز کردن این انقلاب عبارات توخالی ميمانند، نقّالىِ دمکراتیکِ محض، در عين اينکه تاکتیکهایمان در انقلاب بورژوايی به نحوى اجتناب‌ناپذير بى پرنسيپ و پُر نوسان خواهد شد.
از طرف دیگر، به منظور تعيين کنکرت تاکتیکهای یک حزب انقلابی در توفانی‌ترین لحظات بحران عمومی که کشور از سر ميگذاراند، اين بوضوح ناکافى است که صرفاً طبقاتی مشخص شوند که بخاطر نيل به يک انقلاب پیروزمند قادرند عمل کنند. دوره‌هاى انقلابی از دوره‌هاى باصطلاح تحول صلح‌آمیز، دوره‌هايى که شرایط اقتصادی موجب بحرانهای عمیق و یا جنبشهای قدرتمند توده‌ای نميشوند، متمایز هستند دقیقاً به اين لحاظ که: شکل‌هاى مبارزه در دوره‌هاى انقلابی به نحوى اجتناب‌ناپذير بسیار متنوع‌تر هستند، و مبارزه مستقیم انقلابی توده‌ها بر همه اَشکال ديگر غلبه دارد، نه فعالیتهای تبلیغی و تهییجی رهبران در پارلمان، مطبوعات و غیره. پس اگر، در ارزیابی دوره‌هاى انقلابی، فقط به تعريف خط فعاليت طبقات مختلف، بدون تحليل شکلهاى مبارزه‌شان، محدود بمانيم، بحثمان به معنى علمى ناقص و غیردیالکتیکی است، و در عين حال از نقطه‌نظر سیاست عملى به حد افاضات حکيمانه‌اى که در کار قهرمانان اصلى داستان تأثيرى ندارد[*] سقوط ميکند (در پرانتز بگوييم که این همان چیزی است که رفیق پلخانف در نُه دهم نوشته‌هايش دربارۀ تاکتیکهای سوسیال-دمکراسی در انقلاب روسیه به آن رضايت ميدهد).
به منظور به دست دادن یک ارزیابی اصیل مارکسیستی از انقلاب، از موضع ماتریالیسم دیالکتیک، باید انقلاب همچون مبارزۀ نیروهای زندۀ اجتماعی بررسی شود، که در يک شرایط عینی مشخص، به طرق مشخص عمل ميکنند و شکلهاى مشخصى از مبارزه را با توفيق کمتر يا بيشترى به کار ميبرند. بر اساس چنین تحلیلی، و البته فقط بر اين اساس است که برای یک مارکسیست مناسب و حقيقتاً تعيين کننده است تا جنبۀ تکنیکی مبارزه، مسائل تکنیکيی که در مسير مبارزه پيش ميآيند، را بررسى کند. قبول شکل معيّنى از مبارزه بدون قبول لزوم مطالعۀ تکنیک آن، مثل اين است که بپذيريم در يک انتخابات مشخص شرکت کنيم و در عين حال قانونى را که تکنيک اين انتخابات را تعيين ميکند، ناديده بگيريم.
حال به پاسخ کائوتسکی به سؤالات فوق‌الذکر بپردازیم. سؤالاتى که همانطور که ميدانیم جدل طولانی و داغی را در تمام طول انقلاب، بین سوسیال-دمکراتها به راه انداخت. جدلى که شروعش در بهار ١٩٠٥ بود وقتى که کنگرۀ سوم بلشويکى حزب کارگر سوسيال-دمکرات روسيه در لندن[٥] و همزمان با آن کنفرانس منشویکى در ژنو اصول اساسی تاکتیکهایشان را در قطعنامه‌هاى دقیقی تدوین کردند، و پايانش کنگرۀ ح.ک.س.د.ر متحد در لندن در بهار ١٩٠٧[٦].
به سؤال اول، کائوتسکى اينطور جواب ميدهد:
او ميگوید در اروپای غربی پرولتاریا تودۀ عظيمى را تشکیل ميدهد. بنابراین پیروزی دمکراسی در اروپاى امروز به معنای تفوق سياسى پرولتاریا است. “در روسیه، با آن جمعیت بالادست دهقانيش، نميتوان همين انتظار را داشت. البته در روسیه پیروزی سوسیال-دمکراسی در آینده‌ای قابل پیش‌بینی (absehbar به آلمانى) منتفى هم نيست: ولی آن پیروزی فقط ميتواند نتیجۀ ائتلاف (koalition به آلمانى) پرولتاریا و دهقانان باشد”. و کائوتسکی حتی اين نظر را بيان ميکند که چنین پیروزيی ناگزیر نیروی محرکۀ عظیمی به انقلاب پرولترى در اروپای غربی ميدهد.
بنابراین ميبینیم که مفهوم انقلاب بورژوايی يک تعریف کافى از نیروهايی که ميتوانند در چنین انقلابی به پيروزى برسند نيست. انقلابات بورژوايی امکان‌پذيرند، و رخ داده‌اند، انقلابهايى که در آنها بورژوازی تجاری، یا تجاری و صنعتی، نقش نیروی محرکۀ اصلی را ایفا کرده. پیروزی چنین انقلابهايى به معنى پیروزی بخش مناسب بورژوازی بر رقبايش (از قبیل اشراف صاحب‌امتياز یا سلطنت مطلقه) ممکن بود. در روسیه همه چيز فرق ميکند. پیروزی انقلاب بورژوايی در کشور ما بمثابۀ پیروزی بورژوازی غیر ممکن است. این تناقض‌گويى به نظر ميآید ولی يک حقیقت است. کثرت و غلبه جمعيت دهقانى، ستمگرى دهشتناک توسط سیستم زمینداری بزرگ نیمه-فئودالی، قدرت و آگاهی طبقاتی پرولتاریايی که فى‌الحال در یک حزب سوسیالیستی متشکل شده – همۀ این شرایط به انقلاب بورژوايی ما خصلت ویژه‌ای ميدهد. این ویژگی، خصلت بورژوايی انقلاب را از بين نميبرد (آنطور که مارتف و پلخانف سعی کردند دعوا در مورد نگرش کائوتسکی را در ملاحظات لنگان‌تر از لنگانشان عرضه کنند). این ویژگی فقط خصلت ضدانقلابی بورژوازی ما و ضرورت يک دیکتاتوری پرولتاریا و دهقانان را برای پیروزی در چنین انقلابی معيّن ميکند. زیرا “ائتلاف پرولتاریا و دهقانان”، کسب پیروزی در يک انقلاب بورژوايی، اتفاقاً چیز ديگرى نیست جز دیکتاتوری دمکراتیک–انقلابی پرولتاریا و دهقانان.
این حکم نقطه عزيمت اختلافات تاکتیکيی است که در صفوف سوسیال-دمکراتها در طول تمام انقلاب بروز کرد. فقط با ملاحظۀ این نکته است که ميتوان تمام جدلهاى مربوط به مسائل مشخص (پشتیبانی از کادتها بطور کلی، بلوک چپ و ماهيتش، و غیره) و برخوردهای شديد در بعضى موارد را فهمید. تنها این واگرايى پايه‌اى تاکتیکی است که منشأ اختلافات بین بلشویکها و منشویکها در دورۀ اول انقلاب (٧-١٩٠٥) است – نه به هيچ وجه مسألۀ “بويه‌ویسم”[٧] یا “بایکوتیسم”[٨]، آن طور که گاهى آدمهاى نامطلع فکر ميکنند.
آدم نميتواند به اندازۀ کافى بر لزوم نهايت دقت در مطالعۀ اين منشأ اختلافات، و از اين نقطه نظر بررسی کردن تجارب دومای اول و دوم و مبارزۀ مستقیم دهقانان تأکيد کند. اگر ما الآن این کار را نکنیم، وقتى طغيانهاى آتی فراميرسند قادر نخواهیم بود حتی یک قدم در عرصۀ تاکتیک به جلو برداریم، بدون آنکه دوباره جدلهاى قدیمی زنده شوند و یا منازعات گروهی و تشتت در حزب به وجود بيايند. نحوۀ برخورد سوسیال-دمکراسی به لیبرالیسم و بورژوا-دمکراسی دهقانی باید بر اساس تجربۀ انقلاب روسیه تعیین شود. در غیر این صورت در تاکتیکهای پرولتاریا هيچ اصل پايه‌اى و هيچ تجانسى نخواهیم داشت. به اين نکته توجه کنيد که “ائتلاف کارگران و دهقانان” نباید تحت هیچ شرایطی به معنای جوش خوردن طبقات مختلف و یا احزاب پرولتاریا و دهقانان فهمیده شود. نه تنها جوش خوردن، بلکه هر موافقت بلند مدتی هم برای حزب سوسیالیست طبقۀ کارگر مخرب است و مبارزۀ انقلابی-دمکراتیک را تضعیف ميکند. اين که دهقانان به نحو اجتناب‌ناپذيرى بین بورژوازی لیبرال و پرولتاریا نوسان ميکنند از موقعیتشان بعنوان يک طبقه ناشی ميشود؛ و انقلاب ما نمونه‌های بسیاری از آن را در عرصه‌های مختلف مبارزه به دست داده است (بایکوت دومای ویته[٩]؛ انتخابات؛ ترودویکها[١٠] در دومای اول و دوم، و غیره). تنها با تعقيب يک سياست بى‌شبهۀ مستقل بعنوان پيشتاز انقلاب، پرولتاریا قادر ميشود دهقانان را از لیبرالها جُدا کند، از شرّ‌ تأثیر ليبرالها برهاند، دهقانان را در اين مبارزه پشت سر خود به حرکت درآورد و به این ترتیب يک ائتلاف در-عمل [de facto] به وجود بياورد – ائتلافى که، آن زمان و به آن درجه که دهقانان مبارزه‌اى انقلابی را به پيش ببرند، پديد ميآيد و تأثيرگذار ميشود. نه لاس زدن با ترودویکها، بلکه انتقاد بیرحمانه از ضعفها و نوسانات آنها، ترويج ایدۀ یک حزب جمهوریخواه و انقلابی دهقانی است که ميتواند به “ائتلاف” پرولتاریا و دهقانان براى پیروزی بر دشمنان مشترکشان – و نه برای بلوک‌بازی و توافق‌بازى – قدرت مؤثر بدهد.
این خصلت ویژۀ انقلاب بورژوايی روسیه که به آن اشاره کردیم، آن را از دیگر انقلابهاى بورژوايی دوران جدید متمايز ميکند، ولی به آن هويّتى از تبار انقلابات کبیر بورژوايى دوران گذشته ميدهد، آنزمان که دهقانان نقش انقلابی برجسته‌اى ایفا ميکردند. از اين جنبه باید به آنچه که فردریش انگلس در مقالۀ فوق‌العاده عمیق و فکر برانگیزش “دربارۀ ماتریالیسم تاریخی” نوشته است به نهايت درجه توجه کنيم (مقدمۀ انگلیسی “سوسیالیسم: اتوپيک و علمی”، که توسط خود انگلس در “زمان نو” (Neue Zeit) ٩٣-١٨٩٢، سال يازدهم، جلد ١، به آلمانی ترجمه شده است). انگلس ميگوید: “جالب توجه است که در هر سه برآمد عظیم بورژوايی (جنبش اصلاحات در آلمان و جنگ دهقانی در قرن شانزده؛ انقلاب انگلستان در قرن هفده؛ انقلاب فرانسه در قرن هجده) طبقه دهقان ارتشى را ميسازد که مجبور است کار جنگيدن را انجام بدهد؛ و درست همان طبقه‌ای است که وقتى پیروزی حاصل شد، حتماً و قطعاً در اثر نتايج اقتصادی آن پيروزى خانه خراب ميشود. صد سالى پس از “کرامول”[١١] از آن طبقۀ خرده-دهقانانِ آزاد که زمينهاى کوچک متعلق به خودشان را کشت ميکردند [yeomanry طبقه يومن‌ها] تقريباً ديگر اثرى نمانده بود. حال آنکه بدون سهمى که همين خرده-دهقانان آزاد و عناصر پلِبين در شهرها ادا کردند، بورژوازی بتنهايی هرگز نميتوانست در آن جنگ سخت تا آخر دوام بياورد و چارلز اول را به پای چوبۀ دار بکشد. حتی به منظور تثبیت آن فتوحاتِ بورژوازی، که در آن زمان ميوه‌هاى رسيدۀ آماده چيدن بودند، انقلاب ميبایست بسيار فراتر بُرده ميشد – دقیقاً مثل ١٧٩٣ در فرانسه و ١٨٤٨ در آلمان. به نظر ميرسد که اين واقعاً یکی از قوانین تکامل جامعۀ بورژوايی باشد.” و در جايی دیگر در همان مقاله انگلس اشاره ميکند که انقلاب فرانسه اولين قیامی بود “که در آن تا نابودى یکی از جنگندگان، یعنی اشرافیت، و پیروزی کامل طرف دیگر، یعنی بورژوازی، حقيقاً جنگيدند.”[١٢] این دو مشاهدۀ تاریخی يا نتيجه‌گيرى‌هاى عمومىِ انگلس به نحو قابل ملاحظه‌ای در طول انقلاب روسیه تأیید شدند. این هم تأیید شده است که فقط مداخلۀ دهقانان و پرولتاریا – “عناصر پلِبين در شهرها” – قادر است به نحوى محتوايى انقلاب بورژوايی را به پيش براند (در حالى که در آلمان قرن شانزده، انگلستان قرن هفده و فرانسۀ قرن هجده دهقانان ميتوانستند در صف مقدّم باشند، در روسیۀ قرن بیست این ترتیب باید قطعاً معکوس شود، زیرا در اینجا بدون ابتکار و رهبری پرولتاریا دهقانان هيچ به حساب نميآیند). این هم تأیید شده است که انقلاب بايد از اهداف مستقیم، عاجل، و فى‌الحال کاملاًً بالغ بورژواييش بسيار فراتر بُرده شود، اگر واقعاً بخواهد به آن اهداف برسد، و حتى اگر بخواهد همان حداقل فتوحات بورژوايى را به نحو برگشت‌ناپذيرى تثبيت کند. حال ميتوانیم قضاوت کنیم که اگر انگلس بود با چه تحقیری نسبت به نسخه‌هاى ابلهانه‌اى رفتار ميکرد که ميخواهند ازپيش انقلاب را در چارچوب تنگ انقلابى يکسره بورژوايی بچپانند – “به اين قصد که بورژوازی از ترس رَم نکند”، آنطور که منشویکهای قزاقستان در قطعنامۀ ١٩٠٥ خود گفتند، یا به اين منظور که “ضمانتی عليه برگشت اوضاع به حال سابق” وجود داشته باشد، آنطور که پلخانف در استکهلم گفت.
کائوتسکی سؤال دیگر، ارزیابی شورش ضد حکومتى دسامبر ١٩٠٥ را در پیشگفتار چاپ دوم جزوه‌اش مورد بحث قرار ميدهد. او مينویسد: “حالا دیگر نميتوانم با آن قاطعیتی که در سال ١٩٠٢ گفتم، ادعا کنم که قیامهای مسلحانه و جنگ خیابانی نقش تعیین کننده‌ای در انقلابهاى آینده ندارند. مدارک غير قابل ترديدى بر ضد آن نظر توسط تجربه نبردهاى خیابانی مسکو فراهم شده است، هنگامی که عده‌اى معدود از مردم با مبارزه در سنگرهاى خیابانی یک هفته یک ارتش کامل را متوقف کردند، و اگر شکست جنبشهای انقلابی در شهرهای دیگر اين امکان را به وجود نياورده بود که با اعزام نيروى تقويتى عاقبت چنان قواى برتر و غول‌آسايى را در برابر شورشيان متمرکز کنند، بعيد نبود مردم در این نبرد پیروز شوند. البته موفقیت نسبی اين مبارزه در سنگرهای خیابانی فقط به اين دلیل ممکن شد که اهالى شهر با حرارت از انقلابیون حمایت ميکردند، در حالى که ارتش روحيه‌اش را کاملاً باخته بود. چه کسی اما ميتواند با اطمينان ادعا کند که چيزى نظير اين در اروپای غربی غیر ممکن است؟”
و به اين ترتيب پس از گذشت قریب یک سال از قیام، وقتى هيچ صحبتى از ميل به هورا کشيدن براى روحیۀ رزمندگان نميتواند در ميان باشد، کاوشگر هشيارى چون کائوتسکی با قطعيت تشخيص ميدهد که قیام مسکو نمايانگر “موفقیت نسبی” نبرد در سنگرهای خیابانی است، و فکر ميکند لازم است نتیجه‌گیرى عام سابقش را، که نقش نبردهاى خیابانی در انقلابهاى آینده نميتواند نقش مهمی باشد، ترميم کند.
مبارزۀ دسامبر ١٩٠٥ ثابت کرد که قیام مسلحانه ميتواند در شرایط نوین تکنیک نظامی و سازمان نظامى پيروزمند باشد. يک نتيجه مبارزۀ دسامبر اين است که جنبش بین‌المللی کارگری باید از این پس روى احتمال بروز اَشکال مبارزاتی مشابه در انقلابهاى پرولتری آینده حساب کند. اینها نتایجی هستند که حقیقتاً از تجارب انقلاب ما ناشى ميشوند؛ اینها درسهايی هستند که وسيعترين توده‌هاى مردم بايد جذبشان کنند. چه فاصلۀ عظیمی است بین این نتایج و اين درسها با آن سلسله استدلالاتى که پلخانف با اظهارنظر معروف هراسترتى‌[١٣] خود دربارۀ قیام دسامبر آغاز ميکند: “آنها نباید دست به اسلحه ميبردند”. چه دریايی از نظرات خائنانه که با این گفته به حرکت در نیامد! چه تعداد بی شماری از دستهای لیبرالى کثیف که آن را قاپيدند تا دلسردی و روح سازشکارانۀ خرده-بورژوايی را به درون صفوف کارگران ببرند!
يک ذره حقیقت تاریخی در این ارزیابی پلخانف وجود ندارد. اگر مارکس، که شش ماه قبل از کمون گفت که قیام در آن وقت دیوانگی است، با اين وجود ميتوانست این “دیوانگی” را به عنوان بزرگترین جنبش توده‌ای پرولتاریا در قرن نوزده جمعبندی کند، پس با حقانيتى هزار بار بيشتر سوسیال-دمکراتهای روسيه باید توده‌ها را با این اعتقاد سرمشق بدهند که مبارزۀ دسامبر، اساسی‌ترین، برحق‌ترین و عظیم‌ترین جنبش پرولتری پس از کمون بوده است. و طبقۀ کارگر روسیه با این نظرات بار خواهد آمد، هر چه هم که تعدادى روشنفکر در صفوف سوسيال-دمکراسى بگويند، و هر قدر هم که گريه‌هاى پشيمانى‌شان پُر صدا باشد.
در اینجا شايد، با توجه به اینکه مقاله برای رفقای لهستانی نوشته ميشود، يک تذکر لازم باشد. از آنجا که متأسفانه به زبان لهستانی آشنا نیستم، از شرايط لهستان فقط چيزهايى را ميدانم که نقل ميشود. و شاید بآسانى بشود در جوابم گفت که دقيقاً در همین لهستان است که کل حزب، خود را در شیوه‌های بى‌ثمر جنگ چریکی، تروریسم و ابراز وجودهاى مشعشع گرفتار کرده، و تمام اين کارها را هم دقيقاً تحت عنوان سنن شورش و مبارزۀ مشترک پرولتاریا و دهقانان انجام ميدهند (جناح به اصطلاح راست حزب سوسیالیست لهستان)[١٤]. شايد بدرستى اينطور است که از این نقطه نظر شرایط لهستان واقعاً با بقيه امپراتوری روسیه تفاوت اساسى دارد. اين قضاوت از عهده من برنميآيد. با اين وجود باید بگویم که در هیچ جای دیگرى جز لهستان شاهد چنین دورىِ غير قابل درکى از تاکتیکهای انقلابی نبوده‌ايم، چيزى که موجب مقاومتها و مخالفتهای موجهّى شده است. و اینجا خواه ناخواه این فکر پيش ميآيد: چرا دقیقاً در لهستان است که در دسامبر ١٩٠٥ هيچ مبارزۀ مسلحانۀ توده‌اى روی نداد! و آیا دقیقاً به همین دلیل نیست که در لهستان، و فقط در لهستان، تاکتیکهای مُعوج و بى معنى انقلاب-“آفرینی” آنارشیسم مأمنى براى خود پيدا کرده‌اند، و آن شرایط در آنجا اجازه انکشاف مبارزۀ مسلحانۀ توده‌ای را، حتى براى زمانى کوتاه، نميداد؟ آیا سنتِ دقيقاً چنین مبارزه‌ای، سنتِ قیام مسلحانۀ دسامبر، نیست که گاهى تنها راه جدی غلبه بر گرايشات آنارشیستی در درون حزب کارگر است—نه با تکرار قضاوتهاى اخلاقی ابلهانه و نخ‌نما شدۀ خرده بورژوايى، بلکه با پشت کردن به اَعمالِ قهرآميز بی‌هدف، بى‌معنى، بارى به هر جهت، و روى آوردن به قهر توده‌ای هدفمند، در پيوند با جنبش گسترده و تيز کردن تيغ مبارزۀ مستقیم پرولتری؟
مسألۀ ارزیابی انقلاب ما مهم است نه فقط از نظر تئوریک بلکه از هر نظر. این مسأله مستقیماً، عملاً، به معنايى هر روزه مهم است. همۀ کار تبلیغی، تهییجی و سازماندهى ما در حال حاضر با پروسه جذب شدن درسهای این سه سال خارق‌العاده از جانب وسیعترین تودۀ طبقۀ کارگر و جمعيت نیمه-پرولتر گرهى بازنشدنى خورده است. اکنون کافى نيست که فقط همين را اعلام کنيم (منطبق با روح قطعنامه‌های مصوب کنگرۀ دهم جناح چپ حزب سوسیالیست مردم PSP) که اطلاعات در دسترس در حال حاضر به ما اجازه نميدهد مشخص کنیم که اين راه به انفجارى انقلابی ميرسد یا راهى طولانى در مقابل ماست که آهسته، با قدمهای کوتاه طی ميشود. البته هیچ آماری در جهان قادر نیست در حال حاضر این را مشخص کند. البته ما باید کارمان را بنحوى ادامه بدهيم که تماماً با روح و محتوای عمومى سوسیالیستی عجين باشد، آزمونهاى دردآورى که آینده در انبان دارد هر چه ميخواهد باشد. ولی اين بس نیست. توقف در این نقطه یعنی ندادن هيچ رهبرى مؤثرى به حزب پرولترى. ما باید صريحاً بپرسيم و با قاطعيت به اين پرسش پاسخ بدهيم: اکنون به کدام سَمت ميرويم تا تجارب این سه سال انقلابی جذب بشود؟ بايد علناً جار بزنيم، تا همه کس بشنود، برای خیر رساندن به آنها که ذاتاً مذبذب و ضعیف اند، برای خجالت دادن آنها که به ارتداد و دورى از سوسياليسم روى ميآورند، که حزب کارگران به مبارزۀ مستقیم انقلابی توده‌ها، به مبارزات اکتبر و دسامبر ١٩٠٥، به چشم عظیم‌ترین جنبشهای پرولتری از کمون تا کنون مينگرد؛ که فقط در توسعۀ چنين اَشکالى از مبارزه ضمان پيروزيهاى آينده انقلاب نهفته است؛ و اين که اين نمونه‌هاى مبارزه بايد براى ما چراغ راهنماى پرورش نسلهای جدید رزمندگان باشد. با ادامۀ کار روزانه‌مان در این جهت، و با به خاطر داشتن این که فقط سالها فعاليت جدی و منسجم تدارکاتی بود که تضمين کرد حزب تأثير تام و تمامش را بر پرولتاریا در ١٩٠٥ بگذارد، خواهیم توانست به جايی برسیم که، سير حوادث و درجه از هم پاشيدگى اتوکراسى هر چه باشد، طبقۀ کارگر همچنان در راه قویتر شدن و تکامل يافتن به نیرويی بلحاظ طبقاتى آگاه، انقلابى سوسیال-دمکراتيک پيش برود.

در آوریل ١٩٠٨ در مجلۀ سوسیال-دمکراتهای لهستانی به امضای ن.
لنین به چاپ رسید. کلیات آثار لنين به زبان انگلیسی، جلد ١٥، صفحات ٥٠ تا ٦٢
توضیحات
[١] این مقاله توسط لنین به منظور آشنا ساختن سوسیال-دمکراتهای لهستان با اختلافاتی که در ح.ک.س.د.ر وجود داشت نوشته شد و در نشريۀ Przeglad Socjaldemokratyczny شمارۀ ٢، به تاریخ آوریل ١٩٠٨ منتشر شد. این نشريه از ١٩٠٢ تا فوریۀ ١٩٠٤ و از ١٩٠٨ تا ١٩١٠ توسط سوسیال-دمکراتهای لهستان با همکاری نزدیک روزا لوکزامبورگ در کراکو منتشر ميشد.
[٢] Stolichnayapochta (متروپُلیتن پُست) روزنامه‌ای که از اکتبر ١٩٠٦ تا فوریۀ ١٩٠٨ در سنت پترزبورگ منتشر ميشد.
ابتدا ارگان کادتهای چپ بود و پس از فوریۀ ١٩٠٧ سخنگوی گروه ترودویک شد. این روزنامه توسط دولت تزار توقیف شد.
[٣] Cf. Marx, Engels, Lenin, Zur deutschen Geschichte, Bd. II, Hlb. I, S. 625-28. “Mai bis October”. Dietz Verlag, Berlin, 1954
[٤] انقلابيون سوسياليست (اس.آر.ها) – يک حزب خرده بورژوايى روسيه بود که در اواخر ١٩٠١ و اوايل ١٩٠٢ در پى اتحاد گروهها و محافل نارودنيک تأسيس شد. روزنامه “روسيه انقلابى” Revolutsionnaya Rossiya (١٩٠٠ تا ١٩٠٥) و نشريه “نويد انقلاب روسيه” Vestnik Russkoi Revolutsii (١٩٠١ تا ١٩٠٥) ارگانهاى رسمى آن شدند. نظرات اس.آرها مخلوطى از ايده‌هاى ناردنيسم و رويزيونيسم بود؛ آنطور که لنين ميگويد، آنها سعى ميکردند “پاره‌هايى از عقايد نارودنيکى” را با “تکه‌هايى از ‘نقد’ اپورتونيستى مُد روز از مارکسيسم” را به هم وصله پينه کنند (نگاه کنيد به مقاله “سوسياليسم و دهقانان”، جلد ٩ مجموعه آثار لنين). اس.آر.ها نميتوانستند تمايزات طبقاتى بين پرولتاريا و دهقانان را بفهمند، تفاوتهاى طبقاتى و تناقضات درون دهقانان را کتمان، و نقش رهبرى کننده پرولتاريا در انقلاب را رد ميکردند. تاکتيک ترور اشخاص که اس.آرها به عنوان يک روش پايه‌اى مبارزه عليه استبداد مدافعش بودند لطمات عظيمى به جنبش انقلابى وارد ساخت و امر سازماندهى توده‌ها براى مبارزه انقلابى را دشوار کرد.
برنامه ارضى اس.آرها الغاى مالکيت خصوصى زمين و انتقال آن به کمونهاى روستايى بر مبناى بهره‌مندى متساوى از زمين، و همچنين انکشاف همه اَشکال تعاونى را در پيش رو گذاشته بود. هيچ چيز سوسياليستيى در اين برنامه، که اس.آرها سعى ميکردند آن را بعنوان برنامه‌اى براى “اجتماعى کردن زمين” معرفى کنند، وجود نداشت، چرا که الغاى مالکيت خصوصى بر زمين بتنهايى، آنطور که لنين خاطر نشان ميکرد، نميتواند سلطه سرمايه و فقر توده‌ها را ملغى کند. محتواى واقعى، و بلحاظ تاريخى مترقى برنامه ارضى اس.آرها مبارزه براى لغو مالکيت اربابى، براى توسعه کاپيتاليستى کشاورزى روسيه به شيوه “آمريکايى” بود. اين برنامه بطور عينى بيانگر منافع و تمايلات دهقانان را در مرحله انقلاب بورژوا-دمکراتيک بود.
حزب بلشويک عليه تلاشهاى اس.آرها در جهت سوسياليست جلوه دادن خود و بسط نفوذشان در بين طبقه کارگر، عليه تاکتيکهاى ترور اشخاص، سخت مبارزه کرد؛ اس.آرها مخالفين اصلى بلشويکها بودند که براى کسب نفوذ در ميان دهقانان و تقويت همبستگى بين طبقه کارگر و دهقانان تلاش ميکردند. در عين حال، با شرايط معيّنى، بلشويکها توافقات موقتى هم با اس.آرها در مبارزه عليه تزاريسم داشتند.
در تحليل نهايى، غياب انسجام طبقاتى در ميان دهقانان علت اصلى بى ثباتى ايدئولوژيک و سياسى و سردرگمى سازمانى در حزب انقلابيون سوسياليست، و نوسان دائم آن بين بورژوازى ليبرال و پرولتاريا بود. در خلال انقلاب اول روسيه اين حزب دچار انشعاب شد، جناح راست آن حزب سوسياليست-خلقى رنجبران را درست کرد، که نظراتش به نظرات دمکراتهاى مشروطه‌خواه نزديک بود، و جناح “چپ” آن بصورت ليگ نيمه آنارشيست “مارکسيستها” شکل گرفت. در خلال دوره ارتجاع استوليپينى، حزب انقلابيون سوسياليست يک تلاشى کامل ايدئولوژيکى و تشکيلاتى را از سر گذراند، و جنگ جهانى اول موجب شد که بخش اعظم آن مواضع سوسيال-شووينيستى اتخاذ کند.
بعد از پيروزى انقلاب بورژوا-دمکراتيک در فوريه ١٩١٧، اس.آرها به همراه منشويکها و دمکراتهاى مشروطه‌خواه، تکيه‌گاه اصلى دولت موقت ضد انقلابى بورژوا-ملّاک بودند، که در آن رهبران حزب (کرنسکى Kerensky، آفکسنتيف Avksentyev، چرنف Chernov) شرکت داشتند. تحت تأثير انقلابى شدن دهقانان، جناح “چپ” اس.آرها يک حزب مستقل را در آخر نوامبر ١٩١٧ بنا کرد. در تلاش براى ابقاى نفوذشان در بين توده‌هاى دهقانى، اس.آرهاى چپ بطور فرمال قدرت شوراها را به رسميت شناختند و با بلشويکها وارد توافق شدند، اما با انکشاف مبارزه طبقاتى در روستاها، آنها از قدرت شوراها رويگردان و ضد آن شدند. در طى مداخله نظامى خارجيان و جنگ داخلى، اس.آرها به فعاليت خرابکارانه ضد انقلابى، که بشدت مورد حمايت مداخله‌گران و ژنرالهاى ارتش سفيد بود، مشغول شدند، در توطئه‌هاى ضدانقلابى شرکت کردند، و عملياتهاى تروريستى عليه رهبران دولت شوروى سازمان دادند. بعد از جنگ داخلى، اس.آرها به عمليات خصمانه‌شان عليه دولت شوروى در داخل و در بين خود-تبعيديان گاردسفيدى در خارج کشور ادامه دادند.
[٥] کنگرۀ سوم ح.ک.س.د.ر در لندن به تاریخ ١٢ تا ٢٧ آوریل (٢٥ آوریل تا ١٠ مه به تقویم جدید) ١٩٠٥ تشکیل شد. این کنگره توسط بلشویکها به رهبری لنین دعوت و سازماندهی شد. اين اولين کنگره بلشويکى بود.
دستور جلسه‌ای که توسط لنین تنظیم شده بود به اين ترتیب بود: (I) گزارش کمیتۀ سازمانده. (II) مسائل مربوط به تاکتیکها: ١- قیام مسلحانه؛ ٢- نحوۀ برخورد به خط مشی دولت در آستانۀ انقلاب و طی آن (این موضوع به دو مسأله اختصاص داشت: الف- نحوۀ برخورد به خط مشی دولت در آستانۀ انقلاب؛ ب- دولت موقت انقلابى)؛ ٣- نحوۀ برخورد به جنبش دهقانى. (III) مسائل سازمانى: ٤- روابط بین کارگران و روشنفکران در داخل سازمانهای حزبی؛ ٥- مقررات حزب. (IV) نحوۀ برخورد به احزاب و جريانات دیگر: ٦- نحوۀ برخورد به گروه منشعب از ح.ک.س.د.ر؛ ٧- نحوۀ برخورد به سازمانهای سوسیال-دمکرات غیر روسى؛ ٨- نحوۀ برخورد به لیبرالها؛ ٩- توافقات عملی با سوسیالیست-رولوسیونرها. (V) مسائل داخلی زندگى حزب: ١٠- تبلیغ و آژيتاسيون. (VI) گزارش نمایندگان: ١١- گزارش کمیتۀ مرکزی؛ ١٢- گزارشهاى نمایندگان کمیته‌های محلی. (VII) انتخابات: ١٣- انتخابات؛ ١٤- ترتيبات انتشار صورتجلسات و تصمیمات کنگره، و تحویل کارها به مأموران انتخابی جدید.
پيشنويس قرارها و قطعنامه‌هاى مربوط به تمام مسائل مهم کنگرۀ سوم را لنين نوشته بود و آنها را بطور مستدل بصورت مقالاتی در روزنامۀ Vperyod قبل از کنگره انتشار داده بود. لنین در کنگره دربارۀ مسألۀ قیام مسلحانه، شرکت سوسیال-دمکراتها در دولت انقلابی موقت، نحوۀ برخورد به جنبش دهقانان، مقررات اساسنامه‌اى حزب و همچنین دربارۀ چند مسألۀ دیگر صحبت کرد. در صورتجلسات کنگره، ١٣٨ سخنرانی و قرار پیشنهادی از طرف لنین ثبت شده است. کنگره در اساسنامه حزب تغييراتى داد: الف- کنگره فرمولبندى لنین را برای مادۀ I پذیرفت؛ ب- کنگره حقوق کمیتۀ مرکزی و روابطش را با کمیته‌های محلی بطور دقيق تعريف کرد؛ ج- کنگره ساختار ارگانهاى مرکزی حزب را تغيير داد: به جای سه مرکز (کمیتۀ مرکزی، ارگان مرکزی و شورای حزب) کنگره یک مرکز واحد صاحب صلاحیت حزبی ایجاد کرد – کمیتۀ مرکزی.
دربارۀ کار و اهمیت کنگرۀ سوم حزب رجوع کنید به مقالۀ لنین “کنگرۀ سوم” (مجموعه آثار، جلد ٨، صفحات ٩-٤٤٢) و کتاب “دو تاکتیک سوسیال-دمکراسی در انقلاب دمکراتیک”.
[٦] کنگرۀ پنجم ح.ک.س.د.ر در لندن در تاریخ ٣٠ آوریل تا ١٩ مه (١٣ مه تا ١ ژوئن) ١٩٠٧ برگزار شد. ٣٣٦ نماینده که هر یک دارای رأی بودند در این کنگره شرکت کردند. در میان این عده ١٠٥ نفر بلشویک، ٩٧ نفر منشویک، ٤٤ نفر بوندیست، ٤٤ نفر سوسیال-دمکرات لهستانی، ٢٩ نفر سوسیال-دمکرات از لِتونى٭ [Lettish] و ٤ نفر “غيرفراکسيونى” وجود داشتند. بلشویکها از حمايت لهستانی‌ها و لِتونى‌ها برخوردار و دارای اکثریت با ثباتى در کنگره بودند. از جمله نمایندگان بلشویک لنین، وروشیلوف، دوبروینسکی، استالین، شاهومیان و یاروسلاوسکی بودند.
کنگره به اين مباحث پرداخت: ١- گزارش کمیتۀ مرکزی. ٢- گزارش گروه دوما و سازمانش. ٣- نحوۀ برخورد به احزاب بورژوايی. ٤- دوما. ٥- “کنگرۀ کارگری” و سازمانهای کارگری غیرحزبی. ٦- سندیکاها و حزب. ٧- عملیات چریکی. ٨- بیکاری، بحران اقتصادی و به کارخانه راه ندادن‌هاى کارگران. ٩- مسائل سازمانی. ١٠- کنگرۀ بین‌المللی اشتوتگارت (اول ماه مه، میلیتاریسم). ١١- کار در ارتش. ١٢- موضوعات پراکنده باقيمانده. یکی از مسائل اساسی بررسی کنگره سياستى بود که ميبایست در برخورد به احزاب بورژوايی اتخاذ شود. لنین گزارش مربوط به اين دستور جلسه را ارائه داد. کنگره قطعنامه‌های بلشویکها در مورد تمام موضوعات اساسی را تصويب کرد. کمیتۀ مرکزی منتخب کنگره شامل ٥ بلشویک، ٤ منشویک، ٢ لهستانی و ١ سوسیال-دمکرات لِتونی بود. اعضای علی‌البدل کمیتۀ مرکزی شامل ١٠ بلشویک، ٧ منشویک، ٣ لهستانی و ٢ سوسیال-دمکرات لِتونى بودند.
این کنگره پیروزی بزرگی برای بلشویکها بر جناح اپورتونیست حزب (منشویکها) بود. دربارۀ کنگرۀ پنجم ح.ک.س.د.ر به مقالۀ لنین “شيوۀ برخورد به احزاب بورژوايی” (مجموعه آثار، جلد ١٢، صفحات ٥٠٩-٤٨٩) رجوع شود.
٭ لهستان، لِتونى (Latvia که ما به تبعيت از فرانسه به آن Lettonie ميگوييم)، ليتوانى [Lituanie]، استونى و فنلاند، کشورهاى شرق درياى بالتيک، امروز کشورهاى مستقلى هستند. اما قبل از جنگ اول جهانى، در زمان کنگره پنجم، همۀشان بخشهايى از امپراتورى روسيه بودند. نگاه کنيد به نقشه اروپا در ١٩١٤ و مقايسه کنيد با ١٩١٩.-توضيح آرشيو عمومى لنين.
[٧] بویه‌ویسم (Boyevism) – از لغت روسی Boyevik، یکی از اعضای جوخه‌های جنگی انقلابی که در مبارزۀ انقلابی تاکتیکهای عملیات مسلحانه را به کار ميبرد، زندانيان سیاسی را فراری ميداد، پولهاى صندوقهاى متعلق به دولت را برای مصارف انقلابی مصادره ميکرد و جاسوسان و پرووکاتورها را از اعدام ميکرد و غیره. بلشویکها در دورۀ انقلاب ٧-١٩٠٥ دارای جوخه‌های جنگی ویژه بودند. رجوع کنید به جلد ١٢ کلیات آثار، صفحات ١٨-٤٠٩.
[٨] بایکوتیسم (Boycottism) – این اشاره است به بایکوت به اصطلاح دومای بولیگین. دولت تزار که از توفان انقلاب به وحشت افتاده بود، در ٦ (١٩) اوت ١٩٠٥ قانونی مبنی بر تأسیس دومای دولتی وضع کرد. طرح این قانون توسط وزیر کشور، بولیگین تنظیم شد. این دوما مجلسی بود مشورتی و نه برای قانونگذاری. در انتخابات این دوما، کارگران و دهقانان عملاً فاقد حق رأی بودند. بلشویکها کارگران و دیگر زحمتکشان را ترغیب نمودند تا فعالانه دوما را بایکوت کنند و قیام مسلحانه را تدارک ببینند. در همان حال موج انقلاب در حال اوجگیری بود. اعتصابها و تظاهرات با شعار “مرگ بر استبداد” سراسر روسیه را درنوردیدند. در اکتبر ١٩٠٥ اعتصاب سیاسی سراسری روسیه انجام گرفته و در دسامبر قیام مسلحانه در مسکو شروع شد. انقلاب دومای بولیگین را با خود جارو کرد و این دوما هیچگاه تشکیل نشد.
[٩] دومای ویته (Witte) – اولین دومای روسیه که در ٢٧ آوریل (١٠ مه) ١٩٠٦ با حکم آزادی انتخابات که توسط نخست وزیر وقت سرگئى ويته صادر شد، تشکیل شد. با اینکه قانون انتخاباتی این انتخابات غیردمکراتیک بود، معهذا تزار نتوانست دومای کاملاً سر به راهی داشته باشد. اکثریت این دوما را کادتها تشکیل ميدادند و سعی داشتند تا اعتماد دهقانان را با وعده‌های دروغین اصلاحات – از جمله اصلاحات ارضی – جلب کنند. دولت تزار این دوما را در ٨ (٢١) ژوئیۀ ١٩٠٦ منحل کرد.
[١٠] ترودویک (Trudovik) – از لغت ترود (Trud) به معنای کار – منظور گروه خرده-بورژوا- دمکرات ترودویکها است که از نمایندگان دهقانان در دومای اول به تاریخ آوریل ١٩٠٦ تشکیل شد. در ابتدای تشکیل دوما این گروه شامل ١٠٧ نماینده بود. در دومای دوم ترودویکها ١٠٤، در دومای سوم ١٤ و در دومای چهارم ١٠ نماینده داشتند. ترودویکها خواستار الغای تمام محدودیتهای طبقاتی و ملی، دمکراتیزه کردن زمستوو و سازمانهای خودمختار شهری و انتخابات دوما بر اساس حق رأی همگانی بودند. برنامۀ ارضی ترودویکها بر اساس اصول نارودنیکی تصرف برابر زمین پایه گذاری شده بود.
[١١] اولیور کرامول Oliver_Cromwell ١٦٥٨-١٥٩٩ – کرامول در انقلاب بورژوايی انگلیس نقش مهمی ایفا نمود. در این انقلاب هواداران پارلمان، یعنی بورژوازی و قسمتی از نجبا که منافع مشترکی داشتند، از یک طرف و هواداران شاه و فئودالها، از طرف دیگر درگیر بودند. در این نبرد با آنکه پارلمان از پشتیبانی اقشار وسیعی از دهقانان و صنعتگران برخوردار بود، ولی به علت تزلزل اقشار بالای بورژوازی قادر به پیروزی قطعی بر شاه و هوادارانش نبود. در این میان اقشار رادیکال جامعه انگلیس – دهقانان و صنعتگران – به پشتیبانی از دستۀ سومی به نام “مستقلیون” که از اقشار پايین نجبا و بورژوازی تشکیل ميشد، پرداخته و در لشکری به سرکردگی کرامول که خود مزرعه‌دار میانه‌حالی بود، جمع آمدند. در نبردهای سختی که بین طرفین روی داد پس از آنکه شاه چندین بار شکست خورد و علیرغم تمایلات سازشکارانۀ پارلمان، ارتش منظم کرامول بالاخره شاه چارلز را شکست داده، او را به پای چوبۀ دار کشید، مجلس لردها را منحل و جمهوری انگلیس را اعلام نمود (١٦٤٩). در سال ١٦٥٤ پس از انحلال قطعی “پارلمان طولانی”، کرامول به لرد “حامی جمهوری” ملقب شد. در همین سال بود که مخالفان خود را در اسکاتلند و ایرلند شکست داد و این دو کشور برای همیشه تحت قلمرو دولت انگلیس اعلام شدند. در طی این انقلاب، پارلمان مدام به وضع قوانین مختلف برعلیه فئودالها و بسط روابط سرمایه‌داری مشغول بود. ولی در عین حال وضع دهقانان تغییری نکرده و آنها هنوز مجبور به پرداخت همان مالیاتهای سابق بودند.
[١٢] رجوع کنید به ک. مارکس و ف. انگلس، آثار منتخب، جلد ٢، مسکو، ١٩٥٨، صفحات ٥-١٠٤ و ١٠٧.
[١٣] هراسترت (Herostrate) – از اهالی فنیقیه که در سال ٣٥٦ ق.م. معبد آرتیمس، از عجایب هفتگانۀ جهان را آتش زد تا نام خود را جاودان سازد.
[١٤] حزب سوسیالیست لهستان (ح.س.ل) – یک حزب ناسیونالیست رفرمیست که در سال ١٨٩٢ تأسیس و در سال ١٩٠٦ به دو حزب “ح.س.ل چپ” و “ح.س.ل راست” تقسیم شد.
[*] براى عبارتى که لنين در اينجا بکار برده و زير آن هم خط کشيده است معادل درستى پيدا نکرديم. و چون زيرش خط کشيده است اين توضيحات را لازم دانستيم. عبارتى که لنين به کار برده اين است: dead letter of the raisoneur. در ترجمه قديم فارسى آمده است: “کلام بيجان استدلاليون” که آن هم منظور را نميرساند و تنها شباهتش به اصل اين است که “نامطلوب” و “بد” است.
dead letter به نامه‌اى ميگويند که چون آدرس گيرنده ندارد يا گيرنده‌اش شناخته نميشود برگشت ميخورد. اغلب ادارۀ پُست مدتى آن را نگهميدارد و بعد دور مياندازد. بنابراين صحبت از “کلام بيجان” نيست بلکه صحبت از حرفى است که شنونده و نوشته‌اى است که گيرنده‌اى ندارد.
raisoneur نقشى است بسيار معمول در تئاتر بخصوص در قديم – که گاه با چهره بصورت يک شخص واقعى و گاه بى چهره بصورت يک “صدا” – حقايق را بيان ميکند يا تماشاچيان را در جريان سير وقايع و اين که از آن پرده تا اين پرده چه شده و يا چه قرار است بشود ميگذارد. اين کاراکترِ هميشه عاقل و منطقى، که اغلب از جنس شخصيت‌هاى واقعى داستان نيست، در بسيارى از موارد نداى وجدان قهرمانان داستان است، پيشگويى است که از آينده خبر دارد، هشدار ميدهد، برحذر ميدارد، مخالفت ميکند، ميکوشد تا سر عقل بيآورد… و معمولاً قهرمان داست

دریافت مطلب در فورمت کتاب الکترونیکیدریافت مطلب در فورمت کتاب الکترونیکی

ولادیمیر لنین

ولادیمیر لنین

نین در ۲۲ آوریل سال ۱۸۷۰ در شهر کوچک سیمبرسک (اولیانوفسک) در خانواده‌ای مرفه و تحصیل‌کرده چشم به جهان گشود. در سده نوزدهم روسیه با ساختار مسلط فئودالی نسبت به اروپا کشوری عقب مانده به شمار می‌رفت. برادر بزرگ‌تر لنین در سال ۱۸۸۷ به جرم شرکت در توطئه‌ای برای ترور تزار الکساندر سوم دستگیر و اعدام شد. گفته‌اند که اعدام برادر، بر لنین جوان تأثیر عمیقی باقی گذاشت. در دانشگاه با دانشجویان مخالف حکومت آشنا شد و به مبارزه سیاسی روی آورد. به خاطر فعالیت سیاسی غیرقانونی و همکاری با دانشجویان چپ گرا، چند بار دستگیر و سرانجام از دانشگاه اخراج شد.

وبلاگ
آرشیو

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *