آیا کارگران می توانند دنیا را اداره کنند؟ ☰ پال داماتو ☰ برگردان: آرام نوبخت

مردم ذاتاً اهل رقابت هستند؟

یک استدلال متداول علیه امکان پذیری سوسیالیسم، این است که انسان ها ذاتاً رقیب هستند. اما همکاری و رفتارهای فداکارانه از جمله بارزترین خصوصیات زندگی بشر به شمار می روند. به طوری که بدون این ها عملکرد جامعه ناممکن بود. شماری از مطالعات صورت گرفته مؤید آن هستند که اگرچه انسان ها قادر به رفتارهای رقابتی و خودخواهانه بوده اند، اما از دوران بسیار اولیه توانسته اند تعاون و ایثار هم داشته باشند (۱).

تعریف و تمجیدهایی که با ولخرجی تمام از خیّرین ثروتمند می شود و این که اماکن عمومی را با نام آن ها تزئین می کنند (البته تا پیش از آن که شرکت ها حق نام گذاری را هم قبضه کنند)، این احساس را به وجود می آورد که مهم­ترین نیکوکاران، ثروتمندان هستند. اما این طور نیست. مطالعات نشان می دهد که فقیرترینِ ۲۰ درصد جمعیت امریکا، ۲.۳ درصد از درآمد خود را به خیریه می دهد، در حالی که سهم اعطایی ثروتمندترینِ ۲۰ درصد، تنها ۱.۳ درصد است. البته ۱.۳ درصد از میلیون ها دلار، مبلغی است که با آن خیلی راحت تر می توان در سطح عمومی خودنمایی کرد تا ۲.۳ درصد از ۲۵ هزار دلار. ثروتمندان این کار را برای نمایش انجام می دهند، برای این که شخصیت والای خودشان را اثبات کنند، در حالی که در واقعیت امر، به گفتۀ یک روانشناس، این روش «به احتمال بیش­تر برای نشان دادن برتری منافع خود آن ها نسبت به منافع دیگر مردم است» (۲). انگلس حس تحقیر خود به فعالیت خیریۀ سرمایه داران را زمانی به شدت بروز داد که با سرکوفت نوشت: «توگویی به پرولترها خدمت کرده اید که ابتدا خون آن ها را بمکید و بعد به عشرت طلبی خود مشغول شوید، انسان دوستی ریاکارانه ای را نسبت به آن ها به خرج دهید، خودتان را در پیش روی جهانیان هم­چون خیّرین بشریت نشان دهید، آن هم در حالی که به این قربانیان غارت شده تنها یک صدم از آن چه را که بدان ها تعلق دارد پس می دهید!» (۳)

در همان حال که سرمایه داری تفکر فردگرایی و رقابت را تبلیغ می کند، اما به یک معنا خود بستر زایش همکاری و تعاون هم هست. تولید و توزیع انبوه بدون این ناممکن خواهد بود. در هر کارگاه، صدها و گاه هزاران نفر باید به صورت تعاونی برای بیرون دادن یک محصول کار کنند. این جنبۀ اجتماعی شده و تعاونی از سرمایه داری، بخشاً نفی رقابت بازار است، و زمنیه ای را مهیا می کند که کارگران خودشان را به عنوان یک طبقه درک کنند که منافع شان آن ها را به اقدام جمعی وامی دارد.

بزرگ­ترین مشکل استدلالِ «هر کسی رقیب است» این هست که در جامعۀ مبتنی بر سهم منصافه، مردم دیگر نیاز نخواهند داشت بر سر منابع به ستیز برخیزند. همان طور که تروتسکیست امریکایی، جیمز .پ. کانن نوشت، «در جامعۀ سوسیالیستی، زمانی که وفور و فراوانی برای همه وجود دارد، چه دلیلی خواهد داشت که سهم هر کسی را موقع توزیع غذا بر سر میز پُرو پیمان یک خانواده، در دفاتر ثبت کرد؟ شما در این مورد که صبح ها چه کسی چند تا پنکیک می خورد یا برای شام چند قرص نان می خورد، دفاتر حسابرسی نیاز ندارید. وقتی میز رنگین باشد، کسی چیزی نمی قاپد. اگر مهمان دارید، شما اولین قطعۀ گوشت را برای خودتان برنمی دارید، بلکه بشقاب را تعارف می کنید و از او می خواهید که اول از خودش پذیرایی کند».

موضوع این است که در سوسیالیسم، ثروت مازاد جامعه به طور جمعی برای ارتقای رفاه همه، و نه یک اقلیت کوچک، مورد استفاده قرار خواهد گرفت. چرا باید چیزی را بدزدم که آزادانه موجود است؟ چنین جامعه ای ممکن است بسیار تخیلی به نظر برسد. اما همان طور که کانن دربارۀ جامعه سرمایه داری گفت، «آن چه مضحک است، این است که گمان کنیم این دارالمجانین، دائمی و جاودانه است» (۵).

کسانی که سازمخالف می زنند، خواهند گفت: «یک لحظه صبر کنید؛ بدون رقابت، خلاقیت و اختراع راکد می شود. دیگر هیچ انگیزه ای برای سخت کوشی نخواهد بود». معنای ضمنی این گفته، به عنوان یکی از قدیمی ترین استدلال ها علیه سوسیالیسم، این است که رقابت بازار سرمایه داری، بهترین و تنها تضمین برای سخت کوشی و ابداع است.

مارکس و انگلس با این پرسش در «مانیفست کمونیست» برخورد کردند. در این جا می نویسند: «اعتراض می شود که با الغای مالکیت خصوصی، کل کار متوقف می شود و تنبلی جهانی بر ما مستولی خواهد شد». پاسخ آن ها همان قدر ساده است که کوبنده: «پس از این نظر، جامعۀ بورژوایی باید مدت ها قبل به خاطر تبلی محض، نابود می شد؛ چون آنان که کار می کنند، هیچ چیز به دست نمی آورند، آنان که که همه چیز دارند، کار نمی کنند» (۶).

اکثریت مردم نه برای منفعت خود، که برای منفعت دیگران کار می کنند. تنها انگیزۀ آن ها این است که بدون کار امکان بقا ندارند. با این حال نمونه های فراوانی از مردمی وجود دارد که ساعت ها کار دشوار را بدون هدف مالی انجام می دهند. هر کسی که درگیر فعالیت های تئاتر دبیرستان یا یک انجمن باشد، می تواند گواهی بدهد که صرف ساعت ها وقت پس از درس یا کار برای خلق کردن یک اثر تئاتر تا چه حد رضایت بخش است. چه بسیار افرادی هستند که خودشان را وقف حرفه هایی نظیر موسیقی و هنر می کنند، بدون آن که حتی بتوانند به دست کشیدن از این «حرفۀ روزانۀ» خود فکر کنند. شخصاً بعد از حادثۀ طوفان کاترینا مردمی عادی را در می ­سی ­سی ­پی و لوئیزیانا دیدیم که از سرتاسر کشور برای آوردن تدارکات و توزیع غذا در بین قربانیان طوفان آمده بودند. دانش آموزی را از «مدرسۀ الهیات نَشویل» دیدم که ساعت ها در سیلاب های آلودۀ نیو اورلیان به قربانیانی که رها شده بودند کمک می کرد تا با قایق های نجات به خشکی برسند. این قایق ها از سوی شهروندانِ نگران، وقف یا مصادره شده بود.

این استدلال هم نمی تواند مطرح بشود که سوسیالیسم از این رو مانع انگیزه می شود که مالکیت فردی را سلب می کند. سوسیالیسم تنها مالکیتی را ممنوع می کند که برای استثمار دیگران استفاده شود. سوسیالیسم به مردم اجازه خواهد داد که مقداری بیش­تر و نه کم­تر از آن چه که برای ارتقای زندگی خود نیاز دارند، داشته باشند؛ نظیر اوقات فراغت، غذا با کیفیت خوب و سرپناه، دسترسی به هنر و فرهنگ، و نظایر این ها. انگیزه برای ابداع تکنولوژیِ بهتر کماکان باقی خواهد ماند، و بدون انگیزۀ سود ارتقا خواهد یافت، چرا که چنین اختراعاتی کیفیت زندگی همه را بهبود خواهند بخشید.

کارگران نمی توانند جامعه را اداره کنند؟

استدلال دیگر علیه سوسیالیسم این است که اکثریت مردم، طبقۀ کارگر، قادر به ادارۀ جمعی نیستند. ما برای ادارۀ چنین نظام پیچیده ای به متخصصین تحصیل کرده و هوشمند نیاز داریم. با این حال، حماقت افسانه ای جورج. دابلیو. بوش که والدین و دوستان نزدیک ثروتمند او مخارج مدرک گرفتنش را جور کردند، یک ادلۀ قوی علیه چنین دیدگاهی است. زمانی که از او دربارۀ پیش بینی های معاونش دیک چینی مبنی بر این که عراقی ها از سربازان امریکا با آغوش باز استقبال می کنند سؤال شد، بوش گفت: «فکر می کنم از ما استقبال شده»، «ولی استقبالِ صلح جویانه ای نبود» (۷). وقتی رئیس جمهور برزیل، لولا داسیلوا نقشۀ برزیل را به بوش نشان داد، او با تعجب گفت: «اوه! برزیل چه قدر بزرگ هست» (۸).

نمونه های بسیار دیگری هست که می توان از رؤسای جمهور، صنعتگران و بروکرات هایی با توانایی های محدود یا صفر ذکر کرد. به گفتۀ پال فوت، «هاوارد هیوز یکی دیگر از همین افراد متوسط بود».

«او زندگی اش را به عنوان یک عیاش آغاز و به عنوان یک مجنون به پایان برد. او فاقد هرگونه توانایی بود. با این وجود با ترکیبی از بخت و اقبال و توانایی خواندن یک ترازنامه، او به رئیس امپراتوری عظیم مالی و صنعتی مبدل شد. او تنها قادر بود که رئیس جمهور ایالات متحده، ریچارد نیکسون را کاندیدا کند که او هم هیچ توانایی، مهارت یا دانشی نداشت. هاوارد هیوز هواپیمایی طراحی کرد که سقوط کرد و فیلمی را کارگردانی کرد که یک شکست تاریخی بود. او هرگز نتوانست کاری را انجام دهد که اهمیتی داشته باشد. با این حال او تصمیم گیرنده بود. این فهرست، پایانی ندارد. سرمایه داران موفق، تقریباً همه شان، افرادی با توانایی ذاتی نیستند. با این حال آن ها تصمیم می گیرند که متخصصین چه کنند» (۹).

اکثر افرادی که در رأس جامعه هستند، مولتی میلیونرها و میلیاردرها، هیچ عملکرد مستقیمی در ادارۀ جامعه ندارند؛ آن ها صرفاً مزایای حاصل از مالکیت را جمع آوری می کنند. امروز طبقۀ حاکم تمام و کمال انگلی شده است، تنها ثروت را می مکد، بدون آن که عملکرد اجتماعی مفیدی داشته باشد. اوایل سال ۱۸۸۱، فردریش انگلس نوشت که سرمایه داران حتی همان نقش نظارتی سابق خود بر فرایند تولید را هم از دست داده اند: «عملکرد اجتماعی سرمایه دار در این جا به خدمۀ حقوق بگیر تبدیل شده است؛ منتها او هم چنان درآمد آن دسته عملیاتی را هم که دیگر انجام نمی دهد، در قالب سود سهام به جیب می زند». عملکرد سرمایه دار صرفاً «سفته بازی با سهام خود در بورس است». انگلس نتیجه می گیرد: «بنابراین متوجه می شویم که نه تنها ما می توانیم بدون مداخلۀ طبقۀ سرمایه دار در صنایع بزرگ کشور خیلی خوب مدیریت کنیم، بلکه مداخلۀ آن ها بیش از پیش آزاردهنده می شود. باری دیگر به آنان می گوییم: “بروید عقب! فرصت دگرگونی را به طبقۀ کارگر بدهید”» (۱۰).

بانکداران و سرمایه گذاران، فولاد نمی سازند. کسی که یک میلیون دلار به ارث می برد به ذکاوت و بهرۀ هوشی چندانی نیاز ندارد که این مبلغ را دو یا سه برابر کند. جامعه می تواند کار طبقۀ حاکم را یک سره کند و بیش تر از زمانی متحمل درد نشود که آپاندیس از بدن خارج می شود. اما آیا کارگران ظرفیت اداره کردن را دارند؟ آیا دیگر به متخصصین نیاز نخواهند داشت؟ اغلب این دانشِ دست اول و به زحمت به چنگ آمدۀ خود کارگران است که مهندسین و مدیران برای پی بردن به چگونگی بهبود تولید- یا به بیان دیگر چلاندن کارگران تا بیش ترین حد ممکن- از آن استفاده می کنند. نبوغ نیوتون یا آینشتاین انکار نمی شود، بلکه به گفتۀ کلیفورد کانر، در کتاب «تاریخ علم مردم»، «اگر علم را در معنای بنیادی آن یعنی شناخت طبیعت درک کنیم، جای تعجبی نخواهد داشت که ریشۀ آن را در مردمی با نزدیک ترین پیوند و ارتباط با طبیعت بیابیم: قبایل شکارورز، دهقانان، ملوانان، معدنچیان، آهنگر، شفادهندگان محلی و دیگرانی که شرایط زندگی وادارشان کرده ابزار معیشت خود را از تقابل و رویارویی روزمره با طبیعت به چنگ آورند» (۱۱).

نمونه های فراوانی از کارگرانی می توان سراغ گرفت که به شکل قابل تحسینی توانایی شان را در ادارۀ محل کار خود تحت کنترل و نظارت مستقیم خودشان نشان دادند. از کمون پاریس تا انقلاب روسیه، ازجنگ داخلی اسپانیا تا شورش های آرژانتین در سال ۲۰۰۱، کارگران در طول مبارزه، بنا به دلایل مختلف و تحت پوشش های مختلف، کنترل محل کار خود را به دست گرفته و برای ادارۀ آن ها تلاش کرده اند، و در برخی موارد آن را با کارگران سایر شاخه ها پیوند داده اند. طی شورش های سال ۲۰۰۱ در آرژانتین، شمار زیادی اشغال کارخانه رخ داد، که معروف ترین آن مربوط به کارگران کارخانۀ سرامیک زانون در ایالت نئوکن می شود (بعدها به «کارخانۀ بدون کارفرما» یا Fábrica Sin Patronas تغییر نام داد)، و همین طور کارخانۀ نساجی بروکمن در بوئنوس آیرس. کارگران در این و سایر کارخانه های «باز یافته»، نشان دادند که می توانند عملیات را به دست بگیرند و به طور موفقیت آمیزی از طریق مجامع دمکراتیک اداره کنند. یکی از کارگران زانون در سال ۲۰۰۲ توضیح داد، «بدون کارگران، یک کارخانه کار نمی کند. اما بدون کارفرما، کار می کند و خیلی هم خوب کار می کند! با سایر رفقا ما می خواهیم نشان بدهیم که کشور با دستان کارگران عمل می کند و نه با دستان سارق سیاستمداران» (۱۲).

با این حال این تصور که کارگران می تواند صرفاً با اشغال محل کار، خود به خود به اربابان جامعه مبدل شوند، خطا است. همان طور که مارینا کابات توضیح می دهد، کارخانه های تحت کنترل کارگران در آرژانتین، «مطیع دینامیسم سرمایه داری بودند» که بیرون از دیوارهای کارخانه به بقای خود ادامه می داد و شرایطی را به هر بنگاهی که کارگران داخلش کنترلی بر آن نداشتند تحمیل می کرد. تعهد به پرداخت دیون، تجهیزات فرسوده، نیاز به تأمین وام، یافتن بازار، خرید نهاده ها و پرداخت غرامت به مالکین اسبق، این بنگاه ها را وادار می کرد که یا مانند سایر بنگاه های نوعی سرمایه داری عمل کنند یا ورشکسته شوند. بسیاری نتوانستند دوام بیاورند. کابات می نویسد «مابقی توانستند باقی بمانند، اما به بهای استثمار کارگران خودشان» (۱۳).

همان طور که رزا لوکزامبورگ گفت، یک بنگاه یا تعاونی متعلق به کارگران، اگر بخواهد زنده بماند، باید همان شرایط استثماری را به خودش تحمیل کند که در بنگاه های متعلق به سرمایه دار وجود دارد. کارگران در چنین بنگاهی به گفتۀ او «با یک ضرورت متناقض رو به رو می شوند، و آن این که باید خودشان را با بیشترین حد استبداد بگردانند. آن ها موظف اند نقش مؤسس شرکت سرمایه داری را نسبت به خود ایفا کنند. این تناقض است که مسبب شکست های معمول تعاونی های تولیدی می شود، تعاونی هایی که یا به بنگاه های سرمایه داری محض مبدل می شوند، یا چنان چه منافع کارگران هم­چنان غالب باشد، با انحلال به پایان کار خواهند رسید» (۱۴).

شکست بنگاه های متعلق به کارگران یا الحاق آن به بنگاه های سرمایه داری، به هیچ وجه اثبات ناتوانی کارگران از ادارۀ جامعه نیست، بلکه نشان می دهد تلاش های آن ها برای ایجاد جزیره های کنترل و خودمدیریتی عقیم خواهند ماند، مگر آن که آن ها بتوانند تلاش خود را متحد و متمرکز کنند، فرماندهی تمامی جوانب تولید و توزیع را به دست گیرند. برای این منظور، کارگران باید قدرت سیاسی را را تسخیر کنند، که بدون آن نمی توانند در موقعیتی باشند که اقتصاد را در کلیت خود بشناسند.

البته خلق یک جامعۀ نوین به آن معنا نیست که فوراً از پیشخدمت و پرستار، یک مدیر و برنامه ریز درست شود. اما با اعطای فرصت، هر کسی قادر به آموختن مهارت های علمی، اداری و ریاضی ضروری برای ایفای نقش مستقیم در ادارۀ جامعه خواهد بود، درست همان طور که در جامعۀ پیشا طبقاتی، دانش و شناخت از خاک، گیاهان، حیوانات و ابزارسازی در اختیار همۀ گروه بود و نه در انحصار یک اقلیت. همان طور که لنین چند هفته قبل از انقلاب اکتبر نوشت:

«ما تخیل­گرا نیستیم. می دانیم که یک کارگر غیرماهر یا یک آشپز نمی تواند بلافاصله وظیفۀ مدیریت دولتی را عهده دار شود. در این مورد ما با کادت ها، برشکوفسکایا و ترتسلی موافق هستیم. با این حال از این زاویه با این دوستان اختلاف داریم که ما خواهان گسست فوری از این قبیل پیش داوری ها هستیم که تنها ثروتمندان یا مقامات منتخاب خانواده های ثروتمند قادر به اداره کردن دولت، انجام کارهای معمول و روزمرۀ مدیریت هستند. ما خواهان این هستیم که تعلیم در کارهای مدیریت دولتی، از سوی کارگران و سربازان آگاه به لحاظ طبقاتی صورت گیرد، و این تعلیم به یک باره آغاز شود، یعنی تعلیم تمامی کارگران، فقرا برای این منظور به یک باره آغاز شود.» (۱۵).

حتی در نظام سوسیالیستی هم تا مدتی به متخصصین و دانشمندان هم­چنان نیاز خواهد بود، تا نهایتاً نظام آموزشی به نحوی بهبود پیدا کند که اکثریت بتواند آموزشی را که امروز تنها در اختیار یک اقلیت ممتاز است، فرابگیرد. کارگران تا مدتی می بایست کنترل دمکراتیک بر حسابداران، مدیران و مهندسین را تمرین کنند. اما با انتقال منابع وسیع جامعه به سوی آموزش، تمایزات میان کار فکری و یدی از میان خواهد رفت، و اکثریت قادر به انجام مشاغل مختلفی از هر نوع خواهد بود، از کار یدی گرفته تا کار علمی تا فعالیت اداری. اگر کارگران، به واسطۀ نمایندگان مستقیماً متخب خود، قرار باشد کنترل تولید را به دست بگیرند، در بروز اشتباه تردیدی نخواهد بود. اما این ها اشتباهات جمعی خواهند بود نه فعالیت کورکورانۀ بازار، و به سرعت هم با تجربه اصلاح خواهند شد.

شیکاگو را درنظر بگیرید. امروز اولویت های ثروتمندان، سیاست های شهر را شکل می دهد. به عنوان مثال، شهردار رام مانوئل در همان زمانی که مشغول تعطیل کردن ده ها مدرسۀ عمومی بود، در تابستان ۲۰۱۳ طرح هایی را برای استفاده از ۳۳ میلیون دلار پول حاصل از مالیات برای کمک به تأمین مالی ساخت یک استادیوم بسکتبال جدید در «دوپول»، یک دانشگاه خصوصی، اعلام کرد (۱۶). اگر کارگران شیکاگو به جای کله گنده های شرکت ها و سیاستمداران مزدبگیر فاسد ادارۀ شهر را در دست داشتند، بلافاصله آغاز به حلّ عاجل ترین مشکلات شهر می کردند. مثلاً افراد بی سرپناه به سرعت در منازل بلااستفاده و آپارتمان های خالی، فضای اضافی هتل و منازل دوم و سوم ثروتمندان پس از مصادره اسکان داده می شدند. در این میان، کارگران ساختمانی بیکار برای آغاز ساخت خانه ها سازمان داده می شدند. اموال اشراف زادگان و تمام افراد طفیلی و سربار آن ها که با چپاول به دست آمده، مصادره و برای رفع نیاز گرسنگان، بهبود مدارس مخروبه و ساختن مدارس جدید، پارک های بهتر، به روزرسانی و گسترش حمل و نقل، ایجاد برنامه های واقعی پس از مدرسه برای همه صرف خواهد شد. گتوها و حلبی آبادهای مخروبه و ویران در بخش غربی، با انتقال میلیون ها دلاری که سابقاً برای پر کردن جیب بروکرات ها، شرکت ها و معاملات املاک استفاده می شود، به مناطقی زیبا مبدیل خواهند شد. مشاغل واقعی (و آموزش واقعی برای مشاغل) برای هزاران نفر از جوانان بیکار امریکایی-افریقایی، لاتین و سفیدپوستان فقیری که به حال خودشان در خیابان ها یا زندان رها رشده اند و توانایی های بالقوه شان به هدر می رود، فراهم خواهد شد.

در سطح ملی، میلیاردها پولی که بابت سلاح های کشتار جمعی تلف می شد، به سمت پروژه هایی سوق داده خواهد شد که به نفع توده های مردم خواهد بود. راه حل رفع معضل بی خانمانی ساده است. برای بی خانمانان، خانه درست کنید. اما در جامعۀ ما هیچ کاری که سودآور نباشد انجام نمی شود. در جامعه ای که به دست تولیدکنندگان جمعی اداره می شود، این مشکلات قابل حل شدن است، چرا که نیاز اجتماعی و نه بازار، تعیین خواهد کرد که تصمیمات چگونه صورت می گیرد. در هر حال، بهتر این است که به جای انجام کار نادرست به خوبی، کار درست صورت بگیرد، حتی اگر ابتدای امر غیر حرفه ای و نامناسب باشد.

۸ دسامبر ۲۰۱۴

1. See, for example, Michael Tomasello, Why We Cooperate (Boston, MA: MIT Press, 2009); Robert W. Sussman and C. Robert Cloninger, Origins of Altruism and Cooperation (New York: Springer, 2011).
2. Ken Stern, “Why the Rich Don’t Give to Charity,” Atlantic, March 20, 2013.
3. Frederick Engels, The Conditions of the Working Class in England (1845), chapter 13.
4. James P. Cannon, “What Will Socialism in America Look Like?” in Speeches for Socialism (New York: Pathfinder Press, 1971), 405–6.
5. Ibid., 406.
6. Marx and Engels, Communist Manifesto, 63.
7. “President Bush on Iraq, Katrina, and the Economy,” George W. Bush interview by Brian Williams, NBC Nightly News, December 12, 2005.
8. Elisabeth Bumiller and Larry Rohter, “Bush’s Vision for Latin America: He Calls for Strong Democracies in Response to Leftists,” San Francisco Chronicle, November 7, 2005.
9. Paul Foot, Why You Should Be a Socialist (London: Socialist Workers Party, 1977), chapter 3.
10. Engels, “Social Classes: Necessary and Superfluous,” in MECW, vol. 24, 417.
11. Clifford D. Conner, A People’s History of Science (New York: Nation Books, 2005), 2.
12. Quoted in James Cockroft, “Argentina: Workers’ Control and the Crisis, Part I,” Against the Current 103, March-April 2003.
13. Marina Kabat, “Argentinian Worker-Taken Factories: Trajectories of Workers’ Control under the Economic Crisis,” in Ours to Master and to Own: Workers’ Control from the Commune to the Present, Emmanuel Ness and Dario Azzellini, eds. (Chicago: Haymarket Books, 2011), 365.
14. Rosa Luxemburg, Reform or Revolution, in The Essential Rosa Luxemburg, 80–81.
15. V.I. Lenin, “Can the Bolsheviks Retain State Power?” October 1, 1917.
16. Ben Strauss, “Critics Say Chicago Shouldn’t Aid DePaul Arena with Closing,” New York Times, June 23, 2013.

دریافت مطلب در فورمت کتاب الکترونیکیدریافت مطلب در فورمت کتاب الکترونیکی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *